· مردد بودم به روی خودم
بیاورم یا نه. میترسیدم اگر به روی خود بیاورم و داد و فریاد راه بیندازم، به من
بخندند. چون به پدر من نمیآمد غرق بشود. همانوقت دیدم یک نفر لب آب ایستاده بود،
دستش را تکان میداد و با داد و فریاد چیزی میگفت. رفتم جلو. ماردم بود. اما عجیب
بود که بیچادر بود و با شلوار گشادی که وقت خوابیدن میپوشید و با موهای آشفته.
هیچ وقت ندیده بودم بدون چادر از خانه بیرون بیاید.
·
میگفت با شعر ازدواج کرده و به قول خودش، شوهر شعر بود.
· مدتی بود می خواستم این
خوابها را یادداشت کنم، اما تنبلیم میآمد و نمیکردم. میخواستم ببینم چه خوابهایی
میدیدم و چرا از شر یاد او که دیگر بدجوری داشت اذیتم میکرد، راحت نمیشدم.
·
به جای این که مثل معلمهای دیگر برود توی دفتر چای بخورد،
میماند توی کلاس و برای بچههایی که دور میزش جمع میشدند بازو میگرفت.
·
«کی گفته من شاعر
نیستم؟»
«من میگم.»
«تو کی هستی؟»
«من شاعری هستم
که شعر نمینویسم.»
·
پدرم در حالی که سر و دستهاش روی میز خیاطیاش بود و قیچی
خیاطیاش هنوز توی دستش مانده بود و پاهاش روی زمین بود، مرده بود.
· خود پدرم هیچ وقت موافق
این مراسم نبود. بارها گفته بود که اگر مُردم، برای من مجلس ختم نگیرید و از این
بازیها درنیاورید. خودش میگفت در تمام عمرش توی هیچ مجلس ختمی شرکت نکرده بود و
راستی هم، تا آن جا که من دیده بودم، توی هیچ مجلس ختمی شرکت نمیکرد. برای مادرم
هم مجلس ختم برگزار نکرد.
·
رئیس ماتش برد. سر تا پام را ورانداز کرد. انگار میخواست
ببیند به من میآمد که پدرم مرده باشد یا نه. فروشندهها هم برگشتند به من نگاه
کردند.


















