رادی ذیل عنوان «در مه بخوان» شخصیتهای نمایش را معرفی و صحنه را توصیف میکند. سپس چهار پردهی نمایش را با ١.عصر ملالانگیز آقایان ٢.اگر به کلبه بیایی ٣.آه، مشدی منوچ ٤.در مه بخوان، نامگذاری میکند. در نمایشنامه زمان به شکل شکست محسوسی شکسته میشود. در رفت و آمد آدمها به صحنه وقفهی زمانی وجود ندارد و پس از خروج شخص یا اشخاصی برای پی گرفتن پیرنگ و داستان نمایش دیگران بلافاصله وارد صحنه میشوند. اگرچه این رفت و آمدها در ابتدای نمایشنامه تصادفی به نظر میآیند اما مخاطب پس از چندی متوجه میشود عمدی در کار است و زمان به وفور شکسته خواهد شد. با پایان یک پرده و آغاز پردهی دیگر همان شخصیتهای پردهی قبلی بر صحنهاند با این تفاوت که زمان، زمان دیگری است.
موسیقی نیز صدای فلوت احمد قبلهگاهی و صدای آواز مشدی منوچ است که بر تاثیر حسی صحنه میافزاید. ویژگی دیگر این اثر استفادهی ظریف و هنرمندانهی رادی از اشیاست که توجه دوچندان مخاطب را میطلبد. کنار هم قرار دادن این ویژگیها ضمن آنکه از واقعگرایی اجتماعی اثر نمیکاهد فرم و ساختاری مدرن به آن میدهد.
داستان نمایش راجع به شش معلم است که از روی اجبار «در روستای دور افتادهای در گیلان که نامش در جغرافیای آن حدود به ثبت نرسیده است.» خدمت میکنند. در آغاز پنج نفر از آقایان دور هم جمع شدهاند. یکی خواب است و دیگران یاوه میبافند و پی راهیند برای وقتگذارنی. تنها معلم ششم، ناصر نیاکویی است که ظاهرن به وظایف خویش عمل میکند. در همان مواجههی اولِ وی با این جمع متوجه خصومتی بین آنها میشویم. اما چرا؟ چندی بعد ماجرا گره دیگری میخورد، وقتی اشکبوس میگوید: «(خیره به بیرون) بچهها، برین کنار، چراغ اومد.» و بقراطی میگوید: «(...) پسر لژ!» و انسیه وارد صحنه میشود. او در «خانهی معلم» چه میخواهد و سرنوشت او در تقابل با این مردان چیست؟
در همین پرده رابطهی آدمها تبیین و شخصیتها به خوبی شناسانده میشوند. نیاکویی معلمی است وظیفهشناس و پاکنهاد اگرچه بعدها گاهی خوبیهایش حال آدم را به هم میزند. بقراطی آدمی است زبانباز، خوشگذران، حسود و بدنهاد. اشکبوس لوده و لجدرآر و چاپلوس است. برجسته یک غربزدهی چندشآور، احمق و ریاکاراست. پشمینیان یک گدا صفتِ تنبل، مریض، جوشی، کودن و البته با وجدان است. لنکرانی یک دکتر سادهی اهل مطالعه و دوست نیاکویی است. خانبابا سرایهداری بداخلاق و بدعنق است که پدر معلمها را درآورده و برای حرفشان تره هم خرد نمیکند. انسیه دختری با حیا و زحمتکش که میخواهد سواد بیاموزد و پدرش مشدی منوچ پیرمردی است غیرتی و خوشصدا. در این میان تنها قبلهگاهی است که در مقایسه با سایرین شخصیتش به خوبی پرداخت نشده.
نوع گفتارنویسی و شخصیتپردازی و گوشهکاویهای این نوع زندگی در این نمایشنامه به خوبی موید آشنایی و تسلط رادی به چنین اجتماعاتی است. او اگرچه در این نمایش وارد زندگی خصوصی روستاییها نمیشود اما پرداخت درست و تاثیرگذاری از آنها دارد.
پردهی دوم پر است از بیهودگی و پوچی آدمهایی که به اجبار کنار هم جمع شدهاند و مابین همین لحظات است که خواننده متوجه علاقه نیاکویی به انسیه میشود. اما در لحظات پایانی این پرده اتفاق مهمی میافتد؛ انسیه وارد صحنه میشود و طی برخوردی تصادفی با بقراطی گردنبندی به عنوان هدیه از او میگیرد و قراری گذاشته میشود. سپس انسیه، نیاکویی را میبیند. حرفهای رمانتیکش را میشنود و وقت رفتن از جیبش سیبی در میآورد و به او میدهد. اما در همین حین بیآنکه بداند کاغذی از جیبش بیرون میافتد و نیاکویی آن را میخواند: «هر کجا بروی، تا اون سر دنیا با شما میآیم. اگر من را نخواهی، من از غصه میمیرم. محبوبم، من همیشه در انتظار شما میباشم.» اما این نامه خطاب به چه کسی نوشته شده؟
پردهی سوم اوج استفادهی هوشمندانهی رادی از اشیاست. اینجا نمایش با صدای فلوت قبلهگاهی و آواز مشدی منوچ که از ضبط صوت پخش میشود آغاز و نویدبخش آن میشود که مرگ مشدی نزدیک است. سراسر این پرده مانند پردهی قبل پر از پوچی و بیهودگی است.مشدی منوچ به خیال آنکه نیاکویی دخترش را فریفته دلخور و آزرده گردنبندی که بقراطی به انسیه داده و گالشهایی را که با پول نیاکویی خریده پس میآورد. نیاکویی نیست و لنکرانی پاسخش را میدهد. میگوید شاید سوتفاهمی پیش آمده. بهتر است فعلن سکوت کند. با ورود برجسته به صحنه مشدی که عصبانی است با او درگیر میشود. برجسته تحقیرش میکند و دستور میدهد، برود و از باغش لیمو بیاورد یعنی از همانجایی که بقراطی با انسیه قرار گذاشته بود. مشدی میرود و با عینک بقراطی برمیگردد. او حالا همه چیز را فهمیده و دلیلی برای زنده ماندن ندارد.
پردهی چهارم پردهی تصفیه حساب و افشاگری نیاکویی است. او هر آنچه را که میداند به روی همکاران بدطینتش میآورد و سعی میکند آنها را به چالش بکشد. اما همینجاست که حرفهایش به قول بقراطی شعاری میشوند و مخاطب از او هم لجش میگیرد. از او که میگوید:«...نه، من نمیافتم دکتر، من تعادلمو از دست نمیدم. چون هر چه بیشتر منو تحت فشار بذارن، من مثل الماس شفافتر و برندهتر میشم.» و خواننده از خودش میپرسد کدام تعادل و تحمل فشار به چه قیمتی؟ و رفتارهای عجیب و برخوردهای تند نیاکویی با همکارانش را به خاطر میآورد. مخاطب حالا به این نتیجه رسیده که نیاکویی را هم دوست ندارد و تنها شخصیتهای دوستداشتی نمایش همان اهالی روستا هستند؛ مشدی که از سر غیرت خودکشی میکند، خانبابا که زیر بار حرف این غریبهها نمیرود و ژست کلنلیاش را حفظ میکند و انسیه که هنوز بقراطی را باور دارد و در این آخرین لحظههای حضورش در روستا به دیدنش آمده و برایش نانگندمی آورده ولی به شدت رانده میشود. با خودت میگویی چه خوب که به زودی این غریبهها از اینجا میروند هر چند رادی در آخرین لحظات نیاکویی و انسیه را در سکوت پیش چشمانت تنها گذاشته.