‏نمایش پست‌ها با برچسب ناصر غیاثی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ناصر غیاثی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

در «تاکسی‌نوشت‌ها» اثر ناصر غیاثی(Naser Ghiasi)-نشر کاروان

ناصر غیاثی


·       کتابم را این تو می‌خوانم، سر ایستگاه، وقتی منتظر مسافرم.

·       آشنایی با آدم‌های جالب به آدم قوت قلب می‌دهد. آدم می‌فهمد که تنها نیست.

·       اجازه دارم این کتاب را به شما هدیه کنم؟ هنوز تمامش نکرده‌ام. بعدن یکی برای خودم می‌خرم.

·       حتمن که نباید بدانم چرا سرخوشم. سرخوشم دیگر.

·       زنی است 56 ساله، چند روز پیش به من گفته که عاشق من است. حالا شب ژانویه می‌خواهیم برویم پاریس. البته هرکس به خرج خودش. آلمانی اگر توی قبر باشد، حسابش حساب است و کاکایش برادر.

·       از آن آدامس خواستنش برمی‌آید صاحب کهن‌ترین شغل جهان باشد.

·       اگر ایرانی بود «نینوا» را می‌گذاشتم که همین امشب خودکشی کند.

·       نیچه یک احمق تمام عیار بود. یکی از مردها می‌گوید چرا؟ - چون یکی از دوستانم که نیچه می‌خواند، یک احمق تمام عیار است.

·       بی‌توجهی کردن و نادیده انگاشتن آلمانی را به آتش می‌کشاند.

·       می‌گویم... نه نمی‌گویم چه می گویم.

·       می‌گویند کشیش‌ها و بارمن‌ها و راننده‌های تاکسی سنگ صبور مردم‌اند.

·       مرا کشید به همان کفاشی و در حضور شوهرش برای من یک جفت کفش خرید.  کهکشان را تصور کن، بعد کره زمین را، بعد آلمان را و سرانجام برلین را. حالا خودت را ببین در این مجموعه چقدر کوچکی.

·       به جان حاج‌آقا در عرض سه دقیقه، نه، حالا که گفتم به جان حاج‌آقا در عرض چهار دقیقه.

·       این‌جا دهاتی‌ها پیشکاول‌ها را فروخته‌اند و یک سمند خریده‌اند و افتاده‌اند به مسافرکشی.