۱۳۹۳ فروردین ۳۰, شنبه

یادداشتی بر کتاب‌های «پیامبر»(The Prophet) و «دیوانه»(The Madman) اثر جبران خلیل جبران(Gibran Khalil Gibran) ترجمه‌ی نجف دریابندی- نشر کارنامه(چاپ اول ١٣٧٧)





١.  پیامبر
«جبران» در «پیامبر» راوی داستانی خیالی و حکمت‌آمیز است. پیامبر، المصطفی، قصد دارد مردم اُرفالِس را ترک کند و آن‌ها گرد او جمع شده‌اند و راجع به مسائلی چون مرگ، آزادی، زیبایی، زناشویی و... می‌پرسند و او با زبانی عارفانه و پندآمیز پاسخ می‌دهد. پاسخ‌هایی ساده و تمثیلی که خواننده را به تفکر وامی‌دارند.

«نجف دریابندی» در پیش‌گفتار کتاب راجع به «پیامبر» می‌نویسد «پیامبر بی‌گمان از روی گرده‌ی چنین گفت زرتشتِ نیچه نوشته شده است، اما جبران با آن که خود را مسیحی نمی‌داند، به مسیح دل بسته است و بر خلاف نیچه او را به صورت انسان ضعیف و آموزگار اخلاق بردگی به نظر نمی‌آورد؛ او مسیح را هم‌چون انسانِ والایی می‌بیند که سرمشق بی‌مانندی از قدرت و اخلاق انسانی برای نسل‌های بعد از خود به میراث گذاشته است.»

۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه

در کتاب «در ستایش دیوانگی»(The Praise of Folly) اثر دسیدریوس اراسموس(Desiderius Erasmus) ترجمه‌ی دکتر حسن صفاری- نشر فرزان(چاپ اول ١٣٧٦)




·    اما من نیز در این‌جا همان شیوه‌ی خطیبان امروزی را به کار برده‌ام که خود را هم‌چون خدایان تصور می‌کنند و هم‌چون زالو دو زبان نشان می‌دهند، یعنی به محض این که در نطقی به زبان لاتینی، این‌جا و آن‌جا، و به مناسبت یا بی‌مناسبت، چند کلمه یونانی وارد کردند گمان می‌برند که معجزه و کرامت فرموده‌اند. گاهی نیز که کلمات یونانی مناسب در دسترس ندارند در میان کهنه کتاب‌های پوسیده قدیم چند عبارت یا ضرب‌المثل فراموش شده به دست می‌آورند و هم‌چون خاک در چشم شنونده یا خواننده می‌پرانند زیرا خوب می‌دانند که آن‌ها که این عبارت را می‌دانسته‌اند از دانستن آن بر خود خواهند بالید و آنان که نمی‌دانسته‌اند وی را مورد تمجید قرار خواهند داد، و هر چه فهم آنان کم‌تر باشد، تمجید ایشان بیشتر است. زیرا در دوران ما این قاعده عمومی است که هر قدر چیزی از راهی دورتر برسد بیشتر مورد تمجید است و هم‌چون طرفه لذت کم‌مانندی پذیرفته می‌شود.
·    ... من می‌توانم شهادت انکارناپذیر مردی را ذکر کنم که مورد تمجید خاص و عام است و آن «سوفوکل» است که در وصف من ستایش خردمندانه‌ای کرده است: «بزرگ‌ترین خوش‌بختی زندگی فقدان عقل سلیم است.»

یادداشتی بر رمان «دوست مشترک ما»(Our Mutual Friend) اثر چارلز دیکنز(Charles Dickens) ترجمه‌ی عبدالحسین شریفیان- نشر نگاه (چاپ اول ١٣٦٩)


«دوست مشترک ما» رمانی است متمرکز بر موضوع‌ پول. رمان پویایی خود را از ماجرای یک قتل مرموز حول زندگی شخصیت‌های «لیزی هگزم» و «بلا ویلفر» می‌گیرد. «بلا ویلفر» دختری است زیبا که در یک خانواده‌ی فقیر به دنیا آمده و به شدت از فقر و نداری بیزار است. او سعی دارد با بی‌رحمی و با استفاده از زیبایی خود به ثروت برسد. نقطه‌ی مقابل او «لیزی هگزم» است. او نیز فقیر و زیباست. اما مناسبات اجتماعی را پذیرفته. می‌داند دختری مانند او هر قدر هم زیبا باشد نمی‌تواند با مردی ثروت‌مند ازدواج کند حتا اگر عاشق هم باشند.
«چارلز دیکنز» در رمان خود زشتی و پوچی زندگی اشرافی را به تصویر می کشد و با ترفندی حساب شده و چالش‌برانگیز شخصیت‌های رمانش را به بازی می‌گیرد تا اثرات مخرب ثروتِ بیش از حد را پیش چشم خوانندگان بگذارد. ترفندی که اگرچه ممکن است در بازخوانی داستان دل را بزند اما یقینن تاثیر خود را خواهد گذاشت، همان طور که سیمای «سیلاس وگ» ناسپاس و آقای «بافین» آزمند هیچ‌گاه از ذهن مخاطب پاک نمی‌شود.

۱۳۹۲ اسفند ۱۲, دوشنبه

یادداشت از متن کتاب «کار نویسنده»(Writers at work)(منتخبی از مصاحبه‌های مجله‌ی «پاریس ریویو») ترجمه‌ی احمد اخوت(Ahmad Okhovat)- نشر فردا(Farda Pub)(چاپ اول ١٣٧١)



کتاب شامل ده مصاحبه با تی.‌اس‌.الیوت، خورخه لوئیس بورخس، عزرا پاوند، جیمز تربر، جان دوس پاسوس، ژرژ سیمنون، ویلیام فاکنر، رابرت فراست، میلان کوندرا و ارنست همینگوی است. مصاحبه‌ها بنا به سلیقه و علایق نویسنده متفاوتند و بعضی‌شان برخلاف عنوان کتاب بیشتر در حاشیه‌ها و خاطرات نویسنده پیش می‌روند تا نظریات او راجع به نوشتن و اساسن روش کار. با این وجود مصاحبه‌ها شیرین و دوست‌داشتنی‌اند.
کتاب حدود چهارصد صفحه دارد و عکس روی جلد آن اتاق کار پوشکین است.

۱۳۹۲ اسفند ۴, یکشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «آمیزقلم‌دون» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)- نشر نیلا(چاپ اول ١٣٧٧)


  آری! به شرف سوگند که شهربانوی دل‌بند خود را بیش‌تر از آب‌های زلال دشت‌ها، بیش‌تر از سایه‌های نیل‌گون کوه‌ساران، بیش‌تر از عصمت یک غزال در شب مهتابی، و بیش‌تر از جان خود دوست دارم؛ چنان عاشقانه که هرگاه درختان عالم قلم شوند و آب‌های تمامی دریاها مرکب چین، و من عشق خود را به شیوارترین طرز بر گل‌های سرخ زمین بنویسم... هیهات!
«جنین»، «رویا» و «تولد» سه پرده‌ی نمایش‌نامه‌ی «آمیزقلمدون»‌اند. نمایشی از یک عشق تهدید شده لابه‌لای غم غربت روزهای از دست رفته. شکوهی، پیرمرد ساده‌دل و دوست‌داشتنی نمایش از روزهای رفته یک عشق برایش مانده، کمی روزهای شاد و یک افتخار بی‌ارزش. او پیرمردی هفتاد ساله است، آفتابی لب بام که صاف و صادق خدمت کرده و حتا آن باری که می‌توانسته فرشته‌ی نجات هم‌سرش شود، اصولش را زیر پا نگذاشته. حالا روزهای بازنشستگی را می‌گذراند. روزهایی که درد پیری، روزمرگی و مراقبت‌های شوکت حتا لذت کشیدن سیگار و خودویران‌گری را از او گرفته. پیرمرد پس از سال‌ها خدمت خالصانه تبدیل به موجودی دست‌و‌پاگیر و بی‌مصرف شده. شوکت تحت تاثیر حشمت بر او می‌تازد و از عمر تلف‌شده می‌گوید. شکوهی اما عاشقانه هم‌سرش را دوست دارد. در همین راستا رادی در هم‌نشینی پرده‌ی دوم و سوم ما را به یک مقایسه وامی‌دارد: شکوهی که در آن موقعیت بغ‌رنج رشوه را قبول نکرده هم‌سرش را عاشقانه دوست دارد؟ یا آدمی مثل شکوهی که اصولش را زیر پا نگذاشته می‌تواند چنین عاشقانه دوست بدارد؟ حداقلش این که قضاوت نویسنده پاسخ مثبت به پرسش دوم بوده.
رادی که در این نمایش‌نامه تا حدی از طنز تلخ را نیز در قالب اثرش ریخته بی‌ آن که در پرده‌ی اول خالق تعلیقی کِشنده باشد به شکلی هنرمندانه با ریتم و آهنگی که در گفت‌و‌گوها ساری و جاری است توجه مخاطب را به تک‌افتادگی و تنهایی زن و شوهر و همسایه‌شان جلب می‌کند و او را تا پرده‌ی دوم می‌کشاند. اولین تعلیق اساسی اوایل پرده‌ی دوم شکل می‌گیرد جایی که شکوهی از حضور سرزده‌ی دخترها جاخورده و از پاسخ دادن طفره می‌رود. دخترانی که کنایه‌آمیز در رویای شکوهی حضور یافته‌اند و آن چنان مهربان و دوست داشتنی‌ به نظر می‌آیند که او می‌تواند یک بار دیگر‌ قصه‌ی قهرمانیش را برای‌شان تعریف کند. رازی سر به مهر که ضعف‌های پیرمرد در برابر هم‌سر، فاشش می‌کند. در یک تقارن کنایی محمدحسن‌خان شکوهی تا زمانی که اقتدار لازم را داشته، از آن بعد از ظهرِ وسوسه‌انگیز جز در قالب داستان حرفی نزده و امروز که در موضع ضعف است به خیال آن که مانند حسنک ستوده خواهد شد ساده‌دلانه راز دلش را می‌گوید و آماج حملات شوکت قرار می‌گیرد. شوکتی که تحت‌تاثیر حضور شبح‌وارحشمتی است که تنهایی و پیریش را باور ندارد و به زندگی چنگ می‌زند تا جبران روزهای از دست رفته کند اما شیوه‌ی تلاشش موید پوچی و بی‌هودگی آن است.

یادداشتی بر نمایش‌نامه «لب‌خند با شکوه آقای گیل» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)- نشر زمان(چاپ دوم ٢٥٣٧)


زندگی اشرافی علی‌قلی‌خان گیل رو به اضمحلال است. او دارد می‌میرد و فرزندانش منتظرند. صدای زنگوله‌ی مرگ را شنیده اما نمی‌خواهد باورش کند. ساده‌دلانه از آرزوهاش می‌گوید و «چنگ در باد» می‌اندازد. می‌خواهد ده سال دیگر زنده باشد تا در محافل آفتابی شود، درهای پارکش را باز کند، با نجیب‌زاده‌ها و مردم متعین معاشرت کند، پلو دهد و دست‌مزد کارگران را اضافه کند تا با دل‌های سوخته و دست‌های پینه بسته برایش دعا کنند و او همیشه لب‌خند با شکوهش را بر لب داشته باشد. لب‌خندی که بی وجود خارجی رعیت معنا و مفهوم حقیرانه‌اش را هم ندارد و آرزویی است که هیچ‌کس به آن وقعی نمی‌نهد.
او ده سال پیش مُرد روزی که لکی در پرنده به پارک نیاوران کشاندش و زنده به گورش کرد. حالا کسی نیست جز یک ملاک که فرزندان با همه‌ی تدبیرش دوره‌اش کرده‌اند و انتظار مرگش را می‌کشند. پیرمرد هفتاد ساله، شش فرزند دارد؛ سه دختر و سه پسر. فروغ‌الزمان شباهت بیشتری به او دارد. قدرت‌طلب و خود‌خواه است. عاشق شهرت و وجهه‌ی اجتماعی است. پرده‌در و کینه‌توز و زخم‌ زبان‌زن است و چاپلوس و حسود و ضعیف‌کش. او با به عهده گرفتن نقش دل‌سوزِ پدر گویی علی‌قلی‌خان را تحت فرمان درآورده و گرچه فرزند سوم است اما به واسطه‌ی روحیه سلطه‌جو و شانی که در جامعه یافته بر نورالدین مسلط است و داود انگار از او می‌ترسد. فخری‌اعظم تنها کسی است که بیرون از این خانه زندگی می‌کند و با اطلاع از نفوذ فروغ‌الزمان بر آقای گیل، با چرب‌زبانی از او می‌گذرد و می‌تواند با پیرمرد معامله کند. اما جمشید و مهرانگیز،این دو فرزند آخر، این ظاهرن فیلسوف و هنرمند داستان با همه‌ی حقارت‌شان تن به دایره‌ی تسلط فروغ نمی‌دهند و ابزار او نمی‌شوند. بین آن‌ها و جامعه‌ی بیرون از این خانه یک هم‌نشینی تفکرانگیز وجود دارد. این‌جا، در این زندگی اشرافی، انفعال آدم‌ها نشانه‌ی اعتراض است و آن بیرون فاعل بودن انسان‌ها. همین است که در اکثر تنش‌های نمایش یک طرف ماجرا فروغ الزمان است. او به واسطه‌ی علاقه‌اش به قوانین انضباطی و نقشی که در آن فرو رفته تاب تحمل مخالفت هیچ‌کس حتا آقای گیل را ندارد. همین است که بی‌تفاوتی داود، جمشید و مهرانگیز آزارش می‌دهد و برای‌شان نقشه می‌کشد. او به گیل هم رحم نمی‌کند و وقتی می‌بیند پدرش می‌خواهد ازدواج کند آن هم با یک کلفت، برمی‌آشوبد و آن طور با نقشه‌ای پلید امید پیرمرد را مبدل به یاس می‌کند. گویی ما شاهد جوانی‌های آقای گیلیم.

۱۳۹۲ بهمن ۲۵, جمعه

خیانت تصاویر(The Treason Of Pictures) اثر نقاش سوررئالیست رنه ماگریت(René Magritte)


نقاشی زیر یکی از شاه‌کارهای آشنایی‌زدایی است.

The Treason Of Pictures


نقاش زیر پیپ نوشته «این یک پیپ نیست.»
آنتونی وایلدن با تمرکز بر ضمیر اشاره‌ی این در پاسخ به این سوال که «ارجاع ضمیر اشاره‌ی «این» به چیست؟» پیش‌نهاد‌های زیر را دارد:
١. این (پیپ) یک پیپ نیست.
٢. این (تصویر پیپ) یک پیپ نیست.
٣. این (نقاشی) یک پیپ نیست.
٤. این (جمله) یک پیپ نیست.
٥. (این) این یک پیپ نیست.
٦. (این) یک پیپ نیست.

این بحث در کتاب «مبانی نشانه‌شناسی» نوشته‌ی دانیل چندلر ترجمه‌ی مهدی پارسا ذیل عنوان «کلمه همان شی نیست.» مطرح شده و قرار است با استفاده از این نقاشی ثابت شود «که نمایش حاضر (یا هر نمایش دیگر) با آن چه نمایش می‌دهد متفاوت است.»

۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

در نمایش‌نامه سفارت‌خانه اثر اسلاومیر مروژک(Sławomir Mrożek) ترجمه‌ی داریوش مودبیان- نشر قاب(چاپ اول ١٣٨٣)


·        (سفیرکبیر باز هم منتظر می‌ماند. از آن سوی خط صدای یک خواننده قدیمی، تینو روسی و گروهی که او را همراهی می‌کنند به گوش می‌رسد. سفیرکبیر باز بر روی تلفن می‌زند، موسیقی قطع می‌شود.)
صدا: الو، بله؟
سفیرکبیر: هنوز هم این ارتباط من و وزیر امور خارجه کشورمان برقرار...
صدا: درسته، اجازه بدید!
(سکوت. سفیرکبیر باز منتظر می‌ماند. ناگهان سروصدای مرغ‌دانی، قدقد و قوقولی‌قوقو... بر روی تلفن می‌کوبد. سروصدا قطع می‌شود.)
سفیرکبیر: (با تلفن، عصبانی اما خوددار) من از شما خواستم و دوباره و سه‌باره هم خواستم که تماسم رو با وزارت امور خارجه‌ی کشورمان برقرار کنید، اما...

صدا: اما قربان، شما داشتید با وزارت امور خارجه‌ی کشورمون حرف می‌زدید.

۱۳۹۲ دی ۲۹, یکشنبه

در کتاب «نامه‌هایی به پسر» نوشته‌ی محمود اعتمادزاده به آذین(Mahmood Etemadzadeh)- نشر پژوهش دادار(چاپ اول ١٣٨٢)





سخنی با خواننده:
بامداد روز جمعه دهم دی ماه 1378، در تلفن خبر داده شد که پسرم زردشت، دکتر روان‌پزشک در حومه شهر لیل Lille فرانسه، همان شب در گذشته است. خبری کوتاه و ناگهانی، بی‌مقدمه‌چینی، مانند ضربه‌ی تیر. بگذریم، همان بهتر که یاد آن در همین چند کلمه سر بسته بماند.
چهارشنبه چهارم مهر 1358:
·   این جا زندگی به انتظار می‌گذرد. هیچ نشانه‌ای از آن که ثباتی در جهت صحیح و دل‌خواه، یعنی تامین آزادی و احترام به حقوق و عقاید هر کس بدون توجه به تفاوت‌های زبان و ملیت و جنس و مسلک و غیره پدید آید دیده نمی‌شود. کشمکشی در پرده و بیرون پرده میان گروه‌های اسلامی و میان اعضا و ارکان دولت جریان دارد. همه گونه جای نگرانی هست. ولی هنوز نمی‌توان گفت که وضع وخیم است. گویی درون مه و تاریکی راه می‌رویم.
سه‌شنبه بیستم آذر 1358:
·   اکنون ما باز در جای خود و سنگر مبارزه‌ی خود هستیم. با همه‌ی دشمنی‌هایی که... در «کانون نویسندگان» نسبت به من نشان می‌دهند.
·   اوضاع ایران، با همه نگرانی‌هایی که از پاره‌ای جهات ـ‌حماقت‌ها و خودپرستی‌ها، لجاج و کوردلی‌ـ می‌توان داشت، خوب است و در جهت درست به سود اکثریت زحمت‌کش و محروم به سود استقلال تام کشور پیش می‌رود. آفرین بر این ملت و آفرین بر مردی که به راستی محور همه‌ی نیروهای این ملت شده است و شایستگی آن را هم نشان داده که دارد.
یک‌شنبه سی‌ام دی‌ ماه 1358
·        روزنامه همه‌ی وقتم را به خود می‌گیرد و نمی‌گذارد به آن چه دل‌خواهم هست برسم: گوشه‌ی فراغتی و کاغذی و قلمی. به هر حال ناسپاس نباشیم. زندگی خیلی بیش از آن چه در شایستگی من بود به من داد و این شادی بزرگ را در این یکی دو ساله به من بخشید که ناظر فرو ریختن بساط ستم و آغاز بیداری و جنبش ملتی باشم. داریم تمرین آزادی و تمرین اندیشه می‌کنیم. دگرگونی بلوغ در این ملت دیده می‌شود. خدا یارشان باد! مطمئنم کارها خواهند کرد.
یک‌شنبه پنجم اسفند 1358
·   آقایان اسلامی‌ها مثل سد سکندر ایستاده‌اند و به هیچ‌کس جز خودشان ـ‌که تازه با هم اختلاف‌های طبقاتی اساسی دارند ولی برای حفظ آب‌روی اسلام بر آن پرده می‌کشند‌ـ نمی‌دهند.

۱۳۹۲ دی ۲۸, شنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «منجی در صبح نم‌ناک» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)- نشر زمان(چاپ اول ١٣٦٥)


«منجی در صبح ‌نم‌ناک» داستان نویسنده‌ای است به نام محمود شایگان که در گرماگرم انقلاب میان رسانه‌های خبری سروصدای زیادی به راه انداخته. استیانا، خبرنگار رونامه‌ای منتقد به نام «آرمان»، مشغول مصاحبه با اوست. مصاحبه‌ای برخلاف میل دوستان مطبوعاتی شایگان که خیلی ساده و احمقانه غضب و حسادت آن‌ها را برمی‌انگیزد.
شایگان همان ابتدا جایی در مصاحبه‌اش می‌گوید «شاید ... ما زندگی نمی‌کنیم؛ فقط زندگی رو می‌نویسیم.» اما در ادامه حوادث دچار زندگیش می‌کنند. او که سعی دارد در مصاحبه‌اش مفاهیمی را القا کند جایی می‌گوید «گل محبوب من سرخه و حالا که فصلشم هست.» اما وقتی قوانین و مقررات سانسور می‌خواهد جمله‌ای از او که کلمه‌ی فاشیسم در آن استفاده شده را حذف کند، او تصمیم می‌گیرد به خاطر آن یک جمله با طلایی رفیق دیروز و دشمن امروزش مذاکره کند و معلمان، دانش‌جویان و کارگران را که ممکن است «آرمان» را ورق بزنند نادیده بگیرد. مذاکره‌ای که با قول چاپ نمایش‌نامه بیستم شایگان بی آن که لکه‌گیری شود، همراه است و البته آغاز آشکار دشمنی‌ها.

بخشی از صحنه سوم نمایشنامه گلن‌گری گلن راس اثر دیوید مامِت(David Mamet) ترجمه‌ی امید روشن‌ضمیر-نشر نیلا(چاپ اول ١٣٨٦)


David Mamet



پرده اول. صحنه سوم
(رستوران. روما پشت یک میز نشسته است و لینگ پشت میز جداگانه پهلویی. روما با او حرف می‌زند.)
روما: توی همه کوپه‌های قطارها یه کمی بوی گه می‌آد. انقده که کم‌کم اصلن ناراحتت نمی‌کنه.این بدترین چیزیه که می‌تونم بهش اعتراف کنم. [...] تو فکر می‌کنی منحرفی؟ بذار یه چیزی بهت بگم: همه‌مون منحرفیم. فکر می‌کنی دزدی؟خب که چی؟ اخلاقیات طبقه متوسط گیجت می‌کنه؟ مرده‌شور اخلاقیاتو ببره. اصلن بهش فکر نکن. به زنت خیانت کرده‌ی؟ کرده‌ی که کرده‌ی، با این مسئله زندگی کن. [مکث] کارای خلاف اخلاق زننده کرده‌ای، هیچ عیبی نداره. مگه معیارای اخلاقی مطلق وجود داره؟ شایدم داره. خب که چی؟ اگه به چیزی معتقدی ، پس همونم رعایت کن. آدمای بد می‌رن جهنم؟ فکر نکنم. اگه به این معتقدی، همین جورم رفتار کن. می‌شه گفت جهنمی تو این دنیا وجود داره. من حاضر نیستم توش زندگی کنم. من همینم که هستم. تا حالا شده اونقدر ناراحت بشی که دوازده ساعت بگیری بخوابی؟
لینگ: بخوابم؟
روما: آره.
روما: یا اینکه دائم بشاشی؟ ... یه ناهار خوب و خوش‌مزه بعد از یه مدت فراموش می‌شه. همه چیزای دیگه یاد آدم می‌مونه. می‌دونی چرا؟ چون فقط غذاس. این مزخرفاتی که می‌خوریم اجازه می‌ده ادامه بدیم. اما فقط غذاس. زنای خوش‌گلی که شاید شناخته باشی. درباره‌شون چی یاد آدم می‌مونه؟

در نمایش‌نامه «در پوست شیر» اثر شون اوکیسی(Seán O'Casey) ترجمه‌ی اسماعیل خوئی- نشر رز(چاپ اول فروردین ٥٠)


•    داورن: از وضع من می‌ترسه؟!
شوماس: خیال می‌کنه تو فراری هستی. می‌ترسه یه دفه پلیسا بریزن و خونه‌ی نازینشو خراب کنن.
•    مینی: می‌دونم دارین شوخی می‌کنین؛ شما حاضرین برای میهن‌تون بمیرین.
داورن: وا...، چه می‌دونم.
•    تامی: حرفی درش نیس، مینی، حرفی درش نیس... آقای داورن حرف منو خوب می‌فهمن- ما مثل دوتا مرد داریم گپ می‌زنیم. حرف‌مون همه‌اش اینه که «زنده‌باد جمهوری ایرلند.» ها، آقای داورن؟
داورن: من از جمهوری چیزی نمی‌دونم؛ من با سیاست روز کاری ندارم و نمی‌خوام کاری داشته باشم.

در پیش‌گفتار نمایش‌نامه‌ «ایوانف»(Ivanov) اثر آنتوان چخوف(Anton Chekhov) ترجمه‌ی دکتر سعید حمیدیان- نشر قطره(چاپ سوم ١٣٨٨)


ایوانف نخستین نمایش‌نامه بلند آنتوان چخوف(درگذشته‌ی ١٩٠٤)، بزرگ‌نویسنده‌ی واقع‌گرا و طنزآفرین روسی است که نام‌برداری او بیشتر از جهت نمایش‌نامه‌ها و داستان‌های کوتاه اوست.
پرسوناژ اصلی این نمایش‌نامه، نیکلای الکسویچ ایوانف، مردی است باطنن نیک، خوش‌قلب و معصوم، اما ناتوان در عالم عمل که محصور در محیطی سرشار از اعمال و اقوال مبتذل، کج‌فهمی و اتهام و افتراست. ...زنی دردمند و مسلول دارد که ماه‌های آخر عمر را می‌گذراند، زنی که ایوانف را عمیقن دوست می‌دارد و به خاطر او و ازدواج با او قید پدر و مادر مخالف‌خوان با این ازدواج را زده و حتا از دین یهود به مسحیت گرویده و در حقیقت جز شوهر کسی را در این جهان ندارد و تنها دل‌خوشی‌اش حرف زدن با او یا پیانو زدن برای اوست. ...دختر لیبدف، ساشا، که ابتدا به انگیزه‌ی ترحم و دل‌سوزی نسبت به زندگی بی‌سامان و ملال‌انگیز ایوانف جذب او شده پس از چندی به او دل می‌بازد. ...همسر ایوانف، آنا، از این رابطه آگاه شده، در فاصله پرده سوم و چهارم نمایش‌نامه به تلخی جان می‌سپارد.  ...در مراسم غریب عروسی نیز سخنان اتهام‌آمیز و واهی و ناشی از عدم درک شخصیت واقعی قهرمان بی‌غل‌وغش نمایش‌نامه بالا می‌گیرد تا آن‌جا که ایوانف در جلوی چشمان حیرت‌زده‌ی میهمانان و ساشا که قرار است تا لحظاتی دیگر با خطبه عقد کشیش به همسری ایوانف درآید، خود را با تیر می‌زند تا بدین وسیله خود را از سقوط بیشتر به ورطه‌ی پوچی و بی‌معنایی این‌گونه حیات باز دارد. خودکشی هم عاقبت این‌گونه زندگی پرسوناژ‌های چخوف است.
این یاس و بدبینی به ویژه همراه با طنز تلخ و بی‌نهایت نیرومند چخوف یکی از زمینه‌های عمده‌ی آثار اوست. قهرمانان او معمولن یا غرق اوهام خود و سوادایی مزاج‌اند، یا گرفتار در دایره‌ی تنگ از سوتفاهم، تنگ‌نظری، سخنان و کردارهای یاوه؛ در مواردی نیز شاهد نسلی روی در انقراض از روشن‌فکران آن زمان(معروف به اینتلیجنسیا) هستیم که با وجود برخورداری از دانش‌ها و هنرها از قضا ناگزیر از زیستن در محیط‌های روستایی و به دور از علائق این قهرمانان می‌شوند و نمی‌دانند از سواد و برتری‌های خود چگونه استفاده کنند.

۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

یادداشتی بر فیلم «نیاز»(Niaz) (١٣٧٠) علی‌رضا داودنژاد(Alireza Davoodnejad)









 
«نیاز» فیلم سرراست و ساده‌ای است. فیلمی برآمده از دل جامعه‌ی ایرانی اوایل دهه‌ی هفتاد که دست کم برای مخاطب ایرانی هنوز زنده و خاطره‌انگیز است. فیلم با سکانس تشیع جنازه‌ آغاز می‌شود و سپس در اتاقکی تنگ و تاریک به گونه‌ای که به خوبی موید سایه سنگین این مرگ باشد، ادامه می‌یابد.

یادداشتی بر نمایش‌نامه «مرگ در پاییز» اثر اکبر رادی- نشر زمان (چاپ دوم ٢٥٣٧)



مرگ در پاییز حکایت علاقه‌ی عاشقانه‌ی پیرمردی است به پسرش که گذاشته و رفته. رادی باز هم به زندگی مردمی پرداخته که به خوبی می‌شناسدشان؛ اهالی توسری‌خورده‌ی یک روستا. این بار خبری هم از بیگانگان نیست.
پیرمردی پسرش از ترس خدمت سربازی گذاشته و رفته. این غایب‌ترین شخصیت نمایش‌نامه تاثیرگذارترین هم هست. او موتور نمایش‌نامه‌ است؛ عامل محرک پیرمرد. مشدی به عشق چشم‌های او اسب را از نقره خریده. مشدی به عشق او باغ و خانه‌اش را دوست دارد و مشدی حتا به عشق او می‌میرد. وقتی مرگ اسب او را به هم می‌ریزد، دیگر تسکینی نیست. باید برود و کسی جلودارش نیست. اما این عشق تنها دست‌مایه رادی برای پردازش شخصیت مشدی نیست. او ملوک و زندگیش را نیز به صحنه می‌کشاند تا پرداختی درست‌تر از قهرمان نمایشش داشته باشد. ملوک اگرچه در شکل گرفتن شخصیت پیرمرد تاثیر شایانی دارد  بیشتر تیپ است تا شخصیت. آن‌چه ما از زندگی و شخصیت ملوک و حتا گل‌خانم دستگیرمان می‌شود همان است که با مراجعه به کتاب های تاریخی و جامعه‌شناسی عایدمان خواهد شد. رادی ما را به لایه‌ها و گوشه‌های پنهان این شخصیت‌ها نمی‌برد و آن‌ها در سطح رها می‌کند. ملوک زنی است که به خواست پدر به خانه‌ی بخت رفته. می‌سازد و باید بسازد. فرق او با گل‌خانم این است که گل‌خانم ظاهرن عاشقانه ساخته و چشمش به دهان مشدی است و گوشش به فرمان او. و گذشت و فداکاری تنها وجه شخصیتی آن‌هاست. (آن‌ها را مقایسه کنید با انسیه تک دختر نمایش‌نامه‌ی «در مه‌بخوان» یا زنان نمایش‌نامه‌‌ی «شب روی سنگ‌فرش خیس») در مقابل شخصیت میرزا وجوه قابل توجهی دارد. او با حساب‌ بردن از مشدی، احترام به او، غیرتی شدن برایش، تلاشش برای نزدیک شدن به او و سرانجام نجاتش و اقرار به گناهانش از تیپ مرد الکلیِ قماربازِ زن‌باره می‌گذرد و به شخصیتی قابل توجه تبدیل می‌شود. مردی که علی‌رغم شکایت‌های ملوک همان‌جا که جوجه‌ را بی‌اختیار رها می‌کند، دل مخاطب را با خود می‌برد. همین‌طورند ابی، نقره و شقی. این‌ها حضور قدرت‌مندی دارند؛ ابی با خساست و تزلزل و بازارگرمی‌هایش، نقره با بی‌شرفی، حقه‌بازی و سیاه‌بازیش و شقی با جوان‌مردی و سرتقیش.

۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «شب روی سنگ‌فرش خیس» نوشته‌ی اکبر رادی(Akbar Radi)- نشر نیلا(چاپ اول ١٣٧٨)



نمایش‌نامه در پنج پرده تنظیم شده و در تک صحنه‌ای آپارتمانی اجرا می‌شود. رادی برای موسیقی صحنه‌اش سراغ بتهوون رفته و «Für Elise» را برای جان دادن به لحظه‌های وهم‌گون گذشته‌ی مجلسی که یقینن با شخصیتش هم‌ذات پنداری می‌کرده، به کار می‌برد. او به علاوه خواب‌های طلایی را به شخصیت نوشین اضافه می‌کند تا ضمن تکامل شخصیتش با نشانه‌‌‌گذاری‌هایی از رنگ زرد، تقدس و از دست رفتن او را پررنگ‌تر کند. در این نمایش‌نامه نوشین، رخ‌ساره و ناهید را باید به جمع آن دسته از زنان جهان رادی اضافه کرد که شخصیت‌های درست و حساب‌شده‌ای دارند. زنانی که خط زندگی «مجلسی» را به امروز کشانده‌اند و آن تنها باری که در برابر یکی‌شان ساز مخالف کوک کرده هزینه‌های سنگینی برایش به بار آورده است.
  در این نمایش رادی می‌خواهد بیش از پیش مخاطبش را به مجلسی نزدیک کند. این گونه که او چند جا مستقیمن با تماشاگران صحبت می‌کند و آن‌ها را خطاب قرار می‌دهد. طرحی که حس هم‌ذات پنداری مخاطب با مجلسی را افزایش می‌دهد.

یادداشتی بر مجموعه داستان روزی روزگاری، دیروز (منتخب نیویورکر) ترجمه‌ی لیلا نصیری‌ها-نشر مروارید (چاپ اول ١٣٨٣)

این مجموعه شامل هشت داستان کوتاه منتشر شده در مجله‌ی نیویورکر است:

١.    «زنان آسیب‌پذیر» اثر جان آپدایک
٢.    «قلچماق‌ترین سرخ‌پوست دنیا» اثر شرمن آلکسی
٣.    «بازی‌گر آماده می‌شود» اثر دانلد آنتریم‌
٤.    «سلطه» اثر رابرت استون
٥.    «ناکامی‌های یک آرایش‌گر» اثر جورج ساندرز
٦.    «روزی روزگاری، دیروز» اثر حنیف قریشی
٧.    «سومین و آخرین قاره» اثر جومپا لاهیری
٨.    «خرسی که از پشت کوه آمد» اثر آلیس مونرو


داستان‌های این مجموعه در پیش‌گفتار چنین معرفی شده‌اند: «انجمن سردبیران مجلات آمریکا،از سال ١٩٦٦، با همکاری دانشکده روزنامه‌نگاری دانش‌گاه کلمبیا، هر سال به بهترین آثار چاپ شده در مجلات آمریکایی و در حوزه‌های مختلف جوایزی اهدا می‌کند و سال‌هاست که مجله‌ی نیویورکر در حوزه‌های مختلف داستان، نقد ادبی، نقد سینمایی، گزارش‌های تحلیلی و... در این جوایز حضور پررنگی دارد.
در سال ٢٠٠٠ نیز، مجله نیویورکر از طرف این انجمن به عنوان برنده‌ی بخش داستان انتخاب شد. این جایزه به پاس انتشار داستان‌های استثنایی به این مجله اهدا شد. شش داستان «سومین و آخرین قاره» نوشته‌ی جومپا لاهیری، «ناکامی‌های یک آرایش‌گر» نوشته‌ی جورج ساندرز، «سلطه» نوشته‌ی رابرت استون، «بازی‌گر آماده می‌شود» نوشته‌ی دانلد آنتریم، «قلچماق‌ترین سرخ‌پوست دنیا» نوشته‌ی شرمن آلکسی، «خرسی که از پشت کوه آمد» نوشته‌ی آلیس مونرو به آخرین مرحله‌ی این مسابقات راه یافتند که از میان آن‌ها سه قصه اول جایزه نهایی این انجمن را به خود اختصاص دادند.

این یادداشت پیرامون این داستان‌ها منهای داستان‌های شماره سه و پنج است.

یادداشتی بر کتاب «بشنو از نی» یا «مکالمات با اکبر رادی» تالیف ملک‌ابراهیم امیری-انتشارات هدایت رشت،١٣٧٠


مکالمات ملک‌ابراهیم امیری با اکبر رادی حدود هشت‌صد صفحه دست‌نویس بوده که چکیده آن با حجم نزدیک به دویست صفحه در این کتاب گرد آمده و البته خود رادی نیز در تهیه و تنظیم آن نقش داشته. زبان رادی این جا نیز چنان ‌که در نمایش‌نامه‌هایش شاهدیم شیرین و مثال‌زدنی و البته گزنده است. او در جای‌جای این کتاب بسیاری از نام‌‌داران عصر خود را نقد می‌کند و بسیاری را می‌ستاید. کتاب برخلاف آن چه که ممکن است به نظر آید، چندان به نمایش‌نامه‌های رادی نمی‌پردازد و بیشتر بر تفکرات او پیرامون مسائل روز متمرکز است. شروع کتاب به رسم معمول از تولد، کودکی، نوجوانی و جوانی رادی آغاز می‌شود و پس از پرداختن به خاطراتی چند از آن به روزگار هم‌کوکی با حسین‌ زنده‌رودی و محمد‌رضا زمانی می‌رسد و جست‌و‌جوهای فلسفی‌شان.
موضوع بعدی نویسندگانی است که رادی آثارشان را خوانده. او با ارادتی خاص نسبت به هدایت حرف می‌زند و می‌گوید برای «هوای ابری، ملس و نوستالژیک» هدایت احترام قائل است. از علوی می‌گوید و می‌پرسد «مگر چندبار می‌شد حماسه‌ی تابناک «گیله مرد» را دوره کرد که دیگر جمله به جمله از برش بودیم.» اما چوبک و جمال‌زاده و  آل‌احمد را نقد می‌کند.

۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

در کتاب «درباره رمان و داستان كوتاه» اثر سامِرسِت موآم(W. Somerset Maugham) ترجمه‌ي كاوه دهگان ( چاپ سوم، ٢٥٣٦شاهنشاهي):




مقدمه:
   در اين كتاب چناچه درست از آغاز مطالب متوجه مي‌شويد، «ديد هنري» موآم با نظر تولستوي تفاوت فاحش دارد و از هر جهت مخالف آن است. تولستوي رمان و داستان كوتاه و انواع ديگر هنر را وسيله تزكيه و تهذيب اخلاق جماعات بشري مي‌داند و نظريه هنر براي هنر را مردود مي‌شمرد و سخت مي‌كوبد؛ ولي موآم، رمان و داستان كوتاه را فقط وسيله‌ي تفريح خاطر و سرگرمی خواننده مي‌داند و هوادار «هنر براي هنر» است

ده رمان عالي دنيا:
       خواننده‌ي خردمند، از خواندن آن‌ها بزرگترين لذت را كسب مي‌كند، به شرط آنكه هنر مفيد رها كردن پاره‌اي از بخش‌هاي هر كتاب را بياموزد.

یادداشتی بر «آخرین ایستگاه» اثر اریش‌ماریا ریمارک(Erich Maria Remarque) ترجمه‌ی همایون نوراحمر


رمان خیرکننده‌ی ریمارک در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم در آلمان می‌گذرد. وقتی یک مرد فراری، «اریش روده»، به «آنا»، زنی بیست و هشت ساله، پناه می‌آورد. زنی که زندانیان اردوگاه از شوهرش، «اتو ویکله»، یک فرشته نجات ساخته‌اند، غافل از آن که «آنا» او را بنا به مصلحت تحویل گشتاپو داده و مرد حالا مرده. زن هم نامش را عوض کرده، هرچند هنوز در همان خانه زندگی می‌کند. «روده» به امید کمک مردی مرده به آن‌جا آمده و حالا «آنا» مُصر است که او از خانه‌اش برود. اما حرف‌های «روده» در او اثر می‌کند و اجازه می‌دهد او تا شب در خانه‌اش پنهان شود. چندی بعد مامور گشتاپو «اشمیدت» به خانه‌ی «آنا» می‌آید. او به شدت به «روده» که می‌گوید افسر ارتش است مشکوک است. برای همین یک فراری دیگر را احضار می‌کند تا ببیند «روده» را می‌شناسد یا نه؟ «کاتس» فراری یهودی «روده» را می‌شناسد اما او را لو نمی‌دهد و با پریدن از پنجره خودکشی می‌کند. «اشمیدت» بی‌آن‌که چیزی دستگیرش شده باشد از خانه‌ی «آنا» می‌رود. صبح روز بعد آلمان نازی به سقوط نزدیک است. «روده» به «آنا» علاقه‌مند شده و به او ابراز عشق می‌کند. «آنا» عشق او را به شرطی می‌پذیرد: «اگه عاشقت بشم- قول می‌دی که هیچ‌وقت ترکم نکنی؟» اما «ریمارک» برای مخلوقاتش سرنوشتی جز این در نظر دارد.

یادداشتی بر سه مستند «نخل»، «نان‌خورهای بی‌سوادی» و «تاکسی‌متر» ساخته‌ی ناصر تقوایی(Nasser Taghvai)


١.    «نخل»
ناصر تقوایی در این مستند به ارائه اطلاعتی می‌پردازد که یقینن زمان ساخت آن با زحمت بسیار بدست آمده. اطلاعاتی که امروز مفصل‌ترش به سادگی با یک جست‌و‌جو در فضای مجازی به دست می‌آید. فیلم‌های مستند از این نوع ظاهرن بخش زیادی از موفقیت‌شان را مدیون اطلاعاتی هستند که به بیننده می‌دهند اما «نخل» تمامن متکی به تحقیقات کتاب‌خانه‌ای و میدانیش نیست. ناصر تقوایی با ارائه تصاویر مختلف و بعضن بدیع تاثیر نخل‌ها‌ بر کار و زندگی مردم خوزستان را به تصویر می‌کشد و از این منظر یک سند تاریخی و جامعه‌شناسانه ارائه می‌دهد.

یادداشتی بر فیلم «امپراتوری درون»(Inland Empire) اثر جاودانه دیوید لینچ(David Lynch)


حقیقت در هنر چیزی است که مورد متضادش نیز حقیقت باشد. (اسکاروایلد)



«امپراتوری درون» یک فیلم در فیلم چالش‌انگیز و اعجاب‌آور است. ببینده از همان لحظات ابتدایی با حرکت‌های دل‌هره‌آور دوربین و موسیقی وهم‌گونه می‌فهمد گنگی و ابهام بر فیلم سایه افکنده و چالشی بزرگ پیش روست. به طور حتم آدم‌های مختلف تعاریف و تاویل‌های متعددی از فیلم خواهند داشت و هیچ‌گاه نمی‌توان برای فیلم داستان واحدی تعریف کرد و حتا اگر لینچ پا به عرصه‌ی تعریف داستانش بگذارد، به تعداد انسان‌هایی که فیلم را دیده‌اند با وجود همه‌ی اشتراکات، یقینن اختلافاتی باقی خواهد ماند.

۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «افول» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)-نشر قطره

[...] به نام خودتون «تکیه کسمایی» رو علم کردین. ماشین‌تونو زیر پای چندتا روضه‌خوان شهری گذاشتین که بیان و آب به آسیاب‌تون بریزن. بعد هم چو انداختین که می‌خواین برین حج. و این کارم کردین: سال گذشته خودی به خدا و پیغمبر هم رسوندین [...] شما بدل‌کار ماهری هستین آقای کسمایی، شما تبصره‌های قشنگی برای خودتون دارین... هیم! وقتی نطق می‌کشن کومه‌هاشون به آتش کشیده می‌شه، وقتی به خاطر ویلای تابستونی شما جاده‌ی اصلی قوس برمی‌داره، وقتی بخش‌دار دست‌تونو می‌لیسه و جلوی شما به لکنت می‌افته... دراین شرایط، بله، البته، اونا قبل از مدرسه چیزهای دیگه می‌خوان.




١.    داستان
جهان‌گیر معراج مهندس جوانی است که به روستای نارستان آمده و با دختر یک مالک محلی ازدواج کرده. او روشن‌فکر است و قصد دارد با اقداماتش زندگی گیله‌مردها را تغییر داده و از تسلط مالکان بر زندگی آن‌ها بکاهد. اما در این راه حمایت‌کننده‌ ندارد یا به عبارتی نمی‌خواهد داشته باشد. از طرفی یکی از مالکان روستا به نام غلام‌علی کسمایی با فعالیت‌های او مخالف است و سعی دارد او را از میدان به در کند. در همین گیرودار فرخ، برادر‌زاده‌ی کسمایی، حلقه‌ی ازدواج دخترعمو را پس داده و به معراج پناه می‌آورد. او شاهد صحنه‌ی قتل گیله‌مردی بوده و فهمیده عمویش برحق نیست. کسمایی تلاش زیادی برای برگرداندن فرخ می‌کند اما موفق نمی‌شود. عماد فشخامی، پدر زن معراج از این که اختیار املاکش به دست داماد جوان افتاده ناراضی است. او به دخترش، مرسده، اعتراض می‌کند که او تو را برای املاک پدرت می‌خواسته نه برای زندگی. اما مرسده چنین نظری ندارد و پای معراج ایستاده. فرنگیس دختر دیگر عماد دانشجوست و از تهران آمده. او رفتار سردی با مدیر مدرسه، میلانی، که عاشق اوست دارد. به همین دلیل میلانی با احساس و اشتیاق فروان خواسته‌اش را به شکلی نامتعارف با مرسده در میان می‌گذارد. او پیش پای مرسده زانو می‌زند و احساساتش را بیان می‌کند. غافل از آن که عماد صحنه را دیده و قصد سواستفاده دارد. جهان‌گیر معراج دارد در زمین عماد مدرسه‌ای می‌سازد و می‌خواهد سهام آن را به مردم واگذار کند. کسمایی به شدت در تلاش است تا با ایجاد رعب و وحشت و اختلاف گیله‌مردها را علیه مهندس جوان بشوراند اما موفق نیست. معراج به موفقیت نزدیک است اما عماد همه چیز را به هم می‌ریزد. او برای اثبات خود، میلانی را تهدید می‌کند که اگر آن‌چه می‌گوید ننویسد آب‌رویش را خواهد برد. میلانی چاره‌ای نمی‌یابد جز نوشتن و خیانت به معراج. او چندی بعد خودکشی می‌کند. عماد که املاکش را به کسمایی واگذار کرده روستا را ترک می‌کند و معراج شکست خورده و در هم شکسته تکیه‌گاهی جز مرسده ندارد. 

۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

در «ادبار و آینه» اثر محمود دولت‌آبادی(Mahmoud Dowlatabadi)-نشر نگاه



·       گردنی مثل دم سیب

·        چشم‌هایی داشت در همه‌ی ولایت خراسان، طاق.

 
·        روی هم رفته از همه‌ی شیره‌کش‌خانه‌های دیگر بیشتر به چرخ بود.

·    کوکب توی آفتاب پشت‌بامش می‌نشست، پاهایش را روی هم دراز می‌کرد و سرش را به دامن رحمت می‌گذاشت و می‌گفت: بجورش. رحمت اگر جموخی پیدا می‌شد بیرون می‌کشید.

·        مثل شلغم پخته‌های شب‌مانده...

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «در مه بخوان» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)-نشر قطره


 رادی ذیل عنوان «در مه بخوان» شخصیت‌های نمایش را معرفی و صحنه را توصیف می‌کند. سپس چهار پرده‌ی نمایش را با ١
.عصر ملال‌انگیز آقایان ٢.اگر به کلبه بیایی ٣.آه، مشدی منوچ ٤.در مه بخوان، نام‌گذاری می‌کند. در نمایش‌نامه زمان به شکل شکست محسوسی شکسته می‌شود. در رفت و آمد آدم‌ها به صحنه وقفه‌ی زمانی وجود ندارد و پس از خروج شخص یا اشخاصی برای پی گرفتن پیرنگ و داستان نمایش دیگران بلافاصله وارد صحنه می‌شوند. اگرچه این رفت و آمدها در ابتدای نمایش‌نامه تصادفی به نظر می‌آیند اما مخاطب پس از چندی متوجه می‌شود عمدی در کار است و زمان به وفور شکسته خواهد شد. با پایان یک پرده و آغاز پرده‌ی دیگر همان شخصیت‌های پرده‌ی قبلی بر صحنه‌اند با این تفاوت که زمان، زمان دیگری است.
 موسیقی نیز صدای فلوت احمد قبله‌گاهی و صدای آواز مشدی منوچ است که بر تاثیر حسی صحنه می‌افزاید. ویژگی دیگر این اثر استفاده‌ی ظریف و هنرمندانه‌ی رادی از اشیاست که توجه دوچندان مخاطب را می‌طلبد. کنار هم قرار دادن این ویژگی‌ها ضمن آن‌که از واقع‌گرایی اجتماعی اثر نمی‌کاهد فرم و ساختاری مدرن به آن می‌دهد.

در «باغ» اثر پرویز دوایی(Parviz Davaei)-نشر نیلوفر

پرویز دوایی


·       (تو مدرسه( گفتند انگشت کوچکه‌ی دست چپت را بگیر بالا.

·        گرگ از آتیش می‌ترسه، چون که آتیش پیه چشم گرگ‌و آب می‌کنه.

·        یک جور گل‌هایی بود که اسمش گل قهر بود، آب که می‌پاشیدیم جمع می‌شد.

·       پشت تون حمام یک بچه مرده پیدا کرده بودند. یعنی بچه نبود، یک تکه گوشت خونی بود. می‌گفتند بچه است، می‌گفتند باز کار نرگس خله‌اس.

·       یک آینه داشتم که باهاش به طیاره‌ها از روی پشت‌بام علامت می‌دادم.

·       می‌گفت هر قدر آدم پشت کله‌ی مشتری بیشتر صدای قیچی رو در بیاره، مشتری راحت‌تر دست توی جیبش می‌ره.

·       صدتا سگ صورتت‌و بلیسه سیر می‌شه.

·       همچی می‌زنم که بری سال دیگه با برف بیای پایین.

در «تاکسی‌نوشت‌ها» اثر ناصر غیاثی(Naser Ghiasi)-نشر کاروان

ناصر غیاثی


·       کتابم را این تو می‌خوانم، سر ایستگاه، وقتی منتظر مسافرم.

·       آشنایی با آدم‌های جالب به آدم قوت قلب می‌دهد. آدم می‌فهمد که تنها نیست.

·       اجازه دارم این کتاب را به شما هدیه کنم؟ هنوز تمامش نکرده‌ام. بعدن یکی برای خودم می‌خرم.

·       حتمن که نباید بدانم چرا سرخوشم. سرخوشم دیگر.

·       زنی است 56 ساله، چند روز پیش به من گفته که عاشق من است. حالا شب ژانویه می‌خواهیم برویم پاریس. البته هرکس به خرج خودش. آلمانی اگر توی قبر باشد، حسابش حساب است و کاکایش برادر.

·       از آن آدامس خواستنش برمی‌آید صاحب کهن‌ترین شغل جهان باشد.

·       اگر ایرانی بود «نینوا» را می‌گذاشتم که همین امشب خودکشی کند.

·       نیچه یک احمق تمام عیار بود. یکی از مردها می‌گوید چرا؟ - چون یکی از دوستانم که نیچه می‌خواند، یک احمق تمام عیار است.

·       بی‌توجهی کردن و نادیده انگاشتن آلمانی را به آتش می‌کشاند.

·       می‌گویم... نه نمی‌گویم چه می گویم.

·       می‌گویند کشیش‌ها و بارمن‌ها و راننده‌های تاکسی سنگ صبور مردم‌اند.

·       مرا کشید به همان کفاشی و در حضور شوهرش برای من یک جفت کفش خرید.  کهکشان را تصور کن، بعد کره زمین را، بعد آلمان را و سرانجام برلین را. حالا خودت را ببین در این مجموعه چقدر کوچکی.

·       به جان حاج‌آقا در عرض سه دقیقه، نه، حالا که گفتم به جان حاج‌آقا در عرض چهار دقیقه.

·       این‌جا دهاتی‌ها پیشکاول‌ها را فروخته‌اند و یک سمند خریده‌اند و افتاده‌اند به مسافرکشی.