١. «زنان آسیبپذیر» اثر جان آپدایک
٢. «قلچماقترین سرخپوست دنیا» اثر شرمن آلکسی
٣. «بازیگر آماده میشود» اثر دانلد آنتریم
٤. «سلطه» اثر رابرت استون
٥. «ناکامیهای یک آرایشگر» اثر جورج ساندرز
٦. «روزی روزگاری، دیروز» اثر حنیف قریشی
٧. «سومین و آخرین قاره» اثر جومپا لاهیری
٨. «خرسی که از پشت کوه آمد» اثر آلیس مونرو
داستانهای این مجموعه در پیشگفتار چنین معرفی شدهاند: «انجمن سردبیران مجلات آمریکا،از سال ١٩٦٦، با همکاری دانشکده روزنامهنگاری دانشگاه کلمبیا، هر سال به بهترین آثار چاپ شده در مجلات آمریکایی و در حوزههای مختلف جوایزی اهدا میکند و سالهاست که مجلهی نیویورکر در حوزههای مختلف داستان، نقد ادبی، نقد سینمایی، گزارشهای تحلیلی و... در این جوایز حضور پررنگی دارد.
در سال ٢٠٠٠ نیز، مجله نیویورکر از طرف این انجمن به عنوان برندهی بخش داستان انتخاب شد. این جایزه به پاس انتشار داستانهای استثنایی به این مجله اهدا شد. شش داستان «سومین و آخرین قاره» نوشتهی جومپا لاهیری، «ناکامیهای یک آرایشگر» نوشتهی جورج ساندرز، «سلطه» نوشتهی رابرت استون، «بازیگر آماده میشود» نوشتهی دانلد آنتریم، «قلچماقترین سرخپوست دنیا» نوشتهی شرمن آلکسی، «خرسی که از پشت کوه آمد» نوشتهی آلیس مونرو به آخرین مرحلهی این مسابقات راه یافتند که از میان آنها سه قصه اول جایزه نهایی این انجمن را به خود اختصاص دادند.
این یادداشت پیرامون این داستانها منهای داستانهای شماره سه و پنج است.
١. «زنان آسیبپذیر» اثر جان آپدایک (John Updike)
این داستان یکی از تاثیرگذارترین داستانهایی است که خواندهام. همه چیز با یک شروع سرخوشانه و کوبنده آغاز میشود. ورونیکا هورستِ بیستونه ساله را زنبور نیش زده و نزدیک بوده بمیرد. اما شوهرش، گرگور، جان او را نجات داده. وقتی لس میلر، این موضوع را میفهمد حس حسادتش گل میکند. چرا زنبور نباید پیش از این ورونیکا را نیش میزند تا او قهرمان معشوقهاش باشد؟ آیا اصلن از پس نجات او برمیآمد؟ خبری که لیزا، همسرش به او داده، در خاطرات غرقش میکند. دلش برای ورونیکا تنگ میشود و از این که آن رابطه را به پایان رسانده، پشیمان است. او میتوانست قهرمانانه خودش را وقف ورونیکا کند اما حالا چه؟ ورونیکا باید گرگور را همانطور که خودش گفته بود با «سختگیریهاش، خصلتهای قلدرمابانهاش، اعتماد به نفس خشکی که موقع نوازش کردنش داشت»، تحمل میکرد.
تا همینجای داستان آپدایک یک اتفاق ساده را ابتدای نمودار صعودی داستانش میگیرد و خیلی زود آن را تبدیل به یک بحران بزرگ میکند.
![]() |
| John Updike |
واکنش لس چه خواهد بود؟ آپدایک با رها کردن این پرسش بر تعلیق داستانش میافزاید. او با مرور خاطرات لس ما را به شخصیتها نزدیک میکند و سرانجام ملاقاتی که باید/ نباید به شکلی تصادفی اتفاق میافتد. جایی لس میگوید «یادت هست چهطور مجبور میشدیم دست به سرشان کنیم؟ یادت هست یکبار که قرار داشتیم مجبور شدی هری را با این که تب داشت بفرستی مدرسه؟»، از آن واقعیتهایی که آدم را متاثر میکند. وقتی ورونیکا به لس میگوید میخواهد از گرگور جدا شود داستان وارد مرحلهی تازهای میشود. حالا لیزا این زن پرانرژی و شاد، قربانی خبری است که آورده بود. لس به او میگوید «بالاخره شاید زمانش رسیده از هم جدا شوند.» اما لیزا احمق نیست. میپرسد «این قضیه ربطی به مسئله جدایی ورونیکا و گرگور ندارد؟» رابطهشان به مرور سرد میشود و لس شبها در اتاق مهمان میخوابد. آیا او به مقصودش خواهد رسید؟ آپدایک در یک ساختار تقارنی با یک پیشآمد نزدیکتر به مرگ ضربه نهایی را وارد میکند:
««نترس، نمیخواهم اغوات کنم.» لیزا این را گفت و لباس خوابش را از روی سینه پایین کشید و بدون هیچ شوری به رختخوابش تکیه داد، در حالی که لبخند هراسانی بر چهرهاش بود. «اینجا را دست بزن.»
دست رنگپریدهاش انگشتان لس را زیر سینهی چپاش برد. لس بیاختیار دستش را عقب کشید. نیمنگاهی به لس انداخت و گفت: «بیا جلو. نمیتوانم از بچهها یا یک دوست بخواهم همچین کاری بکند. تو تنها کسی هستی که من هنوز توی این دنیا دارم. اگر چیزی حس میکنی بگو.»»
کمتر کسی پیدا میشود که این سطرها را بخواند و از عمق مسائل انسانی مطرح شده در آنها تاثیر نگیرد. آیا حالا لس میتواند محبتی را که در آتش تقدیمش به ورونیکا میسوخت به او بدهد؟ زندگی ورونیکا چه میشود؟ سرانجام این گرهی کور چیست؟
«زنان آسیبپذیر» داستان سرراست و سادهای است که با روانشناسی یک ضدقهرمان شکل میگیرد. در حقیقت انگیزههای این شخصیت است که داستان را پیش میبرد و به نقطهی بحران پایانی میکشاند. همچنین داستان یک دانای کل نامحدود دارد که هر جا لازم است به گوشه و کنار زندگی شخصیتها سرک میکشد و چنان حضور قدرتمندی دارد که مخاطب ذرهای در برابر اتفاقات آوارمانند داستان گارد نمیگیرد. شخصیتها، حتا گرگور، چنان درست و دقیق پرداخت شدهاند که میتوانند سالها در ذهن مخاطب به حیاتشان ادامه دهند. اما موفقیت داستان بیشک مرهون مضامین به شدت انسانی آن است؛ خیانت، نیاز به محبت، مصلحتاندیشی، امید و غم.
بخشهایی از داستان:
• جز مرگ چه چیزی میتواند حتا بیش از عشق ورزیدن این قدر شکوهمندانه به انسان نزدیک باشد؟
• چشمهای ورونیکا نمناک شد، وقتی داشت به حرفهای لس گوش میداد لب پایینش میلرزید. لس توضیح داد که مسئله فقط این است که نمیتواند لیزا و بچهها را به امان خدا رها کند.
• در دلهای معصومانهی دو عاشق از آن چیزهایی است که وقتی متوقف میشود آدمها را اذیت میکند.
• این نیش زنبور بود، همان رابطهی صمیمانهای که جای دیگر به دنبالش میکشت، سرانجام شرعن و قانونن آن را به دست آورده بود. احساس میکرد با دست زدن به بدن لیزا نجس شده و از ته دل خواست فرار کند، اما میدانست که نمیتواند.
٢. «قلچماقترین سرخپوست دنیا» نوشتهی شرمن آلکسی (Sherman Alexie)
اثری از یک نویسنده سرخپوست که «هر چه مینویسد رابطه مستقیم با رگ و ریشه و نژادش دارد.» او این داستان را حول عمل اتواستاپ شکل میدهد و به این ترتیب ضمن مرور خاطرات به آرا و افکار سرخپوستها میپردازد. به عنوان مثال مینویسد:
«پدرم میگفت: «آنها اگر دستشان برسد، میکشندت. سفیدها، چه دوستت داشته باشند چه ازت متنفر باشند، قلبت را نشانه میگیرند. حتا بعد از این همه سال هنوز بوی ماهی آزاد بدنت را میتوانند تشخیص بدهند، بوی ماهی آزاد مرده، همین سفیدها را دیوانه میکند. روح ماهیهای آزاد به دنبال همه ماست، چه سفیدپوست و چه سرخپوست.»
اما این تنها بخشی از جذابیتهای داستان اوست. آلکسی با به تصویر کشیدن سرخپوستی که از خانواده بریده و در جامعهی امروز آمریکا زندگی میکند گوشههای تازهای از این جامعه و تقابل افراد با آن را روشن میکند.
««نترس، نمیخواهم اغوات کنم.» لیزا این را گفت و لباس خوابش را از روی سینه پایین کشید و بدون هیچ شوری به رختخوابش تکیه داد، در حالی که لبخند هراسانی بر چهرهاش بود. «اینجا را دست بزن.»
دست رنگپریدهاش انگشتان لس را زیر سینهی چپاش برد. لس بیاختیار دستش را عقب کشید. نیمنگاهی به لس انداخت و گفت: «بیا جلو. نمیتوانم از بچهها یا یک دوست بخواهم همچین کاری بکند. تو تنها کسی هستی که من هنوز توی این دنیا دارم. اگر چیزی حس میکنی بگو.»»
کمتر کسی پیدا میشود که این سطرها را بخواند و از عمق مسائل انسانی مطرح شده در آنها تاثیر نگیرد. آیا حالا لس میتواند محبتی را که در آتش تقدیمش به ورونیکا میسوخت به او بدهد؟ زندگی ورونیکا چه میشود؟ سرانجام این گرهی کور چیست؟
«زنان آسیبپذیر» داستان سرراست و سادهای است که با روانشناسی یک ضدقهرمان شکل میگیرد. در حقیقت انگیزههای این شخصیت است که داستان را پیش میبرد و به نقطهی بحران پایانی میکشاند. همچنین داستان یک دانای کل نامحدود دارد که هر جا لازم است به گوشه و کنار زندگی شخصیتها سرک میکشد و چنان حضور قدرتمندی دارد که مخاطب ذرهای در برابر اتفاقات آوارمانند داستان گارد نمیگیرد. شخصیتها، حتا گرگور، چنان درست و دقیق پرداخت شدهاند که میتوانند سالها در ذهن مخاطب به حیاتشان ادامه دهند. اما موفقیت داستان بیشک مرهون مضامین به شدت انسانی آن است؛ خیانت، نیاز به محبت، مصلحتاندیشی، امید و غم.
بخشهایی از داستان:
• جز مرگ چه چیزی میتواند حتا بیش از عشق ورزیدن این قدر شکوهمندانه به انسان نزدیک باشد؟
• چشمهای ورونیکا نمناک شد، وقتی داشت به حرفهای لس گوش میداد لب پایینش میلرزید. لس توضیح داد که مسئله فقط این است که نمیتواند لیزا و بچهها را به امان خدا رها کند.
• در دلهای معصومانهی دو عاشق از آن چیزهایی است که وقتی متوقف میشود آدمها را اذیت میکند.
• این نیش زنبور بود، همان رابطهی صمیمانهای که جای دیگر به دنبالش میکشت، سرانجام شرعن و قانونن آن را به دست آورده بود. احساس میکرد با دست زدن به بدن لیزا نجس شده و از ته دل خواست فرار کند، اما میدانست که نمیتواند.
٢. «قلچماقترین سرخپوست دنیا» نوشتهی شرمن آلکسی (Sherman Alexie)
اثری از یک نویسنده سرخپوست که «هر چه مینویسد رابطه مستقیم با رگ و ریشه و نژادش دارد.» او این داستان را حول عمل اتواستاپ شکل میدهد و به این ترتیب ضمن مرور خاطرات به آرا و افکار سرخپوستها میپردازد. به عنوان مثال مینویسد:
«پدرم میگفت: «آنها اگر دستشان برسد، میکشندت. سفیدها، چه دوستت داشته باشند چه ازت متنفر باشند، قلبت را نشانه میگیرند. حتا بعد از این همه سال هنوز بوی ماهی آزاد بدنت را میتوانند تشخیص بدهند، بوی ماهی آزاد مرده، همین سفیدها را دیوانه میکند. روح ماهیهای آزاد به دنبال همه ماست، چه سفیدپوست و چه سرخپوست.»
اما این تنها بخشی از جذابیتهای داستان اوست. آلکسی با به تصویر کشیدن سرخپوستی که از خانواده بریده و در جامعهی امروز آمریکا زندگی میکند گوشههای تازهای از این جامعه و تقابل افراد با آن را روشن میکند.
![]() |
| Sherman Alexie |
راوی با زبانی که گاهی به عمد صریح و بیپرده و گاهی لفافهگوست به موضوعاتی حساس میپردازد. موضوعاتی که با خوانش دوباره جاگیری درست و دقیقشان در بدنهی داستان را به رخ میکشند و حتا میتوانند رویه تازهای به خاطراتی ظاهرن معمولی بدهند. آلکسی با پرداخت دو شخصیت سرخپوست که از نظر فرهنگی و جایگاه اجتماعی در تضادی آشکار قرار دارند و نزدیک کردن آنها به هم، نشان میدهد چگونه نیازهای انسان میتوانند عامل پیوند باشد.
بخشهایی از داستان:
• پدرم به این سرخپوستهای ساده اتواستاپی غبطه میخورد. میخواست ذهنیتشان را در مورد ماهی آزاد عوض کند؛ میخواست قلبشان را بشکافد و آینده را در خون آنها ببیند، چون آنها را دوست داشت.• همه میدانیم که نوستالژی خطرناک است، اما من آن روزها را خیلی واضح به خاطر دارم. حالا وضع عوض شده است و دیگر مثل آن موقعها سرخپوست اتواستاپی پیدا نمیشود.
• بعد از سیندی، با کسی دیگر دوست نشدهام. در آپارتمان کوچک خودم با روح دو سگ به نامهای فلیکس و اسکار و کامپیوتر دستیام زندگی میکنم که با شعرهای بد و سهتا رمان ناقص و چندتا مطلب، که در باره چندتا شخصیت برای روزنامه نوشته بودم، پر شده است.
• گفتم: «پسر، اگر زمان قدیم بود، تو حتمن جنگجو میشدی، نه؟ قاتل میشدی. حتمن اسبهای آدمها را میدزدیدی. تو باید این میشدی، همین آدم میشدی.» هیجانزده شده بودم. میخواستم بداند دربارهاش چه فکر میکنم. حتا نگاهم نکرد.
گفت: «قاتل، حتمن.»
٣. «سلطه» نوشتهی رابرت استون (Robert Stone)
سلطه داستان بزرگی است. داستانی راجع به مذهب، تاثیرش بر زندگی آدمها و تعرضاتش با جهان امروز. پل و کریستین که تحت تعالیم مسیحیت رشد کردهاند از آنجا که آدمهای واقعبینی هستند پسرشان، پل، را به مدرسهای کاتولیک فرستادهاند که به اصلاحات لوتری روی خوش نشان داده است. رابرت استون، با دستمایه قرار دادن مسئلهی شکار و رابطهی انسان با حیوان داستان درخشانی مینویسد که عقاید مذهبی شخصیتها و حتا ایمانشان را به چالش میکشاند.
پل میخواهد با پدرش به شکار برود. پدری که با آزار حیوانات مخالف است. اما پل به شکار اعتقاد دارد «چون در سفر پیدایش آمده: تسلط بر چهارپایان اگر گوشتشان را بخوری عیبی ندارد.» و مایکل به شکلی کنایهآمیز سفر آغاز میکند. سفری برای شکار که در برابر پل حفظ ظاهر میکند و در خلال آن یک اتفاق به شدت تکان دهنده میافتد. مایکل که کمین زده و غرق افکار خویش است وقتی مردی با یک لاشهی گوزن از نزدیک کمینگاه او گذشته، تمام مدت او را نشانه گرفته و حتا حاضر بوده او را بکشد. مایکلی که چندی بعد حاضر نیست به سمت گوزنها شلیک کند، میتوانست خیلی ساده انسانی را به خون بغلتاند؛ اشارهای ظریف به درندگی انسان. و همین است که استون در پایان داستانش ناامیدانه میگوید «هیچکس مراقب ما نیست، شاید هم خودمان مراقب یکدیگر هستیم و این همان مشیت الهی است، چه آسودگی خیالی.»
![]() |
| Robert Stone |
بخشهایی از داستان:
• مرحمت مدرسه کاتولیکیای که خانواده اهرن، همیشه با شک و تردید، او را به آنجا میفرستادند. مایکل و همسرش با مذهب بزرگ شده بودند و با احتیاط در نقش پدر و مادر به آن عمل میکردند. • - من با او موافق نیستم. اما حرفش را درک میکنم. در هر حال من اگر به شکار اعتقاد نداشته باشم، دیگر چرا باید آدم ضعیف و ریقویی مثل تو را با خودم ببرم؟
پل از نیش و کنایه پدرش ناراحت نمیشد. رفت سر اصل مطلب.
- چون من واقعن بهش اعتقاد دارم.
• اما بیمارستانها آینه ندارند. این خودش کشفی است. در سرزمین سیاهیها؛ جایی که همه چیز متلاشی میشود، فرزندانت تبدیل به جسد میشوند، جایی که همسرت را روی صندلی چرخدار میچرخانی، هیچ آینهای نیست. اسباب مضحکه تویی، اما مجبور نیستی خودت را تماشا کنی.
• به الهاماتی که در نمازخانه بر او گذشته بود پشت کرد و رفت شاهد روز دیگری از زندگی پسرش باشد.
٤. «روزی روزگاری، دیروز» نوشتهی حنیف قریشی(Hanif Kureishi)
حنیف قریشی داستانش را با ایدهای جذاب آغاز میکند: مردی در سالگرد پنجاه سالگی در باری با پدرش دیدار میکند. پدری که ده سال پیش مرده و او را نمیشناسد. همین آغاز برای خواننده کافی است تا با کنجکاوی خط داستان را در جستوجوی این سوال که هدف نویسنده از طرح این دیدار عجیب چیست، پی بگیرد. اگرچه خیلی زود راوی داستان که تهیهکنندهی فیلم و تئاتر است اعتراف میکند که مشکل روانی دارد اما همین موضوع بر جذابیتهای داستان میافزاید و به شخصیتپردازی کمک میکند.
تهیهکننده در مواجهه با پدرش، پس از مقایسه خود با او کمکم وارد زوایای پنهان زندگی والدینش میشود و آنها را بیش از پیش میشناسد؛ راز و رمزها و مسائل جنسیشان. موضوعی که برای هر انسانی میتواند جذاب باشد.
![]() |
| Hanif Kureishi |
٥. «سومین و آخرین قاره» نوشتهی جومپا لاهیری (Jhumpa Lahiri)
آنچه در داستان جومپا لاهیری بیش از هر چیز در خاطر خواننده میماند غمغربت سایه افکنده بر داستان و روابط ساده و در عین حال پیچیدهی آدمهاست. راوی هندی از سفرش به انگلستان و در نهایت به آمریکا میگوید و بخش زیادی از داستان را به زندگیش در آمریکای اواخر دههی شصت میلادی اختصاص میدهد. از تنهایی تا همخانگی با پیرزنی صدساله و آغاز زندگی مشترکی با دختری که حس خاصی نسبت به او ندارد. کنار هم قرار دادن و توصیف این گونهها از زندگی مسلمن کار هر کسی نیست. اما جومپا لاهیری خیلی زود خواننده را به دل داستان میسراند و او را غرق لذت میکند. لذتی ناشی از افقهای تازهای که پیش چشم مخاطب قرار گرفته. افقهایی معلول طرح مهاجرت انسانها و تقابل فرهنگهای مختلف جغرافیایی. یقینن کمتر خوانندهای را میتوان یافت که «سومین و آخرین قاره» را خوانده باشد و لاهیری را تحسین نکرده باشد.
![]() |
| Jhumpa Lahiri |
بخشهایی از داستان:
• دستور داد: «در را ببند.» داد زد، اما من فقط چند قدم آن طرفتر ایستاده بودم. «زنجیر را ببند و دستگیره را درست فشار بده. این اولین چیزی است که موقع ورود به خانه باید انجام بدهی، روشن است؟»• انگشتانش را از هم باز کرد، با دست به جای خالی کنارش روی نیمکت زد و گفت بنشینم. یک لحظه ساکت شد. سپس با لحنی جدی، درست مثل این که فقط خودش است که این موضوع را میداند، گفت: «پرچم آمریکا روی ماه است.»
• به من گفته بودند که آشپزی کردن، بافتنی بافتن، برودری دوزی بلد است، منظره میکشد و اشعار تاگور را از حفظ میخواند، اما همهی این استعداد ها نمیتوانست جای این حقیقت را که قیافه خوبی نداشت بگیرد و بنابراین مردهای زیادی او را به خاطر قیافهاش رد کرده بودند. بیستوهفت سالش بود؛ سنی که کمکم پدر و مادرش را نگران میکرد که نکند هیچوقت شوهر گیرش نیاید. بنابراین با رغبت و برای این که او را از ترشیدگی نجات بدهند تنها فرزندشان را به آن طرف دیگر دنیا فرستاده بودند.
• تقریبن شش سال پیش، قبل از آن که به لندن بروم، شاهد مرگ او در آن رختخواب بودم، او را دیده بودم که در روزهای آخر با مدفوعش بازی میکرد. پیش از آن که جسد او را بسوزانیم، تمام ناخنهایش را با سنجاق سر پاک کردم و بعد چون برادرم تحملش را نداشت، من نقش برادر بزرگتر را به عهده گرفتم و شعلهی آتش را به شقیقهاش زدم تا روح دردمندش رها شود و به بهشت برود.
• - این کار ناشایستی است که یک خانم و آقا، که با هم ازدواج نکردهاند، بدون همراه با هم صحبت خصوصی بکنند.
هلن گفت که او شصتوهشت سالش است و آنقدر سن و سال دارد که میتواند جای مادر من باشد، اما خانم کرافت اصرار کرد که هلن و من باید پایین با هم صحبت کنیم، توی پذیرایی. او اضافه کرد که به علاوه برای خانمی به مقام هلن شایسته نیست که سنش را بگوید و دامنی به آن کوتاهی بپوشد.
- محض اطلاع شما، مادر، سال 1969 است. اگر از خانه بیرون بروی و دختری را با مینیژوپ ببینی چیکار میکنی؟
٦. «خرسی که از پشت کوه آمد» نوشتهی آلیس مونرو (Alice Munro)
شاید سادهترین داستان این مجموعه همین داستان باشد اما به قول مورناو «سادگی نیاز به بزرگترین هنرها دارد.» آلیس مونرو در «خرسی که از پشت کوه آمد» زندگی یک زوج پیر را به تصویر میکشد. او با یک مقدمهچینی دقیق و حسابشده خواننده را به عمق میبرد و لحظهای که باید با یک تغییر دیدگاه از فیونا به گرانت، بیماری فیونا را که مخاطب شروع به همذات پنداری با او کرده، چون پتک بر سرش میکوبد: «این همه دقت به نظرش مرموز جلوه کرد و یکه خورد: ٧: یوگا، ٧/٤٥-٧/٣٠: دندان صورت مو، ٨/١٥-٧/٤٥: پیادهروی، ٨/١٥: گرانت و صبحانه.»
![]() |
| Alice Munro |
بخشهایی از داستان:
• در شهر نزدیک میدولیک، گرانت مغازهی گلفروشی پیدا کرد و یک دسته گل بزرگ خرید. پیش از این، هیچوقت به فیونا گل هدیه نداده بود. یا به کس دیگری. با احساسی شبیه عاشقی ناامید یا شوهری گناهکار در یک کاریکاتور وارد ساختمان شد.• وقتی او و فیونا برای ملاقات آقای فرکوهر رفته بودند منظرههای تکان دهندهای دیده بودند. ریش روی چانههای زنان پیر، آدمی با چشمهای ورقلمبیده شبیه آلوی فاسد. کسانی که آب از دهانشان میچکید، آنهایی که سرشان را تکانتکان میدادند، وراجهای دیوانه. حالا به نظر میرسید کلی علف هرز را وجین کرده بودند.
• گرانت گفت: «دوست جدید پیدا کردی؟» اشاره کرد به مردی که کنارش نشسته بود. درست همان موقع مرد به فیونا نگاه کرد و فیونا رویش را برگرداند، شاید به خاطر چیزی که گرانت گفته بود، شاید هم به خاطر این که سنگینی نگاه را بر پشتاش حس کرد.
• آنها اعتقاد داشتند وقتی آدمهای دیگری به پول فکر نمیکنند پس حسشان را نسبت به واقعیت از دست دادهاند. همان طور که ماریان مطمئنن او را اینطور میدید: یک آدم احمق، پر از اطلاعات کسل کننده که شانس و اقبال از او در مقابل حقیقت زندگی محافظت میکرد.
• عمومن آسیبپذیری زنها با گذشت زمان بیشتر میشود –وقتی مسائل پیش میرود. همهی آن چیزی که میتوان گفت این است که اگر در آغاز فقط یک لبه تیز وجود داشته باشد، بعدها بیشتر میشود.






