۱۳۹۳ تیر ۲۷, جمعه

در رمان «نان سال‌های جوانی»(The Bread of Those Early Years) اثر هاینریش بُل(Heinrich Böll) ترجمه‌ی محمد اسماعیل‌زاده- نشر چشمه(چاپ پنجم ١٣٨٨)



·     بعدها اغلب راجع به این فکر می‌کردم که اگر دنبال هدویگ به راه‌آهن نمی‌رفتم، چه می‌شد: وارد یک زندگی دیگر می‌شدم، درست مثل این که آدم اشتباهی سوار قطار دیگری شود. زندگی‌یی که آن وقت‌ها برایم قبل از این که هدویگ را بشناسم، کاملن قابل قبول و قابل تحمل می‌نمود.

·     وقتی به عنوان کارآموزی شانزده ساله، آن هم تنها به شهر آمدم، مجبور بودم قیمت همه‌ی چیزها را بدانم، چون توان پرداخت آن‌ها را نداشتم. گرسنگی قیمت‌ها را به من یاد داد؛ فکر نان تازه مرا کاملن از خود بی‌خود می‌کرد، و من غروب‌ها ساعت‌های متمادی بی‌هدف در شهر پرسه می‌زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کردم به جز نان. چشم‌هایم می‌سوخت، زانوهایم از ضعف خم می‌شد و حس می‌کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان. من مثل آدمی مرفینی معتاد به نان بودم.
·         از آن موقع به بعد از واژه‌ی «مناسب و ارزان» متنفر شدم.
·     هم‌تختی او زن بیماری بود که من در چشم‌هایش گرگ را می‌دیدم و می‌دانستم هر‌آن‌چه از غذای مادر باقی می‌ماند را او می‌خورد، و من دست‌های داغ مادر را روی بازوهایم حس می‌کردم و در چشمانش وحشت از حرص هم تختی‌اش را می‌دیدم.
·     وقتی بعدن، پدر و من، با دکترش صحبت می‌کردیم از او به دلیل بی‌تفاوتی‌اش نسبت به مادر متنفر می‌شدم. او وقتی با ما صحبت می‌کرد در فکر چیز دیگری بود، در حالی که به سوال‌های پدر پاسخ می‌داد به در و یا از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد، و من از حرکات ظریف لب‌های سرخ او می‌فهمیدم که مادر از دست رفتنی است.
·     شب‌های تابستان کنار رودخانه‌ی راین با هم قدم می‌زدیم و گردش می‌کردیم یا می‌رفتیم بستنی می‌خوردیم، و من او را وقتی در تاریکی شب روی سنگ‌فرش‌های بارانداز می‌نشستیم و پاهای برهنه‌مان را توی آب می‌کردیم، می‌بوسیدم.

·     زن صاحب‌خانه‌ی من درشت و بلوند است، و من چند وقتی پاک‌باخته‌اش بودم، طوری که مخفیانه پیش‌بند و دست‌کش‌هایش را می‌بوسیدم و از شدت حسادت نسبت به شوهر ابله او نمی‌توانستم چشم روی هم بگذارم. اما او شوهرش را دوست داشت، به نظر می‌رسد که یک مرد الزامن نباید فعال و موفق باشد تا مورد عشق چنین زنی که هنوز هم او را تحسین و ستایش می‌کنم، قرار گیرد.
·     برای غیرقابل درک بود که هنوز مردی پی به زیبایی او نبرده باشد؛ کسی او را نشناخته و این زیبایی را کشف نکرده باشد؛ شاید هم او در همین لحظه که من او را می‌دیدم به وجود آمده بود.
·     مغزم مثل ماشینی که انسان فراموش کرده خاموشش کند، کار می‌کرد. ناگهان راه حل یک سوال جبر را که دو سال قبل در امتحان مدرسه‌ی مهندسی نتوانسته بودم حل کنم، پیدا کردم. با پیدا کردن راه حل مسئله، تمام وجودم غرق در شادی و غرور عمیقی شد؛ درست مثل حسی که به مجرد به یاد آوردن اسم یا واژه‌ای که از مدت‌ها قبل به دنبال آن می‌گشته، به انسان دست می‌دهد.
·     پدر سعی کرد مرا با گفتن این جمله آرام کند که تنها یک شکل درست از عکس وجود دارد که در یک تاریک‌خانه نگه‌داری می‌شود و ما آن را نمی‌شناسیم: آن هم حافظه‌ی خداوند است. در نظر من این توضیح آن وقت‌ها خیلی ساده و پیش‌ پا افتاده می‌رسید، چون خداوند واژاه‌ای بزرگ بود که با آن بزرگ‌ترها سعی می‌کردند روی همه‌چیز پرده بکشند و خود را راحت کنند.
·     من ناگهان متوجه شدم که فکر بیرون کردن اولا از سرم بی‌هوده و بی‌فایده است، و به او فکر کردم. این کار را چون کسی انجام دادم که به یک‌باره تصمیم می‌گیرد در اتاقی که مرده‌ای قرار دارد، چراغ را روشن کند؛ در اتاقی نیمه‌تاریک که مرده به سان انسان خفته‌ای به نظر می‌رسد، و شخص می‌تواند این طور به خود تلقین کند که صدای تنفس او را می‌شنود، حرکاتش را می‌بیند.
هاینریش بُل
·     و من هرگز دیگر چیزی کش نرفتم، نه به این دلیل که دزدی را ناحق می‌دانستم، بلکه برایم خیلی سخت بود که به دلیل فوت مادرم یک‌بار بخشیده شوم.
·     تازه بعدن فهمیدم که او تک‌ تک کتاب‌هایش را هم‌چون چوپانی که گله‌ی گوسفندانش را می‌شناسد، می‌شناخت‌ـ و یکی از این کتاب‌ها خیلی کوچک . کهنه و زشت بود‌ـ من آن را به قیمت یک قوطی کبریت فروختم. اما بعدن اطلاع پیدا کردم که ارزش آن به اندازه‌ی یک واگن پر از نان بوده است. بعدها پدرم از من تقاضا کرد که برنامه‌ی فروش کتاب‌ها را به او واگذار کنم، او با گفتن این جمله از شرم صورتش سرخ شد، و به این ترتیب خودش کتاب‌ها را می‌فروخت و پول را برایم پست می‌کرد و من با آن برای خودم نان می‌خریدم... وقتی کلمه‌ی نان را بر زبان آوردم، او در خودش فرو رفت، حالا دلم برایش سوخت.