۱۳۹۲ دی ۲۸, شنبه

در نمایش‌نامه «در پوست شیر» اثر شون اوکیسی(Seán O'Casey) ترجمه‌ی اسماعیل خوئی- نشر رز(چاپ اول فروردین ٥٠)


•    داورن: از وضع من می‌ترسه؟!
شوماس: خیال می‌کنه تو فراری هستی. می‌ترسه یه دفه پلیسا بریزن و خونه‌ی نازینشو خراب کنن.
•    مینی: می‌دونم دارین شوخی می‌کنین؛ شما حاضرین برای میهن‌تون بمیرین.
داورن: وا...، چه می‌دونم.
•    تامی: حرفی درش نیس، مینی، حرفی درش نیس... آقای داورن حرف منو خوب می‌فهمن- ما مثل دوتا مرد داریم گپ می‌زنیم. حرف‌مون همه‌اش اینه که «زنده‌باد جمهوری ایرلند.» ها، آقای داورن؟
داورن: من از جمهوری چیزی نمی‌دونم؛ من با سیاست روز کاری ندارم و نمی‌خوام کاری داشته باشم.


•    داورن: یادمه یه وقتی تو خودتم به هیچی جز تفنگ عقیده نداشتی.
شوماس: آره. وقتی که حتا یه تفنگم تو مملکت نبود. حالا که تو مملکت هیچ‌چی جز تفنگ نیس عقیده‌ی دیگه‌ای دارم.
•    شوماس: تو یکی از اون آدمای شجاعی هستی که از مرگ نمی‌ترسن.
داورن: چرا بترسم؟ برای من فرقی نمی‌کنه مرگ چه طور سروقتم بیاد، یا کی بیاد. بذار اونایی از مرگ بترسن که همه‌اش برای بقای روح‌شون دعا می‌کنند- «مرگ این جاست و مرگ اون جاست؛ مرگ همه‌جا پیش ماست.»
شوماس: آره، تو ایرلند. خدا را شکر. من هر روز می‌رم کلیسا. دین مایه آرامشه. آدمو در مقابله با سختی‌ها قوی می‌کنه و وقت سختی شجاع. آدم وقتی یه گروهان فرشته دورشن لازم نیس بترسه. خدا رو شکر می‌کنم که این دین مبینو به ما داد.
داورن: تو با فرشته‌هات خوش باش. من اهل فلسفه‌ام، فلسفه‌ای که ترسوها رو شجاع می‌کنه، رنج‌برارو عاصی می‌کنه، ضعیفا رو نیرومند می‌کنه، و...