۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

در کتاب «درباره رمان و داستان كوتاه» اثر سامِرسِت موآم(W. Somerset Maugham) ترجمه‌ي كاوه دهگان ( چاپ سوم، ٢٥٣٦شاهنشاهي):




مقدمه:
   در اين كتاب چناچه درست از آغاز مطالب متوجه مي‌شويد، «ديد هنري» موآم با نظر تولستوي تفاوت فاحش دارد و از هر جهت مخالف آن است. تولستوي رمان و داستان كوتاه و انواع ديگر هنر را وسيله تزكيه و تهذيب اخلاق جماعات بشري مي‌داند و نظريه هنر براي هنر را مردود مي‌شمرد و سخت مي‌كوبد؛ ولي موآم، رمان و داستان كوتاه را فقط وسيله‌ي تفريح خاطر و سرگرمی خواننده مي‌داند و هوادار «هنر براي هنر» است

ده رمان عالي دنيا:
       خواننده‌ي خردمند، از خواندن آن‌ها بزرگترين لذت را كسب مي‌كند، به شرط آنكه هنر مفيد رها كردن پاره‌اي از بخش‌هاي هر كتاب را بياموزد.

یادداشتی بر «آخرین ایستگاه» اثر اریش‌ماریا ریمارک(Erich Maria Remarque) ترجمه‌ی همایون نوراحمر


رمان خیرکننده‌ی ریمارک در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم در آلمان می‌گذرد. وقتی یک مرد فراری، «اریش روده»، به «آنا»، زنی بیست و هشت ساله، پناه می‌آورد. زنی که زندانیان اردوگاه از شوهرش، «اتو ویکله»، یک فرشته نجات ساخته‌اند، غافل از آن که «آنا» او را بنا به مصلحت تحویل گشتاپو داده و مرد حالا مرده. زن هم نامش را عوض کرده، هرچند هنوز در همان خانه زندگی می‌کند. «روده» به امید کمک مردی مرده به آن‌جا آمده و حالا «آنا» مُصر است که او از خانه‌اش برود. اما حرف‌های «روده» در او اثر می‌کند و اجازه می‌دهد او تا شب در خانه‌اش پنهان شود. چندی بعد مامور گشتاپو «اشمیدت» به خانه‌ی «آنا» می‌آید. او به شدت به «روده» که می‌گوید افسر ارتش است مشکوک است. برای همین یک فراری دیگر را احضار می‌کند تا ببیند «روده» را می‌شناسد یا نه؟ «کاتس» فراری یهودی «روده» را می‌شناسد اما او را لو نمی‌دهد و با پریدن از پنجره خودکشی می‌کند. «اشمیدت» بی‌آن‌که چیزی دستگیرش شده باشد از خانه‌ی «آنا» می‌رود. صبح روز بعد آلمان نازی به سقوط نزدیک است. «روده» به «آنا» علاقه‌مند شده و به او ابراز عشق می‌کند. «آنا» عشق او را به شرطی می‌پذیرد: «اگه عاشقت بشم- قول می‌دی که هیچ‌وقت ترکم نکنی؟» اما «ریمارک» برای مخلوقاتش سرنوشتی جز این در نظر دارد.

یادداشتی بر سه مستند «نخل»، «نان‌خورهای بی‌سوادی» و «تاکسی‌متر» ساخته‌ی ناصر تقوایی(Nasser Taghvai)


١.    «نخل»
ناصر تقوایی در این مستند به ارائه اطلاعتی می‌پردازد که یقینن زمان ساخت آن با زحمت بسیار بدست آمده. اطلاعاتی که امروز مفصل‌ترش به سادگی با یک جست‌و‌جو در فضای مجازی به دست می‌آید. فیلم‌های مستند از این نوع ظاهرن بخش زیادی از موفقیت‌شان را مدیون اطلاعاتی هستند که به بیننده می‌دهند اما «نخل» تمامن متکی به تحقیقات کتاب‌خانه‌ای و میدانیش نیست. ناصر تقوایی با ارائه تصاویر مختلف و بعضن بدیع تاثیر نخل‌ها‌ بر کار و زندگی مردم خوزستان را به تصویر می‌کشد و از این منظر یک سند تاریخی و جامعه‌شناسانه ارائه می‌دهد.

یادداشتی بر فیلم «امپراتوری درون»(Inland Empire) اثر جاودانه دیوید لینچ(David Lynch)


حقیقت در هنر چیزی است که مورد متضادش نیز حقیقت باشد. (اسکاروایلد)



«امپراتوری درون» یک فیلم در فیلم چالش‌انگیز و اعجاب‌آور است. ببینده از همان لحظات ابتدایی با حرکت‌های دل‌هره‌آور دوربین و موسیقی وهم‌گونه می‌فهمد گنگی و ابهام بر فیلم سایه افکنده و چالشی بزرگ پیش روست. به طور حتم آدم‌های مختلف تعاریف و تاویل‌های متعددی از فیلم خواهند داشت و هیچ‌گاه نمی‌توان برای فیلم داستان واحدی تعریف کرد و حتا اگر لینچ پا به عرصه‌ی تعریف داستانش بگذارد، به تعداد انسان‌هایی که فیلم را دیده‌اند با وجود همه‌ی اشتراکات، یقینن اختلافاتی باقی خواهد ماند.

۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «افول» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)-نشر قطره

[...] به نام خودتون «تکیه کسمایی» رو علم کردین. ماشین‌تونو زیر پای چندتا روضه‌خوان شهری گذاشتین که بیان و آب به آسیاب‌تون بریزن. بعد هم چو انداختین که می‌خواین برین حج. و این کارم کردین: سال گذشته خودی به خدا و پیغمبر هم رسوندین [...] شما بدل‌کار ماهری هستین آقای کسمایی، شما تبصره‌های قشنگی برای خودتون دارین... هیم! وقتی نطق می‌کشن کومه‌هاشون به آتش کشیده می‌شه، وقتی به خاطر ویلای تابستونی شما جاده‌ی اصلی قوس برمی‌داره، وقتی بخش‌دار دست‌تونو می‌لیسه و جلوی شما به لکنت می‌افته... دراین شرایط، بله، البته، اونا قبل از مدرسه چیزهای دیگه می‌خوان.




١.    داستان
جهان‌گیر معراج مهندس جوانی است که به روستای نارستان آمده و با دختر یک مالک محلی ازدواج کرده. او روشن‌فکر است و قصد دارد با اقداماتش زندگی گیله‌مردها را تغییر داده و از تسلط مالکان بر زندگی آن‌ها بکاهد. اما در این راه حمایت‌کننده‌ ندارد یا به عبارتی نمی‌خواهد داشته باشد. از طرفی یکی از مالکان روستا به نام غلام‌علی کسمایی با فعالیت‌های او مخالف است و سعی دارد او را از میدان به در کند. در همین گیرودار فرخ، برادر‌زاده‌ی کسمایی، حلقه‌ی ازدواج دخترعمو را پس داده و به معراج پناه می‌آورد. او شاهد صحنه‌ی قتل گیله‌مردی بوده و فهمیده عمویش برحق نیست. کسمایی تلاش زیادی برای برگرداندن فرخ می‌کند اما موفق نمی‌شود. عماد فشخامی، پدر زن معراج از این که اختیار املاکش به دست داماد جوان افتاده ناراضی است. او به دخترش، مرسده، اعتراض می‌کند که او تو را برای املاک پدرت می‌خواسته نه برای زندگی. اما مرسده چنین نظری ندارد و پای معراج ایستاده. فرنگیس دختر دیگر عماد دانشجوست و از تهران آمده. او رفتار سردی با مدیر مدرسه، میلانی، که عاشق اوست دارد. به همین دلیل میلانی با احساس و اشتیاق فروان خواسته‌اش را به شکلی نامتعارف با مرسده در میان می‌گذارد. او پیش پای مرسده زانو می‌زند و احساساتش را بیان می‌کند. غافل از آن که عماد صحنه را دیده و قصد سواستفاده دارد. جهان‌گیر معراج دارد در زمین عماد مدرسه‌ای می‌سازد و می‌خواهد سهام آن را به مردم واگذار کند. کسمایی به شدت در تلاش است تا با ایجاد رعب و وحشت و اختلاف گیله‌مردها را علیه مهندس جوان بشوراند اما موفق نیست. معراج به موفقیت نزدیک است اما عماد همه چیز را به هم می‌ریزد. او برای اثبات خود، میلانی را تهدید می‌کند که اگر آن‌چه می‌گوید ننویسد آب‌رویش را خواهد برد. میلانی چاره‌ای نمی‌یابد جز نوشتن و خیانت به معراج. او چندی بعد خودکشی می‌کند. عماد که املاکش را به کسمایی واگذار کرده روستا را ترک می‌کند و معراج شکست خورده و در هم شکسته تکیه‌گاهی جز مرسده ندارد.