۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «کاندیدا»(Candida) اثر جرج برنارد شاو(George Bernard Shaw) ترجمه‌ی محمود محرر خمامی-نشر افکار، نشر تجربه



George Bernard Shaw
در نمایش‌نامه‌هایی که از جرج برنارد شاو خوانده‌ام آن‌چه بیش از نمایش‌نامه‌های دیگران جلب توجه می‌کند توضیحات مفصل صحنه است. او چیدمان صحنه و حال و هوای آن، ویژگی‌های شخصی، کردار و رفتار و ظاهر آدم‌ها را به طور مفصل شرح می‌دهد به گونه‌ای که انحراف از معیارهای او می‌تواند برای گارگردانان نمایش‌نامه‌هایش به یک ریسک و چالش جدی بدل شود. مثلن می‌نویسد «[...] –یک فرورفتگی شنی- که در اصل شن آن از کنار دریا بدان‌جا حمل شده تا بچه‌ها با آن بازی کنند اما بعدن به علت تبدیل شدن به یک مرکز طبیعی رشد و تکثیر حشرات و جانوران موذی به سرعت متروک شده است-» یا «ماشین‌نویس، میس پراسرپاین گارنت، زنی ریزاندام و فرز، سی‌ساله، از طبقه‌ی پایین‌تر از متوسط، با دامن تمیز و ارزان قیمت پشمی و بلوز. در صحبت اندکی گستاخ و تند است، و در رفتار زیاد پای‌بند به ادب نیست، اما حساس و باعاطفه است.» جزئیاتی که دقیق و حساب شده به نظر می‌آیند و گویی به نمایش‌نامه‌هایش چفت و بست می‌دهند.

شاو در کاندیدا یک مثلث عاشقانه‌ی نامتعارف می‌آفریند و به شکلی برای عشق-حداقل در این مورد خاص- تئوری‌پردازی می‌کند. جیمز مِیوِر مورل کشیش و سخن‌ران چهل ساله‌ای است که ظاهرن همه‌ی ویژگی‌های یک مرد ایده‌آل را دارد. امروز قرار است همسرش کاندیدا از سفر بیاید و او در کمال تعجبِ معاونش، الکسی، می‌خواهد بی‌کار و بی‌عار باشد. اما از همین‌جاست که اتفاقات سیر دیگری در پیش می‌گیرند. پدرزن مورل، برجس، پس از سه سال به دیدنش آمده. اما هیچ‌کس باور نمی‌کند او به خاطر عواطف خانوادگی این جا باشد. مورل سه سال پیش بنا به اعتقاداتش مانع از انعقاد قراردادی به سود برجس شده. نزاعی در گرفته و برجس حالا آمده تا معذرت بخواهد. اما مورل نمی‌پذیرد چون معتقد است او ریاکارانه رفتار می‌کند. کشمکش میان این دو تا لحظه‌ی ورود کاندیدا جذاب است. برجس جایی می‌گوید «[...]البته آدم نمی‌تواند همه‌ی حرف‌های یک کشیش را جدی بگیرد، وگرنه دنیا بر پایه خودش نمی‌گردد[...]» و همین‌جاست که به شکل هنرمندانه‌ای شاو اولین نشانه‌های ضعف را در شخصیت مورل که به ظاهر مقتدر می‌نماید، آشکار می‌کند. او حتا از تعریف آدمی که قبولش ندارد خوش‌حال می‌شود.

ورود کاندیدا و پس از او مارچ‌بنکس نمایش‌نامه را تا نقطه‌ی بحران پیش می‌برد. کاندیدا در معرفی مارچ‌بنکس به پدرش می‌گوید «اوه، یوجین یکی از اکتشافات جیمز است. در ژوئن گذشته جیمز او را خفته در کنار رود تایمز پیدا کرد. این تابلوی تازه‌ی ما را ندیدید؟ [به تابلوی صعود مریم عذرا اشاره می‌کند.] آن را او به ما داد.» همین معرفی کوتاه کافی است تا خواننده بفهمد مارچ‌بنکس در ادامه‌ی داستان نقش کلیدی خواهد داشت. او آدمی است منزوی و خجالتی و بی‌خبر از مناسبات اجتماعی و در عین حال رک و رو راست. هنوز مدت زیادی از حضور او روی صحنه نگذشته که همه چیز را زیر و رو می‌کند. شاعر جوان درست لحظه‌ای که جیمز قصد بیرون راندن او و هم‌خوابی با کاندیدا را دارد می گوید «[...] شما فکر می‌کنید از من قوی‌ترید؛ اما چنان‌چه قلبی در سینه داشته باشید که بتپد، من هم‌اکنون آرامش روحی‌تان را سلب می‌کنم. [...] من عاشق همسرتان هستم.» مورل در برابر جوانکی هجده ساله به شدت در موضع ضعف قرار گرفته اگرچه همه‌ی تلاشش را می‌کند تا به او بفهماند سنش زیر بیست است و همسرش بیش از سی سال سن دارد «آیا این شباهتی به یک عشق کودکانه ندارد؟» مارچ بنکس برخلاف ظاهرش حرف‌ها و استدلال‌های قدرت‌مندی دارد «[با احساسات] این نظر شماست! شما عشق را این‌طور تعبیر می‌کنید! این طرز تفکر توهین است به او!» در جدال میان این دو به شکل دل‌چسبی مارچ‌بنکس قدرت‌مند می‌نماید و همان‌طور که گفته آرامش مورل را سلب می‌کند. او از کتاب مقدس حقیقتی را بیان می‌کند «تصور می‌کنم حضرت داوود در اوج هیجانات‌اش شباهت تامی به شما داشت.[به او زخم زبان می‌زند.] «اما همسرش در دل خویش او را تحقیر می‌کرد.»» مورل در اوج استیصال یقه‌ی مارچ‌بنکس را می‌گیرد و می خواهد او را از خانه بیرون اندازد. حقیقتی وجود دارد؛ او از شاعر جوان می‌ترسد. اما به خاطر کاندیدا باید مانع از رفتنش شود. چون اگر برود و برنگردد باید همه‌چیز را به کاندیدا بگوید. مارچ‌بنکس می‌خواهد برود که کاندیدا به صحنه باز می‌گردد.

پرده‌ی دوم با گفت‌وگوی مارچ‌بنکس و ماشین‌نویس آغاز می‌شود. شاعر بی‌پرده حرف می‌زند و خانم پراسرپاین سعی در حفظ حرمت خویش دارد. مارچ‌بنکس می‌گوید «[...] همه‌ی عشق‌های دنیا در اشتیاق حرف زدن می‌سوزند؛ فقط جرئت ندارند، زیرا شرم مانع می‌شود! شرم! شرم! شرم! این تراژدی جهان است.» سوتفاهم حاکم بر این گفتگو شیرین و دوست‌داشتنی است. در برابر حرف‌های خشک و محافظه‌کارانه‌ی خانم ماشین‌نویس حرف‌های پرمغز شاعر جوان قرار دارند.
ادامه‌ی پرده پر است از بحث میان شخصیت‌های مختلف نمایش که گاهی کش‌دار می‌شوند و حوصله‌ی خواننده را سر می‌برند. نقطه‌ی عطف این پرده در خلوت کاندیدا و مورل اتفاق می‌افتد. کاندیدا بی‌خبر از همه‌جا حرف‌هایی می‌زند که حقیقت حرف‌های مارچ‌بنکس را تایید می‌کند و مورل را نزد مخاطب به شکستی قطعی نزدیک می‌کند. اما اوضاع بغرنج‌تر از آن است که به نظر می‌رسد. کاندیدا، مارچ‌بنکس را درک کرده «[...] می‌دانی جیمز، گرچه خود او اصلن فکرش را نمی‌کند، ولی من تصور می‌کنم آمادگی کامل دارد که دیوانه‌وار عاشق من شود.» مورل حالا تنها گاردش را حفظ کرده و به دروغ می‌گوید به کاندیدا اعتماد دارد. اما کاندیدا در فکر دیگری است. روزی که مارچ‌بنکس به رشد و تجربه‌ی کامل برسد و بداند این زن نیاز او را می‌دانسته در موردش چه فکری خواهد کرد؟ چه نوع زنی معنی عشق را به او خواهد فهماند؟ و آیا شاعر کاندیدا را خواهد بخشید؟ در پاسخ همین سوال‌هاست که کورفهمی مورل زن را خسته می‌کند و حرف‌هایی می‌زند که شوهر تاب تحمل‌شان را ندارد «آه، جیمز، چقدر شناخت تو نسبت به من ضعیف است که می‌گویی به خوبی و پاکی من اطمینان داری! اگر مانع و رادعی در مقابل‌ام نبود، من این هر دو را با کمال میل تقدیم یوجین می‌کردم، همان‌گونه که شال گردن‌ام را به فقیری که از سرما می‌لرزد، می‌بخشیدم. فقط به عشق من به خودت اعتماد کن، جیمز. زیرا اگر این عشق نبود، اهمیت چندانی به پند و موعظه‌ی تو نمی‌دادم. این مواعظ تو صرفن عبارات تو خالی‌ست که تو با آن‌ها هر روز خودت و دیگران را گول می‌زنی.» مورل با شنیدن این حرف‌ها به شدت آشفته است اما با ورود برجس و مارچ‌بنکس باز هم ظاهر را حفظ می‌کند و کمی بعد تحت تاثیر حرف‌های کاندیدا به خود مسلط شده و تصمیم می‌گیرد به مراسم سخن‌رانی برود. او همه‌ را با خود خواهد برد جز دو نفر و این‌گونه بی‌ آن که بداند شاعر را به شکست نزدیک می‌کند.

گفت‌وگوی کوتاه مارچ‌بنکس و کاندیدا در پرده‌ی سوم با اظهار عشق افلاطونی شاعر به معشوق و و رسیدن مورل در لحظه‌ای که باید/نباید پایان می‌یابد. مورل حالا دچار شکی جان‌کاه است که برای یافتن پاسخش مدام توسط شاعر جوان تحقیر می‌شود. و در خلال چالشی که به آن گرفتار است و در اوج استیصال فرافکنی هم می‌کند «[...] اگر او آن‌قدر دیوانه باشد که به خاطر تو مرا ترک کند، چه کسی از او حفاظت خواهد کرد؟ چه کسی کمک‌اش خواهد کرد؟ چه کسی برایش کار خواهد کرد؟ چه کسی پدر بچه‌هایش خواهد شد؟» این‌ها همان سوالاتی است که باید از خودش بپرسد.
سرانجام به طور تصادفی کاندیدا وارد وارد ماجرا می‌شود و به تدریج همه چیز را می‌فهمد. دو مدعی به این نتیجه رسیده‌اند که او باید یک نفر را انتخاب کند. گفت‌وگوها پیش می‌روند و شرایطی محیا می‌کنند تا کاندیدا بگوید انتخابش فرد ضعیف‌تر است. نمایش به شکلی ستایش‌انگیز با دو بازنده پایان می‌یابد. شاعر جوان به تراژدی جهان باخته است.