‏نمایش پست‌ها با برچسب مجموعه داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مجموعه داستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آبان ۴, یکشنبه

یادداشت از متن کتاب «هشتاد سال داستان کوتاه ایرانی» (جلد اول از١٣٠٠ تا ١٣٦٠) به انتخاب و بررسی حسن میرعابدینی- نشر خورشید (چاپ دوم ١٣٨٥)


جلد اول
بهرام صادقی: «در وهلهی اول باید داستان نوشت. داستان خالص، باید ساخت، به هرشکل و هر جور... فقط مهم این است که راست بگویی. خواننده و اجتماع از نویسنده این را نمیخواهد که از آن‌چه در اطرافش میبیند و خودش بیشتر از او (نویسنده) به آن آگاه است برایش بگوید. خواننده تجربهای میخواهد کاملن شخصی، تجربهای که خودش نداشته است. هرکس تجربه‌ی مخصوص خودش را میتواند عرضه کند. من آن داستاننویسی را می‌پسندم که چیزی را بگوید که هیچ‌کس دیگر نتواند بگوید. هنرمند باید چیزی از خود به دنیا اضافه کند...» 




۱۳۹۳ تیر ۲۶, پنجشنبه

در مجموعه داستان «آفتاب مهتاب»(Aftab-Mahtab) اثر شیوا ارسطویی(Shiva Arastuei)- نشر مرکز(چاپ پنجم ١٣٨٧)


·         حالا دفتر خاطراتم افتاده دست خودم و چیزی از نوشته‌ها سر درنمی‌آورم.
·         همیشه وقتی دروغ می‌گفت، خودش زودتر از طرف، دروغش را باور می‌کرد. شهرزاد با خودش فکر می‌کرد حرف‌های دروغکی چه قدر واقعی‌ترند.
·     خوش‌حال بود که امیر هنوز هم همان پسربچه‌ی ساده‌ای است که نمی‌فهمید شهرزاد تقسیم را بهتر از او بلد است. ولی اگر امیر می‌فهمید، دیگر یواشکی دستش را نمی‌گرفت و تقسیم یادش نمی‌داد.
·         آن روزها کم‌تر دروغ می‌گفت. چند بار رک و راست به امیر گفته بود «بیا بریم خونه‌ی ما.»
·         زنگ تفریح، بچه‌ها چشم که می‌گذاشتند، اولین آدمی که غیبش می‌زد امیر بود. شهرزاد حس می‌کرد یک‌هو مدرسه خالی شد.
·         می‌شد با او عروسی کرد، براش قورمه‌سبزی پخت و با او درباره‌ی تازه‌ترین فیلم دنیا حرف زد.
·         به پیشانی‌ام نگاه کرد. فکر کردم حالاست که چین‌های پیشانی را ببیند.

۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

یادداشتی بر مجموعه داستان روزی روزگاری، دیروز (منتخب نیویورکر) ترجمه‌ی لیلا نصیری‌ها-نشر مروارید (چاپ اول ١٣٨٣)

این مجموعه شامل هشت داستان کوتاه منتشر شده در مجله‌ی نیویورکر است:

١.    «زنان آسیب‌پذیر» اثر جان آپدایک
٢.    «قلچماق‌ترین سرخ‌پوست دنیا» اثر شرمن آلکسی
٣.    «بازی‌گر آماده می‌شود» اثر دانلد آنتریم‌
٤.    «سلطه» اثر رابرت استون
٥.    «ناکامی‌های یک آرایش‌گر» اثر جورج ساندرز
٦.    «روزی روزگاری، دیروز» اثر حنیف قریشی
٧.    «سومین و آخرین قاره» اثر جومپا لاهیری
٨.    «خرسی که از پشت کوه آمد» اثر آلیس مونرو


داستان‌های این مجموعه در پیش‌گفتار چنین معرفی شده‌اند: «انجمن سردبیران مجلات آمریکا،از سال ١٩٦٦، با همکاری دانشکده روزنامه‌نگاری دانش‌گاه کلمبیا، هر سال به بهترین آثار چاپ شده در مجلات آمریکایی و در حوزه‌های مختلف جوایزی اهدا می‌کند و سال‌هاست که مجله‌ی نیویورکر در حوزه‌های مختلف داستان، نقد ادبی، نقد سینمایی، گزارش‌های تحلیلی و... در این جوایز حضور پررنگی دارد.
در سال ٢٠٠٠ نیز، مجله نیویورکر از طرف این انجمن به عنوان برنده‌ی بخش داستان انتخاب شد. این جایزه به پاس انتشار داستان‌های استثنایی به این مجله اهدا شد. شش داستان «سومین و آخرین قاره» نوشته‌ی جومپا لاهیری، «ناکامی‌های یک آرایش‌گر» نوشته‌ی جورج ساندرز، «سلطه» نوشته‌ی رابرت استون، «بازی‌گر آماده می‌شود» نوشته‌ی دانلد آنتریم، «قلچماق‌ترین سرخ‌پوست دنیا» نوشته‌ی شرمن آلکسی، «خرسی که از پشت کوه آمد» نوشته‌ی آلیس مونرو به آخرین مرحله‌ی این مسابقات راه یافتند که از میان آن‌ها سه قصه اول جایزه نهایی این انجمن را به خود اختصاص دادند.

این یادداشت پیرامون این داستان‌ها منهای داستان‌های شماره سه و پنج است.

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

در «باغ» اثر پرویز دوایی(Parviz Davaei)-نشر نیلوفر

پرویز دوایی


·       (تو مدرسه( گفتند انگشت کوچکه‌ی دست چپت را بگیر بالا.

·        گرگ از آتیش می‌ترسه، چون که آتیش پیه چشم گرگ‌و آب می‌کنه.

·        یک جور گل‌هایی بود که اسمش گل قهر بود، آب که می‌پاشیدیم جمع می‌شد.

·       پشت تون حمام یک بچه مرده پیدا کرده بودند. یعنی بچه نبود، یک تکه گوشت خونی بود. می‌گفتند بچه است، می‌گفتند باز کار نرگس خله‌اس.

·       یک آینه داشتم که باهاش به طیاره‌ها از روی پشت‌بام علامت می‌دادم.

·       می‌گفت هر قدر آدم پشت کله‌ی مشتری بیشتر صدای قیچی رو در بیاره، مشتری راحت‌تر دست توی جیبش می‌ره.

·       صدتا سگ صورتت‌و بلیسه سیر می‌شه.

·       همچی می‌زنم که بری سال دیگه با برف بیای پایین.

در «تاکسی‌نوشت‌ها» اثر ناصر غیاثی(Naser Ghiasi)-نشر کاروان

ناصر غیاثی


·       کتابم را این تو می‌خوانم، سر ایستگاه، وقتی منتظر مسافرم.

·       آشنایی با آدم‌های جالب به آدم قوت قلب می‌دهد. آدم می‌فهمد که تنها نیست.

·       اجازه دارم این کتاب را به شما هدیه کنم؟ هنوز تمامش نکرده‌ام. بعدن یکی برای خودم می‌خرم.

·       حتمن که نباید بدانم چرا سرخوشم. سرخوشم دیگر.

·       زنی است 56 ساله، چند روز پیش به من گفته که عاشق من است. حالا شب ژانویه می‌خواهیم برویم پاریس. البته هرکس به خرج خودش. آلمانی اگر توی قبر باشد، حسابش حساب است و کاکایش برادر.

·       از آن آدامس خواستنش برمی‌آید صاحب کهن‌ترین شغل جهان باشد.

·       اگر ایرانی بود «نینوا» را می‌گذاشتم که همین امشب خودکشی کند.

·       نیچه یک احمق تمام عیار بود. یکی از مردها می‌گوید چرا؟ - چون یکی از دوستانم که نیچه می‌خواند، یک احمق تمام عیار است.

·       بی‌توجهی کردن و نادیده انگاشتن آلمانی را به آتش می‌کشاند.

·       می‌گویم... نه نمی‌گویم چه می گویم.

·       می‌گویند کشیش‌ها و بارمن‌ها و راننده‌های تاکسی سنگ صبور مردم‌اند.

·       مرا کشید به همان کفاشی و در حضور شوهرش برای من یک جفت کفش خرید.  کهکشان را تصور کن، بعد کره زمین را، بعد آلمان را و سرانجام برلین را. حالا خودت را ببین در این مجموعه چقدر کوچکی.

·       به جان حاج‌آقا در عرض سه دقیقه، نه، حالا که گفتم به جان حاج‌آقا در عرض چهار دقیقه.

·       این‌جا دهاتی‌ها پیشکاول‌ها را فروخته‌اند و یک سمند خریده‌اند و افتاده‌اند به مسافرکشی.

حافظ خیاوی در مجموعه داستان «مردی که گورش گم شد»

حافظ خیاوی


·          همه می‌دانستند که الهام کجای پایش خال دارد. اگر الهام زنم می‌شد همه‌ی بچه‌های محل وقتی بزرگ می‌شدند، مرد می‌شدند، می‌دانستند که کجای زنم خال دارد.

·          با خودم گفتم اگر قبل از رسیدن این ماشین که خیلی هم تند می‌آمد از خیابان رد شوم سومان را می‌گیرم و دویدم.

·         پدرت توی همه‌ی عمرش فقط یک روز مرد بود، آن هم روزی که رفت و برای رعنا شناسنامه گرفت.

·         از بچگی دوست داشتم این جوری کار کنم. خودم دستور بدهم، خودم اجرا کنم. برای همین هم زیاد درس نخواندم. ترسیدم خوب بخوانم بشوم کارمند.

·         مثل هر روز از چشم هرکسی گم شده‌ام.

·         صف مورچه‌ها را می‌بینم که می‌روند. معلوم هم نیست که می‌روند یا برمی‌گردند.

·         این از آن پسرهایی است که دستت را روی پوست‌شان اگر بگذاری، تا سه روز ردش می‌ماند.

·         خیلی‌ها که دختر نداشتند، وقت پیری غمگین می‌شدند، نگران می‌شدند که کسی سر خاک‌شان گریه نکند.

·         او سگ را از هرکسی که می‌گرفت، نام صاحب سگ را می‌گذاشت روی سگ.

·         به پهلوی شکسته‌ی فاطمه قسم می‌خورد که اسید می‌ریزد توی آفتابه‌اش.