۱۳۹۳ تیر ۲۷, جمعه

یادداشت از متن کتاب «ایست‌گاه آب‌شار» اثر پرویز دوایی(Parviz Davaei)- نشر روزنه‌کار(چاپ اول ١٣٧٨)


·     بچه‌ها خیلی زود بی‌قرار می‌شدند، راه می‌افتادند دور تالار، می‌دویدند، می‌خوردند زمین، می‌شاشیدند. مادرها بلند می‌شدند و کتک‌شان می‌زدند، گریه‌شان را درمی‌آوردند، گاهی خودشان هم گریه می‌کردند. صدا به صدا نمی‌رسید. داد و فریاد و نفرین و ناله از همه طرف بلند بود.

·     از کنار چرخ که رد می‌شدم گوشه‌ی روپوشی را که قالب آن دوخته بودند بالا زدم. تن سیاه چرخ با طرح‌های سرخ و طلایی‌اش برق می‌زد و همان بوی روغن آشنا را داشت.

·         هندوانه و تخمه‌ سیاه می‌آورد «بچه‌هاجون، بخورین.» لهجه ترکی داشت. می‌گفتیم «مرسی، خوردیم.» دوسه‌تا تخمه با خجالت برمی‌داشتیم.

·     بیشتر تماشاچی‌ها زن‌های در و هم‌سایه‌ بودند که به هوای پوست ختنه خودشان را رسانده بودند. زن‌هایی که پسرزا نبودند پوست را که مصرف می‌کردند ردخور نداشت که پسر می‌زاییدند.

·     این است که بعد از ظهرهای تابستان، در گذر از پس‌کوچه‌های محله‌ای قدیمی، زیاد غیرمنتظره نبود اگر آدم با پسربچه‌ای برخورد کند که با ماتحت لخت، کلاه افسری به سر یا کروات قرمز به گردن یا در حالی که ساعت مچی سنگینی به مچ لاغرش لق می‌خورد، گریه‌کنان می‌دود و جمعی زن و مرد و پیر و جوان هم فریادکنان به دنبالش هستند.

·     خانم مشهدی از کنار پرده نگاه می‌کرد، می‌زد به صورتش «خدا مرگم بده، خانوم! ببین چه‌جوری دست‌مالیش می‌کنن و هیچی هم نمی‌گه. قباحت هم حالیش نیست. زنیکه‌ی اون‌کاره!»

·     ورود سیرک چنان روی‌داد تاریخی و مهم به حساب می‌آمد که کوچه بن‌بست پهن و کوتاهی که این سیرک در انتهایش در یک تکه زمین خالی چادر زده و بساطش را به راه انداخته بود از آن به بعد بین مردم به کوچه سیرک معروف شد.

·         بچه‌های دیگر می‌گفتند «دستتو بده.» عطر کف دست او را با یک کیفی بو می‌کردند. احساس نکبت کسی را داشتم که از نظر افتاده است، تلخ و غصه‌دار.

·     مادر گفت برو بنداز توی سطل، بچه آشغال را در همان تشت رخت انداخت و در حالی که دست‌ها را با پنجه‌های باز از خودش دور نگه داشته بودرفت به جست‌و‌جوی آشغال‌های دیگر.

در رمان «نان سال‌های جوانی»(The Bread of Those Early Years) اثر هاینریش بُل(Heinrich Böll) ترجمه‌ی محمد اسماعیل‌زاده- نشر چشمه(چاپ پنجم ١٣٨٨)



·     بعدها اغلب راجع به این فکر می‌کردم که اگر دنبال هدویگ به راه‌آهن نمی‌رفتم، چه می‌شد: وارد یک زندگی دیگر می‌شدم، درست مثل این که آدم اشتباهی سوار قطار دیگری شود. زندگی‌یی که آن وقت‌ها برایم قبل از این که هدویگ را بشناسم، کاملن قابل قبول و قابل تحمل می‌نمود.

·     وقتی به عنوان کارآموزی شانزده ساله، آن هم تنها به شهر آمدم، مجبور بودم قیمت همه‌ی چیزها را بدانم، چون توان پرداخت آن‌ها را نداشتم. گرسنگی قیمت‌ها را به من یاد داد؛ فکر نان تازه مرا کاملن از خود بی‌خود می‌کرد، و من غروب‌ها ساعت‌های متمادی بی‌هدف در شهر پرسه می‌زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کردم به جز نان. چشم‌هایم می‌سوخت، زانوهایم از ضعف خم می‌شد و حس می‌کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان. من مثل آدمی مرفینی معتاد به نان بودم.
·         از آن موقع به بعد از واژه‌ی «مناسب و ارزان» متنفر شدم.
·     هم‌تختی او زن بیماری بود که من در چشم‌هایش گرگ را می‌دیدم و می‌دانستم هر‌آن‌چه از غذای مادر باقی می‌ماند را او می‌خورد، و من دست‌های داغ مادر را روی بازوهایم حس می‌کردم و در چشمانش وحشت از حرص هم تختی‌اش را می‌دیدم.
·     وقتی بعدن، پدر و من، با دکترش صحبت می‌کردیم از او به دلیل بی‌تفاوتی‌اش نسبت به مادر متنفر می‌شدم. او وقتی با ما صحبت می‌کرد در فکر چیز دیگری بود، در حالی که به سوال‌های پدر پاسخ می‌داد به در و یا از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد، و من از حرکات ظریف لب‌های سرخ او می‌فهمیدم که مادر از دست رفتنی است.
·     شب‌های تابستان کنار رودخانه‌ی راین با هم قدم می‌زدیم و گردش می‌کردیم یا می‌رفتیم بستنی می‌خوردیم، و من او را وقتی در تاریکی شب روی سنگ‌فرش‌های بارانداز می‌نشستیم و پاهای برهنه‌مان را توی آب می‌کردیم، می‌بوسیدم.

۱۳۹۳ تیر ۲۶, پنجشنبه

در مجموعه داستان «آفتاب مهتاب»(Aftab-Mahtab) اثر شیوا ارسطویی(Shiva Arastuei)- نشر مرکز(چاپ پنجم ١٣٨٧)


·         حالا دفتر خاطراتم افتاده دست خودم و چیزی از نوشته‌ها سر درنمی‌آورم.
·         همیشه وقتی دروغ می‌گفت، خودش زودتر از طرف، دروغش را باور می‌کرد. شهرزاد با خودش فکر می‌کرد حرف‌های دروغکی چه قدر واقعی‌ترند.
·     خوش‌حال بود که امیر هنوز هم همان پسربچه‌ی ساده‌ای است که نمی‌فهمید شهرزاد تقسیم را بهتر از او بلد است. ولی اگر امیر می‌فهمید، دیگر یواشکی دستش را نمی‌گرفت و تقسیم یادش نمی‌داد.
·         آن روزها کم‌تر دروغ می‌گفت. چند بار رک و راست به امیر گفته بود «بیا بریم خونه‌ی ما.»
·         زنگ تفریح، بچه‌ها چشم که می‌گذاشتند، اولین آدمی که غیبش می‌زد امیر بود. شهرزاد حس می‌کرد یک‌هو مدرسه خالی شد.
·         می‌شد با او عروسی کرد، براش قورمه‌سبزی پخت و با او درباره‌ی تازه‌ترین فیلم دنیا حرف زد.
·         به پیشانی‌ام نگاه کرد. فکر کردم حالاست که چین‌های پیشانی را ببیند.