۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

یادداشتی بر کتاب «بشنو از نی» یا «مکالمات با اکبر رادی» تالیف ملک‌ابراهیم امیری-انتشارات هدایت رشت،١٣٧٠


مکالمات ملک‌ابراهیم امیری با اکبر رادی حدود هشت‌صد صفحه دست‌نویس بوده که چکیده آن با حجم نزدیک به دویست صفحه در این کتاب گرد آمده و البته خود رادی نیز در تهیه و تنظیم آن نقش داشته. زبان رادی این جا نیز چنان ‌که در نمایش‌نامه‌هایش شاهدیم شیرین و مثال‌زدنی و البته گزنده است. او در جای‌جای این کتاب بسیاری از نام‌‌داران عصر خود را نقد می‌کند و بسیاری را می‌ستاید. کتاب برخلاف آن چه که ممکن است به نظر آید، چندان به نمایش‌نامه‌های رادی نمی‌پردازد و بیشتر بر تفکرات او پیرامون مسائل روز متمرکز است. شروع کتاب به رسم معمول از تولد، کودکی، نوجوانی و جوانی رادی آغاز می‌شود و پس از پرداختن به خاطراتی چند از آن به روزگار هم‌کوکی با حسین‌ زنده‌رودی و محمد‌رضا زمانی می‌رسد و جست‌و‌جوهای فلسفی‌شان.
موضوع بعدی نویسندگانی است که رادی آثارشان را خوانده. او با ارادتی خاص نسبت به هدایت حرف می‌زند و می‌گوید برای «هوای ابری، ملس و نوستالژیک» هدایت احترام قائل است. از علوی می‌گوید و می‌پرسد «مگر چندبار می‌شد حماسه‌ی تابناک «گیله مرد» را دوره کرد که دیگر جمله به جمله از برش بودیم.» اما چوبک و جمال‌زاده و  آل‌احمد را نقد می‌کند.

از نمایش‌نامه‌نویسی می‌گوید و این که ابتدا داستان‌‌های کوتاه می‌نوشت. «باران» عنوان داستان کوتاهی است که در روزگار جوانی برای مسابقه‌ی داستان‌ نویسی «اطلاعات جوانان» می‌فرستد و علی‌رغم آن که سعید نفیسی به او ده از بیست می‌دهد برنده می‌شود. خودش می‌گوید «آن جایزه تخم لقی شکست و موجب ارتکاب سیاه‌مشق‌های دیگری هم در این زمینه شد ... و بعد‌ها گزیده‌ای از این سیاه‌مشق‌ها را در کتاب نازکی به نام «جاده» منتشر کردم.»
سپس بحث به مقایسه داستان و نمایش‌نامه، تئاتر و سینما و تلویزیون می‌کشد و تاثیری که می‌توانند بر جامعه داشته باشند. او میان صحبت‌هایش می‌گوید «سینما در مقام یک صنعت بی‌همتای «پوپولر» دوران طلائی خود را پشت سر خواهد گذاشت. ... و چون نطفه‌اش به روی ماشین جنبیده، معتقدم طی قرن آینده زیر مغناطیس نیرومند همان ماشین، یعنی فرستنده‌های تلویزیون و مشتقات آن تن به یک رشته تحولات انفعالی خواهد داد و بیش از آن چه امروز هست، از منظومه انسانی تئاتر دور خواهد شد.»  بعد صحبت به نویسنده‌های اصطلاحن تیراژ بالا می‌رسد و صمد به‌رنگی نیز از نیش کلام رادی دور نمی‌ماند. «صمد نه زبان کودکان می‌دانست، نه دستگاه حسی کودکانه داشت و نه اصلن با روح زبان فارسی عجین بود... صمد داستان‌هایی برای کودکان نوشت که فی‌الواقع روی دست بزرگ‌سالان مانده است.» همین‌جاست که بحث به دوام اثر ادبی و تعهد به تاثیرات ضروری آن می‌رسد و رادی ضمن پذیرش آن، استعداد را «اسب بخار یا واحد قدرت در یک دستگاه خلاقه‌ی هنری» می‌نامد و خاطرنشان می‌کند این قدرت جز با مراقبت و سخت‌کوشی به دست نمی‌آید. او مدرسی، افغانی و گل‌شیری را نیز دوست ندارد و راجع به گل‌شیری می‌گوید «و ذهن گل‌شیری چنان نامرتب است و نثرش به قدری لخت و لش است، و انعکاسات القایی او آن قدر تنبل، منقطع و هایکویی است و دیالوگ‌هایش مجلسی و بی‌تمرکز است که این‌ها همه خواندن داستان‌هایش را واقعن کسالت‌آور کرده است.»
در ادامه رادی با لحنی گلایه‌مند از وضعیت تئاتر و نوع برخورد حکومت با آن در پاسخ به این سوال که «در برخی از آثار شما سایه‌هایی از چخوف دیده می‌شود. آیا شما حاضر به شناسایی این سایه‌ها هستید؟» می‌گوید «بله... علاوه بر این شما می‌توانید رد پای نیای او، تورگینف، را هم در گوشه و کنار نوشته‌های من ببینید... اما دامنه تاثیرات من به این‌ها ختم نمی‌شود... شکسپیر، ایبسن، اونیل، هدایت، داستایوسکی، گوگول، وایلدر، بهرام صادقی... این‌ها نویسندگانی هستند که با سایه‌های بلند‌شان به نمایش‌نامه‌های من شان بسیار بخشیده‌اند.»
رادی در توصیف روزهای ابتدایی می‌گوید هنگامی که اولین نمایش‌نامه‌اش را نوشته به تعداد انگشت‌تان دست هم نمایش‌نامه نخوانده بوده و با اصحاب هنر مراوده نداشته.
او راجع به کارگردانی نمایش‌نامه‌هایش توسط مرزبان می‌گوید با او هیچ مشکلی نداشتم و تعریف می‌کند زمانی مرزبان تصمیم به حذف بخش‌هایی از «پلکان» داشت چون نگران اطاله‌ی زمان بود. «به هر حال رفت و آمد و گفت: «نمی‌شود.» گفتم: «چرا؟» گفت: «به هر کجایش که دست می‌زنم، جای حساس دیگری فرو می‌ریزد.» گفتم: «معماری همین است.» او کمی جلوتر از تجدیدنظر در آثارش هم می‌گوید و این که پرونده‌ی نمایش‌نامه‌هایش پس از چاپ هیچ‌وقت برای او بسته نبوده. و می‌افزاید «من هیچ‌وقت غصه فهرست بلند بالای آثارم را نخورده‌ام. طبیعی است که چشمم را هم روی اجر دنیایی آن‌ها درویش کرده‌ام. چرا که اعتقاد دارم چنان چه نویسنده‌ای طی پنجاه سال فقط پنج کتاب خوب بنویسد، وزن بیشتری دارد تا اینکه پنجاه کتاب بنویسد که فقط پنج‌تای آن‌ها خواندنی باشد.» او سعدی را الگوی خود می‌داند و می‌گوید گلستان او «حاصل سال‌ها ممارست، حک و اصلاح و ناخنک‌زنی‌های متوالی» است.
بحث که به زبان می‌رسد از هم‌خوانیش با «روح مکتوم زمان» می‌گوید و برای نمونه «بوف کور»ِ هدایت، «مدیر مدرسه»ِ آل‌احمد، «قول ماهی»ِ براهنی، «سراسر حادثه»ِ صادقی و «بچه‌ی تهران»ِ موذنی را گواه می‌آورد. در این باره به شخصیت‌ها در نمایش‌نامه‌هایش هم می‌پردازد و گستاخی و بی‌ادبی آن‌ها را گردن خودشان می‌اندازد که محرومند و بی‌تقصیر! زبان بحث را به کسروی می‌کشاند و رادی او را در زمینه زبان گرفتار «جهل مشرکانه» می‌خواند و می‌گوید «ما «تاریخ مشروطه» و «تاریخ هیجده ساله»‌ی او را با همان نثر پلشت و پرچاله چوله روی سر می‌گذاریم.» نوبت به جرج‌برنارد شاو هم که می‌رسد روی خوش نشان نمی‌دهد. «شاو جان مشتعلی نداشت. او مرغ دنبه‌داری بود که تخم‌های زیادی انداخت و همه‌ نیم‌بند.» می‌گوید شاو نمی‌توانست افکارش را به حس تبدیل کند و ژاندارک بزرگ‌ترین اثر اوست. او معتقد است برای طنز باید چشم ماورایی داشت «آن‌چه گوگول یا نویسنده‌ی نویسندگان ما، بهرام صادقی داشت.»
رادی در پاسخ به این سوال که برای چه می‌نویسد می‌گوید «شما اگر می‌خواهید بدانید برای چه می‌نویسم، مرا در [تئاتر هویت] پیدا کنید.» و در توضیح همین تئاتر هویت است که به بزرگان تئاتر پوچی می‌شورد و می‌گوید معتقدم سرانجام عدالت بر جهان پیروز خواهد شد. خواندن تعریف او از تئاتر هویت خالی از لطف نیست. «تئاتر هویت یک تئاتر جیبی نیست. مالیخولیای معده‌های پر نیست. نبش قبر متون کهن نیست. بالماسکه‌ی اردوگاه‌های استعمار نیست. در رخت‌های محلی کرشمه‌های توریستی نمی‌کند. با فولکلورهای تزئینی و فرهنگ چپق دل نمی‌برد. فرم‌های بیرونی را عمده نمی‌داند. فیلم و اسلاید و نور و صدا و اقسام محرکات صنعتی را (به عنوان پوششی برای ناتوانی خود) به صحنه زینت نمی‌کند. و در جست‌و‌جوی هم‌زاد خود سراغ مدل‌های وارداتی نمی‌رود... تئاتر هویت تئاتری است زنده با آدم‌های زنده‌ی روزگار. این تئاتر حافظه‌ی تاریخی دارد. سفارش اجتماعی می‌گیرد. بر مناطق عفونی تاثیری ویران‌گرانه می‌کند. عوام‌فهم و خواص‌پسند است. به زبان، به واژه، به رفتار و سنت، حیثیت عاطفی می‌بخشد. و بر فراز این همه اسطوره‌ی عاشقانه‌ای دارد که متنش این است: جنازه‌ی زوسیمای قدیس هرگز بو نخواهد گرفت. و این یعنی ایمان به این که عاقبت جهان مغلوب عدالت خواهد شد.»
اکبر رادی
او در ارزیابی حضور زنان در تئاتر و ادبیات ابتدا منشور آزادی زن را زیر سوال می‌برد و می‌گوید ما در آثاری که تولید کردیم نتوانستیم «در ابعاد انسانی [زن] رخنه کنیم» و تنها خواص فیزیکی او را دیدیم و در مقایسه «اما»ی فلوبر، «آنا»ی تولستوی و «نورا»ی ایبسن را مثال می‌زند و یادآوری می‌کند که بر «جلوه‌های زیبای سکس» هرگز خط بطلان نمی‌کشد. او تنها زنان «سووشون» و «شوهر آهو خانم» را می‌ستاید و می‌گوید سیمین دانش‌ور و علی‌محمد افغانی توانسته‌اند شوکت زن ایرانی را به تصویر کشند اگرچه سلامت این دو اثر را از نظر ساختار تضمین نمی‌کند. او در مواجهه با نویسندگان زن به احترام سیمین دانش‌ور سکوت می‌کند و تنها یاد‌آور می‌شود او «در همین قواره (آن‌چه ریخته‌ی قلم اوست.) یک سروگردن بلندتر از کل جلال است و تعارف هم ندارد.» در مورد مهشید امیرشاهی لب به تحسین می‌گشاید و افسوس می‌خورد که نیمه راه متوقف شد. منیرو روانی‌پور را نیز ستایش می‌کند و امیدوار است او مراقب خود باشد. 

رادی در عرصه‌ی نقد معاصر هم حرف‌هایی برای گفتن دارد. او رضا براهنی را به عنوان یک حرفه‌ای کنار می‌گذارد و فاطمه سیاح، نیما، هدایت، سپانلو و آذر نفیسی را قابل قبول می‌داند. او مدعی است همه‌ی نقد‌هایی که بر آثارش نوشته‌اند را به دقت خوانده و آن‌ها را دارای تاریخ مصرف می‌داند. اما در مورد جمله‌ی به یاد ماندنی آل‌احمد که گفته بود «رادی در «افول» حسابی طلوع کرده است.» می‌گوید «این جمله مختصر در سال ١٣٤٣ برای من در حکم آهنگ وحی بود.» او توضیح می‌دهد که تا پیش از آن نمایش‌نامه «روزنه‌ی آبی» در مطبوعات انعکاس نداشت و پشت ویترین و توی قفسه‌ی‌ کتاب‌فروشی‌های «شاه‌آباد» خاک می‌خورد. «یک جمله‌ی رسمی جلال می‌تونست مرا بسازد.» او در ادامه از ارتباطش با شاملو می‌گوید و این که قرار بود «روزنه‌ی آبی» را برایش در «کتاب هفته» چاپ کند اما شاملو کتاب را به آل‌احمد داده بود تا آن را در «کتاب ماه» چاپ کند. آل‌احمد به رادی گفته بود اگر تغییراتی در نمایش‌نامه ایجاد کند آن را چاپ می‌کند اما او هرگز زیر بار نرفت. «آن جمله ... ندای آشتی یک مرد برای برادر کوچکی بود که می‌دانست دلش سخت از او گرفته است.» نکته‌ی جالب دیگر در مورد «روزنه‌ی آبی» آرزوی به گور برده‌ی شاهین سرکیسیان برای اجرای آن است. در مراسم تدفین او یک نسخه از نمایش‌نامه را در تابوت روی سینه‌اش گذاشتند و با آن به خاکش سپردند.
رادی در یادی از هم‌رکابان خود غلام‌حسین ساعدی را با «آی بی‌کلاه، آی با کلاه» به یاد می‌آورد. او را که پس از خلاصی از زندان در محفلی دوستانه دیده بود و در آغوشش گریه کرده و گفته بود «اکبر من نابود شدم.» و شنیده بود «این چه حرفی است؟ تازه اول چلچلی است!» گفته بود «اکبر، تو امید منی.» و رادی درآمده بود که «غلام، من بی‌تو هیچ‌کس نیستم.» آن‌وقت جدا شده و با لبخندی پرسیده بود «در این مدت هیچ یاد من بودی؟» و پاسخ این بود که «این را نمی‌توانم ثابت کنم.» و این‌گونه بود که «منجی در صبح نم‌ناک» به رادی الهام شد. او در ادامه به بیضایی می‌رسد او را نیز در ادبیات و تئاتر و سینما نقد می‌کند. مثلن می‌گوید «قدری زیادی عایق‌بندی و متکلف است.» و در برخورد با «باشو غریبه کوچک» حرف‌های تند و تامل برانگیزی می‌زند. او بیضایی را متهم به موزه‌کاوی و جست‌وجو در نمایش‌گاه‌های مردم‌شناسی می‌کند و می‌گوید آن چه او در «باشو...» به تصویر کشیده مصنوعی و جعلی است. در جمع‌بندی صحبتش هم می‌گوید «اگر بخواهید یک مشت فوت و فن و تردستی را به نام هنر به من تحمیل کنید، نه، بنده با احترامات فائقه زیر بار نمی‌روم.»  او «گل‌دونه خانوم» خلج را می‌ستاید و حق تقدم نصیریان را با «بلبل سرگشته» محفوظ می‌دارد. انتظامی را به شدت می‌ستاید و می‌گوید «بی‌گمان تئاتر ما از این‌ که سیمای قدرت‌مندی چون انتظامی را پشت‌بند خود ندارد، مغبون است... بی هر مبالغه یا حس حقارتی می‌‌توانیم نام با عزت او را در ردیف مردان صحنه‌های بزرگ جهان ثبت کنیم؛ چارلز لاوتون‌ها و لارنس اولیویه‌ها.» او به مسعود کیمیایی هم اشاره می‌کند و می‌گوید به او دل بسته بوده. وقتی شنیده کیمیایی گفته «در سرب به شدت خودم هستم.» آن را شوخی با مخاطبانش تعبیر می‌کند. او در مواجهه با مخمباف علی‌رغم آن که می‌گوید نمی‌تواند آینده‌اش را پیش‌بینی کند او را برای «بای‌سیکل ران» به شدت ستایش می‌کند.
و سرانجام رادی از علائقش می‌گوید. در سینما «همشهری کین» ولز و «جویندگان طلا» و «روشنایی‌های شهر» چاپلین را دوست دارد. در عرصه رمان از «دون کیشوت»، رمان‌های بزرگ «داستایوسکی»، «بوف کور»، «پیرمرد و دریا»، «پاییز پدر سالار» و در عرصه داستان کوتاه از «اندوه» چخوف، «اعتراف» از «مارتن دوگار»، «بعد از ظهر آخر پاییز»ِ چوبک که زایش نوری است در تالار آینه، «سنگر و قمقمه‌های خالی» بهرام صادقی و... نام می‌برد. از میان نمایش‌نامه‌ها دل‌بسته‌ی «آنتیگون»، «مکبث»، «دایی وانیا»، «اشباح» و «آهسته با گل سرخ»‌ خودش است و موسیقی کلاسیک غرب و سنتی ایران را دوست دارد. هم‌چنین شیفته‌ی تماشای «فوتبال پانورامیک برزیل» است که «فوتبال نیست، باله است.»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

بازدیدکننده‌ی گرامی نظر شما پس از تایید نمایش داده خواهد شد.