‏نمایش پست‌ها با برچسب نمایش‌نامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نمایش‌نامه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

یادداشت از متن نمایش‌نامه «حادثه در ویشی»(Incident At Vichy) اثر آرتور میلر(Arthur Miller) ترجمه‌ی رحیم اصغرزاده- نشر صائب(چاپ اول ١٣٤٥)

آرتور میلر



·        لوبو: خیلی بد کردی این طور با او حرف زدی. ببینم این حرف‌ها را می‌توانستی به یکی که شلوار اتو داشت بزنی؟
·        لوبو: خداوندا، شما هیچ ‌وقت تاریخ نمی‌خوانید؟ وقتی ملتی شروع به پر کاری می‌کند، مواظب باشید آن‌ها می خواهند عده‌ای را نابود کنند.
·        بایار: این ایمانی است به آینده، آیندهای که از آن سوسیالیست‌ها است. و این است آن چه که من موقع تو رفتن هم‌راه خودم می‌برم.
·    بایار: فکر می‌کنید در این جامعه هیچ وقت کسی بتواند خودش باشد؟ وقتی که میلیون‌ها نفر گرسنه هستند و چند نفر مثل شاهان زندگی می‌کنند، و تمام نژادها برده‌ی سرمایه‌های بزرگ هستند‌- آدم چه طور می‌تواند در چنین دنیایی خودش باشد. من در مقابل چند فرانک روزی ده ساعت کار می‌کنم، ولی مردمی را می‌بینم که تن به هیچ کاری نمی‌دهند و مالک کره‌ی زمین هستند... چه طور روح من می تواند با جسمم در یک‌جا باشد؟ در این صورت من باید مثل یک میمون ادا در بیاورم.
فن‌برگ: پس روح شما کجاست؟
بایار: در آینده. در روزی که دنیا از آن طبقه‌ی کارگر خواهد شد.

۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

یادداشتی بر کتاب «بشنو از نی» یا «مکالمات با اکبر رادی» تالیف ملک‌ابراهیم امیری-انتشارات هدایت رشت،١٣٧٠


مکالمات ملک‌ابراهیم امیری با اکبر رادی حدود هشت‌صد صفحه دست‌نویس بوده که چکیده آن با حجم نزدیک به دویست صفحه در این کتاب گرد آمده و البته خود رادی نیز در تهیه و تنظیم آن نقش داشته. زبان رادی این جا نیز چنان ‌که در نمایش‌نامه‌هایش شاهدیم شیرین و مثال‌زدنی و البته گزنده است. او در جای‌جای این کتاب بسیاری از نام‌‌داران عصر خود را نقد می‌کند و بسیاری را می‌ستاید. کتاب برخلاف آن چه که ممکن است به نظر آید، چندان به نمایش‌نامه‌های رادی نمی‌پردازد و بیشتر بر تفکرات او پیرامون مسائل روز متمرکز است. شروع کتاب به رسم معمول از تولد، کودکی، نوجوانی و جوانی رادی آغاز می‌شود و پس از پرداختن به خاطراتی چند از آن به روزگار هم‌کوکی با حسین‌ زنده‌رودی و محمد‌رضا زمانی می‌رسد و جست‌و‌جوهای فلسفی‌شان.
موضوع بعدی نویسندگانی است که رادی آثارشان را خوانده. او با ارادتی خاص نسبت به هدایت حرف می‌زند و می‌گوید برای «هوای ابری، ملس و نوستالژیک» هدایت احترام قائل است. از علوی می‌گوید و می‌پرسد «مگر چندبار می‌شد حماسه‌ی تابناک «گیله مرد» را دوره کرد که دیگر جمله به جمله از برش بودیم.» اما چوبک و جمال‌زاده و  آل‌احمد را نقد می‌کند.

۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «افول» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)-نشر قطره

[...] به نام خودتون «تکیه کسمایی» رو علم کردین. ماشین‌تونو زیر پای چندتا روضه‌خوان شهری گذاشتین که بیان و آب به آسیاب‌تون بریزن. بعد هم چو انداختین که می‌خواین برین حج. و این کارم کردین: سال گذشته خودی به خدا و پیغمبر هم رسوندین [...] شما بدل‌کار ماهری هستین آقای کسمایی، شما تبصره‌های قشنگی برای خودتون دارین... هیم! وقتی نطق می‌کشن کومه‌هاشون به آتش کشیده می‌شه، وقتی به خاطر ویلای تابستونی شما جاده‌ی اصلی قوس برمی‌داره، وقتی بخش‌دار دست‌تونو می‌لیسه و جلوی شما به لکنت می‌افته... دراین شرایط، بله، البته، اونا قبل از مدرسه چیزهای دیگه می‌خوان.




١.    داستان
جهان‌گیر معراج مهندس جوانی است که به روستای نارستان آمده و با دختر یک مالک محلی ازدواج کرده. او روشن‌فکر است و قصد دارد با اقداماتش زندگی گیله‌مردها را تغییر داده و از تسلط مالکان بر زندگی آن‌ها بکاهد. اما در این راه حمایت‌کننده‌ ندارد یا به عبارتی نمی‌خواهد داشته باشد. از طرفی یکی از مالکان روستا به نام غلام‌علی کسمایی با فعالیت‌های او مخالف است و سعی دارد او را از میدان به در کند. در همین گیرودار فرخ، برادر‌زاده‌ی کسمایی، حلقه‌ی ازدواج دخترعمو را پس داده و به معراج پناه می‌آورد. او شاهد صحنه‌ی قتل گیله‌مردی بوده و فهمیده عمویش برحق نیست. کسمایی تلاش زیادی برای برگرداندن فرخ می‌کند اما موفق نمی‌شود. عماد فشخامی، پدر زن معراج از این که اختیار املاکش به دست داماد جوان افتاده ناراضی است. او به دخترش، مرسده، اعتراض می‌کند که او تو را برای املاک پدرت می‌خواسته نه برای زندگی. اما مرسده چنین نظری ندارد و پای معراج ایستاده. فرنگیس دختر دیگر عماد دانشجوست و از تهران آمده. او رفتار سردی با مدیر مدرسه، میلانی، که عاشق اوست دارد. به همین دلیل میلانی با احساس و اشتیاق فروان خواسته‌اش را به شکلی نامتعارف با مرسده در میان می‌گذارد. او پیش پای مرسده زانو می‌زند و احساساتش را بیان می‌کند. غافل از آن که عماد صحنه را دیده و قصد سواستفاده دارد. جهان‌گیر معراج دارد در زمین عماد مدرسه‌ای می‌سازد و می‌خواهد سهام آن را به مردم واگذار کند. کسمایی به شدت در تلاش است تا با ایجاد رعب و وحشت و اختلاف گیله‌مردها را علیه مهندس جوان بشوراند اما موفق نیست. معراج به موفقیت نزدیک است اما عماد همه چیز را به هم می‌ریزد. او برای اثبات خود، میلانی را تهدید می‌کند که اگر آن‌چه می‌گوید ننویسد آب‌رویش را خواهد برد. میلانی چاره‌ای نمی‌یابد جز نوشتن و خیانت به معراج. او چندی بعد خودکشی می‌کند. عماد که املاکش را به کسمایی واگذار کرده روستا را ترک می‌کند و معراج شکست خورده و در هم شکسته تکیه‌گاهی جز مرسده ندارد. 

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «در مه بخوان» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)-نشر قطره


 رادی ذیل عنوان «در مه بخوان» شخصیت‌های نمایش را معرفی و صحنه را توصیف می‌کند. سپس چهار پرده‌ی نمایش را با ١
.عصر ملال‌انگیز آقایان ٢.اگر به کلبه بیایی ٣.آه، مشدی منوچ ٤.در مه بخوان، نام‌گذاری می‌کند. در نمایش‌نامه زمان به شکل شکست محسوسی شکسته می‌شود. در رفت و آمد آدم‌ها به صحنه وقفه‌ی زمانی وجود ندارد و پس از خروج شخص یا اشخاصی برای پی گرفتن پیرنگ و داستان نمایش دیگران بلافاصله وارد صحنه می‌شوند. اگرچه این رفت و آمدها در ابتدای نمایش‌نامه تصادفی به نظر می‌آیند اما مخاطب پس از چندی متوجه می‌شود عمدی در کار است و زمان به وفور شکسته خواهد شد. با پایان یک پرده و آغاز پرده‌ی دیگر همان شخصیت‌های پرده‌ی قبلی بر صحنه‌اند با این تفاوت که زمان، زمان دیگری است.
 موسیقی نیز صدای فلوت احمد قبله‌گاهی و صدای آواز مشدی منوچ است که بر تاثیر حسی صحنه می‌افزاید. ویژگی دیگر این اثر استفاده‌ی ظریف و هنرمندانه‌ی رادی از اشیاست که توجه دوچندان مخاطب را می‌طلبد. کنار هم قرار دادن این ویژگی‌ها ضمن آن‌که از واقع‌گرایی اجتماعی اثر نمی‌کاهد فرم و ساختاری مدرن به آن می‌دهد.

در نمایش‌نامه «حساب پرداخت نمی‌شه» اثر داریو فو(Dario Fo)، ترجمه‌ی جاهد جهان‌شاهی-نشر دیگر

Dario Fo


·       عضوی از پلیس بشو، تا بتوانی با جهان آشنا شوی! دنیای لاش‌خورها، فریب‌خورده‌ها و کلاه‌بردارها!

·      

-
حالا که نمی‌گذارید در آرامش زندگی کنیم دست کم اجازه بدهید هرجا که می‌خواهیم بمیریم!

-
شما نمی‌توانید هر کجا که دل‌تان می‌خواهد بمیرید.

-
دقیقاً، آن جایی باید مرد که قانون دستور می‌دهد.

·       پول تردد ما را باید کارفرما بپردازد. او حتی باید پول وقتی را که ما در راه هستیم پرداخت کند. رفتن سرکار که سفر تفریحی نیست. ... ما این وقت را در راه کارفرما هدر می‌دهیم ما به خاطر او دو ساعت قبل از کار از خواب بیدار می‌شویم و دو ساعت پس از اتمام کار به خانه می‌رسیم، و همیشه هم به خاطر او!

·       اشکال تو این است که زیادی فکر توی کله‌ات داری. یک‌جور اسهال مغزی!

·       عصبانیت هول‌ناک‌ترین سلاح سوسول‌هاست.

·       در دنیایی که پر از کلاه‌بردار و دزد است، افتخار می‌کنم که احمق باشم!

یادداشتی بر نمایش‌نامه «باغ آرزوها» اثر محمد چرم‌شیر(Mohammad Charmshir)-نشر جهاد دانشگاهی

«اگه راسی-راسی تو دست و پا نباشیم، خوبه که مرد بشیم... مگه نه؟»


«باغ آرزوها» نمایش‌نامه‌ای است راجع به سه پسربچه‌ی بی‌سرپرست که در عصر یک روز پاییزی در اتاقی، مشغول بازی‌اند. بازیی با عنوان آقای له‌سه‌تو. آغاز نمایش‌نامه به گونه‌ای است که خواننده/ بیننده تصور می‌کند پسربچه‌ها واقعن منتظر له‌سه‌تو، راننده‌ی سرویس هستند تا بیاید و آن‌ها را به خانه برساند اما او دیر کرده. پسرها ضمن آن‌که پی دلیلی برای نیامدن او می‌گردند با هم از آرزوهاشان حرف می‌زنند و آن‌ها را بازی‌ می‌کنند. در پایان اگرچه خسته‌اند اما همین که دل‌شان خوش است برای‌شان کافی است و باز هم انتظار له‌سه‌تو را می‌کشند.

یادداشتی بر نمایش‌نامه «روزنه‌ی آبی» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)-نشر قطره

تو هم مقصری مادر؛ چون وقتی اون جنازه منو توی شکمت می‌ذاشت، تو چشم‌هاتو بستی و با رضا و لذت منو قبول کردی. و بعد هم بله، نطفه‌ای را که من بودم، با شیره‌ی تنت پرورش دادی و منو به این شکلی که هستم، پرت کردی بیرون، به این دنیای چرک، این دالان دراز، تاریک، سرد. و من... از همون شب بود که ذره‌ذره پوسیدم و ذره‌ذره مُردم؛ بدون این‌که امید، حرکت یا قصه‌ای داشته باشم. [...] این جنایته مادر. و تو هم به سهم خودت در این جنایت شریکی. حالا کی باید کفاره‌ی این قتل، این ذره‌ذره‌ مردن منو بده؟ تو؟ یا اون جنازه؟



رادی در «روزنه‌ی آبی» در دوپرده‌ی اول نمایشش با طنزی دوست‌داشتنی خساست‌ پیله‌آقا پیربازاری را نمایش می‌دهد و با پرده‌ی سوم به مسیر دیگری می‌رود. خواننده هنگام مواجهه با دو پرده‌ی اول شاید گمان کند با نسخه‌ی ایرانی الهام گرفته از نمایش‌نامه‌ی «خسیس» اثر مولیر مواجه باشد اما رادی با برداشتن تمرکز از شخصیت پیله‌آقا و پرداختن به گسست فکری نسل‌ها اثرش را دچار شلختگی می‌کند. شخصیت تک‌بعدی پیله‌آقا نماینده خوبی برای تقابل با نسل سرخورده‌ی جدید نیست و ظرفیت این تقابل را ندارد. تقابل با جوان‌هایی که به هم شبیه‌اند. افشان، احسان و همایون تحت تاثیر انوش‌اند. همه طغیان‌گرند و راهی جز گریز از موطن‌شان نمی‌یاند.

۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

آثول فوگارد(Athol Fugard) در نمایش‌نامه‌ی «سلام و خداحافظ»

Athol Fugard


·       تمام عمر از باران و مبادا نفرت داشته‌ام، آن فردای وحشت‌ناک... فردایی که بیچاره می‌شویم، فردایی که گشنه می‌مانیم، فردایی که از سرما می‌لرزیم، فردایی که مریض می‌شویم. اصلن برای چی این زندگی کوفتی را می‌کردیم؟

·       هر کس را می‌بینی حرص می‌زند، مخصوصن برای کار...حتی برای غذا هم آن‌قدر حرص نمی‌زند، چون کار یعنی غذا... نه همین امروز، بلکه فردا هم باز کار یعنی غذا. برای همین است که هر مردی به کار مرد دیگر طوری نگاه می‌کند که پیش‌ترها به زن دیگران نگاه می‌کردند.

·       مامانِ هم درست مثل همه‌ی زن‌ها خودش را تحویل گور داد.

·       به دنیا آمدن، مردن. این‌ها همه‌اش اشتباه است.

·      

-
تو می‌ترسی از پدر متنفر باشی!

-
نه.

-
من ازش متنفرم! بیا من این را گفتم و می‌بینی که هنوز زنده‌ام. من از پدر متنفرم.

-
من نه دوست دارم و نه متنفرم. میانه روام.

-
باز خودت را به صورت یک تکه آشغال در نیاور! ازش متنفر باش!
:
یک مرد وقتی روی هر دوپایش وایستاده باشد، موقعیت متزلزلی دارد.

۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «مونتسرا»(Montserrat) اثر امانوئل روبلس(Emmanuel Roblès) ترجمه‌ی ابراهیم صدقیانی-نشر امیرکبیر

Emmanuel Roblès

نمایش‌نامه‌ی «مونتسرا» از زمان انتشارش در سال ١٩٤٨ مرتبن در سراسر دنیا روی صحنه آمده» و حداقل به ٢٢ زبان ترجمه شده. نمایش در زمان استقلال آمریکای جنوبی می‌گذرد و همان‌طور که در توضیح ابتدای کتاب آمده می‌تواند در هر بستر دیگری از تاریخ نیز تصور شود. نمایش‌ در سه پرده تنظیم شده و هر سه در قرارگاه فرماندهی کل می‌گذرند. ماجرا از همان لحظه‌ی ابتدا با موضوعی که کنج‌کاوی مخاطب را برمی‌انگیزد آغاز می‌شود. ایزکیردو دیشب سر میز شام نقشه‌اش را گفته و یک نفر به او خیانت کرده، نقشه را لو داده و باعث شده سیمون بولیوار، رهبر مخالفان، فرار کند. گفت‌وگوی‌های اولیه میان سه افسر اسپانیایی فضای خوف‌انگیز حاکم بر نمایش را نشان می‌دهد «آه! باز هم جنگ خواهد شد! به سن ژاک سوگند که من جنگ را بیشتر دوست دارم تا اینکه در این سرزمین از کسالت سقط شوم، آخر توی این خراب شده یک دختر خوش‌گل هم پیدا نمی‌شود...»

۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «کاندیدا»(Candida) اثر جرج برنارد شاو(George Bernard Shaw) ترجمه‌ی محمود محرر خمامی-نشر افکار، نشر تجربه



George Bernard Shaw
در نمایش‌نامه‌هایی که از جرج برنارد شاو خوانده‌ام آن‌چه بیش از نمایش‌نامه‌های دیگران جلب توجه می‌کند توضیحات مفصل صحنه است. او چیدمان صحنه و حال و هوای آن، ویژگی‌های شخصی، کردار و رفتار و ظاهر آدم‌ها را به طور مفصل شرح می‌دهد به گونه‌ای که انحراف از معیارهای او می‌تواند برای گارگردانان نمایش‌نامه‌هایش به یک ریسک و چالش جدی بدل شود. مثلن می‌نویسد «[...] –یک فرورفتگی شنی- که در اصل شن آن از کنار دریا بدان‌جا حمل شده تا بچه‌ها با آن بازی کنند اما بعدن به علت تبدیل شدن به یک مرکز طبیعی رشد و تکثیر حشرات و جانوران موذی به سرعت متروک شده است-» یا «ماشین‌نویس، میس پراسرپاین گارنت، زنی ریزاندام و فرز، سی‌ساله، از طبقه‌ی پایین‌تر از متوسط، با دامن تمیز و ارزان قیمت پشمی و بلوز. در صحبت اندکی گستاخ و تند است، و در رفتار زیاد پای‌بند به ادب نیست، اما حساس و باعاطفه است.» جزئیاتی که دقیق و حساب شده به نظر می‌آیند و گویی به نمایش‌نامه‌هایش چفت و بست می‌دهند.