· بچهها خیلی زود بیقرار میشدند، راه میافتادند دور تالار، میدویدند، میخوردند زمین، میشاشیدند. مادرها بلند میشدند و کتکشان میزدند، گریهشان را درمیآوردند، گاهی خودشان هم گریه میکردند. صدا به صدا نمیرسید. داد و فریاد و نفرین و ناله از همه طرف بلند بود.
· از کنار چرخ که رد میشدم گوشهی روپوشی را که قالب آن دوخته بودند بالا زدم. تن سیاه چرخ با طرحهای سرخ و طلاییاش برق میزد و همان بوی روغن آشنا را داشت.
· از کنار چرخ که رد میشدم گوشهی روپوشی را که قالب آن دوخته بودند بالا زدم. تن سیاه چرخ با طرحهای سرخ و طلاییاش برق میزد و همان بوی روغن آشنا را داشت.
· هندوانه و تخمه سیاه میآورد «بچههاجون، بخورین.» لهجه ترکی داشت. میگفتیم «مرسی، خوردیم.» دوسهتا تخمه با خجالت برمیداشتیم.
· بیشتر تماشاچیها زنهای در و همسایه بودند که به هوای پوست ختنه خودشان را رسانده بودند. زنهایی که پسرزا نبودند پوست را که مصرف میکردند ردخور نداشت که پسر میزاییدند.
· این است که بعد از ظهرهای تابستان، در گذر از پسکوچههای محلهای قدیمی، زیاد غیرمنتظره نبود اگر آدم با پسربچهای برخورد کند که با ماتحت لخت، کلاه افسری به سر یا کروات قرمز به گردن یا در حالی که ساعت مچی سنگینی به مچ لاغرش لق میخورد، گریهکنان میدود و جمعی زن و مرد و پیر و جوان هم فریادکنان به دنبالش هستند.
· خانم مشهدی از کنار پرده نگاه میکرد، میزد به صورتش «خدا مرگم بده، خانوم! ببین چهجوری دستمالیش میکنن و هیچی هم نمیگه. قباحت هم حالیش نیست. زنیکهی اونکاره!»
· ورود سیرک چنان رویداد تاریخی و مهم به حساب میآمد که کوچه بنبست پهن و کوتاهی که این سیرک در انتهایش در یک تکه زمین خالی چادر زده و بساطش را به راه انداخته بود از آن به بعد بین مردم به کوچه سیرک معروف شد.
· بچههای دیگر میگفتند «دستتو بده.» عطر کف دست او را با یک کیفی بو میکردند. احساس نکبت کسی را داشتم که از نظر افتاده است، تلخ و غصهدار.
· مادر گفت برو بنداز توی سطل، بچه آشغال را در همان تشت رخت انداخت و در حالی که دستها را با پنجههای باز از خودش دور نگه داشته بودرفت به جستوجوی آشغالهای دیگر.
· بیشتر تماشاچیها زنهای در و همسایه بودند که به هوای پوست ختنه خودشان را رسانده بودند. زنهایی که پسرزا نبودند پوست را که مصرف میکردند ردخور نداشت که پسر میزاییدند.
· این است که بعد از ظهرهای تابستان، در گذر از پسکوچههای محلهای قدیمی، زیاد غیرمنتظره نبود اگر آدم با پسربچهای برخورد کند که با ماتحت لخت، کلاه افسری به سر یا کروات قرمز به گردن یا در حالی که ساعت مچی سنگینی به مچ لاغرش لق میخورد، گریهکنان میدود و جمعی زن و مرد و پیر و جوان هم فریادکنان به دنبالش هستند.
· خانم مشهدی از کنار پرده نگاه میکرد، میزد به صورتش «خدا مرگم بده، خانوم! ببین چهجوری دستمالیش میکنن و هیچی هم نمیگه. قباحت هم حالیش نیست. زنیکهی اونکاره!»
· ورود سیرک چنان رویداد تاریخی و مهم به حساب میآمد که کوچه بنبست پهن و کوتاهی که این سیرک در انتهایش در یک تکه زمین خالی چادر زده و بساطش را به راه انداخته بود از آن به بعد بین مردم به کوچه سیرک معروف شد.
· بچههای دیگر میگفتند «دستتو بده.» عطر کف دست او را با یک کیفی بو میکردند. احساس نکبت کسی را داشتم که از نظر افتاده است، تلخ و غصهدار.
· مادر گفت برو بنداز توی سطل، بچه آشغال را در همان تشت رخت انداخت و در حالی که دستها را با پنجههای باز از خودش دور نگه داشته بودرفت به جستوجوی آشغالهای دیگر.


























14-34-58%5D.jpg)


