![]() |
| جلد اول |
بهرام صادقی: «در وهلهی اول باید داستان نوشت. داستان خالص، باید ساخت، به هرشکل و هر جور... فقط مهم این است که راست بگویی. خواننده و اجتماع از نویسنده این را نمیخواهد که از آنچه در اطرافش میبیند و خودش بیشتر از او (نویسنده) به آن آگاه است برایش بگوید. خواننده تجربهای میخواهد کاملن شخصی، تجربهای که خودش نداشته است. هرکس تجربهی مخصوص خودش را میتواند عرضه کند. من آن داستاننویسی را میپسندم که چیزی را بگوید که هیچکس دیگر نتواند بگوید. هنرمند باید چیزی از خود به دنیا اضافه کند...»
١. «داش آکل» اثر صادق هدایت
در مورد نویسنده:
![]() |
| صادق هدایت |
«هدایت ـ به تعبیر گلستان ـ «پایش
در جغرافیای ایران گیر بود»، اما جهانی میاندیشید. او را میتوان نخستین داستاننویس
ایرانی دانست که به چگونگی ساخت داستان توجه کرد. او کوشید به جای حضور آشکار در
داستان و توضیح دادن، صحنهی داستان و کنش شخصیتها را نمایش دهد و نتیجهگیری را
به عهدهی خواننده بگذارد.
بخشهایی از داستان:
·
داش آکل مردی
سیوپنج ساله، تنومند ولی بدسیما بود. هر کس دفعهی اول او را میدید قیافهاش توی
ذوق میزد، اما اگر یک مجلس پای صحبت او مینشستند یا حکایتهایی که از دورهی زندگی
او ورد زبانها بود میشنیدند، آدم را شیفتهی او میکرد، هرگاه زخمهای چپ اندر راست
قمه را که به صورت او خورده بود ندیده میگرفتند، داش آکل قیافه نجیب و گیرندهای داشت:
چشمهای میشی، ابروهای سیاه پرپشت، گونههای فراخ، بینی باریک با ریش و سبیل سیاه.
ولی زخمها کار او را خراب کرده بود، روی گونهها و پیشانی او جای زخم قداره بود که
بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق میزد و از همه بدتر یکی از آنها
کنار چشم چپش را پایین کشیده بود.
·
فردا صبح همین
که خبر زخم خوردن داشآکل به خانهی حاجیصمد رسید، ولیخان پسر بزرگش به احوالپرسی
او رفت. سر بالین داشآکل که رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده، کف خونین
از دهنش بیرون آمده و چشمانش تار شده، به دشواری نفس میکشید. داش آکل مثل اینکه در
حال اغما او را شناخت، با صدای نیمگرفته لرزان گفت: «در دنیا... همین طوطی... داشتم.
جان شما، جان طوطی... او را بسپرید... به...»
٢. «گیله مرد» اثر بزرگ علوی
در مورد
نویسنده:
![]() |
| بزرگ علوی |
«علوی نثری ساده و فارغ از لفاظیهای زبان
محاوره دارد؛ حتا در گفتوگوها نیز از شکستن نثر و محاورهای کردن آن پرهیز میکند.
علوی به
زندگی روشنفکران و طبقهی متوسط مرفه میپردازد. با وجود دغدغههای سیاسی، داستانهایش
عاطفی است و در آنها زنان چهرهای فداکار و دوستداشتنیتر از مردان یافتهاند.»
بخشهایی از داستان:
·
بي اختيار جواب
داد: «نه»، ولي دست و پاي خود را جمع كرد. او تصميم داشت با اينها حرف نزند. چون اين
را شنيده بود كه با مامور نبايد زياد حرف زد. اينها از هر كلمهاي كه از دهان آدم
خارج شود، به نفع خودشان نتيجه ميگيرند. در استنطاق بايد ساكت بود. چرا بيخودي جواب
بدهد. امنيه ميخواست بفهمد كه او خواب است يا بيدار و از جواب او فهميد، ديگر جواب
نميدهد.
· «بگو ببينم، آن
روزي كه با سرگرد آمديم تولم كه پاسگاه درست كنيم، همين تو نبودي كه علمدار هم شده
بودي و گفتي: ما اينجا خودمان داروغه داريم و كسي را نميخواهيم؟ بيشرفها، ما چند
نفر را كردند توي خانه و داشتند خانه را آتش ميزدند. حيف كه سرگرد آنجا بود و نگذاشت،
و الا با همان مسلسل همهتون را درو ميكردم...»
·
همان زني كه
چند ماه پيش در واقعه تولم تير خورد و بعد مرد، زن او بود، صغرا بود، بچة شش ماهه
داشت و حالا اين بچه هم در كومهی او بود و معلوم نيست كه چه بر سرش خواهد آمد. مارجان،
آدمي نيست كه بچه نگه دارد. اصلن از مارجان اين كار ساخته نيست. ديگر كي به فكر بچهی
اوست. گيلهمرد گاهي به حرفهاي وكيلباشي گوش نميداد. او در فكر ديگري بود. نكند كه
تپانچه اصلن خالي باشد.
·
همين كه چشمش
به چشم براق و برافروختهی گيلهمرد افتاد به تته پته افتاد. زبانش باز شد: «نكش،
امان بده! پنجتا بچه دارم. به بچههاي من رحم كن. هر كاري بگي ميكنم. منو به جووني
خودت ببخش. دروغ گفتم. من نكشتم. صغرا را من نكشتم. خودش تيراندازي ميكرد. مسلسل دست
من نبود...»
·
گيلهمرد تف
كرد و در عرض چند دقيقه پالتو باراني را از تن وكيلباشي كند و قطار فشنگ را از كمرش
باز كرد و پتوي خود را به سروگردن او بست. كلاه او را بر سر و بارانيش را بر تن كرد
و از اتاق بيرون آمد. در جنگل هنوز شيون زني كه زجرش ميدادند به گوش ميرسيد.
٣. «قفس» و «چشم شیشهای» اثر صادق چوبک
در مورد نویسنده:
![]() |
| صادق چوبک |
«از دوستان نزدیک هدایت بود و با نگاهی گاه تیرهتر
از نگاه او، به اجتماع و آدمها میپرداخت. (...) چوبک طردشدگان پایینترین لایههای
جامعه را به داستانهایش راه داد و با بازآفرینی لحن آنان، شخصیت و شیوهی زندگیشان
را به نمایش گذاشت. او با عینیتی غیراحساساتی، دنیایی بیرحم را تصویر کرد که آدمهای
ترسان و تحقیرشدهاش چشم دیدن یکدیگر را ندارند.»
بخشهایی از داستان
«قفس»:
·
آنهایی که پس
از توسری خوردن سرشان را پایین میآوردند و زیر پر و بال و لاپای هم قایم میشدند،
خواه ناخواه تکشان تو فضلههای کف قفس میخورد. آنوقت از ناچاری از آن تو پوست ارزن
ورمیچیدند. آنهایی که حتا جا نبود تکشان به فضلههای ته قفس بخورد، به ناچار به سیم
دیوراهی قفس تک میزدند و خیره به بیرون مینگریستند. اما سودی نداشت و راه فرار نبود.
جای زیستن هم نبود.
·
قدقد و شیون
مرغی بلند شد. مدتی دور خودش گشت. سپس شتابزده میان قفس چندک زد و بیمخورده، تخم
دلمهی بیپوست خونینی تو منجلآب قفس ول داد. در دم دست سیاه سوختهی رگ درآمدهی
چرکین شوم پینه بستهای هوای درون قفس را درید و تخم را از توی گندزار ربود و هماندم
در بیرون قفس دهانی چون گور باز شد و آن را بلیعد.
بخشهایی از داستان
«چشم شیشهای»:
·
چشم آماده بود
و دکتر آن را تو چشمخانه پسرک جا گذارد و گفت: «باز کن، چشمتو باز کن، حالا ببند،
ببند. حالا خوب شد. شد مثِ اولش.» سپس رو کرد به پدر و مادر پسرک و گفت: «ببينين اندازهی
اندازهس. مو لاي پلکاش نميره.»
·
مادرک تف لزج
بيخ گلويش را قورت داد و سرش را تکان داد و نور چراغ از پشت بار اشک لرزيدن گرفت و
با صداي خفهاي گفت: «آره، مثِ اولش.» سپس شتابان کودک شيرخوار را بغل زد و پا شد و
او را برد تو گهواره گوشه اتاق خواباند.
·
و چشمان خود
را پاک کرد و مُفش را بالا کشيد. سينه و شانههاي زن لرزيد و گريهاش را قورت داد.
و هر دو پيش بچه رفتند و بالاي سرش ايستادند و به او نگاه کردند. پسرک آيينه را گذاشته
بود رو ميز و چشم شيشهاي خود را از چشمخانه بيرون کشيده بود و گذاشته بود رو آيينه
و کره پر سفيدي آن با نيني مردهاش رو آيينه وق زده بود و چشم ديگرش را کجکي بالاي
آيينه خم کرده بود و پرشگفت به آن خيره شده بود و چشمخانه سياه و پوکش، خالي رو چشم
شيشهاي دهنکجي ميکرد.
٤. «ماهی و جفتش» اثر ابراهیم گلستان
در مورد
نویسنده:
![]() |
| ابراهیم گلستان |
نخستین
مترجم داستانهای ویلیام فاکنر و ارنست همینگوی به زبان فارسی و نویسندهای سبکگراست.
اما نوآوریهای سبکیاش بیش از آن که از لحاظ ترکیب ـ یعنی شیوهی کنار هم چیدن
قسمتهای مختلف داستان ـ بدیع باشد به دلیل تجربه کردن شکلهای متفاوت نثر چشمگیر
است.
بخشهایی
از داستان:
·
مرد نشست. اندیشید
هرگز این همه یکدمی ندیده بوده است. هر ماهی برای خویش شنا میکند و گشت وگذار ساده
خود را دارد. در آبگیرهای دیگر و بیرون از آبگیرها در دنیا، در بیشه، در کوچه ماهی
و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستارهها را دیده بود که میگشتند، میرفتند اما
هرگز نه این همه همآهنگ.
·
مرد گفت: «اون
دوتا. اون دوتا را میگم. اون دوتا را ببین.» و با انگشت به دیوارهی شیشهای آبگیر
زد. روی شیشه کسی با سوزن یا میخ یادگاری نوشته بود. کودک اندکی بعد گفت: «دوتا نیستن.»
٥. «جشن فخنده» اثر جلال آلاحمد
در مورد
نویسنده:
![]() |
| جلال آلاحمد |
«برخلاف
نویسندهای چون چوبک که تمایل به کنار کشیدن خود از صحنهی داستان دارد، آلاحمد
به صورت راوی عصبی و بیگانهای که ارزشی دور و بر خود نمیبیند، در همهی داستانهایش
حضور دارد. (...) نثر آلاحمد ریشه در ادبیات کلاسیک (مثلن نثر ناصرخسرو در
سفرنامه)، محاورهی مردم عادی، و شیوهی نگارش نویسندگان فرانسوی مثل کامو و سلین
دارد و از شتابزدگی، بیحوصلگی و صراحت نویسنده رنگ گرفته است.»
بخشهایی
از داستان:
·
ای داد بیداد!
مثلن آمده بودم دنبال حولهی بابام. بكوب بكوب از پلكان رفتم پایین. نزدیك بود پرت
بشوم. حوله را كه ترسان و لرزان به دستش دادم یك چكه آب از دستش روی دستم افتاد كه
چندشم شد.
·
اما فقط اسم
بابام را وسط خطهای چاپی با قلم نوشته بودند. زیرش هم امضای یكی از آخوندهای محضردار
محلمان بود كه تازگی كلاهی شده بود.
·
كتابهایم را
گذاشتم یك طرف و كتابچهی تمبرم را برداشتم و نگاهی به آن انداختم كه مبادا خواهرم
باز رفته باشد سرش.
·
رگهای گردن
بابام از طناب هم كلفتتر شده بود. جای ماندن نبود. تا كفشم را به پا بكشم مادرم با
یك لقمهی بزرگ به دست آمد و گفت: «بگیر و بدو تا نحس نشده خودت را برسون.»
·
هر دفعه هم
یكی دو جای دستم زخمی میشد. شاخههای هیزم كج و كوله بود و پر از تریشه و باید از
تلمبار هیزمها بروم بالا و دستهدسته از رویش بردارم وگرنه داد بابام در میآمد كه
باز چرا شاخهها را از زیر كشیدهای.
·
حرفش را میزد
که «باهات یك فسنجون حسابی درست میكنم.» یا «دیروز یه مگس گرفتم قد یه گنجشك.» یا
«نمیدونی رونش چه خوشمزهاس.»
٦. «مهرهی مار» اثر محمود اعتمادزاده(بهآذین»
در مورد
نویسنده:
![]() |
| محمود اعتمادزاده(بهآذین) |
«در داستاننویسی
او با دو گرایش عمده مواجه میشویم: نوشتن
افسانههای تمثیلی و بازآفرینی خاطرات دورهی کودکی. او خواننده را از ملال چارهناپذیر
زندگی روزمره به شور اغراقآمیز افسانهها و غم غربت موجود در خاطرات فرا میخواند.
عمدهترین مشکل داستانهای بهآذین در زبان آنهاست. نویسنده غالبن دست به ذوقآزماییهایی
میزند و واژههای رنگینی به کار میبرد که چون تناسبی با لحن و آهنگ داستان
ندارند، تاثیر لازم را بر مخاطب نمیگذارند. از همین رو، بهآذین به عنوان مترجم
ژان کریستف یا دن آرام جایگاه مستحکمتری در صحنهی ادبیات معاصر دارد.»
بخشهایی
از داستان:
·
ابرو به
ناز بالا میکشید. پشت چشم نازک میکرد. پوزخند میزد. قهر میکرد. بوسه میخواست.
زبان را توی دهان صدا میداد. تصنیف هرزهای را که آن روزها سر زبان بود زمزمه میکرد.
به آهنگ آن ادا در میآورد و پیچ و تاب میخورد.
·
چشم تیزبین
زن جوان همسایه در فرورفتگی دو پستان سرد گلنار به دو مهرهی ریز شیرگون افتاد.
دانست که چیست. دست پیش برد و با اشتیاق آن را برداشت و در دستمالی پیچید و در
سینهی خود جای داد.
٧. «به کی سلام کنم؟» اثر سیمین دانشور
بخشهایی
از داستان:
![]() |
| سیمین دانشور |
·
...خدایا هر
فَندی تو این شهر بود زدیم، چقدر تماشاخانه و سینما رفتیم، فیلم دزد بغداد، هنسای عرب،
اسرار نیویورک، آرشین مالالان را چهار بار و پنج بار دیدیم، پولمان برکت داشت، خانم
مدیر به من مواجب میداد و حاج اسماعیل از وزارتخانه حقوق میگرفت.
·
از تریاک کشیدنم
دلخور بود، آنقدر گفت و گفت تا تریاک از چشمم افتاد، به علاوه بس که کار داشتم فرصت
تریاک کشیدن نداشتم. تو خانه کارهای خانم مدیر را میکردم و تو مدرسه نظافت میکردم،
مَبالها را میشستم، کارنامههای دخترها را در خانهشان میبردم و انعام میگرفتم،
عیدها تو گلدان سفالی گل لادن میکاشتم، کوزهی گندم سبز میکردم، عدس میکاشتم و
میبردم تو اتاق خانم مدیر میگذاشتم، یا درخانهی معلمها میبردم... از ده تومان
تا دو تومان انعام میگرفتم، همهی این کارها را میکردم که آب تو دل ربابه تکان نخورد.
·
تا حالا ده
تا پیراهن پشمی بچهگانه برای منصور و مسعود بافتهام. چه نقشهای قشنگی انداختم، اما
غدغن کرده که دیگر از من تعارف قبول نکنند. حالا هی میبافم و هی میشکافم نه کسی را
دارم برایش ببافم، نه پولم زیادی کرده، همه چیز هم که گران شده، سر به جهنم گذاشته،
فقط جان آدمیزاد ارزان است.
·
اگر ربابه یک
تک پا میآمد و منصور و مسعود را هم میآورد چه قدر دلم باز میشد. به مسعود گفتم:
مسعود موش بخوردت. گفت: خودت را موش بخورد! بهش التماس کردم که یک بوس به جدهات بده،
صورتش را گرفت جلو لبهایم. نماز رسوایی را باید پشت بام مستراح بخوانند و باید آفتاب
زده باشد، بعدش هم باید یزید و معاویه را لعنت بکنند. اینها را خانم پنیرپور گفت.
·
خانهشان که
میرفتم یک من میرفتم صد من برمیگشتم. آنقدر بداخمی میکرد و مادرش آنقدر سرکوفت
به من و بچهام میزد و برادرهایش آنقدر هر و کر میکردند که از جان خودم سیر میشدم.
·
پاشوم بروم
شیر بخرم، شیر برنج درست کنم، نه، فرنی میپزم. این دندان بدمصب بدجوری میزند. دکتر
بیمه گفت: هر وقت از تنهایی به سرت زد بزن برو بیرون...
·
پاشد تو آینه
نگاه کرد. بُن موها سفید شده بود، بعد به قرمزی میزد و ته موها سیاه پرکلاغی بود.
بیخود نبود که دامادش لقبش داده بود دمامه جادو، دیگر نمیدانست که آدم آه میکشد
و موی سفید از قلبش بیرون میزند. سرِ ربابه که آبستن بود در ماه نهم سرِ قلبش میخارید،
خانم مدیر گفت: بچه دارد مو در میآورد. میگفت: موی بچه از قلب مادرش جوانه میزند.
میگفت: هر طور که حساب بکنیم با وضع فعلی، زن از طبقه زحمتکش است.
·
یکیتان بیایید
دست مرا بگیرید از زمین بلند کنید. خبر مرگتان فقط بلدید اطوار بریزید، پنجاه تومانی
از جیب کتتان دربیاورید، دو کیلو دو کیلو گوشت بخرید؟ یکبار شد یک کاسهی ماست خیر
سرتان به همسایهتان تعارف بدهید؟ الهی داغت به دل ننهات بیفتد، الهی خبر مرگت را
برایم بیاورند، الهی تو پیاده باشی و آب خوش سواره، ای کسی که مرا از بچهام دور کردی!
ربابه کجایی ببینی مادرت چه طوری ذلیل شده؟ ای حاجاسماعیل تو کجایی؟ یک لب بودم و
هزار خنده، حالا نگاهم کنید. الهی هیچ عزیزی ذلیل نشود. ای بچههای ناتوِ ذلیل مرده،
اگر آدم بگوید بالای چشمتان ابرو، هزار جور کس و کار پیدا میکنید، اما حالا کس و
کارتان کجا بود...؟
٨. «آوازی غمناک برای یک شب مهتابی» اثر بهرام صادقی
در مورد
نویسنده:
![]() |
| بهرام صادقی |
«صادقی به خوبی از امکانات زبان فارسی استفاده
میکند. او برای آن که به دام طنز اخلاقی و ارشادکننده ـ از نوع طنز جمالزاده ـ
گرفتار نشود، با لحنی بیتفاوت، طنز را به مضحکهای گزنده تبدیل میکند. در هر
داستان به تجربهای معنایی، زبانی و شکلیِ تازهای دست میزند. به همین جهت،
داستانهایش شبیه هم نیستند تا قاعدهای را بنا نهند، بلکه آثاری منحصر به فردند
که با هر بار خوانده شدن، ذهن خواننده را به چالشی تازه فرا میخوانند؛ زیرا
نویسنده توانسته است ناشناختگی و وحشتی اسرارآمیز را به شکلی طبیعی در داستان جاری
کند و با هشدار دادن نسبت به فاجعهای قریبالوقوع، خواننده را به طرف مکالمهی
خود تبدیل نماید.»
بخشهایی
از داستان:
·
دکتر با حوصله
و دقت حرف پیرمرد را برای سلمان تکرار کرد. یک لحظه همه چیز ساکت بود. سلمان با چهره
مصیبت دیده و موهای جوگندمی و نگاه نامفهومش که اکنون به یک گوشه نامریی اتاق خیره
شده بود، همچنان مثل روزها و ماههای پیش در بستر خود خفته بود. اما ناگهان لبهایش
جنبید و صدایش شنیده شد: «گوش کنید، ببینید، دلم میخواهد حرف بزنم، اما...» دکتر با
تمام حواسش گوش خود را به لبهای او نزدیک کرد و همانطور که خم شده بود دستهایش را
از دو طرف مثل بال پرندهای که میخواهد به زمین بنشیند در هوا تکان داد. همه را به
سکوت فرا خواند و سرهای دیگران به جای آنکه پایینتر بیاید به بالا رفت و از هم فاصله
گرفت (مثل گل بزرگ و سیاه و شومی که بشکفد). این بار هم دکتر نومیدانه قد راست کرد
و دستهایش آهسته و لخت و سنگین به پهلوهایش چسبید. پس از سکوت، زمزمه چون پرندهای
نیمه جان در فضای اتاق پر میزد...
بار دیگر صدای
گریه مادر سلمان برخاست.
·
در خیابان،
مادری به موقع دست کودک بازیگوشش را گرفت و او را از جلو اتوبوس به طرف پیادهرو کشید.
نگاه خسته و خوابآلود مسافران که اینک دور میشد آن دو را تعقیب کرد ـ چشمهای بیحالتی
بود مثل چشمهای گوسفند و فروغی نداشت و میتوان گفت که اصلن نگاهی از آنها نمیتراوید.
·
کلاغها!
·
مسافر غریب
و حیران.
٩. «کیمیاگری در خیابان» اثر منوچهر صفا
در مورد
نویسنده:
مشغلهی
عمدهی غ.داوود نوشتن و ترجمهی مباحث مربوط به علم سیاست بوده است. (...) اما
وقتی از سطح خشک و جدی مسائل سیاسی و اجتماعی گذر کنیم، با نویسندهای مواجه میشویم
که به طنزی اصیل و مبتنی بر دیدگاهی آگاهانه دست یافته است.
بخشهایی
از داستان:
·
پیرمرد اسکناس
را میگیرد و چندین بار آن را زیر و رو میکند(اگر مختصر ساییدگی یا پارگی در آن باشد
قبول نمیکند.) بعد دو سه بار عینکش را جابهجا میکند و فاصلههای کانونی آن را به
دقت یک کارشناس فیزیک نور روی چشمش میزان میکند(تا هر آینه مختصر شکی در اصالت نقشهای
اسکناس وجود داشت، از حقیر یک جاعل اوراق بهادار بسازد.) و سرانجام لبخندی میزند
و من با نهایت خوشحالی متوجه میشوم که اسکناس از بوتهی این آزمایش دشوار سر بلند
بیرون آمده است.
·
هرکس چیزی میگفت
یکی پیرمرد را راهنمایی میکرد. دیگری متلکی میپراند ولی آثار تسلیم و رضا در چهرهی
تماشاگران پدیدار بود. ساعت پنج بعد از ظهر بود و چنان که در میان جمعیت شایع بود،
آغاز این بازی محیرالعقول درست در سر ساعت چهارونیم بوده است. ده دقیقه بعد وقتی مراسم
تمام شد پیرمرد از خستگی نقش بر زمین شد و خلایق جملگی صلوات بلندی فرستادند.
١٠. داستان اول از «عزاداران بیل» اثر غلامحسین ساعدی
در مورد
نویسنده:
![]() |
| غلامحسین ساعدی |
«تجربیات
تحصیلی و شغلیاش به شکل توجه به رنج بیماران و دردشناسی شخصیتهای آشفتهفکر در
آثارش بازتاب یافت. ادبیات ساعدی ادبیات زمانهی هراس است؛ از این رو، ترس از
هجومی قریبالوقوع فضای داستانهایش را فرا میگیرد. (...) او از عوامل وهمانگیز
طبیعت برای ایجاد حال و هوای هول و گمگشتگی بهره میگیرد و فضای شگفتانگیز و
مرموزی میآفریند. در واقع، از طریق آشناییزدایی از واقعیت، جوهرهی پنهان آن را
آشکار میکند و به رئالیسمی وهمناک(یا به تعبیری جادویی) دست مییابد.
بخشهایی
از داستان:
·
رمضان
برگشت پشت سرش را نگاه کرد. بَیَل انگشتانش را بالا گرفته بود و آنها را دعا میکرد.
·
گاری را
نگه داشتند. صدای زنگوله از دور شنیده میشد. کدخدا با آرنج زد به پهلوی اسلام و
پرسید: «میشنفی؟»
·
کدخدا و
رمضان، ننه را سوار ماشین کردند و روی گونیهای برنج درازش کردند. حال ننهرمضان
خرابتر شده بود. سیاهی چشمانش پیدا نبود و نفسهای بریدهبریده میکشید. کدخدا میترسید
که پیرزن توی ماشین تمام کند.
·
راننده
گفت: «تو مریضخونه که رسیدگی نمیکنن. میذاشتین تو ده راحت تموم میکرد.» رمضان
و کدخدا به هم نگاه کردند.
·
مشدیجعفر
پسر مشدیصفر گفت: «طوری نمیشه. اون دیگه شاشش کف کرده. تا چشم به هم بزنی مادره
رو فراموش میکنه و میافته تو خیالات دیگه.»
١١. «معصوم اول» اثر هوشنگ گلشیری
در مورد
نویسنده:
![]() |
| هوشنگ گلشیری |
«به عنوان
نویسندهای مطرح شد که صدای خاص خود را دارد؛ صدایی متفاوت که میخواست با هر
داستان، صناعت ادبی تازهای را تجربه کند و از طریق تجربهی صناعتهای تازهی
داستانی، متن را به عنصری پژوهشی برای شناخت جلوههای پنهان از نظرِ واقعیت مبدل
سازد. او با قطعیتستیزی و ایجاد فضای تردید، به کشف امکانهای تازه برای داستاننویسی
میاندیشید.»
در داستاننویسی
گلشیری، میتوان گذر از دو مرحلهی به هم پیوسته را مشخص کرد: او ضمن به کار بردن
جدیدترین صناعتهای داستاننویسیِ جهان در آثار خود، از جستوجو در امکانات
روایتی متون کلاسیک ایران نیز غافل نبود. این نکته، همراه با توجه به ساختارهای
ذهنی دیرپای ایرانیان، سبب میشود که تاریخ و اسطوره نقش مهمی در شکلگیری برخی از
داستانهایش بیابند. گلشیری در این گونه از داستانهایش سرنوشت روشنفکران مقهور
اقتدار سیاسی و معنوی را مورد توجه قرار میدهد؛ اما به جای پرداختن به رویدادهای
تاریخی، تاثیر آنها را بر فرهنگ و خاطرهی جمعی مردم مینمایاند و به لایه زیرینی
میپردازد که تخیل او را به عنوان یک داستاننویس نوگرا برانگیخته است.»
بخشهایی
از داستان:
·
«اما بود،
یعنی فکر کردم حتمن چیزی هست که سگها پارس نمیکنند. تازه خروسها چی؟ زنم گفت:
«حالا نیست، از وقتی چراغ را روشن کردی دیگر صدایی نمیآید.»
·
خدایی بود
که زنم توی رختخوابش نشسته بود. اگر میدید، اگر میآمد دم پنجره و پیری را میدید
که چه طور نیمخیز شده بود و گوش میداد، حتمن کاری دستم میداد.
·
نمیدانم
کی بود که یکدفعه صدای سگها بلند شد. اول سگهای محلهی بالا پارس کردند، بعد
هم پیری. پیری زوزه میکشید، درست مثل وقتی که سگها شوم میشوند و رو به خانهای
زوزه میکشند، یا رو به ماه، و آدم تنش میلرزد که نکند سگ بویی برده باشد و همین
فردا پسفردا کسی از اهل خانه میمیرد.
·
عبدالله
بیل روی کولش بوده و میرفته. بعد می رسد به حسنی، درست جلو حسنی. چراغقوه را کجا
میگذارد؟ معلوم نیست، اما همه دیدهاند که عبدالله روشن بوده. حسنی نه. میبینند
که عبدالله چندبار خم و راست میشود، بعد دیگر هیچکدام نمیبینند که چه کار میکند.
تاریک میشود و یکدفعه صدای فریادش را میشنوند.
١٢. «ابر بارانش گرفته است» اثر شمیم بهار
در مورد
نویسنده:
«در سالهای
١٣٤٢تا ١٣٤٦، که سرپرست بخش «ادبیات و هنرها»ی مجلهی «اندیشه و هنر» بود، کوشید
آموختههای خود را از نقد ادبی جدید غرب را در بررسی داستاننویسی ایران به کار
گیرد. نمونهی موفق این نقدها مقالهی «مدیر مدرسه و نون والقلم و جلال آلاحمد»
(اندیشه و هنر، ١٣٤٣) است. (...) دوران به چاپ سپردن داستان هایش دیری نپایید(از
١٣٤٢تا ١٣٥١در گاهنامهی اندیشه و هنر.) از آن پس، همچون جی. دی. سلینجر ـ
نویسندهی آمریکایی که تاثیر او در داستانهای بهار پیداست ـ کنج عزلت گزید، نه
داستانی چاپ کرد و نه تن به مصاحبهای داد. حتا داستانهایش را به شکل کتابی مستقل
نیز به چاپ نسپرد.»
بخشهایی
از داستان:
·
ولی از گیتی
هم که حالت را پرسیدم حرف درستی نمیزد و تو هم که برای من ننوشته بودی بالاخره با
هم میخواهید عروسی کنید یعنی اگر با هم عروسی کنید چون گیتی این طور که من دیدم دختر
خوبیست خلاصه مطمئنم که خوشبخت میشوی.
·
خلاصه توی باغ
که بودیم میخواستم ازش خواستگاری کنم و توی دلم میگفتم تو که شعورت نمیرسد و خلاصه
نمیدانم از همین حرفها و نتیجه این شد که تقریبن هیچ نتیجهای نداشت فقط با یارو
مترجم روزنامه قرار گذاشتم هر روز درسم بدهد.
·
خلاصه دیروز
صبح از پنجونیم گذشته بود که رسیدیم در زدم و گفتم من منوچهرم میخواهم با گیتی خانم
خداحافظی کنم بعد دیدم که از ته راهرو به دو آمد برایش یک جعبه گز از این جعبههای
بزرگ و یک دستبند و یک گوشواره کار اصفهان یعنی وقتی داشتم میخریدم...
١٣. «مرد» اثر محمود دولتآبادی
در مورد
نویسنده:
![]() |
| محمود دولتآبادی |
«تجربهی
سر کردن با انواع پیشهها و آدمها ـ و به قول گورکی «گذراندن دانشگاه اجتماع» ـ
نقش مهمی در شکل دادن به دید او دربارهی زندگی ایفا کرد و رئالیسم روانشناختیاش
را غنا بخشید.
دولتآبادی
از سال ١٣٣٧به بعد، تجربهی زیستی خود از جنبههای خشونتبار و مایوسکنندهی
زندگی در روستاهای کویری را در ساخت و پرداخت داستانهای واقعگرایانهاش به کار
گرفت. (...) نویسندهی رئالیستی که شخصیتها را در پیوند با محیط اجتماعی تصویر میکند
و با توجه به موقعیتهای خطیری که بر عواطف آنها تاثیر میگذارد، جلوههایی از یک
دوران را تجسم میبخشد.»
بخشهایی
از داستان:
·
ماهرو گفت:
«آتش، کاسه را برداشت زد به سر بابا، بعدش هم چادرش را سر انداخت و از در رفت بیرون.»
·
اما کجا رفته
بود؟ ذولقدر دلش نمیخواست به این فکر کند. هر وقت توی خیالش فرو میرفت بالفور مردی
به خاطرش میآمد که چشمهایی بزرگ و آبی و برآمده داشت.
·
یک اتاق گرم،
بخار سماور، کرسی، و آتش. چادرش را لابد انداخته، دکمههای یقهاش را لابد باز کرده
و لم داده. کجا لم داده؟ به یک بازوی بزرگ و سفید و سینهای پهن که موهایی زرد و پیچپیچدار
و از یقهی زیر پیراهنی رکابی بیرون افتاده. به تنی که پوستش همچنان بوی خون و چرم
و پشم میدهد. بوی خون تازه گوسفند و گاو. بوی سلاخخانه. بوی آخرین نعرههای نرهگاو
و شتر.
·
مادر بیرون
آمد، ذولقدر را صدا کرد. ذولقدر خواست رو به او برود؛ اما نتوانست. پایش پیش نمیرفت.
ماند. بیجواب ماند و خودش را بیشتر قایم کرد. آتش، باز هم او را صدا کرد. یکبار،
دوبار، چندبار. اما هربار ذولقدر خودش را قایمتر کرد تا این که مادرش خاموش به خانه
برگشت و در را بست.
·
کنار دیوار
میدان، بارفروشها آتش درست کرده بودند. توی یک چلیک خالی آتش درست کرده بودند.
·
کنار در، آینهی
شکستهای به دیوار بود. جلو آینه ایستاد و به خودش نگاه کرد. چه بزرگ شده بود! حس میکرد
شانههایش پهن شده، قدش کشیده شده و پشت لبش مو درآورده است. نه، سبیل باریکی زیر بینی
خود حس میکرد. حتا میتوانست دستی رویش بکشد.
·
ماهرو این
را پرسید. ذولقدر رو به او برگشت و گفت: «دیگر بابا نیست.»
- او که هنوز از پیش ما نرفته.
- رفته. او هم خیلی وقته که رفته.
- پس ما حالا چه کار باید بکنیم؟
ذولقدر گفت:
«این نزدیکیها، پایین تر از مسجد یک کارخانة بلورسازی هست. من میروم آنجا. میچسبم
تا کاری گیر بیاورم. تو هم میروی به مدرسهات.
ماهرو گویی
جان گرفت، از زیر کرسی بیرون آمد و به جای هر حرفی گفت: «چای و نان نمیخوری برات درست
کنم؟»
- امروز نه. باید زودتر بروم. اما فردا چرا.
١٤. «تاپ تاپ» اثر جمال میرصادقی
«میرصادقی
در بهترین آثارش از نظرگاه یک کودک، به زندگی مردم محلات سنتی جنوب تهران میپردازد.
در این داستانها ضمن نقاشی آداب و رسوم واعتقادات، تقابل فقر و غنا را مطرح میکند
و جلوههایی از اختلاف نسلها را به نمایش میگذارد.
او داستانهای
تمثیلی هم نوشته است اما در این شیوه، به اندازهی داستانهای واقعگرایانهاش
توفیق نیافته است. در این داستانها به آدمهای از خود بیگانهای میپردازد که از
ملال زندگی شهری به صفای گذشته یا غنای طبیعت میگریزند.»
بخشهایی
از داستان:
·
«... پدر
سوخته ده ساعت از اضافهکار منو کم کرده، بهش نشون میدم. دیدی... وقتی دیگه حاضر
نشدم تو اداره بمونم غینغین دیدی دیدی... اونوقت میفهمه یه من ماست چه قدر
کره داره. دیدیی غیغیغین...»
·
مرد صداش
را بلند کرد: «آخه مسلمون من بدبخت هم باید یه نفسی بکشم. روز به این درازی رو که
ازش نگرفتن. این بچه یه دقه آروم و قرار نداره.»
·
آروغی زد:
«لامسب آشرشته نبود، یه مشت لوبیا و خمیر نپخته. تازه کشک هم بهش نزدم. مثِ یه
تیکه سنگ ته دلم چسبیده.»
·
زن تهدیدکنان
دستهایش را تکان داد: «خشن، بیرحم، قلتشن...» پسرک را بقل کرد و گفت: «مامان
جونم، قربونت برم، گریه نکن، بابات شمره.»
١٥. من «چهگوارا هستم» اثر گلی ترقی
«از همان
موقع که مجموعهی «من چهگوارا هستم (١٣٤٨) را چاپ کرد، شخصیت ادبیاش شکل گرفته
بود: نویسندهای نوگرا و مسلط به زبان و عناصر داستان بود و میکوشید آشوب زمانه
را از ورای ذهنیت بحرانزدهی شخصیتهایی بازتاب دهد که گرفتار وضعیتی به بنبست
رسیده و بیگریزگاه، در جستوجوی روزنی به رهایی، دست و پا میزنند. آنان در
رویای رهایی از وضعیتی ناخواستهاند، اما قادر به تصمیمگیری برای تغییر وضع خود
نیستند.»
بخشهایی
از داستان:
·
اول تعجب كرد
كه این همه شیرینی و میوه را زنش برای چه خواسته و بعد یكمرتبه یادش افتاده كه ١٧مهر روز تولدش است و خندید. (ظاهرن روز تولد گلی ترقی ١٧مهر ١٣١٨است.)
·
از پشت درختها
صدای های و هوی میآمد و چند نفر تابوت كوچكی روی دست میبردند و صلواتهای نامنظم
و خسته میفرستادند. چندتا زن سیاهپوش عقبتر از همه میرفتند گریه میكردند و خودشان
را میزدند.
·
قابلمه تكان
خورد، كج شد و در حال افتادن بود كه آقای حیدری وحشت زده توی هوا نگهش داشت. درش را
سفت كرد و چربی اطراف لبهاش را به آستین كتش مالید. حس كرد كه حال غریبی دارد و قلبش
كم كم بزرگتر و سنگینتر میشود.
·
از گوشه چشم
بیاراده خودش را توی آیینهی ماشین نگاه كرد و دید كه موهای سرش ریخته و زیر چشمها
و اطراف لبهایش پر از چروكهای ریز موذی شده. رویش را برگرداند و راه افتاد. دستش
را گذاشت روی بوق و سیگاری را میان دندانهایش فشرد.
·
یاد زنش افتاد
كه میگفت: «این چه گوارا چه زشته! شكل میمونه، چه چاقه! چه ریش مضحكی داره! این جور
آدما به درد نمیخورن خودخواه و پر دردسرن. این جور آدما قدر نعمت رو نمیدونن.»
·
این و آن را
خبر كرده، شیرینپلو و خورش فسنجون پخته و به انتظار شوهرش نشسته است تا صورتش را ببوسد
دور سرش اسفند دود كند و تولدش را تبریك بگوید. از خودش پرسید:« دوست عزیز، اون روزا
یادت میاد؟ حرفای اونوقتا یادت هست؟ چطور شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ مگه تو معتقد نبودی
كه انسان آزاده مسئوله و فقط كافیه كه تصمیمشو بگیره و راهشو انتخاب كنه؟»
·
شماها كه بیشتر
از من میترسین، شماها كه بیشتر از من انگشتاتونو رو لباتون میذارین و پچ پچ میكنین.
شماها كه بیشتر از همه دستاتونو به هم میمالین، خم میشین و خدارو شكر میكنین، ولی
من میخوام از همین حالا حسابمو از شماها جدا كنم، از همهتون من خم شدن پشت و كم شدن
نور چشمامو حس میكنم، من سنگ مقبرهمو میبینم و میدونم كه چه آسون فراموش میشم
و چه آسون جامو یكی دیگه میگیره ـ من میخوام از همین الان شروع كنم، از همین امروز،
و كاری هم به شماها ندارم. یك نفر با موتورسیكلت پیچید جلوش و علامت داد. افسر پلیس
بود و كلاهش زیر آفتاب برق میزد عینكش را برداشت و گفت: «گواهینامهتونو لطف كنین.»
· «دیگه تموم شد.
الان خودمو از دستش راحت میكنم.» در ماشین را باز كرد. قابلمه را برداشت و توی هوا
چرخاند. دستهایش را توی مشتش فشرد و در میان هورا و هلهله دیگران محكم به زمین كوبید.
دستهاش را كند و پرت كرد به كنار دیوار. لگد زد و انداختش دورتر. دلش میخواست یك
تكه سنگ پیدا كند و به جانش بیفتد.
·
هیچ وقت آفتاب
را آن قدر نزدیك به پوستش حس نكرده بود. چیزی به سنگینی قابلمه به جای قلب توی سینهاش
بالا و پایین میرفت.
·
ماشینپای محله
همه جا را آهسته و در حالی كه میخندید تمیز كرد. سیب و گلابیها را توی جیبش گذاشت
و لك لك كنان رفت. آقای حیدری یاد زنش افتاد كه میگفت: «خدا را شكر كه توی این شهر
همیشه یكی هست كه به داد آدم برسه.»
١٦. «لابیرنت» اثر مهشید امیرشاهی
«در دانشگاه لندن فیزیک خواند اما به نویسندگی،
ویراستاری و ترجمه روی آورد. از نویسندگانی است که ماجراهایی شخصی را با ذوقی
طبیعی و طنزی تنیدهشده در تار و پود جملات باز میگوید. در برخی از داستانهایش
دورهی کودکی را با لطافت بازآفرینی میکند... برخی از داستانهای امیرشاهی نیز به
توصیف روحیاتِ زنانی تنها و سرخورده اختصاص دارد.»
بخشهایی
از داستان:
·
وقتی لباسم
را کندم دانههایی که تو یقه و لباس زیرم گیر کرده بود ریخت زمین. مهلقا جمعشان
کرد، مقداری را هم از زیر صندلی و کنار در پیدا کرد.
·
اصلن دلم
نمیخاست نگاهم کند. چون وقتی آدم یک چشمش از آن یکی کوچکتر شده و لب بالاییاش
هم باد کرده نه میتواند قیافه عصبانی به خودش بگیرد و نه قیافهی دردمند.
مهلقا
گفت: «دکتر خبر نمیکنین خانمجون؟»
·
میخواستم
فریاد بزنم. دلم برای خودم میسوخت. از این که دلم برای خودم میسوخت لجم میگرفت.
از لجم کارهایی میکردم که دردم بیشتر میشد، یا اتفاقهای بد میافتادم. آن وقت
دلم بیشتر برای خودم میسوخت. بعد بیشتر لجم میگرفت و...
·
گفتم:
«پولامو میدم. اما تو کیفم گذرنامه و کارت پلیس و کارت تحصیلیام هست. هم اسباب
دردسر تو میشه هم من. اما پولامو میدم.» و فوری دستم را بردم توی کیفم.
اول بازوم
را گرفت و بعد مچ دستم را. میترسیدم بفهمد قلبم چه طوری میزند. گفت: «نه، خوب که
فکرشو میکنم میبینم پولتو نمیخوام.»
·
میخواستم
یک جملهی خیلی شاعرانه تو دفتر خاطراتم بنویسم، یک جملهی خیلی موثر، ولی مدتها
قلم تو دستم ماند و آخر هم فقط نوشتم: «امشب عروسیام بود. خانهی کریم هستم.»
معاشقات چه
قدر زشت بود، چه قدر بیظرافت، چه قدر بیلطف، چه قدر پردرد. و خانه خانهی کریم
بود، اسم من اسم کریم بود.
·
من تو بخش
جراحی بودم. عملم چیز مهمی نبود. قرار بود سه روز مریضخانه بمانم. اما روز سوم
خونریزی شروع شد. نمیخواستم دیگر تو مریضخانه بمانم. امتحان داشتم. ولی امتحان
بهانه بود. میخواستم برگردم پیش ویمال. پیش ویمال که دو هفتهی دیگر میرفت به
مملکتش و خبر نداشت من مریضخانهام؛ چون قهر بودیم.
·
اولین ضربه
را که زد باورم نمیشد. باورم نمیشد این همان اسفندیار است که سالهای طولانی
عاشق من بود و من اصلن نمیدیدمش، اصلن وجود نداشت. همان آدم نیمهگنگ و نیمهباهوش،
نیمهمست و نیمههوشیار. همان آدمی که همیشه به نظر میآمد زکام است، به نظر میآمد
همیشه متعجب است، که همیشه حال یک تختهی روی آب را داشت که جهتش را عوامل جوی
تعیین میکرد. همان آدمی که کیاندخت بهش میگفت: «حیوونی» و علی میگفت: «این قدر
عاشقته که خریتشو ببخش و زنش بشو.»
·
صداش عجیب
غریب بود، مثل صدای آن پسر خارجی. بیحرکت نشستم تا خوب کتکش را زد. به نظرم میآمد
حرکاتش کند است، مثل حرکات دوشیزه سبز و فکر میکردم دستش برای همیشه جلو و عقب میرود.
گفت:
«بَسِت شد؟»
گفتم:
«آره.»
١٧. «اعدام» اثر حسن تهرانی
«طنزنویس خوبی مثل غ.داود، با بزرگنمایی
و اغراق، شخصیتهای داستانهایش را در موقعیتی طنزآمیز قرار میدهد، اما تهرانی با
چنان سرعتی خطوط موقعیت طنزآمیز مورد نظرش را ترسیم میکند که جلوههای طنزش در
برخورد اول به دیده نمیآید.»
بخشهایی از داستان:
·
یک روز صبح
مرا اعدام کردند. ـ بهار بود یا زمستان، نمیدانم. به هر حال یک وقتی مرا اعدام
کردند. گناهم رفاقت با تمساحی استثنایی بود؛ تمساحی آفریقایی که گریه نمیکرد.
·
گلولهی
سوم به خودنویسم خورد.
سرباز سوم
فریاد زد: «خونش سبزه.»
١٨. «لوه» اثر مسعود فرزان ترجمهی صفدر تقیزاده
«فرزان هموراه
در جریان ادبیات معاصر ایران بوده و کوشیده است آن را به بیگانگان بشناساند؛
گذشته از آثاری در نقد و بررسی ادبیات معاصر(چاپ دانشگاه پنسیلوانیا)، کتابهایی
نیز دربارهی ادبیات کلاسیک ایران نوشته است، مثل «شکل دیگر خندیدن» و «حکایت نی».
(...) فرزان به عنوان داستاننویس، چهرهی شناختهشدهای در آمریکاست. داستانهای
او را بیان حال انسان شرقی دانستهاند که دچار دوگانگی فرهنگی است: از سویی درد و
دریغ هجران و غربت را دارد و از سوی دیگر پذیرای بعضی ارزشها و سنتهای سرسخت
گذشته نیست.»
بخشهایی
از داستان:
·
جرج تامس
گفت: «گاهی فکر میکنم که این دیوانهی چینی را فقط به این علت استخدام کردم که در
اینجا او تنها کسی است که قدش از من کوتاهتر است.»
·
دانلد روبک
مردی بود با شکم برآمده و پوست سفید شمعی. وقتی با او حرف میزدی، به همه گوش میداد
به جز تو که باش صحبت میکردی.
·
این را
وقتی من با فاحشهای در هنگکنگ خوابیدم فهمیدم. فورن از آنجا آمدم بیرون و بیهدف
در خیابانها قدم زدم. شب بسیار زیبایی بود. احساس سبکی میکردم و از تنها بودن حظ
میبردم. نوعی حالت مالیخولیایی و سودازدگی مطبوع. دوتا شعر هم دربارهاش نوشتم که
هردوشان چاپ شد. یک شب که شان خانه نباشد برایت ترجمهشان میکنم.
·
به زودی
نام شما در کنار نام شعرای جاودانی مانند ادگار الن پو و هنری وارد وارث لانگفلو
چاپ خواهد شد. اما برای این که... در همان آنی که لوه نامه را از دست من قاپید،
چشمم به انتهای صفحه افتاد و توانستم خانههای چارگوشی را ببینم با علامت دلار و
ارقام مختلف که میبایست پر شوند. رویش را به طرف زنش برگرداند و گفت: «این یکی را
دیگر برای چه نگه داشتی؟»
· لوه گفت: «خانم اوریلی دختر ماهی
است. بسیار زیبا و فهمیده است. باید باش ازدواج کنی.» لحظهای به نقطهی مقابلش
خیره شد و بعد لبخندی زد: «میدانستم که او یک همچو نامهی احمقانهای را امضا
نمیکند.»
شان گفت:
«شعری را که به یاد جرج نوشتهای نشانش بده. بعدن پستش کن.»
لوه نیشی
وا کرد و گل از گلش شکفت.
«در داستانهایش،
با پوشاندن حوادث واقعی در مهی از ابهامی عرفانی، فضایی وهمناک میآفریند. زنان
داستانهای اولیهی پارسیپور درگیر ملالهای عاشقانه و غم غریبیاند که ریشه در
تنهایی و هویتباختگی دارد. نویسنده با نثری شاعرانه و در فضایی خیالی، به کابوسهای
آنان عینیت میبخشد.
پارسیپور
نویسندهی پرکاری است و در رمانها و داستانهای کوتاهش به دنیای درونی زنان از
منظری روانشناختی ـ عرفانی میپردازد.»
بخشهایی
از داستان:
·
دو روز قبل
از مرگش بود. گفته بود: «دختر، مواظب خودت باش. من چشمم از این مرد آب نمیخورد.»
·
در واقع،
هر گاه که از او دور بود، یا مثل حالا که میشد در آینه دیدش، زن را دوست میداشت،
بیشتر از هرچیز و هرکس در جهان؛ اما همین که مجبور میشد رو در روی زن قرار بگیرد،
کینه قدیمی هم میآمد. یک حس کهنهی سی ساله.
·
هرگاه مرد
در خانه بود قدرت حرکت از او سلب میشد. مجبور بود گوشهای کز کند. عادتی سیودوساله
داشت به بیحرکتی. به سکون خو گرفته بود. فقط این را میدانست که همراه با خروج
گلچهره حرکت و شادی هم میآمد.
·
فرخلقا
برگشته بود. فخرالدین نگاهش کرده بود. آن لبهای مردانه را هنوز به یاد داشت.
هرچند بعدها بارها آنها را بوسیده بود، ولی آن اولین خاطره... آن لبهای کلفت به
هم فشردهی مرموز، آن لبها که گویا تنها به هم فشرده میشدند تا برق داندانهای
صدفیرنگ را بپوشاند.پرسیده بود: «من؟»
«شما، خواهر کوچولوی ظریف ویویان لی. عجیب است این همه شباهت.»
·
فرخلقا
گفت: «کاش ما هم یک باغی در کرج داشتیم.»
گلچهره جواب
داد: «حالا دیگر بعد از یائسگی فکر میکنی اینقدر دل و دماغ برای تو مانده که از
باغ لذت ببری؟»
·
زن
آمریکایی مقابل در بزرگ پنجدری ایستاده بود و با همه دست میداد. با هیچکس نمیتوانست
حرف بزند. فقط لبخند میزد. زنی بود بیحد دراز، با موهای بور و دستهای رگدار،
پر از ککمک. چشمهایش آنقدر روشن بود که میشد گفت شاید اصلن بیرنگ است.
·
گلچهره
آمد و مقابل فرخلقا ایستاد. طرف باز پله. گفت: «فرخلقا جان!» زن لرزید. هیچوقت
اینطور خطابش نکرده بود. زن سرش را بلند کرد. استهزا در چهرهی مرد نبود. با محبت
نگاه میکرد. فرخلقا به شدت وحشت کرده بود. مطمئن بود مرد خیالی دارد. فکر کرد:
«اگر بکُشدم؟»
«نمایشنامهنویس
و داستاننویسی است که در آثارش به کند و کاوی روانشناختی در ذهن آشفتهی وادادههای
سیاسی یا ماموران مخفی میپردازد. اینان که احساس گناه میکنند در چنبرهی یادهای
رنجآور گرفتار شدهاند.
دانشور از
نویسندگان نوآور دههی پنجاه است. او در هر داستان میکوشد شگرد نوشتاری تازهای
را تجربه کند و نثری همآهنگ با حال و هوا و حس داستان پدید آورد.»
بخشهایی
از داستان:
·
چونان دمچهی
غازان ـ سبیل خان نایب چرخی به مشرق و مغربزنان؛ چشمانش بر من، مشکوک در نظاره،
پویان و بویکنان، با لرزش کنارهی بینی، مثل سگی که بویکنان، با لرزش کنارهی
بینی، مثل سگی که به بوی عجیب تازه رسیده، با پیچش شکنشکن موجهای پیشانی. آنگاه
لای در کمی باز میشود و کدخدا، آهسته و محجوب، میخزد بیرون و شروع میکند گرد من
به جهیدن.
٢١. «قبر گبری»
اثر علیاشرف درویشیان
«او نویسندهای معترض و مردمگرا(ست).
(...) او که مشاهدهگری تیزبین و آشنا با دشواریهای زندگی است آثارش را با احساس
انسانی به عدالت اجتماعی و همدردی با مردم محروم نوشته است.»
بخشهایی از داستان:
·
پسرک میدانست
که کسی نباید کلنگ و بیل را ببیند.
·
دیشب با
مشت زده بود به صورت زنش و صورتش را زخم کرده بود. پسرک یاد مادرش افتاد که صورتش
مثل بههای در دکان مشحسین شده بود. زرد با لکههای قهوهای.
·
پسرک میدید
که عرق روی پیشانی پدرش زنگوله میبندد.
·
تو هم که
بزرگ بشی و زن بگیری، اگر پول نداشته باشی و پیش مردم خجالت بکشی، زنت را میزنی.
از من هم بدتر میزنی. ها، خیال نکن. ولی خوب حتمن درست میشه.
·
پسرک گفت:
«چرا، چرا. خواب دیدم. خواب دیدم که یک تکه ابر سیاه و بزرگ افتاد روی خانهمان،
خانه خراب شد و سرم شکست.»
مرد گفت:
«خیره ایشالا.»
٢٢.«شهر کوچک ما» اثر احمد محمود
«هرچند
داستانهای کوتاه محمود از بهترین نمونههای ادبیات اقلیمی ایران است، اهمیت عمدهی
او به دلیل نوشتن رمانهایی است که حداقل یکی از آنها جزو «ده رمان بزرگ فارسی»
است.(...) محمود با نثری روان و رنگین از نحو زبانی و واژگان مردم خوزستان، فضای
ملموسی برای عملکرد شخصیتهای خود میسازد. او به عنوان نویسندهای واقعگرا،
شخصیتها را در پیوند با محیط تصویر میکند و با توجه به موقعیتهای تاریخی خطیری
که بر عواطف آنها تاثیر میگذارد جلوههایی از یک دوران را تجسم میبخشد و با
ایجاد رابطهای متقابل بین شخصیت و محیط زیست او از حد وصف جغرافیایی مکان در میگذرد
به طوری که غالبن مکانهای واقعی آثارش در ساختن فضای داستانها نقش پویایی ایفا
میکنند.»
بخشهایی
از داستان:
·
صدنفر بودند،
صدوپنجاه نفر بودند که صبح علی الطلوع آمده بودند با تبرهای سنگین، و غروب که شده
بود انگار که پشت خانههای ما هرگز نخلستانی نبوده است.
·
و آن شب بود
كه دانستم چرا گاهی شبها، آفاق دیر میآید و چرا گاهی نمیآید و فهمیدم كه چرا نورمحمد
مفتش با آن چشمهای نینیاش و پوزهی درازش كه به پوزهی توره میماند، همیشه دور
و بر خانهی ما پلاس است و مثل گربهی گرسنه بو میكشد و فردا بود كه مفتشها ریختند
تو خانهی ما و همهجا را با سیخهای آهنی نوكتیز سوراخ سوراخ كردند و چیزی نیافتند.
آفاق، شبانه خانه را خالی كرده بود و جنسها را جابهجا كرده بود و این بود كه آفاق
را بردند و ظهر كه رهایش كرده بودند آمده بود با لبهای خشك ترك خورده و تن غرق عرق
و غرغر و نفرین و ناله.
·
بارها كه با
پدرم رفته بودم قهوهخانهی لب شط، از موسا شنیده بودم كه «هركس به خونههای ما چپ
نیگا بكنه، حوالهش با این كارده» و هر دفعه هم چشمهاش برق زده بود و مشتهی كارد
را فشرده بود و سبیلش را تاب داده بود و به پشتی تخت تكیه داده بود و لیموناد را از
سر بطری سركشیده بود و حالا كارد افتاده بود تو صندوقخانه و سر سرمیدانی پایین بود
و تو قهوهخانه آفتابی نمیشد.
·
و بعد، حرفها
تو هم شد و نگاه من از دهان این به دهان آن میگشت و بعد، نفهمیدم چه شد كه موسا سرمیدانی
از جا در رفت و داد كشید و از جیب جلیقه، قرآن كوچكی بیرون آورد و صدای رگدارش زیر
سقف اتاق، مثل مار زخمی پیچ و تاب خورد: «اگه مردین به این سینهی محمد قسم بخورین...
د بخورین...» و با دست كوبید رو قرآن: «اول از همه جلو میافتم... با همین كارد...»
·
و موسا سرمیدانی
بود كه به زبان آمد. این بار صداش خفه بود: «پس چرا وقتی قرآن رو درآوردم، همه مثل
این كه ماست ترش خورده باشین، لب ورچیدین؟» كه پدرم جابهجا شد: «من یكی حاضرم، تا
پای جونم كه باشه حاضرم.»
ـ قسم بخوریم.
ـ همه میخوریم.
كه بندبند وجود
من هم از قسم سرشار شد. اگر خانههامان را خراب میكردند، اگر كبوترخانهام خراب میشد؟...
نه!...
·
معلوم نبود
كه كدام شیر خوردهای رفته بود و لو داده بود. پدرم را كه بردند و خواج توفیق را كه
بردند، مادرم دوید منزل یدالله رومزی.
آفاق، شب كه
رفته بود، هنوز نیامده بود.
·
یكهو صدای بولدوزر
بلند شد و من دیدم كه چینهی گلی خانهی ما به جلو رانده شد، لرزید، از هم پاشید و
رو هم ریخت. پدرم زیر لب غر زد: «بی ایمونا نمیذارن تا خالی كنیم.»
پوزهی بولدوزر
كه بالای تیغهی پهن و بران بود، به جلو رانده شد و از روی خرابهی دیوار كشیده شد
تو خانه.
٢٣. «باد
بادآوردهها را نمیبرد» اثر «نادر ابراهیمی»
«داستانهایش
نشانگر آزمونهای گوناگون در زمینهی نثر و مضموناند و او را نویسندهای تجربهگرا
معرفی میکنند. که گاه چنان درگیر تزیین نثر و پدیدآوردن جملات قصار خوشآهنگ میشود
که سادگی و انسجام ساختمان داستان را از دست میدهد. داستانهایش از تنوعی مضمونی
و شکلی برخوردارند؛ هم فابلهای تمثیلی پندآموز نوشته، هم داستانهای واقعگرایانه
دربارهی زندگی کارمندان و روشنفکران، و هم با رمانتیسمی شاعرانه به زندگی ترکمنها
پرداخته است.
بخشهایی
از داستان:
·
ترکمن حرف
زد. من نشنیدم. پرسیدم که چه میگوید و او جواب داد: «پارسال من یک دختر داشتم.»
·
«بارزیل! دخترت را بده به من، من خوبتر از همه خواهم شد.»
بارزیل
گفت: «قلیچ! گرگ هیچوقت گوسفند نمیشود. پدرت هم دزد بود. پول میدهم تو را
بگیرند. اگر یک دفعهی دیگر گزل را ببینی من سر به نیستت میکنم قلیچ. قلیچ گفت:
«پیش از آن من حانشاقلو را سر به نیست میکنم. گزل مال من است.» بعد برگشت، سوار
شد و رفت.
٢٤. «بین دو دور» اثر ناصر تقوایی
·
وقتی فهمید
مشت زنی با دعوا فرق دارد ول کرد. سنگینیاش را روی آرنجش داده بود به پیشخوان و
لیوان دستش بود. کمکم اما پشت سر هم میخورد و هر بار پک سیگاری مزهش بود. پشت
هر پک جرعهای میخورد و بعد دود را میداد بیرون؛
·
و به
خورشید گفت که پیرمرد هر شب چه جور همه را تیغ میزند. پیرمرد گفت: «من کسی رو تیغ
نمیزنم.»
· گاهی در تن آدم چیزی هست، قویتر، و این است که عرق کاری نمیشود. این
بدچیزیست، بدترین چیز دنیا همین است که آدم مست نکند و فقط خرجش زیاد بشود.
٢٥. «ترس» اثر امین فقیری
«داستانهای
فقیری ریشه در تجربههای عینی او از زندگی روستایی دارند؛ از این رو او ـ برخلاف
نویسندگان رمانتیک ـ از کمال مطلوبساختن زندگی و خصایل روستاییان خودداری میکند.
توصیف تنهایی و ملال روحی معلمان روستا و دشواری و خشونتبار بودن زندگی دهقانان
به داستانهایش حال و هوایی شاعرانه و دقتی جامعهشناسانه میبخشد. (...) او
داستانهایش را به شیوهی نقلگونهی قصههای شفاهی روایت میکند. نثری ساده و
تصویری دارد که گاه جملات پندآموز ـ به نشانهی حضور نابهجای نویسنده ـ سبب کاهش
توازن روایتگریاش میشود. اما در بهترین داستانهایش به تعبیری چخوفی از منظره
نگاری دست مییابد. او از طریق بازنمایی زیبایی طبیعت و قرار دادن آن در برابر
زشتیهای زندگی اجتماعی، به یاد میآورد که زندگی در این زمین دوستداشتنی میتواند
و باید چون طبیعت زیبا باشد.
بخشهایی
از داستان:
·
زن میدانست
که قرهمحمد یک تنه با ده مرد طرف است. تا کنون چهار گرگ را با چماق کشته است، دو
پلنگ را با تفنگ. در تمام ایل باصری مثل شاخ شمشاد است. هیچکس تا حالا کمرش را خم
نکرده است. در چوب بازی کسی حریفش نشده است. به همین دلایل، ترس از وجودش قهر کرده
بود.
·
در همین
موقع صدای قرهمحمد در تنگ پیچید که او را به اسم صدا میزد. کوشید جواب دهد. خرس
آنجا حالت دهانبندی را برایش داشت. اگر صدا میداد خرس محلش را پیدا میکرد.
·
این افکار در
مغز همه در جولان بود. افسانهی خرس نر و زن.
٢٦. «دعوتیها»
اثر بهرام حیدری
«حیدری با
داستانهایی که ریشه در ترانهها و قصههای فولکلوریک دارند، آداب و رسوم و شیوهی
زندگی مردم چهارمحال و بختیاری را در بافتی نمایشی بازتاب میدهد.»
بخشهایی
از داستان:
·
دهاتیها
ناگهان به یاد آوردند که خوب است راه بیفتند. دیگه چه مزهای داشت بمانند. شکمها
سیر بود، سیگار و چای هم گیرشان آمده بود، بیش از ده نفرشان هم یکی دو سه دانه تا
پنج شش دانه سیگار توی جیبها قایم کرده بودند...
٢٧. «سگی زیر باران» اثر نسیم خاکسار
«بهترین
داستانهایش را با عنایت به صناعت داستاننویسی جدید نوشته است. در این داستانها،
شور انساندوستانهی او بر جبههگیریهای مرامی چیره میشود و اثری هنری پدید میآورد.»
بخشهایی
از داستان:
·
پيرزن تنهایي
كه در طبقه پایين ساختماني كه من توش زندگي ميكردم مينشست هميشه از دست سر و صدا
و لاتبازيهاشان شكايت داشت. اما زورش به آنها نميرسيد. همو بود كه براي بار اول
به من گفت اين جا محله آرامي نيست. البته اگر او هم نميگفت بعد از يكی دوهفته خودم
اين را ميفهميدم.
آدمهاي محل
با كساني كه از جنس خودشان نبودند، خوب تا نميكردند. يكجوري به پر و پايشان ميچسبيدند
تا دكشان كنند. اين اخلاق به بچههايشان هم سرايت كرده بود. توي آن دوهفته اول بچهها
از دم ميآمدند و پشت در ورودي خانهام ميشاشيدند.
·
در را كه باز
كردم سگ سياه و پشمالو و كوچكي را ديدم كه پشت در ايستاده بود. سگ تا مرا ديد خودش
را كشاند نزديك پاهايم و با حالتي مهربان سر و گوشش را به كفشهايم ماليد. بار اولي
بود كه او را ميديدم.
·
و گفت پنج روز
پيش نماينده « شركت سي و دو» كه مالك همه خانههاي اين اطراف است با چند پليس گردنكلفت
و يك كاميون باري و چند كارگر اين جا آمده بودند و صاحب سگ را كه مدتي بود اجاره خانهاش
را نميپرداخت با زن و بچه و تمام اثاثيههاشان ريخته بودند توي كاميون و از اين جا
برده بودند.
·
قدم زدن زير
باران هميشه حس تنهایي را در من شديدتر ميكرد. اما انگار چارهاي نداشتم. هرگاه كه
بيقراري تو شروع شد، حالتي كه از پيش هم خبر نميكند، ديگر نميتواني در يكجا بماني.
البته اين حالتها ديگر بعد از مدتي پارههاي هميشگي زندگيات در تبعيد ميشود. از
دستت هم كاري ساخته نيست.
·
او معمولن در
اين وقت شب ميخوابيد. تا حالا نديده بودم كه تا اين وقت شب بيدار مانده باشد. از جلو
پنجرهاش كه گذشتم، پيرزن انگار انتظار مرا ميكشيد دستش را تندتند تكان داد و سعي
كرد از جاش برخيزد. فهميدم دوباره با من كار دارد.
·
پيرزن پذيرفت.
و پيش از آن كه توي اتاق خوابش برود رفت دم در و شنيدم كه چندبار به هلندي سگ را صدا
زد.
من كنار پنجره
ايستادم و به شُرشُر باران كه صدايش شنيده ميشد گوش دادم. و فكر كردم سگ ممكن است
كجا خودش را قايم كرده باشد.
٢٨. «مرغ عشق» اثر عدنان غریفی
«اولین
داستانهایش را به شیوهای سورئالیستی دربارهی سقوط خانوادههای ریشهدار خوزستان
و غمغربت از بین رفتن مظاهر سنتی و طبیعی در هجوم صنعت وابسته، پدید آورد. اما به
تدریج از شگردهای رئالیستی سادهتری بهره برد.»
بخشهایی
از داستان:
·
معلم راهنماي
بچهها، که هلندي بود، در سال آخر تحصيل دبستاني پسرمان، به ما گفته بود که بچه ما
از آن نوع بچههايي است که دوران بلوغ سختي را از سر ميگذرانند. بهتر
است سر به سرش نگذاريم. راست ميگفت: يک بچه ناآرام، بيشيله پيله و جوشي. ولي مگر
من در دوران بلوغم تخم جن نبودم؟ چرا بودم، اما هيچوقت حتي فکرش را هم نميکردم که به
پدر يا مادرم بگويم که حرفشان «چرت» است.
·
سه روز پيش
دوستان ما دو مرغ عشقشان را آورده بودند تا آنها را براي مدتي پيش ما به امانت بگذارند.
مرغها توي فقس بودند، و دوستان هم براي گذراندن ايام تعطيل کريسمس و ديدن اقوام و
خويشاوندان خود داشتند به کويت ميرفتند. البته آنها مسيحي نبودند، اما مجبور بودند
از قوانين اين کشور مسيحي تبعيت کنند. براي عيد نوروز حتا يک روز هم تعطيل نداشتند.
·
زنم به زور
جلوي فرياد خودش را گرفت، و من با کمال ميل آرزو کردم که اين پسر هم هرچه زودتر هجده
ساله بشود و از پيش ما برود. گم شود. نيمساعتي گذشت. پسرم راست ميگفت؛ چيزيشان
نشده بود. اما يک اتفاق مضحک افتاد: پرندهها اسهال گرفته بودند.
·
من خندهام
گرفته بود، چون اين حرف را کسي ميزد که ميگفت ترجيح ميدهد بچههايش خانهنشين
شوند اما با بچههاي هلندي دوست نشوند. ميگفت تنها چيزي که از آن بچهها ياد ميگيرند کشيدن
حشيش، جنگ و دعوا و توحش، خوابيدن زودرس با دخترها، بچهبازي، (کونيگري)، بيزاري از
درس و چيزهایي از اين قبيل است.
·
حالا ديگر با
هم آواز نميخواندند.
اگر يکي ميخواند
دومي ساکت ميشد و از لاي سيمهاي قفس به بيرون نگاه ميکرد، انگار
که ميخواست
به ديگري حالي کند که آواز خواندن او برايش اصلن جالب نيست و، در واقع، چيزي نميشنود.
·
من براي ختم
غائله بازوي زنم را فشار دادم که يعني ساکت شود، اما مثل هميشه زنم به حرف من گوش نکرد
و فيلش ياد هندوستان کرد و سر فحش را به من کشيد که چرا او را به اين «طويله متمدن»
آورده بودم.
·
چه ميبايست
ميگفتم، جز اينکه به پدرجد گورباچف لعنت بفرستم با «پرسترويکا»يش، که پاشنه آشيل ما
شده بود. درست است که من با خيلي از انتقادها موافق بودم، اما هرکس هرچه ميخواهد بگويد
بگويد، جز سرمايهداري مادر قحبه جنايتکار. چاهک مستراح؟ سوسياليزم و چاهک مستراح؟
بيانصافي بود، اما در هر حال وقتِ اين جور جر و بحثها نبود. ساکت ماندم.
·
با دوستانمان
قفس تازه را به اتاق پذيرایي برديم و جلوي قفس آنهاگذاشتيم. توي اين قفس دو مرغ عشق
زيبا بودند که از شادي المشنگهاي راه انداخته بودند.
·
پسرم حالت حيرتزدهها
را پيدا کرده بود. وسط آواز آن دو مرغ زيباي تازه، اينها هي ناليدند. تازهها ميخواندند
و قديميها ميناليدند: «چرا؟ چرا؟ چرا؟» و با صداي زشت گرفته که اينک نه نفرت، که
ترحم برميانگيخت. هي ناليدند، ناليدند؛ تا اين که خسته شدند. بعد ساکت شدند و در سکوت
شروع کردند به نفسنفس زدن.


























