‏نمایش پست‌ها با برچسب جمله‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جمله‌ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آبان ۴, یکشنبه

یادداشت از مقدمه‌ی کتاب «داستان و نقد داستان (جلد اول)» گزیده و ترجمه‌ی احمد گل‌شیری- نشر نگاه



   نویسنده ابزار حقیقت است، او اندیشه‌ها و واقعیت‌هایی را برای خواننده روشن می‌کند که خودکامگان هم‌واره تلاش کرده‌اند هم‌چنان در حجاب بمانند. او بر آن است تا برای اشیا و اموری که بیان نشده‌اند بیانی مناسب و درخور بیابد، تعریفی روشن از اشیا به دست دهد تا آدمی با شناخت آن‌ها آسان‌تر و راحت‌تر در میان‌شان زندگی کند. نویسنده امروز صرفن بر آن نیست تا با داستان‌های خود خواننده را سرگرم کند و به او لذت بخشد... نویسنده دامن آسمان کوتاه زندگی را که بر سر ما خیمه زده و دل‌گیرمان ساخته بالا می‌زند جهان دیگر را به ما می‌نمایاند تا جهان ما را توسعه بخشد.
   داستان جدید موعظه نیست، اندرز نمی‌دهد، به تبلیغ نمی‌پردازد، تنها نشان می‌دهد. ارزش‌های آن پنهان است. این ارزش‌ها در طرح، در آدم‌ها و آدم‌پردازی، در زبان، در نگرش، در لحن داستان و جز این‌ها نهفته است. خواننده باید این عناصر و در نتیجه ساختمان داستان را دریابد تا درک کامل داستان برایش امکان‌پذیر گردد.
   گابریل گارسیا مارکز، نویسنده‌ی نام‌آور کلمبیایی، معتقد است که مردم دیر یا زود به جای گفته‌های خودکامگان، سخن نویسنده را باور خواهند کرد. در آن روز نویسنده اعتبار نخستین خود را باز خواهد یافت و صندلی خویش را بار دیگر تصاحب خواهد کرد.

۱۳۹۳ تیر ۲۷, جمعه

یادداشت از متن کتاب «ایست‌گاه آب‌شار» اثر پرویز دوایی(Parviz Davaei)- نشر روزنه‌کار(چاپ اول ١٣٧٨)


·     بچه‌ها خیلی زود بی‌قرار می‌شدند، راه می‌افتادند دور تالار، می‌دویدند، می‌خوردند زمین، می‌شاشیدند. مادرها بلند می‌شدند و کتک‌شان می‌زدند، گریه‌شان را درمی‌آوردند، گاهی خودشان هم گریه می‌کردند. صدا به صدا نمی‌رسید. داد و فریاد و نفرین و ناله از همه طرف بلند بود.

·     از کنار چرخ که رد می‌شدم گوشه‌ی روپوشی را که قالب آن دوخته بودند بالا زدم. تن سیاه چرخ با طرح‌های سرخ و طلایی‌اش برق می‌زد و همان بوی روغن آشنا را داشت.

·         هندوانه و تخمه‌ سیاه می‌آورد «بچه‌هاجون، بخورین.» لهجه ترکی داشت. می‌گفتیم «مرسی، خوردیم.» دوسه‌تا تخمه با خجالت برمی‌داشتیم.

·     بیشتر تماشاچی‌ها زن‌های در و هم‌سایه‌ بودند که به هوای پوست ختنه خودشان را رسانده بودند. زن‌هایی که پسرزا نبودند پوست را که مصرف می‌کردند ردخور نداشت که پسر می‌زاییدند.

·     این است که بعد از ظهرهای تابستان، در گذر از پس‌کوچه‌های محله‌ای قدیمی، زیاد غیرمنتظره نبود اگر آدم با پسربچه‌ای برخورد کند که با ماتحت لخت، کلاه افسری به سر یا کروات قرمز به گردن یا در حالی که ساعت مچی سنگینی به مچ لاغرش لق می‌خورد، گریه‌کنان می‌دود و جمعی زن و مرد و پیر و جوان هم فریادکنان به دنبالش هستند.

·     خانم مشهدی از کنار پرده نگاه می‌کرد، می‌زد به صورتش «خدا مرگم بده، خانوم! ببین چه‌جوری دست‌مالیش می‌کنن و هیچی هم نمی‌گه. قباحت هم حالیش نیست. زنیکه‌ی اون‌کاره!»

·     ورود سیرک چنان روی‌داد تاریخی و مهم به حساب می‌آمد که کوچه بن‌بست پهن و کوتاهی که این سیرک در انتهایش در یک تکه زمین خالی چادر زده و بساطش را به راه انداخته بود از آن به بعد بین مردم به کوچه سیرک معروف شد.

·         بچه‌های دیگر می‌گفتند «دستتو بده.» عطر کف دست او را با یک کیفی بو می‌کردند. احساس نکبت کسی را داشتم که از نظر افتاده است، تلخ و غصه‌دار.

·     مادر گفت برو بنداز توی سطل، بچه آشغال را در همان تشت رخت انداخت و در حالی که دست‌ها را با پنجه‌های باز از خودش دور نگه داشته بودرفت به جست‌و‌جوی آشغال‌های دیگر.

در رمان «نان سال‌های جوانی»(The Bread of Those Early Years) اثر هاینریش بُل(Heinrich Böll) ترجمه‌ی محمد اسماعیل‌زاده- نشر چشمه(چاپ پنجم ١٣٨٨)



·     بعدها اغلب راجع به این فکر می‌کردم که اگر دنبال هدویگ به راه‌آهن نمی‌رفتم، چه می‌شد: وارد یک زندگی دیگر می‌شدم، درست مثل این که آدم اشتباهی سوار قطار دیگری شود. زندگی‌یی که آن وقت‌ها برایم قبل از این که هدویگ را بشناسم، کاملن قابل قبول و قابل تحمل می‌نمود.

·     وقتی به عنوان کارآموزی شانزده ساله، آن هم تنها به شهر آمدم، مجبور بودم قیمت همه‌ی چیزها را بدانم، چون توان پرداخت آن‌ها را نداشتم. گرسنگی قیمت‌ها را به من یاد داد؛ فکر نان تازه مرا کاملن از خود بی‌خود می‌کرد، و من غروب‌ها ساعت‌های متمادی بی‌هدف در شهر پرسه می‌زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کردم به جز نان. چشم‌هایم می‌سوخت، زانوهایم از ضعف خم می‌شد و حس می‌کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان. من مثل آدمی مرفینی معتاد به نان بودم.
·         از آن موقع به بعد از واژه‌ی «مناسب و ارزان» متنفر شدم.
·     هم‌تختی او زن بیماری بود که من در چشم‌هایش گرگ را می‌دیدم و می‌دانستم هر‌آن‌چه از غذای مادر باقی می‌ماند را او می‌خورد، و من دست‌های داغ مادر را روی بازوهایم حس می‌کردم و در چشمانش وحشت از حرص هم تختی‌اش را می‌دیدم.
·     وقتی بعدن، پدر و من، با دکترش صحبت می‌کردیم از او به دلیل بی‌تفاوتی‌اش نسبت به مادر متنفر می‌شدم. او وقتی با ما صحبت می‌کرد در فکر چیز دیگری بود، در حالی که به سوال‌های پدر پاسخ می‌داد به در و یا از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد، و من از حرکات ظریف لب‌های سرخ او می‌فهمیدم که مادر از دست رفتنی است.
·     شب‌های تابستان کنار رودخانه‌ی راین با هم قدم می‌زدیم و گردش می‌کردیم یا می‌رفتیم بستنی می‌خوردیم، و من او را وقتی در تاریکی شب روی سنگ‌فرش‌های بارانداز می‌نشستیم و پاهای برهنه‌مان را توی آب می‌کردیم، می‌بوسیدم.

۱۳۹۳ تیر ۲۶, پنجشنبه

در مجموعه داستان «آفتاب مهتاب»(Aftab-Mahtab) اثر شیوا ارسطویی(Shiva Arastuei)- نشر مرکز(چاپ پنجم ١٣٨٧)


·         حالا دفتر خاطراتم افتاده دست خودم و چیزی از نوشته‌ها سر درنمی‌آورم.
·         همیشه وقتی دروغ می‌گفت، خودش زودتر از طرف، دروغش را باور می‌کرد. شهرزاد با خودش فکر می‌کرد حرف‌های دروغکی چه قدر واقعی‌ترند.
·     خوش‌حال بود که امیر هنوز هم همان پسربچه‌ی ساده‌ای است که نمی‌فهمید شهرزاد تقسیم را بهتر از او بلد است. ولی اگر امیر می‌فهمید، دیگر یواشکی دستش را نمی‌گرفت و تقسیم یادش نمی‌داد.
·         آن روزها کم‌تر دروغ می‌گفت. چند بار رک و راست به امیر گفته بود «بیا بریم خونه‌ی ما.»
·         زنگ تفریح، بچه‌ها چشم که می‌گذاشتند، اولین آدمی که غیبش می‌زد امیر بود. شهرزاد حس می‌کرد یک‌هو مدرسه خالی شد.
·         می‌شد با او عروسی کرد، براش قورمه‌سبزی پخت و با او درباره‌ی تازه‌ترین فیلم دنیا حرف زد.
·         به پیشانی‌ام نگاه کرد. فکر کردم حالاست که چین‌های پیشانی را ببیند.

۱۳۹۳ فروردین ۳۰, شنبه

یادداشتی بر کتاب‌های «پیامبر»(The Prophet) و «دیوانه»(The Madman) اثر جبران خلیل جبران(Gibran Khalil Gibran) ترجمه‌ی نجف دریابندی- نشر کارنامه(چاپ اول ١٣٧٧)





١.  پیامبر
«جبران» در «پیامبر» راوی داستانی خیالی و حکمت‌آمیز است. پیامبر، المصطفی، قصد دارد مردم اُرفالِس را ترک کند و آن‌ها گرد او جمع شده‌اند و راجع به مسائلی چون مرگ، آزادی، زیبایی، زناشویی و... می‌پرسند و او با زبانی عارفانه و پندآمیز پاسخ می‌دهد. پاسخ‌هایی ساده و تمثیلی که خواننده را به تفکر وامی‌دارند.

«نجف دریابندی» در پیش‌گفتار کتاب راجع به «پیامبر» می‌نویسد «پیامبر بی‌گمان از روی گرده‌ی چنین گفت زرتشتِ نیچه نوشته شده است، اما جبران با آن که خود را مسیحی نمی‌داند، به مسیح دل بسته است و بر خلاف نیچه او را به صورت انسان ضعیف و آموزگار اخلاق بردگی به نظر نمی‌آورد؛ او مسیح را هم‌چون انسانِ والایی می‌بیند که سرمشق بی‌مانندی از قدرت و اخلاق انسانی برای نسل‌های بعد از خود به میراث گذاشته است.»

۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه

در کتاب «در ستایش دیوانگی»(The Praise of Folly) اثر دسیدریوس اراسموس(Desiderius Erasmus) ترجمه‌ی دکتر حسن صفاری- نشر فرزان(چاپ اول ١٣٧٦)




·    اما من نیز در این‌جا همان شیوه‌ی خطیبان امروزی را به کار برده‌ام که خود را هم‌چون خدایان تصور می‌کنند و هم‌چون زالو دو زبان نشان می‌دهند، یعنی به محض این که در نطقی به زبان لاتینی، این‌جا و آن‌جا، و به مناسبت یا بی‌مناسبت، چند کلمه یونانی وارد کردند گمان می‌برند که معجزه و کرامت فرموده‌اند. گاهی نیز که کلمات یونانی مناسب در دسترس ندارند در میان کهنه کتاب‌های پوسیده قدیم چند عبارت یا ضرب‌المثل فراموش شده به دست می‌آورند و هم‌چون خاک در چشم شنونده یا خواننده می‌پرانند زیرا خوب می‌دانند که آن‌ها که این عبارت را می‌دانسته‌اند از دانستن آن بر خود خواهند بالید و آنان که نمی‌دانسته‌اند وی را مورد تمجید قرار خواهند داد، و هر چه فهم آنان کم‌تر باشد، تمجید ایشان بیشتر است. زیرا در دوران ما این قاعده عمومی است که هر قدر چیزی از راهی دورتر برسد بیشتر مورد تمجید است و هم‌چون طرفه لذت کم‌مانندی پذیرفته می‌شود.
·    ... من می‌توانم شهادت انکارناپذیر مردی را ذکر کنم که مورد تمجید خاص و عام است و آن «سوفوکل» است که در وصف من ستایش خردمندانه‌ای کرده است: «بزرگ‌ترین خوش‌بختی زندگی فقدان عقل سلیم است.»

۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

در نمایش‌نامه سفارت‌خانه اثر اسلاومیر مروژک(Sławomir Mrożek) ترجمه‌ی داریوش مودبیان- نشر قاب(چاپ اول ١٣٨٣)


·        (سفیرکبیر باز هم منتظر می‌ماند. از آن سوی خط صدای یک خواننده قدیمی، تینو روسی و گروهی که او را همراهی می‌کنند به گوش می‌رسد. سفیرکبیر باز بر روی تلفن می‌زند، موسیقی قطع می‌شود.)
صدا: الو، بله؟
سفیرکبیر: هنوز هم این ارتباط من و وزیر امور خارجه کشورمان برقرار...
صدا: درسته، اجازه بدید!
(سکوت. سفیرکبیر باز منتظر می‌ماند. ناگهان سروصدای مرغ‌دانی، قدقد و قوقولی‌قوقو... بر روی تلفن می‌کوبد. سروصدا قطع می‌شود.)
سفیرکبیر: (با تلفن، عصبانی اما خوددار) من از شما خواستم و دوباره و سه‌باره هم خواستم که تماسم رو با وزارت امور خارجه‌ی کشورمان برقرار کنید، اما...

صدا: اما قربان، شما داشتید با وزارت امور خارجه‌ی کشورمون حرف می‌زدید.

۱۳۹۲ دی ۲۸, شنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «منجی در صبح نم‌ناک» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)- نشر زمان(چاپ اول ١٣٦٥)


«منجی در صبح ‌نم‌ناک» داستان نویسنده‌ای است به نام محمود شایگان که در گرماگرم انقلاب میان رسانه‌های خبری سروصدای زیادی به راه انداخته. استیانا، خبرنگار رونامه‌ای منتقد به نام «آرمان»، مشغول مصاحبه با اوست. مصاحبه‌ای برخلاف میل دوستان مطبوعاتی شایگان که خیلی ساده و احمقانه غضب و حسادت آن‌ها را برمی‌انگیزد.
شایگان همان ابتدا جایی در مصاحبه‌اش می‌گوید «شاید ... ما زندگی نمی‌کنیم؛ فقط زندگی رو می‌نویسیم.» اما در ادامه حوادث دچار زندگیش می‌کنند. او که سعی دارد در مصاحبه‌اش مفاهیمی را القا کند جایی می‌گوید «گل محبوب من سرخه و حالا که فصلشم هست.» اما وقتی قوانین و مقررات سانسور می‌خواهد جمله‌ای از او که کلمه‌ی فاشیسم در آن استفاده شده را حذف کند، او تصمیم می‌گیرد به خاطر آن یک جمله با طلایی رفیق دیروز و دشمن امروزش مذاکره کند و معلمان، دانش‌جویان و کارگران را که ممکن است «آرمان» را ورق بزنند نادیده بگیرد. مذاکره‌ای که با قول چاپ نمایش‌نامه بیستم شایگان بی آن که لکه‌گیری شود، همراه است و البته آغاز آشکار دشمنی‌ها.

بخشی از صحنه سوم نمایشنامه گلن‌گری گلن راس اثر دیوید مامِت(David Mamet) ترجمه‌ی امید روشن‌ضمیر-نشر نیلا(چاپ اول ١٣٨٦)


David Mamet



پرده اول. صحنه سوم
(رستوران. روما پشت یک میز نشسته است و لینگ پشت میز جداگانه پهلویی. روما با او حرف می‌زند.)
روما: توی همه کوپه‌های قطارها یه کمی بوی گه می‌آد. انقده که کم‌کم اصلن ناراحتت نمی‌کنه.این بدترین چیزیه که می‌تونم بهش اعتراف کنم. [...] تو فکر می‌کنی منحرفی؟ بذار یه چیزی بهت بگم: همه‌مون منحرفیم. فکر می‌کنی دزدی؟خب که چی؟ اخلاقیات طبقه متوسط گیجت می‌کنه؟ مرده‌شور اخلاقیاتو ببره. اصلن بهش فکر نکن. به زنت خیانت کرده‌ی؟ کرده‌ی که کرده‌ی، با این مسئله زندگی کن. [مکث] کارای خلاف اخلاق زننده کرده‌ای، هیچ عیبی نداره. مگه معیارای اخلاقی مطلق وجود داره؟ شایدم داره. خب که چی؟ اگه به چیزی معتقدی ، پس همونم رعایت کن. آدمای بد می‌رن جهنم؟ فکر نکنم. اگه به این معتقدی، همین جورم رفتار کن. می‌شه گفت جهنمی تو این دنیا وجود داره. من حاضر نیستم توش زندگی کنم. من همینم که هستم. تا حالا شده اونقدر ناراحت بشی که دوازده ساعت بگیری بخوابی؟
لینگ: بخوابم؟
روما: آره.
روما: یا اینکه دائم بشاشی؟ ... یه ناهار خوب و خوش‌مزه بعد از یه مدت فراموش می‌شه. همه چیزای دیگه یاد آدم می‌مونه. می‌دونی چرا؟ چون فقط غذاس. این مزخرفاتی که می‌خوریم اجازه می‌ده ادامه بدیم. اما فقط غذاس. زنای خوش‌گلی که شاید شناخته باشی. درباره‌شون چی یاد آدم می‌مونه؟

در نمایش‌نامه «در پوست شیر» اثر شون اوکیسی(Seán O'Casey) ترجمه‌ی اسماعیل خوئی- نشر رز(چاپ اول فروردین ٥٠)


•    داورن: از وضع من می‌ترسه؟!
شوماس: خیال می‌کنه تو فراری هستی. می‌ترسه یه دفه پلیسا بریزن و خونه‌ی نازینشو خراب کنن.
•    مینی: می‌دونم دارین شوخی می‌کنین؛ شما حاضرین برای میهن‌تون بمیرین.
داورن: وا...، چه می‌دونم.
•    تامی: حرفی درش نیس، مینی، حرفی درش نیس... آقای داورن حرف منو خوب می‌فهمن- ما مثل دوتا مرد داریم گپ می‌زنیم. حرف‌مون همه‌اش اینه که «زنده‌باد جمهوری ایرلند.» ها، آقای داورن؟
داورن: من از جمهوری چیزی نمی‌دونم؛ من با سیاست روز کاری ندارم و نمی‌خوام کاری داشته باشم.

۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

یادداشتی بر مجموعه داستان روزی روزگاری، دیروز (منتخب نیویورکر) ترجمه‌ی لیلا نصیری‌ها-نشر مروارید (چاپ اول ١٣٨٣)

این مجموعه شامل هشت داستان کوتاه منتشر شده در مجله‌ی نیویورکر است:

١.    «زنان آسیب‌پذیر» اثر جان آپدایک
٢.    «قلچماق‌ترین سرخ‌پوست دنیا» اثر شرمن آلکسی
٣.    «بازی‌گر آماده می‌شود» اثر دانلد آنتریم‌
٤.    «سلطه» اثر رابرت استون
٥.    «ناکامی‌های یک آرایش‌گر» اثر جورج ساندرز
٦.    «روزی روزگاری، دیروز» اثر حنیف قریشی
٧.    «سومین و آخرین قاره» اثر جومپا لاهیری
٨.    «خرسی که از پشت کوه آمد» اثر آلیس مونرو


داستان‌های این مجموعه در پیش‌گفتار چنین معرفی شده‌اند: «انجمن سردبیران مجلات آمریکا،از سال ١٩٦٦، با همکاری دانشکده روزنامه‌نگاری دانش‌گاه کلمبیا، هر سال به بهترین آثار چاپ شده در مجلات آمریکایی و در حوزه‌های مختلف جوایزی اهدا می‌کند و سال‌هاست که مجله‌ی نیویورکر در حوزه‌های مختلف داستان، نقد ادبی، نقد سینمایی، گزارش‌های تحلیلی و... در این جوایز حضور پررنگی دارد.
در سال ٢٠٠٠ نیز، مجله نیویورکر از طرف این انجمن به عنوان برنده‌ی بخش داستان انتخاب شد. این جایزه به پاس انتشار داستان‌های استثنایی به این مجله اهدا شد. شش داستان «سومین و آخرین قاره» نوشته‌ی جومپا لاهیری، «ناکامی‌های یک آرایش‌گر» نوشته‌ی جورج ساندرز، «سلطه» نوشته‌ی رابرت استون، «بازی‌گر آماده می‌شود» نوشته‌ی دانلد آنتریم، «قلچماق‌ترین سرخ‌پوست دنیا» نوشته‌ی شرمن آلکسی، «خرسی که از پشت کوه آمد» نوشته‌ی آلیس مونرو به آخرین مرحله‌ی این مسابقات راه یافتند که از میان آن‌ها سه قصه اول جایزه نهایی این انجمن را به خود اختصاص دادند.

این یادداشت پیرامون این داستان‌ها منهای داستان‌های شماره سه و پنج است.

یادداشتی بر کتاب «بشنو از نی» یا «مکالمات با اکبر رادی» تالیف ملک‌ابراهیم امیری-انتشارات هدایت رشت،١٣٧٠


مکالمات ملک‌ابراهیم امیری با اکبر رادی حدود هشت‌صد صفحه دست‌نویس بوده که چکیده آن با حجم نزدیک به دویست صفحه در این کتاب گرد آمده و البته خود رادی نیز در تهیه و تنظیم آن نقش داشته. زبان رادی این جا نیز چنان ‌که در نمایش‌نامه‌هایش شاهدیم شیرین و مثال‌زدنی و البته گزنده است. او در جای‌جای این کتاب بسیاری از نام‌‌داران عصر خود را نقد می‌کند و بسیاری را می‌ستاید. کتاب برخلاف آن چه که ممکن است به نظر آید، چندان به نمایش‌نامه‌های رادی نمی‌پردازد و بیشتر بر تفکرات او پیرامون مسائل روز متمرکز است. شروع کتاب به رسم معمول از تولد، کودکی، نوجوانی و جوانی رادی آغاز می‌شود و پس از پرداختن به خاطراتی چند از آن به روزگار هم‌کوکی با حسین‌ زنده‌رودی و محمد‌رضا زمانی می‌رسد و جست‌و‌جوهای فلسفی‌شان.
موضوع بعدی نویسندگانی است که رادی آثارشان را خوانده. او با ارادتی خاص نسبت به هدایت حرف می‌زند و می‌گوید برای «هوای ابری، ملس و نوستالژیک» هدایت احترام قائل است. از علوی می‌گوید و می‌پرسد «مگر چندبار می‌شد حماسه‌ی تابناک «گیله مرد» را دوره کرد که دیگر جمله به جمله از برش بودیم.» اما چوبک و جمال‌زاده و  آل‌احمد را نقد می‌کند.

۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

در کتاب «درباره رمان و داستان كوتاه» اثر سامِرسِت موآم(W. Somerset Maugham) ترجمه‌ي كاوه دهگان ( چاپ سوم، ٢٥٣٦شاهنشاهي):




مقدمه:
   در اين كتاب چناچه درست از آغاز مطالب متوجه مي‌شويد، «ديد هنري» موآم با نظر تولستوي تفاوت فاحش دارد و از هر جهت مخالف آن است. تولستوي رمان و داستان كوتاه و انواع ديگر هنر را وسيله تزكيه و تهذيب اخلاق جماعات بشري مي‌داند و نظريه هنر براي هنر را مردود مي‌شمرد و سخت مي‌كوبد؛ ولي موآم، رمان و داستان كوتاه را فقط وسيله‌ي تفريح خاطر و سرگرمی خواننده مي‌داند و هوادار «هنر براي هنر» است

ده رمان عالي دنيا:
       خواننده‌ي خردمند، از خواندن آن‌ها بزرگترين لذت را كسب مي‌كند، به شرط آنكه هنر مفيد رها كردن پاره‌اي از بخش‌هاي هر كتاب را بياموزد.

۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

در «ادبار و آینه» اثر محمود دولت‌آبادی(Mahmoud Dowlatabadi)-نشر نگاه



·       گردنی مثل دم سیب

·        چشم‌هایی داشت در همه‌ی ولایت خراسان، طاق.

 
·        روی هم رفته از همه‌ی شیره‌کش‌خانه‌های دیگر بیشتر به چرخ بود.

·    کوکب توی آفتاب پشت‌بامش می‌نشست، پاهایش را روی هم دراز می‌کرد و سرش را به دامن رحمت می‌گذاشت و می‌گفت: بجورش. رحمت اگر جموخی پیدا می‌شد بیرون می‌کشید.

·        مثل شلغم پخته‌های شب‌مانده...

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

در «باغ» اثر پرویز دوایی(Parviz Davaei)-نشر نیلوفر

پرویز دوایی


·       (تو مدرسه( گفتند انگشت کوچکه‌ی دست چپت را بگیر بالا.

·        گرگ از آتیش می‌ترسه، چون که آتیش پیه چشم گرگ‌و آب می‌کنه.

·        یک جور گل‌هایی بود که اسمش گل قهر بود، آب که می‌پاشیدیم جمع می‌شد.

·       پشت تون حمام یک بچه مرده پیدا کرده بودند. یعنی بچه نبود، یک تکه گوشت خونی بود. می‌گفتند بچه است، می‌گفتند باز کار نرگس خله‌اس.

·       یک آینه داشتم که باهاش به طیاره‌ها از روی پشت‌بام علامت می‌دادم.

·       می‌گفت هر قدر آدم پشت کله‌ی مشتری بیشتر صدای قیچی رو در بیاره، مشتری راحت‌تر دست توی جیبش می‌ره.

·       صدتا سگ صورتت‌و بلیسه سیر می‌شه.

·       همچی می‌زنم که بری سال دیگه با برف بیای پایین.

در «تاکسی‌نوشت‌ها» اثر ناصر غیاثی(Naser Ghiasi)-نشر کاروان

ناصر غیاثی


·       کتابم را این تو می‌خوانم، سر ایستگاه، وقتی منتظر مسافرم.

·       آشنایی با آدم‌های جالب به آدم قوت قلب می‌دهد. آدم می‌فهمد که تنها نیست.

·       اجازه دارم این کتاب را به شما هدیه کنم؟ هنوز تمامش نکرده‌ام. بعدن یکی برای خودم می‌خرم.

·       حتمن که نباید بدانم چرا سرخوشم. سرخوشم دیگر.

·       زنی است 56 ساله، چند روز پیش به من گفته که عاشق من است. حالا شب ژانویه می‌خواهیم برویم پاریس. البته هرکس به خرج خودش. آلمانی اگر توی قبر باشد، حسابش حساب است و کاکایش برادر.

·       از آن آدامس خواستنش برمی‌آید صاحب کهن‌ترین شغل جهان باشد.

·       اگر ایرانی بود «نینوا» را می‌گذاشتم که همین امشب خودکشی کند.

·       نیچه یک احمق تمام عیار بود. یکی از مردها می‌گوید چرا؟ - چون یکی از دوستانم که نیچه می‌خواند، یک احمق تمام عیار است.

·       بی‌توجهی کردن و نادیده انگاشتن آلمانی را به آتش می‌کشاند.

·       می‌گویم... نه نمی‌گویم چه می گویم.

·       می‌گویند کشیش‌ها و بارمن‌ها و راننده‌های تاکسی سنگ صبور مردم‌اند.

·       مرا کشید به همان کفاشی و در حضور شوهرش برای من یک جفت کفش خرید.  کهکشان را تصور کن، بعد کره زمین را، بعد آلمان را و سرانجام برلین را. حالا خودت را ببین در این مجموعه چقدر کوچکی.

·       به جان حاج‌آقا در عرض سه دقیقه، نه، حالا که گفتم به جان حاج‌آقا در عرض چهار دقیقه.

·       این‌جا دهاتی‌ها پیشکاول‌ها را فروخته‌اند و یک سمند خریده‌اند و افتاده‌اند به مسافرکشی.