تو هم مقصری مادر؛ چون وقتی اون جنازه منو توی شکمت میذاشت، تو چشمهاتو بستی و با رضا و لذت منو قبول کردی. و بعد هم بله، نطفهای را که من بودم، با شیرهی تنت پرورش دادی و منو به این شکلی که هستم، پرت کردی بیرون، به این دنیای چرک، این دالان دراز، تاریک، سرد. و من... از همون شب بود که ذرهذره پوسیدم و ذرهذره مُردم؛ بدون اینکه امید، حرکت یا قصهای داشته باشم. [...] این جنایته مادر. و تو هم به سهم خودت در این جنایت شریکی. حالا کی باید کفارهی این قتل، این ذرهذره مردن منو بده؟ تو؟ یا اون جنازه؟
رادی در «روزنهی
آبی» در دوپردهی اول نمایشش با طنزی
دوستداشتنی خساست پیلهآقا پیربازاری را نمایش میدهد و با پردهی سوم به
مسیر دیگری میرود. خواننده هنگام مواجهه با دو پردهی اول شاید گمان کند
با نسخهی ایرانی الهام گرفته از نمایشنامهی «خسیس» اثر مولیر مواجه باشد
اما رادی با برداشتن تمرکز از شخصیت پیلهآقا و پرداختن به گسست فکری
نسلها اثرش را دچار شلختگی میکند. شخصیت تکبعدی پیلهآقا نماینده خوبی
برای تقابل با نسل سرخوردهی جدید نیست و ظرفیت این تقابل را ندارد. تقابل
با جوانهایی که به هم شبیهاند. افشان، احسان و
همایون تحت تاثیر انوشاند. همه طغیانگرند و راهی جز گریز از موطنشان
نمییاند.
«روزنهی
آبی» داستان پیرمرد خسیسی(نماینده نسل قدیم و صاحب قدرت) است که عدهای
جوان روشنفکر(نمایندگان نسل نو) دورهاش کردهاند و میخواهند حقانیتشان
را به او اثبات کنند. پیرمرد احسان، پسرش را به تهران فرستاده تا قدر عافیت
را بداند و برگردد اما او نامه داده که قصد تحصیل در آلمان دارد و
میخواهد برود. از طرفی دخترش را میخواهد عروس خانوادهی همایون ضیابریِ
ثروتمند کند اما افشان، انوش پسر روشنفکر همسایه را دوست دارد. پیلهآقا
شورش احسان و افشان را زیر سر انوش میداند اما کاری از دستش برنمیآید و تصمیم به ترک ناگهانی خانه میگیرد و میدان را خالی
میکند. میتوان برای فرار پیلهآقا یک توجیه روانی داشت؛ اینکه
میخواهد خودش را عزیز کند! به هر روی با رفتن پیرمرد نمایش دچار چرخشی
ناگهانی میشود و پردهی سوم صحنه جولانگاه جوانانی که به قول رادی ضایع
شدهاند. همایون و احسان قصد جلای وطن دارند و انوش و افشان برای ادامهی
زندگی چارهای جز فرار نمییابند. اما در همین تقابل نصفهنیمه ترس از پدر
را به خوبی میتوان یافت. همایون بعد از مرگ پدرش جرئت استعفا پیدا کرده.
انوش و افشان جسارت مقابله با پیلهآقا را ندارند و میخواهند فرار کنند و
احسان که به قول خودش آمده تا کفارهی ذرهذره مردنش را بگیرد در آخرین
لحظه جرئت رویارویی با پدر را ندارد.
«روزنهی
آبی» در شخصیتپردازی دچار مشکل است. شخصیت پیلهآقا اگرچه قرار است
با گریز به گذشته شکل بگیرد تخت و یکبعدی است. خانمی نمونهی تیپیک مادر
ایرانی است و جوانان هم شباهت تامی به هم دارند؛ روشنفکر، افسرده و
عصیانگر.
با
این همه «روزنهی آبی»، اولین نمایشنامهی جدی رادی، نقاط قوت کم
ندارد. به طور قطع بازیگرانی که در نقشهای اصلی ظاهر میشوند، خصوصن در
نقش پیلهآقا، از گفتوگوهایی که برایشان نوشته شده لذت فراوان خواهند
برد. زبان اصیل و در نوع خود مثال زدنی، تسلط به محیط نمایش و فرهنگ
ایرانی، پرداختن به مسائل اجتماعی، توضیحات بازیِ در پارهای از موارد
استثنایی و مهمتر از همه صداقتی که در پردهی سوم موج میزند ویژگیهای
دوستداشتنی «روزنهی آبی» هستند که آن را تا سطح یک اثر خوب بالا
میکشند و در مجموع آن را محترم و قابلتوجه میکنند.
اکبر
رادی «روزنهی آبی» را بین سالهای ٣٨ تا ٤٠ هجری شمسی نوشته و در پاییز ٧٢ برای آخرین بار آن را بازنویسی کرده است. نشر قطره در سال ٨٥ برای بار
چهارم آن را چاپ کرده.