«اگر کسی برای من ثابت کند که مسیح از دایره حقیقت بیرون است و به راستی یقین حاصل کنم حقیقت فرسنگها با مسیح فاصله دارد، باز هم ترجیح میدهم در کنار مسیح بمانم تا در کنار حقیقت.»
فئودور داستایفسکی
«برادران کارامازوف» بدون شک شاهکار است. اما نه صرفا به خاطر داستان جذابش بلکه به خاطر فلسفه «داستایفسکی» که به زعم عده زیادی از اندیشمندان در این واپسین اثرش به کمال میرسد. اگر بخواهیم داستان را در چند خط خلاصه کنیم این طور میتوان گفت که «فئودور پاولوویچ» مردی است ثروتمند که نه تنها ارثیه فرزند ارشدش «دیمیتری» را بالا کشیده که رقیب عشقی او نیز هست. همین مسائل تنش میان این دو را بالا برده و یک شب «فئودور پاولوویچ» به قتل میرسد. شواهد علیه «دیمیتری» است و به قتل محکوم میشود. او گرچه گناهکار نیست، مجازات را میپذیرد چون معتقد است همین که اندیشه کشتن پدر را در سر داشته، برای این که مجازات شود کافی است. این خط کلی داستان است اما «داستایفسکی» برای این که فلسفه خودش را در داستان بگنجاند شخصیتهای بسیاری را خلق کرده و در این جا به شش شخصیت اصلی پرداخته میشود.
شخصیت اول: «فئودور پاولوویچ»
مردی است ثروتمند، تندخو، شهوتران، به شدت لوده، با قیافهای چندشآمیز که «دیمیتری»، «ایوان» و «اسمردیاکوف» از او متنفرند. با توجه به زندگی «داستایفسکی» میتوان گفت دستکم بخشی از شخصیت «فئودور پاولوویچ» را با الهام از زندگی پدرش گرفته چرا که او نیز با زیردستانش بد رفتار میکرد و سرانجام توسط دهقانان به قتل رسید.
شخصیت دوم: «دیمیتری»
مردی است هیجانی، خشن، شهوتران، نسبتا با وجدان که علیرغم این که با «کارترینا» نامزد است با پدرش برای جلب رضایت زنی سقوط کرده به نام «گروچِنکا» رقابت میکند. او به شدت نگران است که نکند «گروچنکا» فریب پدرش را بخورد و به خانه او برود. همین موضوع و کشمکشهای حاصل از آن باعث میشود که او در نهایت به قتل پدر محکوم شود اما با این همه موفق میشود به خواستهاش برسد و دل «گروچنکا» را به دست آورد. نکته مهم در مورد محاکمه «دیمیتری» این است دادگاه مبتنی بر هیئت منصفه است. «داستایفسکی» معتقد بود هیئت منصفه تضمینکننده برقراری عدالت نیست و عدالت روسی یا ایدهآل مسیحی به واسطه آن تحقق نمییابد. در حقیقت گزارش مفصل محاکمه «دیمیتری» در انتهای کتاب بازتاب یاس او از نظام قضایی روسیه است. هر چند که همین نقص در نظام قضایی رنجی را بر «دیمیتری» تحمیل میکند که از نظر «داستایفسکی» به تزکیه درون او منجر میشود. شخصیت «دیمیتری» در برادران کارامازوف شخصیتی کاملا جدید است در حالی که «ایوان» و «آلیوشا» در آثار «داستایفسکی» پیشینه دارند. خیلیها برخلاف نظر «داستایفسکی»، «دیمیتری» را قهرمان رمان میدانند و او را با «اوتللو» مقایسه میکنند آن جا که هر دو نفر از حسادت به مرز جنون میرسند.
شخصیت سوم: «ایوان»
فرزند دوم «فئودور پاولوویچ» از زن دومش است. او روشنفکری است که وسواس اخلاقی ندارد و ظاهرا به خدا هم باور ندارد. او میگوید اگر به خدا و جاودانگی اعتقاد نداشته باشیم «هیچ چیز غیراخلاقی نخواهد بود و همه چیز مجاز است، حتی آدمخواری.» او بخش زیادی از بار فلسفی رمان را به دوش میکشد و در نهایت هنگامی که متوجه میشود «اسمردیاکوف» به تحریک او پدر را به قتل رسانده، عقلش را از دست میدهد. نکته جالب راجع به او این است که «آلبر کامو» در دو رساله «انسان طاغی» و «افسانه سیزیف» به دفاع از دیدگاه ایوان در مقابل نگرش خوشبینانه «داستایفسکی» پرداخته است.
شخصیت چهارم: «آلیوشا»
فرزند سوم «فئودور پاولوویچ» از زن دومش است. او مرید سالک «زوسیما»ست و دست کم این طور به نظر میرسد که از پدرش نفرت ندارد. او هیچ نیت بدی نسبت به هیچکس ندارد و تمام وقتش را صرف این میکند که صلح و آرامش برقرار باشد و کسی دست به کاری نزند که بعد پشیمان شود. او به عشق «لیز»، که دختری بیمار است، پاسخ مثبت میدهد و پس از آن که جسد سالک «زوسیما» متعفن میشود در گفتوگوی به یاد ماندنی با لیز میگوید شاید من هم به خدا اعتقاد نداشته باشم که اشاره دارد به آن حرف مسیح که ایمان باید آزادانه باشد نه به واسطه معجزه و چیزهای دیگر. «داستایفسکی» او را قهرمان رمان «برادران کارامازوف» میداند. او همنامِ فرزند مصروع «داستایفسکی»ست که در سه سالگی فوت میکند.
شخصیت پنجم: «اسمردیاکوف»
ظاهرا فرزند چهارم و نامشروع «فئودور پاولوویچ» است. مادرش زنی است عقبافتاده که یک بار همپیالههای «فئودور پاولوویچ» به او میگویند اگر مردی ثابت کن که او زن است و این ظاهرا داستان تولد «اسمردیاکوف» است. «اسمردیاکوف» در خانه «فئودور پاولوویچ» نوکر است. او فردی است مصروع و در عین حال متکبر که میگوید از همه روسیه متنفر است. آشپزی است ماهر، گیتارنواز و خوانندهای آماتور و مورد اعتماد «فئودور پاولوویچ». او «ایوان» و عقایدش را تحسین میکند. به نظر «اسمردیاکوف»، «ایوان» آرزوی مرگ پدر را در سر دارد. او همان شبی که «دیمیتری» به خانه پدر آمده تا بفهمد «گروچنکا» آنجاست یا نه، «فئودور پاولوویچ» را میکشد و بعد وانمود میکند که دچار حمله صرع شده. او راز قتل را فقط برای ایوان میگوید و بعد خودش را حلقآویز میکند. او در نامهای که نوشته بدون اشاره به قتل «فئودور پاولوویچ» اعتراف میکند که خودکشی کرده است.
شخصیت ششم: سالک «زوسیما»
مردی است روحانی، خیرخواه، فروتن و مورد احترام مردم شهر. او پس از ملاقات با خانواده «آلیوشا» در برابر «دیمیتری» به خاک میافتند چون گمان میکند او متحمل رنج بسیاری خواهد شد. سالک «زوسیما» سپس از «آلیوشا» میخواهد کلیسا را ترک کند و زندگی عادی در پیش بگیرد. این که «داستایفسکی» فارغ از خط روایی داستان به زندگی این سالک میپردازد نشان از علاقه او به شخصیتهای روحانی رمانش دارد.
خوب این نگاه کلی و کوتاهی بود به شش شخصیت اصلی رمان. اما حالا نگاهی بیندازیم به فلسفه «داستایفسکی» در «برادران کارامازوف»
«داستایفسکی» در «برادران کارامازوف» یک بار دیگر نشان میدهد چه قدر آزادی انسانها برای او اهمیت دارد و چه قدر نگران استفاده نادرست انسانها از این آزادی است. او با برجسته کردن تمایلات شهوانی در «دیمیتری»، عقلانیت در «ایوان» و روحانیت در «آلیوشا» و ترکیب آنها با آزادی اراده مدعی میشود که جنبه روحانی انسان بهترین جنبه اوست. او به نوعی در این جا با نظریه «کانت» که میگوید ما باید اخلاقی باشیم چون اخلاقی بودن عقلانی است، مخالفت میکند. از نظر «داستایفسکی» اخلاقی بودن از جنبه روحانی شخص سرچشمه میگیرد نه جنبه عقلانی او. او همچنین با توجه به آزادی اراده انسان و مسئولیتش در برابر این آزادی هر گونه نهاد دینی را نفی میکند چون معتقد است نهادهای دینی انسان را از آزادی اراده و مسئولیتش در برابر اعمالش محروم میکنند. به این ترتیب «داستایفسکی» به مذهب کاتولیک روسیه حمله میکند. او معتقد است ما باید آزادانه و بیواسطه رو به خدا بیاوریم و با دوست داشتن دیگران در عمل، مسیحوار شویم. در «برادران کارامازوف»، پدر «زوسیما» و «آلیوشا» که جنبه روحانی در آنها برجسته است به ما نشان میدهند که مقصود «داستایفسکی» دقیقا چیست.
اما به نظر «داستایفسکی» مهمترین مسئله برای پذیرش خدا مسئله شر است. خدا باید بداند که شر وجود دارد چون داناست، باید بخواهد شر را از میان بردارد چون خیر محض است و باید بتواند شر را از میان بردارد چون تواناست. بنابراین چون شر هست پس خدا نیست. «داستایفسکی» در دو فصل از «برادران کارامازوف» به نام «طغیان» و «مفتش اعظم» که فصلهای بینظیر و به شدت قابل تاملی هستند با مسئله پیچیده شر مواجه میشود. او سعی میکند از دریچه ذهن این جهانی «ایوان» راه حلی برای پذیرش وجود خدا پیدا کند. در فصل «طغیان» برخورد وحشیانه بزرگسالان با کودکان مورد توجه قرار میگیرد. «ایوان» مواردی از برخورد وحشیانه با کودکان معصوم را مثال میزند. او میگوید میتواند بفهمد چرا بزرگسالان باید رنج ببرند اما کودکان چرا؟ نمیتوان گفت کودکان هم بزرگ میشوند و مرتکب گناه میشوند چون کودکان زیادی بی آن که بزرگ شوند میمیرند. ایوان میگوید اگر رنجِ کودکان معصوم برای رسیدن به یک نظم والاتر ضروری است، من این نظم والاتر را نمیخواهم چون به رنج این کودکان نمیارزد. بعد «ایوان» از «آلیوشا» میپرسد آیا حاضری با این شرایط معمار این بنای با شکوه باشی؟ و «آلیوشا» با آن که به خدا ایمان دارد میگوید نه. اما فرق او با «ایوان» این است که «آلیوشا» توقع ندارد بفهمد اما برای «ایوان» که عقلانیت در او پر رنگ است پاسخی وجود ندارد. اما «داستایفسکی» در فصل بعد، در فصل درخشان «مفتش اعظم» راه حل خودش را ارائه میدهد. «ایوان» قصهای راجع به بازگشت مسیح در دوره وحشتناک تفتیش عقاید در اسپانیا تعریف میکند. وقتی مفتش اعظم متوجه میشود مسیح به زمین برگشته او را دستگیر میکند و به زندان میاندازد. در این جا «داستایفسکی» از زبان «ایوان» مسیح را میستاید و کلیسا را به باد انتقاد میگیرد که آزادی مردم را از آنها گرفته است. «داستایفسکی» معتقد است اختیار و آزادی انسان به هر مقدار رنجی که در جهان منتهی شود، میارزد. در فصل «مفتش اعظم» شاهد سکوت «مسیح» در برابر مفتش و سکوت «آلیوشا» در برابر «ایوان» هستیم. سکوت این دو برآمده از آرامش درونی آنهاست نه احساس ضعف و ناتوانی. با این همه از نظر مفتش راهکار مسیح دیگر کارایی ندارد. او با ایمان آزادانه درصدد کنار آمدن با رنج بیمعناست. تنها عده کمی از مردم آنچنان نیرومندند که مسیح را دنبال کنند. مفتش به مسیح اتهام میزند که او چنان رفتار میکند که گویی عشقی به انسان ندارد. مسیح تنها قادر به حمایت از عده اندکی از مردم است که نیرومند و آزادند، اما سرنوشت باقی مردم چه میشود؟ مفتش به مسیح میگوید مردم آزادی را نمیخواهند چون لازمه آزادی تفکر است و مردم بین آزادی و تسلیم شدن، دومی را انتخاب میکنند چون راحتتر است. حالا این که خواننده حق را به چی کسی بدهد و با چه کسی همدل شود کار سادهای نسیت. «داستایفسکی» در این کتاب قطعا توانسته خیلیها را شیفته خدا و مسیح کند و خیلیها را از خدا رویگردان. و صد البته عده زیادی رو بین شک و ایمان معلق نگه دارد همان چیزی که خیلیها به خود «داستایفسکی» نسبتش میدهند.
در پایان یکی از جملههای به یادماندنی کتاب را از زبان ایوان میخوانید:
«بشر به محض این که معجزه را انکار کرد، خدا را هم انکار خواهد کرد. چون بشر بیشتر در پی معجزههاست تا خدا.»
و اما منابعی که برای جمع و جور کردن این مطلب از آنها استفاده کردم:
1. کتاب «فلسفه داستایفسکی» نوشته سوزان لِی اندرسون ، ترجمه خشایار دیهیمی
2. کتاب «داستایفسکی جدال شک و ایمان» نوشته ادوارد هَلِت کار ترجمه خشایار دیهیمی
3. «کتاب در آغاز رنج بود: خوانش برادران کارامازوف» نوشته امیر نصری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
بازدیدکنندهی گرامی نظر شما پس از تایید نمایش داده خواهد شد.