کتاب شامل چهارده داستان است. ١. زورق بیحفاظ(The Open Boat) اثر استیفن کرین(Stephen Crane)
![]() |
| Stephen Crane |
جوزف کنراد در مورد زورق بیحفاظ میگوید «سادگی، روانی و عواطف عالی انسانی که در ماجرای دربهدری چهار تن توفانزده در یک زورق کوچک تشریح شده، آنقدر عالی است که میتوان گفت خود صحنهای از حیات واقعی بشر و کشمکشهای دائمی آن است.»
بخشهایی از داستان:
• سردی آب و رطوبت تا مغز استخوانهای آنها نفوذ کرده بود. هر چهار تن احساس درد شدیدی در مفاصل خود میکردند. اکنون که زمین نمودار شده بود و زورق رفتهرفته به ساحل نجات نزدیکتر میگردید، خبرنگار هوس شدیدی برای کشیدن سیگار کرده بود.
• نمیدانست دست تضرع پیش پروردگار دادگر دراز کند، یا طبیعت جفاکار و خداوند سفاک دریاها را که از روزگار کهن، مردم باستان به آنها معتقد بودند، به زیر تازیانه ناسزا و خشم و جنون خود بگیرد.
• به یاد آورد که مرگ در دریا، به خصوص مواقعی که اعصاب به کلی خسته و ناتوان است، سعادت بزرگی است؛ موهبت بزرگی است که انسان را از محنت جان کندن میرهاند.
٢. سیرک(The Circus) اثر کاترین آن پورتر(Katherine Anne Porter)
راجع به نویسنده: وی در شرح حال خود نوشته است: «تا زمانی که مردم با آثار من آشنا شدند، حتی یک نویسنده یا داستاننویس را نمیشناختم. هیچ کس در خاندان من یا میان آشنایان من وجود نداشت که اهل ادب باشد و نوشتههای خود را با او در میان بگذارم یا مشورت کنم. هیچ فردی در میان ما نبود که مشوق من باشد یا مرا در راهی که در پیش گرفتم راهنما و رهنمون شود...»
بخشهایی از داستان:
• سردی آب و رطوبت تا مغز استخوانهای آنها نفوذ کرده بود. هر چهار تن احساس درد شدیدی در مفاصل خود میکردند. اکنون که زمین نمودار شده بود و زورق رفتهرفته به ساحل نجات نزدیکتر میگردید، خبرنگار هوس شدیدی برای کشیدن سیگار کرده بود.
• نمیدانست دست تضرع پیش پروردگار دادگر دراز کند، یا طبیعت جفاکار و خداوند سفاک دریاها را که از روزگار کهن، مردم باستان به آنها معتقد بودند، به زیر تازیانه ناسزا و خشم و جنون خود بگیرد.
• به یاد آورد که مرگ در دریا، به خصوص مواقعی که اعصاب به کلی خسته و ناتوان است، سعادت بزرگی است؛ موهبت بزرگی است که انسان را از محنت جان کندن میرهاند.
٢. سیرک(The Circus) اثر کاترین آن پورتر(Katherine Anne Porter)
![]() |
| Katherine Anne Porter |
بخشهایی از داستان:
• همین که چشمش به پسرها افتاد، با شتاب پاهای خود را جمع کرد و گوشه دامنش را تا پایین زانو کشید، بعد دامن چیندار میراندا را هم جمع کرد و با عتاب گفت: این قدر این طرف و آن طرف چشمچرانی نکن و مودب باش! پاهایت را جمع کن و این طور باز نگذار!
• خادمه مهربان، در عین حال که عصبانی بود، سعی میکرد سخنان خود را کنترل کند و کلمات خیلی زننده نگوید؛ مبادا میراندا پیش فامیل بنشیند و قضایا را تعریف کند؛ آن وقت دیگر گرفتاریاش صد درجه بیشتر میشد.
٣. پرواز در ظلمت(Flight Through The Dark) اثر روجر آنجل(Roger Angell)
![]() |
| Roger Angell |
بخشهایی از داستان:
• آیا مسخره نیست که مردی سیوچهار ساله از سوار شدن به هواپیما بیمناک باشد یا شبی را بیمناسبت از خواب بپرد و در جستوجوی سند موهومی اتاق را بگردد؟
• هالک خواست حرف بزند ولی لیدیا مهلتش نداد: لازم نیست حالا اظهار تاسف کنی. صبر کن فردا شب وقتی هلن به دیدن ما آمد ببین با این لباس چهقدر عوض شده...
٤. عمو روسیکی(Neighbour Rosicky) اثر ویلا کاتر(Willa Cather)
بخشهایی از داستان:
• هالک خواست حرف بزند ولی لیدیا مهلتش نداد: لازم نیست حالا اظهار تاسف کنی. صبر کن فردا شب وقتی هلن به دیدن ما آمد ببین با این لباس چهقدر عوض شده...
٤. عمو روسیکی(Neighbour Rosicky) اثر ویلا کاتر(Willa Cather)
![]() |
| Willa Cather |
بخشهایی از داستان:
• عدهای متعجب بودند که عمو روسیکی، با این که شبانهروز یک دقیقه از پا نمینشیند و پسرانش هم به او کمک میکنند، چرا ثروت و تمولی به هم نمیزند. زندگیاش همیشه همان طور که بود، هست و اندوختهی قابل توجهی ندارد.
• نماینده کارخانه، شانههایش را بالا انداخته و نگاهی پرسشآمیز به روسیکی کرده بود. پیرمرد هم لبخندی زده و گفته بود: ماری فلسفهی زندگی را بهتر از همه فهمیده؛ در این صورت هرچه او بگوید من هم با او موافقم.
• اگر رودلف مزرعه را رها میکرد و از کار زراعت روی برمیگرفت، در نظر روسیکی گناهی غیرقابل بخشش بود، برای این که او عقیده داشت که یک برزگر، ولو مالک قطعهی بسیار کوچکی از زمین باشد، باز هم ارباب خود و آقای خودش است؛ در حالی که خدمت برای دیگران را نوعی بردگی و رنج و مرارت همیشگی میشمرد.
• شیرازهی زندگیمان به کلی از هم پاشیده بود؛ با وجود این، میخندیدیم و میساختیم و دم نمیزدیم. در همین اتاق کارمان، دایمن صدای خنده و شوخی و مسخرگی بلند بود.
• نماینده کارخانه، شانههایش را بالا انداخته و نگاهی پرسشآمیز به روسیکی کرده بود. پیرمرد هم لبخندی زده و گفته بود: ماری فلسفهی زندگی را بهتر از همه فهمیده؛ در این صورت هرچه او بگوید من هم با او موافقم.
• اگر رودلف مزرعه را رها میکرد و از کار زراعت روی برمیگرفت، در نظر روسیکی گناهی غیرقابل بخشش بود، برای این که او عقیده داشت که یک برزگر، ولو مالک قطعهی بسیار کوچکی از زمین باشد، باز هم ارباب خود و آقای خودش است؛ در حالی که خدمت برای دیگران را نوعی بردگی و رنج و مرارت همیشگی میشمرد.
• شیرازهی زندگیمان به کلی از هم پاشیده بود؛ با وجود این، میخندیدیم و میساختیم و دم نمیزدیم. در همین اتاق کارمان، دایمن صدای خنده و شوخی و مسخرگی بلند بود.
راجع به نویسنده: تا 46 سالگی، همانگونه که خود وی دربارهی خویشتن گفته است، گمنامترین مرد ادبی آمریکا به شمار میرفت، اما در آن سال با انتشار کتاب «حرف آتشین» شهرت فراوان کسب کرد و ستاره اقبالش تابیدن گرفت.
بخشهایی از داستان:
• او از خرمن دانش بشری توشهای نیندوخته بود، زیرا ثروتی برای کسب معرفت نداشت. تنها آموزگار او همان چهرهی سنگی بزرگ بود که گاه و بیگاه بدان مینگریست، از آن الهام و نیرو میگرفت. وقتی رنج روزانهاش به پایان میرسید، به گوشه دور افتادهای میرفت و ساعتهای متوالی بدان نمای با عظمت نگاه میکرد.
• آن چه برای او عجیب و غیرقابل تصور بود این بود که میدید با وجود این که زردوست کمترین شباهتی با چهره سنگی بزرگ ندارد، مردم مصرانه میکوشند او را نمونه واقعی سیمای سنگی بدانند.
٦. ارمغان موبد(The Gift of the Magi) اثر اُ.هنری(O.Henry)
![]() |
| O.Henry |
راجع به نویسنده: قبل از آن که وی به سن چهلوهشت سالگی در اثر بیماری سل دیده به روی جهان بربندد، متجاوز از ششصد داستان کوتاه کامل از خویشتن به یادگار گذاشت.
بخشهایی از داستان:
• این تارهای زرین به قدری زیبا و شفاف بود که اگر ملکه باستانی سبا با آن همه ثروت و شهرتش در آن حوالی میزیست، دلا هر روز صبح برای این که جواهرات کم نظیر ملکه را از رونق و جلا بیندازد، تعمدن گیسوان خود را از پنجره به بیرون میافکند و به دست نسیم فرحناک میسپرد.
• پیران خردمند ما خوب گفتهاند که هدیه شب عید، محبوب و پربهاست. آن موبدان و مغان، همان گروهی که این رسم را از روزگار کهن بین ما مرسوم کردهاند، مردمی با دانش و فضیلت بودهاند؛ همانهایی بودهاند که برای کودکان ارمغان میآودند و دل آنها را در شب عید خوش میکردند. این افراد دادن عیدی و هدیه را معمول کردند تا کسانی که برای هم عشق و احترامی قایلند، در چنان ایام مقدسی به آن وسیله از هم یاد کنند.
٧. آخرین برگ(The Last Leaf) اثر اُ.هنری(O.Henry)
بخشهایی از داستان:
• در غرب «واشینگتن» در نیویورک، محلهای هست که کوچههای باریک و پیچاپیچ آن به طرز عجیبی همدیگر را قطع میکند و هر تازه واردی را گیج و سرگردانی میسازد.
• آن روز نزدیک ظهر، دکتر به طور غیرمنتظره در اتاق سو حاضر شد. در حالی که از شنیدن ماجرای جوآنا خوشحال شده بود، گفت: برای عیادت همسایه شما آمده بودم. پیرمرد بیچاره وضعش فوقالعاده خطرناک است. کمترین امیدی به زندگی او نیست. پریشب یک مرتبه مبتلا به ذاتالریه شد و امروز کارش تقریبن تمام است.
٨. آخرین بازماندهی خرسان خاکستری(The Last of The Grizzly Bears) اثر ری.ب.وست«پسر»(Ray.B.West Jr.)
بخشهایی از داستان:
• یک بار که بچهها خرسی را کنار اتومبیلی دیده بودند، به رانندهاش که به حیوان آبنبات میداد یادآور شده بودند که غذا دادن به خرس طبق نظامنامه ممنوع است. راننده با خنده گفته بود: ولی آقایان، من که به خرس غذا نمیدهم. این آبنبات است و آبنبات غذا نیست!
٩. واقعهی پل اوئل کریک(An Occurrence At Owl Creek Bridge) اثر آمبروز بیپرس(Ambrose Bierce)
![]() |
| Ambrose Bierce |
• در مراسم نظامی، مرگ، شخصیت والامقامی است که وقتی ورودش اعلام میشود، باید تشریفات و تجلیل فراوان نسبت به آن عمل آید. حتا برای افرادی که کاملن با آن آشنا هستند جز این نیست. در انضباط نظامی، سکوت و آمادگی، نشانه احترام و تمکین است.
١٠. مهمان شهرتطلب(The Ambitious Guest) اثر ناتانیل هارتون (Nathaniel Hawthorn)
بخشهایی از داستان:
• مگر جز این است که قرابت سرنوشت بیش از خویشاوندی و نسبت فامیلی، انسانها را به هم نزدیک و مربوط میسازد؟
• جوان بیگانه ناگهان در این جا به میان صحبت دوید: ملاحظه میکنید هر کسی در زندگی آرزوی این را دارد که پس از مرگ، از او به اهمیت یاد کنند و آرامگاه با شکوهی برایش بسازند. حالا اگر این مقبره از سنگ معمولی یا مرمر یا سماق ساخته شده باشد مهم نیست، آنچه اهمیت دارد این است که خاطرهی او با افتخار ابدی همراه باشد...
١١. پایان بحران(The End of the Depression) اثر ماری بولته(Mary Bolté)
بخشهایی از داستان:
• شاید به دلیل اصرار مادر، شوخیهای آموس و اندی را برای ما میگرفت و نکتهی جالب این که ما میفهمیدیم خودش هم از شنیدن این شوخیها لذت میبرد و به روی خودش نمیآورد. وقتی نمایش تمام میشد، باز اخمهایش را در هم میکرد و فورن رادیو را میبست.
١٢. ماهیخوار سپید(White Heron) اثر سارا اورن جیوئت(Sarah Orne Jewett)
![]() |
| Sarah Orne Jewett |
بخشهایی از داستان:
• اوه، چه روح حادثهجو و چه آرزوی وحشی و مقاوت ناپذیری! اگر به این راز شگرف دست مییافت و آن را به دوست تازهی خود باز میگفت، دیگر از مسرت سر از پا نمیشناخت. دیگر قلب کوچکش به یک باره لبریز از غرور و شادی میشد و از خود بیخود میگشت؛ زیرا مهمان خود را راضی کرده بود.
• اگر به خاطر شما از عشق انسانی چشم پوشید و قلب کوچک خود را جریحهدار کرد و حتا از پاداشی که زندگی او را احیا میکرد، به خاطر شما درگذشت، پس شما هم او را عزیز و گرامی دارید؛ برای او ترانه های دلانگیز بخوانید و هدایای آسمانی خود را به او پیشکش کنید؛ زیرا او دلباخته و دوستدار شماست.
١٣. گوسالهی جرزی(The Jersey Heifer) اثر پگی هاردینگ لاو(Peggy Harding love)
بخشهایی از داستان:
• وقتی سرانجام به طویله رسیدند، فویبی نزد شوهرش شکایت آغاز کرد: جو! امروز جرزی مرا خیلی اذیت کرد... دیزی هم همینطور، تو به آنها حرفی نمیزنی؟
١٤. دختر چوپان(The Shepherd̛s Daughter) اثر ویلیام سارویان(William Saroyan)
![]() |
| William Saroyan |
• با نگاهی ملامتبار به چشمان خیره شد. وقتی انده مرا دید گفت: تو خیال میکنی نویسندهای؟ نمیدانم شاید هم باشی. در شبانهروز یک هنر که از تو میبینم این است که سیگار بکشی. همیشه فضای اتاق خواب پر از دود سیگار توست؛ اما من معتقدم که نویسندگی برای تو شغل نمیشود. تو باید هنری در زندگی از خودت بروز بدهی.








