۱۳۹۲ اسفند ۴, یکشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «آمیزقلم‌دون» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)- نشر نیلا(چاپ اول ١٣٧٧)


  آری! به شرف سوگند که شهربانوی دل‌بند خود را بیش‌تر از آب‌های زلال دشت‌ها، بیش‌تر از سایه‌های نیل‌گون کوه‌ساران، بیش‌تر از عصمت یک غزال در شب مهتابی، و بیش‌تر از جان خود دوست دارم؛ چنان عاشقانه که هرگاه درختان عالم قلم شوند و آب‌های تمامی دریاها مرکب چین، و من عشق خود را به شیوارترین طرز بر گل‌های سرخ زمین بنویسم... هیهات!
«جنین»، «رویا» و «تولد» سه پرده‌ی نمایش‌نامه‌ی «آمیزقلمدون»‌اند. نمایشی از یک عشق تهدید شده لابه‌لای غم غربت روزهای از دست رفته. شکوهی، پیرمرد ساده‌دل و دوست‌داشتنی نمایش از روزهای رفته یک عشق برایش مانده، کمی روزهای شاد و یک افتخار بی‌ارزش. او پیرمردی هفتاد ساله است، آفتابی لب بام که صاف و صادق خدمت کرده و حتا آن باری که می‌توانسته فرشته‌ی نجات هم‌سرش شود، اصولش را زیر پا نگذاشته. حالا روزهای بازنشستگی را می‌گذراند. روزهایی که درد پیری، روزمرگی و مراقبت‌های شوکت حتا لذت کشیدن سیگار و خودویران‌گری را از او گرفته. پیرمرد پس از سال‌ها خدمت خالصانه تبدیل به موجودی دست‌و‌پاگیر و بی‌مصرف شده. شوکت تحت تاثیر حشمت بر او می‌تازد و از عمر تلف‌شده می‌گوید. شکوهی اما عاشقانه هم‌سرش را دوست دارد. در همین راستا رادی در هم‌نشینی پرده‌ی دوم و سوم ما را به یک مقایسه وامی‌دارد: شکوهی که در آن موقعیت بغ‌رنج رشوه را قبول نکرده هم‌سرش را عاشقانه دوست دارد؟ یا آدمی مثل شکوهی که اصولش را زیر پا نگذاشته می‌تواند چنین عاشقانه دوست بدارد؟ حداقلش این که قضاوت نویسنده پاسخ مثبت به پرسش دوم بوده.
رادی که در این نمایش‌نامه تا حدی از طنز تلخ را نیز در قالب اثرش ریخته بی‌ آن که در پرده‌ی اول خالق تعلیقی کِشنده باشد به شکلی هنرمندانه با ریتم و آهنگی که در گفت‌و‌گوها ساری و جاری است توجه مخاطب را به تک‌افتادگی و تنهایی زن و شوهر و همسایه‌شان جلب می‌کند و او را تا پرده‌ی دوم می‌کشاند. اولین تعلیق اساسی اوایل پرده‌ی دوم شکل می‌گیرد جایی که شکوهی از حضور سرزده‌ی دخترها جاخورده و از پاسخ دادن طفره می‌رود. دخترانی که کنایه‌آمیز در رویای شکوهی حضور یافته‌اند و آن چنان مهربان و دوست داشتنی‌ به نظر می‌آیند که او می‌تواند یک بار دیگر‌ قصه‌ی قهرمانیش را برای‌شان تعریف کند. رازی سر به مهر که ضعف‌های پیرمرد در برابر هم‌سر، فاشش می‌کند. در یک تقارن کنایی محمدحسن‌خان شکوهی تا زمانی که اقتدار لازم را داشته، از آن بعد از ظهرِ وسوسه‌انگیز جز در قالب داستان حرفی نزده و امروز که در موضع ضعف است به خیال آن که مانند حسنک ستوده خواهد شد ساده‌دلانه راز دلش را می‌گوید و آماج حملات شوکت قرار می‌گیرد. شوکتی که تحت‌تاثیر حضور شبح‌وارحشمتی است که تنهایی و پیریش را باور ندارد و به زندگی چنگ می‌زند تا جبران روزهای از دست رفته کند اما شیوه‌ی تلاشش موید پوچی و بی‌هودگی آن است.
مرگ آمیزقلمدون این کاتب قدیمی و امانت‌دار وزارت‌خانه با همه‌ی عشقش به شوکت، پایان درست و تاثیرگذاری است هر چند تقارن این مرگ با روز تولد شوکت قدری گل‌درشت به نظر آید.
رادی در نمایش‌نامه‌ی «آمیزقلمدون» روایت‌گر مظلومیت کارمندی است که می‌توانست امروز جای‌گاه به‌تری داشته باشد اما ندای وجدانش او را چون بره‌ای میان جماعت گرگ تنها گذاشت تا آن قدر حقارتش نمود یابد که دخترانش را مستاجرش(حشمت) به خانه‌ی بخت راهی کند و چیزی جز منت برایش نماند، هم‌سرش و حتا حشمت تحقیرش کنند و در نهایت آن‌طور مقهور گذشته‌اش شود. رادی با «آمیزقلمدون» مخاطبش را به چالش می کشد: شما اگر جای شکوهی بودید کدام را انتخاب را می‌کردید؟

بخش‌هایی از نمایش‌نامه:
·   اون‌وقت می‌گی تو این خونه دارم خفه می‌شم. پس اینا چیه؟ تازه تلویزیون‌تم که داری. سیگارتم که سر موقع می‌کشی. بورداهای منم که خلوتی ورق می‌زنی و خانوم‌های آلامدشو تماشا می‌کنی.
·   خانوم بزقندی هم یه قوطی کاکائوی چی‌چی داده، می‌گه تو این سرما اِنرجی داره واسه خانومه خوبه. می‌گم مرغه هر چی چاق‌تره، قربونش برم، تخمش ریزه‌تر می‌شه!
·        شوهرشم بازاری بوده و صادرات پِسِه می‌کرده دو سال پیش کبدش شمعی می‌شه و عود می‌کنه دور از جون شما هیچی!
·    بله، گفتم: درسته که دستم یه‌خورده‌ای بفهمی نفهمی هم‌چین... ولی با همین دست و یه قلم آهن تابلویی واسه شما دربیارم که از دور خیال کنی یه شاخه گل سرخه؛ اما نزدیک که بشی، نه! یک بیت ناب از استاد سخن سعدی به خط شیوای جناب شکوهیه!
·        درسته! مرد نباید زیاد توی خونه باشه؛ و الا قربش می‌آد پایین.
·        آقای فرهنگی می‌گه تو یه کتابی خونده نادرشاه به اون چنونی وقتی می‌رفته هندوستان، تمام‌وقت سوار اسب بوده و همه‌ش نخودچی می‌خورده.
·   فارغ‌التحصیل متالوژی از دانش‌گاه تهرانه یک. سربازی‌شو رفته یزد، دو. یه مادر و یه خواهر و یه ماشین کوچولو هم داره، سه. یه پارتی پر زوری هم گیر آورده و اگه توی ذوب‌آهن استخدام بشه، خونه‌ی سازمانی هم به‌اش می‌دن. خب دیگه چی می‌گین؟
·        من تمام مدت داشتم قسط می‌دادم... خونه، زندگی، جهاز این، جهاز اون. اهل باده‌گساری و گشادبازی و اینام که نبودم. تو محفل رفقای اداری هم که اصلن نمی‌رفتم.
·   به جاش اون کیف بی‌معنی رو بغلت زدی و رفتی و اومدی هی خط نوشتی، هی مثنوی خوندی و قصه‌ی حسن‌آقا رو واسه بچه‌ها گفتی.
·   جِر و جِر با قلم قر بیا و روی تابلو نستعلیق و شکسته بکش. بعد کفش‌هاتو واکس بزن. بعد گردون‌تو با کروات پنج‌تومنی چنون ببیند که چشمات از حدقه بیفته بیرون. و بعد تابلوی نستعلیق‌تو بردار و با دکمه‌های بسته برو خدمت آقای مدیر کل. ادب مرد به ز دولت اوست! هاهاها... آقا رو!
·   زمین شستم، مس سابیدم، کهنه کشیدم. هی ناهار، هی شام. ماه رفت و سال اومد، بخت من تو برج ریق بود. می‌بینی که، یه دونه سیاه توی موهای من نیس.