۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

حافظ خیاوی در مجموعه داستان «مردی که گورش گم شد»

حافظ خیاوی


·          همه می‌دانستند که الهام کجای پایش خال دارد. اگر الهام زنم می‌شد همه‌ی بچه‌های محل وقتی بزرگ می‌شدند، مرد می‌شدند، می‌دانستند که کجای زنم خال دارد.

·          با خودم گفتم اگر قبل از رسیدن این ماشین که خیلی هم تند می‌آمد از خیابان رد شوم سومان را می‌گیرم و دویدم.

·         پدرت توی همه‌ی عمرش فقط یک روز مرد بود، آن هم روزی که رفت و برای رعنا شناسنامه گرفت.

·         از بچگی دوست داشتم این جوری کار کنم. خودم دستور بدهم، خودم اجرا کنم. برای همین هم زیاد درس نخواندم. ترسیدم خوب بخوانم بشوم کارمند.

·         مثل هر روز از چشم هرکسی گم شده‌ام.

·         صف مورچه‌ها را می‌بینم که می‌روند. معلوم هم نیست که می‌روند یا برمی‌گردند.

·         این از آن پسرهایی است که دستت را روی پوست‌شان اگر بگذاری، تا سه روز ردش می‌ماند.

·         خیلی‌ها که دختر نداشتند، وقت پیری غمگین می‌شدند، نگران می‌شدند که کسی سر خاک‌شان گریه نکند.

·         او سگ را از هرکسی که می‌گرفت، نام صاحب سگ را می‌گذاشت روی سگ.

·         به پهلوی شکسته‌ی فاطمه قسم می‌خورد که اسید می‌ریزد توی آفتابه‌اش.



یادداشتی بر نمایش‌نامه «باغ آرزوها» اثر محمد چرم‌شیر(Mohammad Charmshir)-نشر جهاد دانشگاهی

«اگه راسی-راسی تو دست و پا نباشیم، خوبه که مرد بشیم... مگه نه؟»


«باغ آرزوها» نمایش‌نامه‌ای است راجع به سه پسربچه‌ی بی‌سرپرست که در عصر یک روز پاییزی در اتاقی، مشغول بازی‌اند. بازیی با عنوان آقای له‌سه‌تو. آغاز نمایش‌نامه به گونه‌ای است که خواننده/ بیننده تصور می‌کند پسربچه‌ها واقعن منتظر له‌سه‌تو، راننده‌ی سرویس هستند تا بیاید و آن‌ها را به خانه برساند اما او دیر کرده. پسرها ضمن آن‌که پی دلیلی برای نیامدن او می‌گردند با هم از آرزوهاشان حرف می‌زنند و آن‌ها را بازی‌ می‌کنند. در پایان اگرچه خسته‌اند اما همین که دل‌شان خوش است برای‌شان کافی است و باز هم انتظار له‌سه‌تو را می‌کشند.

یادداشتی بر نمایش‌نامه «روزنه‌ی آبی» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)-نشر قطره

تو هم مقصری مادر؛ چون وقتی اون جنازه منو توی شکمت می‌ذاشت، تو چشم‌هاتو بستی و با رضا و لذت منو قبول کردی. و بعد هم بله، نطفه‌ای را که من بودم، با شیره‌ی تنت پرورش دادی و منو به این شکلی که هستم، پرت کردی بیرون، به این دنیای چرک، این دالان دراز، تاریک، سرد. و من... از همون شب بود که ذره‌ذره پوسیدم و ذره‌ذره مُردم؛ بدون این‌که امید، حرکت یا قصه‌ای داشته باشم. [...] این جنایته مادر. و تو هم به سهم خودت در این جنایت شریکی. حالا کی باید کفاره‌ی این قتل، این ذره‌ذره‌ مردن منو بده؟ تو؟ یا اون جنازه؟



رادی در «روزنه‌ی آبی» در دوپرده‌ی اول نمایشش با طنزی دوست‌داشتنی خساست‌ پیله‌آقا پیربازاری را نمایش می‌دهد و با پرده‌ی سوم به مسیر دیگری می‌رود. خواننده هنگام مواجهه با دو پرده‌ی اول شاید گمان کند با نسخه‌ی ایرانی الهام گرفته از نمایش‌نامه‌ی «خسیس» اثر مولیر مواجه باشد اما رادی با برداشتن تمرکز از شخصیت پیله‌آقا و پرداختن به گسست فکری نسل‌ها اثرش را دچار شلختگی می‌کند. شخصیت تک‌بعدی پیله‌آقا نماینده خوبی برای تقابل با نسل سرخورده‌ی جدید نیست و ظرفیت این تقابل را ندارد. تقابل با جوان‌هایی که به هم شبیه‌اند. افشان، احسان و همایون تحت تاثیر انوش‌اند. همه طغیان‌گرند و راهی جز گریز از موطن‌شان نمی‌یاند.

۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

آثول فوگارد(Athol Fugard) در نمایش‌نامه‌ی «سلام و خداحافظ»

Athol Fugard


·       تمام عمر از باران و مبادا نفرت داشته‌ام، آن فردای وحشت‌ناک... فردایی که بیچاره می‌شویم، فردایی که گشنه می‌مانیم، فردایی که از سرما می‌لرزیم، فردایی که مریض می‌شویم. اصلن برای چی این زندگی کوفتی را می‌کردیم؟

·       هر کس را می‌بینی حرص می‌زند، مخصوصن برای کار...حتی برای غذا هم آن‌قدر حرص نمی‌زند، چون کار یعنی غذا... نه همین امروز، بلکه فردا هم باز کار یعنی غذا. برای همین است که هر مردی به کار مرد دیگر طوری نگاه می‌کند که پیش‌ترها به زن دیگران نگاه می‌کردند.

·       مامانِ هم درست مثل همه‌ی زن‌ها خودش را تحویل گور داد.

·       به دنیا آمدن، مردن. این‌ها همه‌اش اشتباه است.

·      

-
تو می‌ترسی از پدر متنفر باشی!

-
نه.

-
من ازش متنفرم! بیا من این را گفتم و می‌بینی که هنوز زنده‌ام. من از پدر متنفرم.

-
من نه دوست دارم و نه متنفرم. میانه روام.

-
باز خودت را به صورت یک تکه آشغال در نیاور! ازش متنفر باش!
:
یک مرد وقتی روی هر دوپایش وایستاده باشد، موقعیت متزلزلی دارد.

۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «مونتسرا»(Montserrat) اثر امانوئل روبلس(Emmanuel Roblès) ترجمه‌ی ابراهیم صدقیانی-نشر امیرکبیر

Emmanuel Roblès

نمایش‌نامه‌ی «مونتسرا» از زمان انتشارش در سال ١٩٤٨ مرتبن در سراسر دنیا روی صحنه آمده» و حداقل به ٢٢ زبان ترجمه شده. نمایش در زمان استقلال آمریکای جنوبی می‌گذرد و همان‌طور که در توضیح ابتدای کتاب آمده می‌تواند در هر بستر دیگری از تاریخ نیز تصور شود. نمایش‌ در سه پرده تنظیم شده و هر سه در قرارگاه فرماندهی کل می‌گذرند. ماجرا از همان لحظه‌ی ابتدا با موضوعی که کنج‌کاوی مخاطب را برمی‌انگیزد آغاز می‌شود. ایزکیردو دیشب سر میز شام نقشه‌اش را گفته و یک نفر به او خیانت کرده، نقشه را لو داده و باعث شده سیمون بولیوار، رهبر مخالفان، فرار کند. گفت‌وگوی‌های اولیه میان سه افسر اسپانیایی فضای خوف‌انگیز حاکم بر نمایش را نشان می‌دهد «آه! باز هم جنگ خواهد شد! به سن ژاک سوگند که من جنگ را بیشتر دوست دارم تا اینکه در این سرزمین از کسالت سقط شوم، آخر توی این خراب شده یک دختر خوش‌گل هم پیدا نمی‌شود...»

۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «کاندیدا»(Candida) اثر جرج برنارد شاو(George Bernard Shaw) ترجمه‌ی محمود محرر خمامی-نشر افکار، نشر تجربه



George Bernard Shaw
در نمایش‌نامه‌هایی که از جرج برنارد شاو خوانده‌ام آن‌چه بیش از نمایش‌نامه‌های دیگران جلب توجه می‌کند توضیحات مفصل صحنه است. او چیدمان صحنه و حال و هوای آن، ویژگی‌های شخصی، کردار و رفتار و ظاهر آدم‌ها را به طور مفصل شرح می‌دهد به گونه‌ای که انحراف از معیارهای او می‌تواند برای گارگردانان نمایش‌نامه‌هایش به یک ریسک و چالش جدی بدل شود. مثلن می‌نویسد «[...] –یک فرورفتگی شنی- که در اصل شن آن از کنار دریا بدان‌جا حمل شده تا بچه‌ها با آن بازی کنند اما بعدن به علت تبدیل شدن به یک مرکز طبیعی رشد و تکثیر حشرات و جانوران موذی به سرعت متروک شده است-» یا «ماشین‌نویس، میس پراسرپاین گارنت، زنی ریزاندام و فرز، سی‌ساله، از طبقه‌ی پایین‌تر از متوسط، با دامن تمیز و ارزان قیمت پشمی و بلوز. در صحبت اندکی گستاخ و تند است، و در رفتار زیاد پای‌بند به ادب نیست، اما حساس و باعاطفه است.» جزئیاتی که دقیق و حساب شده به نظر می‌آیند و گویی به نمایش‌نامه‌هایش چفت و بست می‌دهند.

۱۳۹۲ مهر ۱۱, پنجشنبه

در کتاب «با آخرین نفس‌هایم»، خاطرات لوئیس بونوئل(Luis Buñuel) ترجمه‌ی علی امینی نجفی-نشر هوش و ابتکار

Luis Buñuel





·        بکارت پسرانه‌ی من هم همان روزها در یکی از روسپی‌خانه‌های ساراگوسا بر باد رفت.

·       در میان نویسندگان ما رایج شده که در نوشته‌ها یا مصاحبه‌هایشان بی‌دریغ و بی‌هیچ دلیلی کلمات رکیک و مستهجن به کار می‌برند. من این به اصطلاح‌ آزادی‌گرایی را چیزی جز مضحکه کردن آزادی نمی‌دانم و از این رو از هرزه‌نگاریها و پرده‌دری‌های وقیحانه پرهیز می‌کنم
.

·       موانع بر قدرت شادی می‌افزاید.

۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه

سه جمله از رمان «میراث» اثر هاینریش بُل(Heinrich Böll)



 
·   قطارها که سربازها را به مرخصی می‌برند چه بار عظیم و جنون‌آمیزی از درد را جا‌به‌جا می‌کنند.

·   اگر به جز سرباز پیاده چیزی در دنیا نبود! دیگه نیازی به اثبات این موضوع نبود که جنگ منفور است.

·    دستگاه -هر دستگاهی- سر سوزی برای افراد ارزش قائل نیست، برای منافع خودش کار می‌کنه.






۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «آن جا که ماهی‌ها سنگ می‌شوند.» اثر خسرو حکیم‌رابط(Khosrow Hakimrabet)- نشر بن‌سینا-تبریز


قصه، قصه‌ی ایستادگی در برابر ظلم است با پرداختی متفاوت. مردم نه برای ظلمی که بر آن‌ها روا شده که برای کینه‌ای به دل گرفته از هم‌شهری‌شان قیام می‌کنند. نمایش‌نامه در سه پرده تنظیم شده. پرده‌ی اول با دو بازی‌گر
اجرا می‌شود، پرده‌ی دوم با پنج بازی‌گر و پرده‌ی سوم با نه بازی‌گر و جمعیتی که کم‌کم اضافه می‌شوند. از نظر فرم و ساختار افزایش تعداد بازی‌گران بر صحنه به خوبی انتظار قیام را برآورده می‌کند. اما قیامی از سر ساده‌لوحی که دل  را می‌زند و نقطه‌ی تفکرانگیز و برجسته‌ی نمایش‌نامه‌ می‌شود.

پرده اول بسیار پرکشش و جذاب آغاز می‌شود و به شکل نفس‌گیری خواننده را با خود می‌کشد. شب است که دایی درِ خانه‌ی عموتراب را می‌زند و خبر می‌دهد جاسوسانی بیرون از خانه‌اند. همین آغاز هول‌ناک کافی است تا خواننده درگیر ماجرا شود. چه اتفاقی افتاده؟ سیر حوادث گذشته و آن چه پیش روست به شکل درخشانی در گفت‌وگوی عمو و دایی شکل می‌گیرد. دایی آمده تا از عموتراب بخواهد شهر را ترک نکند و برای مردمی که یک بار به او پشت کرده‌اند باز هم بجنگند اما او انعطاف نشان نمی‌دهد و دایی را مجبور می‌کند احساسات او را تحریک کند تا این کش‌مکش را به نفع خود و مردم پایان دهد.