·
حالا دفتر خاطراتم افتاده دست خودم و چیزی از نوشتهها سر
درنمیآورم.
·
همیشه وقتی دروغ میگفت، خودش زودتر از طرف، دروغش را باور
میکرد. شهرزاد با خودش فکر میکرد حرفهای دروغکی چه قدر واقعیترند.
· خوشحال بود که امیر هنوز هم همان
پسربچهی سادهای است که نمیفهمید شهرزاد تقسیم را بهتر از او بلد است. ولی اگر
امیر میفهمید، دیگر یواشکی دستش را نمیگرفت و تقسیم یادش نمیداد.
·
آن روزها کمتر دروغ میگفت. چند بار رک و راست به امیر
گفته بود «بیا بریم خونهی ما.»
·
زنگ تفریح، بچهها چشم که میگذاشتند، اولین آدمی که غیبش
میزد امیر بود. شهرزاد حس میکرد یکهو مدرسه خالی شد.
·
میشد با او عروسی کرد، براش قورمهسبزی پخت و با او دربارهی
تازهترین فیلم دنیا حرف زد.
·
به پیشانیام نگاه کرد. فکر کردم حالاست که چینهای پیشانی
را ببیند.
·
گفتم «فکرش را بکن! هیچوقت ما را به اندازهی پیرمرد دوست
نداشتند.»
یاد نگاه ماتشان به لولههای
سِرُم افتادم، وقتی آن سوزنها را به رگ دستهاشان میزدیم.
· هر چه باشد با خودم قرار گذاشته
بودم یک روز آدم خیلی خیلی مهمی بشوم. از دختر پادشاه هم مهمتر. از خود شاه هم
مهمتر. خوانندهی جوان سگ کی بود؟! ولی عکسهاش را دوست داشتم. دلم میخواست خودش
هیچوقت نفهمد که پوسترهاش را به دیوار اتاقم میزنم.
· حتا اگر سیندرلا باشی و با جادو و
جنبل از کُلفَتی نامادری و خواهرخواندههای بیلیاقت خلاص بشی، لباسهای خانمانه و
کفشهای بلوری بپوشی باز هم باید این درد را بکشی. گیرم توی قصهها نگویند.
·
دیدم از همهی سیب یک تکه چوب کوچولو مانده توی دستم. چوب
را پرت کردم روی قالی و نشستم به نوشتن.
· خیال میکردیم چون پدرشان مجبورشان
میکند چادر مشکی سر کنند و رو بگیرند، فرار با یک پسر نامحرم که سهل است، یواشکی
هم نباید عاشق باشند، حتا عاشق شوهرشان. به قول دختر شاعرپیشهی فامیل «مانده بود
تا بفهمیم عاشقی حق همهی آدمهاست.»
·
خانهی بزرگ و قدیمی آنها محل ِ حشر و نشر بچههای فامیل
میشد. خیلی از ما، اولین عشقهامان را در همان حیاط بزرگ و قدیمی تجربه کردیم.
![]() |
| شیوا ارسطویی |
· شنیده بودیم یک بار که توران
خانم، مادر آرش، نماز میخوانده، روزبهخان مست و عصبانی، چادر نماز از سر زنش
کشیده پایین و کتکش زده. بعد کتابهاش را از کتابخانه، یکییکی کشیده بیرون و
جابهجا، برای زنش خوانده تا به او بفهماند عبادت کار آدمهای ضعیف و خرافاتی است.
·
میگفت دلش میخواست ااقلن یک پسر داشت و او را در راه دفاع
از مقدسات جهاد، تقدیم خداوند میکرد.
·
بعدن نیوشا برامان معنی اذانِ بیوقت را توضیح میداد:
اذانی که برای اتفاقی ناگوار و مخصوصن اتفاقی که آبروی مسلمانی را به باد دهد، سر
میدهند.
· حتا نگفته بودم وقتی توی آن اتاق
فسقلی با دوستهاش جمع میشدند دور هم و سر شرق و غرب و مذهب و سیاست دعوا میکنند،
او چه قدر خواستنی میشد.

