‏نمایش پست‌ها با برچسب جعفر مدرس‌صادقی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جعفر مدرس‌صادقی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

یادداشت از متن رمان «گاوخونی» اثر جعفر مدرس‌صادقی(Jaafar Modarres Sadeghi)- نشر مرکز(چاپ نهم ١٣٨٩)




·     مردد بودم به روی خودم بیاورم یا نه. می‌ترسیدم اگر به روی خود بیاورم و داد و فریاد راه بیندازم، به من بخندند. چون به پدر من نمی‌آمد غرق بشود. همان‌وقت دیدم یک نفر لب آب ایستاده بود، دستش را تکان می‌داد و با داد و فریاد چیزی می‌گفت. رفتم جلو. ماردم بود. اما عجیب بود که بی‌چادر بود و با شلوار گشادی که وقت خوابیدن می‌پوشید و با موهای آشفته. هیچ وقت ندیده بودم بدون چادر از خانه بیرون بیاید.
·         می‌گفت با شعر ازدواج کرده و به قول خودش، شوهر شعر بود.
·     مدتی بود می خواستم این خواب‌ها را یادداشت کنم، اما تنبلیم می‌آمد و نمی‌کردم. می‌خواستم ببینم چه خواب‌هایی می‌دیدم و چرا از شر یاد او که دیگر بدجوری داشت اذیتم می‌کرد، راحت نمی‌شدم.
·         به جای این که مثل معلم‌های دیگر برود توی دفتر چای بخورد، می‌ماند توی کلاس و برای بچه‌هایی که دور میزش جمع می‌شدند بازو می‌گرفت.
·         «کی گفته من شاعر نیستم؟»
«من می‌گم.»
«تو کی هستی؟»
«من شاعری هستم که شعر نمی‌نویسم.»
·         پدرم در حالی که سر و دست‌هاش روی میز خیاطی‌اش بود و قیچی خیاطی‌اش هنوز توی دستش مانده بود و پاهاش روی زمین بود، مرده بود.
·     خود پدرم هیچ وقت موافق این مراسم نبود. بارها گفته بود که اگر مُردم، برای من مجلس ختم نگیرید و از این بازی‌ها درنیاورید. خودش می‌گفت در تمام عمرش توی هیچ مجلس ختمی شرکت نکرده بود و راستی هم، تا آن جا که من دیده بودم، توی هیچ مجلس ختمی شرکت نمی‌کرد. برای مادرم هم مجلس ختم برگزار نکرد.
·         رئیس ماتش برد. سر تا پام را ورانداز کرد. انگار می‌خواست ببیند به من می‌آمد که پدرم مرده باشد یا نه. فروشنده‌ها هم برگشتند به من نگاه کردند.