پرده اول. صحنه سوم
(رستوران. روما پشت یک میز نشسته است و لینگ پشت میز جداگانه پهلویی. روما با او حرف میزند.)
روما:
توی همه کوپههای قطارها یه کمی بوی گه میآد. انقده که کمکم اصلن
ناراحتت نمیکنه.این بدترین چیزیه که میتونم بهش اعتراف کنم. [...] تو فکر
میکنی منحرفی؟ بذار یه چیزی بهت بگم: همهمون منحرفیم. فکر میکنی
دزدی؟خب که چی؟ اخلاقیات طبقه متوسط گیجت میکنه؟ مردهشور اخلاقیاتو ببره.
اصلن بهش فکر نکن. به زنت خیانت کردهی؟ کردهی که کردهی، با این مسئله
زندگی کن. [مکث] کارای خلاف اخلاق زننده کردهای، هیچ عیبی نداره. مگه
معیارای اخلاقی مطلق وجود داره؟ شایدم داره. خب که چی؟ اگه به چیزی معتقدی ،
پس همونم رعایت کن. آدمای بد میرن جهنم؟ فکر نکنم. اگه به این معتقدی،
همین جورم رفتار کن. میشه گفت جهنمی تو این دنیا وجود داره. من حاضر نیستم
توش زندگی کنم. من همینم که هستم. تا حالا شده اونقدر ناراحت بشی که
دوازده ساعت بگیری بخوابی؟
لینگ: بخوابم؟
روما: آره.
روما:
یا اینکه دائم بشاشی؟ ... یه ناهار خوب و خوشمزه بعد از یه مدت فراموش
میشه. همه چیزای دیگه یاد آدم میمونه. میدونی چرا؟ چون فقط غذاس. این
مزخرفاتی که میخوریم اجازه میده ادامه بدیم. اما فقط غذاس. زنای خوشگلی که شاید شناخته باشی. دربارهشون چی یاد آدم میمونه؟
لینگ: چی یاد آدم میمونه؟
روما: آره.
لینگ: چی بگم؟
روما:
چه میدونم. برای من به نظر خودم ،چیزی که یادم میمونه یه بوس نیس. بعضی
زنا دستشون روی شونهت، یه چیزی توی نگاهشون، یا لحن صداشون...، یا مثلن،
از من بپرسی، صبح که توی تختخواب خوابیدهی، واسهت شیرقهوه میآره، یه
سیگارم بهت میده و تو بعد تو عرش سیر میکنی. نه؟ منظورم اینه که، زندگی
ما چیه؟ [مکث] یا داریم به گذشته نگاه میکنیم، یا نگران آیندهایم
زندگیمون توی این خلاصه شده. همین. پس زمان حال چی؟ [مکث] ما واقعا از چی
میترسیم؟ از نبودن میترسیم. دیگه از چی؟ [مکث] این که بانک ورشکسته بشه.
مریض میشم. زنم تو یه هواپیما در حال پرواز میمیره، بورس سهام ورشکست
میشه... خونه مسکونیم میسوزه... کدوم یکی از این اتفاقا میافته؟ هیچ کدوم.
ولی ما به هر حال نگرانیم. معنیش چیه؟ یعنی من احساس امنیت نمیکنم. چه جوری
میتونم احساس امنیت کنم؟ [مکث] باید ثروت بی حسابی جمع کنم؟ نه. و ثروت
بی حساب یعنی چی؟ این جوری فکر کردن یه جور مریضیه. تلهس. حد و حسابی وجود
نداره. فقط طمع وجود داره. چه جوری میتونیم یه قدمی برداریم؟ حساب
میکنیم راه درستش اینه که بگیم: «احتمال یک در میلیون وجود داره که این
قضیه اتفاق بیفته... پس گور باباش، به سر من که نمیآد.» نه فکر کنم این
راه درست نباشه. بعد فکر میکنم راه صحیح طرف شدن با حوادث اینه که
بگیم: «احتمال یک در نمیدونم چه قدر وجود داره که این اتفاق بیفته... خدا خودش
منو حفظ کنه. من قدرتی ندارم کاش این بلا سر من نیاد.» ولی من میگم اینم
خوب نیس. یه راه دیگهم هس. چه راهی؟ باید بگیم: «اگه این اتفاق بیفته، چون
ممکنه بیفته، به خاطر این که از قدرت ما خارجه، من باهاش روبهرو
میشم،همون طور که همین امروز با اون چه برام مهمه روبهرو میشم.» به نظر
من اینه رفتار ما.[...] روز خسته کنندهای بود.[مکث] چی داری میخوری؟
لینگ: آبجو.
روما: خوب، بذار چن تا لیوان دیگهم بخوریم. من اسمم ریچارد روماس، اسم تو چیه؟
لینگ: لینگ، جیمز لینگ.
روما:
جیمز. از ملاقاتت خوشحالم. [با هم دست میدند] واقعن از دیدنت خوشحالم
جیمز! [مکث] میخوام یه چیزی نشونت بدم. [مکث] شاید برات هیچ ارزشی نداشته
باشه... شایدم داشته باشه. نمیدونم. دیگه نمیدونم. [مکث. روما نقشه نقشه
کوچکی در میآورد و روی میز پهن میکند] این چیه؟ این فلوریداس. منطقه
«گلنگری هایلندز». فلوریدا. پیش خودت فکر میکنی: «اَه، فلوریدا، حالم به
هم میخوره!» شایدم درس بگی. منم اول همینو گفتم. اما این جا رو نگاه کن.
این چیه؟ این جا یه قطعه زمینه. حالا به حرفام گوش کن.
پایان صحنه سوم.


