۱۴۰۲ آبان ۸, دوشنبه

یادداشتی بر رمان «یادداشت‌های زیرزمین» و داستان «شب‌های روشن» نوشته فئودور داستایفسکی - نشر به سخن با همکاری آوانامه

 


«یادداشت‌های زیرزمین» یا «یادداشت‌های زیرزمینی» از اون رمانایی نیست که آدم با شوق و ذوق به هر کسی معرفیش کنه. داستان پره از جمله‌های عجیب و غریب و تامل برانگیز که از زبان یه مرد متناقض و گوشه‌گیر بیان می‌شن. یه مرد که اگه بتونی با حرفاش پیش بری و دل بدی به داستانش به عنوان یه شخصیت پیچیده و شگفت‌انگیز می‌شینه یه گوشه از ذهنت و شاید وقتی تو زندگی متحمل رنج بشی یاد حرفای اون بیفتی.

۱۴۰۲ مهر ۳۰, یکشنبه

یادداشتی بر رمان «ابله» اثر فئودور داستایفسکی ترجمه سروش حبیبی - نشر چشمه

رمان «ابله» داستان زندگی انسانِ کامل از نظر «داستایفسکی» است. انسان ِ کاملی که مردم او را ابله می‌دانند. پرنس «میشکین» جوانی بیست‌و‌شش ساله است که گمان می‌کند به حدی از حکمت رسیده که می‌تواند به مردم نشان دهد چگونه بیش‌ترین بهره را از زندگی‌شان ببرند. اما او نه تنها در این مسیر موفق نیست بل‌که رنج و آزار زیادی به بار می‌آورد. او عاشق «آگلایا یپانچین» است اما تصمیم می‌گیرد با «ناستاسیا» که به نظرش انسانی رنج‌دیده و ناامید است ازدواج کند. اقدامی که تقریبا همه را از او دور می‌کند.


یادداشتی بر «مجموعه داستان کوتاه قرنطینگی» نوشته جمعی از نویسندگان - نشر نظام‌الملک

 «مجموعه داستان کوتاه قرنطینگی» شامل 19 داستان در حال و هوای دوران کروناست که خوندنش یادآور روزای سختیه که پشت سر گذاشتیم و حالا شاید خیلی دور به نظر می‌رسن. مرگ، اون روزا توی ذهن خیلیا جا خوش کرده بود و انگار تو خونه، کوچه و خیابونا پرسه می‌زد و انتخاب می‌کرد کیو با خودش ببره. می‌برد و غم و ترس و تنهایی به جا می‌ذاشت. اما داستانای این مجموعه داستان زندگی‌ان. زندگی با ویروس کرونا. واسه همینه که خوندن‌شون خالی از لطف نیست. ما رو می‌برن به روزایی که زندگی فرق داشت و عادی نبود. روزایی که یه چالش بزرگ به چالشای زندگی ایرانی اضافه شده بود و ایرانی در سرزمینش انگار پناهی جز خودش نداشت.

خوندن همه داستانا به خاطر تاثیری که کرونا بر حال و هواشون داره جذابه و خواننده رو با خودش همراه می‌کنه. همراهیی که می‌تونه غم‌انگیز باشه یا لب‌خند روی لب مخاطب بنشونه.






یادداشتی بر داستان کوتاه «کسی به سرهنگ نامه نمی‎‌نویسد» نوشته گابریل گارسیا مارکز، ترجمه احمد گلشیری- نشر نگاه

داستان «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» از اون داستاناییه که آدم وقتی می‌خونه غصه‌ش می‌شه. وقایع داستان در کلمبیا می‌گذره اما انگار جنبه‌هایی از زندگی ایرانی رو توی خودش داره. داستان به شدت غمگینه و طنزش هم آدمو ناراحت می‌کنه. امید، انتظار و فقر عناصر پر رنگن و حال و هوای طوفان و بارون بر سر زندگی سرهنگ سنگینی می‌کنه. داستان هیجان‌انگیز و غافل‌گیرکننده نیست اما خط روایی جذابی داره. حس دوگانه سرهنگ و همسرش نسبت به خروس، امید‌های بی‌حاصل سرهنگ و  تلاش برای یافتن راه حلی که اصلا وجود نداره داستانو به خوبی پیش می‌بره و به سرانجام می‌رسونه. سرانجامی که برای سرهنگ چیزی جز یک شکست بزرگ نیست.



بخش‌هایی از مقدمه کتاب «بهترین داستان‌های کوتاه گابریل گارسیا مارکز» با مقدمه و ترجمه احمد گلشیری

 



۱۴۰۲ تیر ۲۵, یکشنبه

یادداشتی بر رمان «قمارباز» نوشته فئودور داستایفسکی ترجمه سروش حبیبی - نشر چشمه

 رمان کوتاه «قمارباز» به اندازه «برادران کارامازوف» و «جنایت و مکافات» جذاب نیست و آدم را لب‌ریز از تعریف نمی‌کند. با این همه چون به نوعی خود زندگی‌نامه «داستایفسکی» در دوره قماربازی است جالب به نظر می‌آید. نویسنده سعی می‌کند حالات درونی قماربازها را برجسته کند و نشان دهد چگونه آن‌ها با تن دادن به باخت‌های بیش‌تر خودشان را به لحاظ روانی، تنبیه می‌کنند.
داستانِ «قمارباز» ساده و خطی است و البته روند اصلی داستان پیرامون زندگی خانوادگی «ژنرال» است که به نوعی روی هواست و همه چیز بستگی به یک اتفاق دارد.  
 در رمان زمانی که شخصیت «مادربزرگ» وارد داستان می‌شود رگه‌هایی از طنز اضافه می‌شود که آن را جذاب‌تر می‌کند.
 اما آن چه که بار رمان را به دوش می‌کشد پرداخت هنرمندانه گفت‌وگوهاست. مثلا گفت‌وگوی «الکسی ایوانووچ» با «ژنرال» پس از اخراجش از عنوان معلمی. یا گفت‌وگوی «الکسی» با «دوگریو» که چالش‌برانگیز پیش می‌رود و در نهایت با نامه «پولینا» جمع می‌شود. یا گفت‌وگوی «الکسی» با «آستلی» در پارک که به نوعی باید نویدبخش بازگشت به زندگی باشد اما این طور نیست.
ضمنا اتفاقات پایانی رمان و پیوند «الکسی» و «بلانش» عجیب و دور از انتظار است و احتمالا مخاطب به سادگی با آن کنار نمی‌آید خصوصا با توجه به گفتار و رفتار «الکسی» طی رمان و عشقی که نسبت به «پولینا» دارد.

در مجموع خواندن «قمارباز» برای کسانی که به «داستایفسکی» علاقه دارند خالی از لطف نخواهد بود اما به نظر نمی‌رسد که پیش‌نهادِ تمام و کمالی برای مطالعه به دوستان باشد.

۱۴۰۲ تیر ۲۰, سه‌شنبه

یادداشتی بر رمان «برادران کارامازوف» (The Brothers Karamazov) اثر فئودور داستایفسکی( Fyodor Dostoevsky) ترجمه پرویز شهدی - نشر مجید

«اگر کسی برای من ثابت کند که مسیح از دایره حقیقت بیرون است و به راستی یقین حاصل کنم حقیقت فرسنگ‌ها با مسیح فاصله دارد، باز هم ترجیح می‌دهم در کنار مسیح بمانم تا در کنار حقیقت.»

فئودور داستایفسکی

 


 

«برادران کارامازوف» بدون شک شاه‌کار است. اما نه صرفا به خاطر داستان جذابش بل‌که به خاطر فلسفه «داستایفسکی» که به زعم عده زیادی از اندیش‌مندان در این واپسین اثرش به کمال می‌رسد. اگر بخواهیم داستان را در چند خط خلاصه کنیم این طور می‌توان گفت که «فئودور پاولوویچ» مردی است ثروت‌مند که نه تنها ارثیه فرزند ارشدش «دیمیتری» را بالا کشیده که رقیب عشقی او نیز هست. همین مسائل تنش میان این دو را بالا برده و یک شب «فئودور پاولوویچ» به قتل می‌رسد. شواهد علیه «دیمیتری» است و به قتل محکوم می‌شود. او گرچه گناه‌کار نیست، مجازات را می‌پذیرد چون معتقد است همین که اندیشه کشتن پدر را در سر داشته، برای این که مجازات شود کافی‌ است. این خط کلی داستان است اما «داستایفسکی» برای این که فلسفه خودش را در داستان بگنجاند شخصیت‌های بسیاری را خلق کرده و در این جا به شش شخصیت اصلی پرداخته می‌شود.