·
من حافظهی ضعیفی دارم. هرگز نمیتوانم یک داستان خوب را به
یاد بیاورم مگر آن که آن را دوباره بشنوم.
· زبان من عامیانه، فرهنگ
لغات من محدود، دستور زبان من سست، و جملاتم قدیمی و پیش پا افتاده بودند. اما
نوشتن برایم مثل نفس کشیدن ضروری شده بود و صبر نمیکردم ببینم آیا خوب مینویسم
یا بد. چند سال طول کشید تا پی بردم، نویسندگی پیشهی ظریف و حساسی است که با خون دل خوردن حاصل
میشود.
· در پی این اندیشه به این
نتیجه رسیدم که بایستی در نویسندگی واضحنگاری، سادهنویسی و خوشآهنگی واژهها را
هدف قرار دهم. من این سه اصل را در شیوهی نویسندگی در دستور کار خود قرار دادم.
·
به قول دکتر جانسن، نویسنده همین که عامدن سبکی را برای
نگارش خود برمیگزیند، دیگر به ندرت میتواند با راحتی کامل به نوشتن خود ادامه
دهد.
·
یک سبک خوب نباید هیچ نشانهئی از تقلای نویسنده را نشان
دهد. آن چه نوشته میشود باید یک اتفاق خوب تلقی شود.
· من ترجیح میدهم نویسنده
به زبان عامیانه چیز بنویسد تا به زبان ثقیل ادبی، زیرا زندگی مربوط به عامهی
مردم است، و این زندگی است که نویسنده در پیاش است.
· هرگز خوشمشربی و
صمیمیتی را که اشخاص را در نخستین دیدار به هم نزدیک میکند نداشتهام. گرچه به
مرور زمان یاد گرفته ام که در برخورد با یک بیگانه تظاهر به صمیمیت کنم، ولی هرگز
هیچکس را در نخستین دیدار دوست نداشتهام.
·
فقط هنرمندان و شاید تبهکاران هستند که میتوانند الگوی
زندگیشان را خود انتخاب کنند.
·
برای چیزهای بیارزش فداکاریهای زیادی میکردم، زیرا جرئت
تحمیل رنج بر دیگران را نداشتم.

