۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

یادداشت از متن نمایش‌نامه «مرگ و دختر جوان(دوشیزه)»(Death And The Maiden) اثر آریل دورفمان(Ariel Dorfman) ترجمه‌ی حشمت‌الله کامرانی- نشر ماه‌ریز(چاپ دوم ١٣٨١)




·        پائولینا: می‌دانستم یکی را پیدا می‌کنی که کمکت کند. خوب بگو ببینم، خوش‌گل بود؟ تودل‌برو بود؟
·        پائولینا: این کمیته‌ای که قرار است عضو بشوی؛ مگر مواردی را بررسی نمی‌کند که به مرگ منتهی شده باشند؟
ژراردو: چرا، ماموریت این کمیته آن است که موارد نقض حقوق بشر را، که به مرگ یا احتمال وقوع مرگ منجر شده باشد، بررسی کند.
·    پائولینا: قضات؟ همان قضاتی که در طول هفده سال دیکتاتوری هرگز اقدامی نکردند که حتا زندگی یک نفر را نجات بدهند؟ همان قضاتی که هرگز حتا یک نفر را به دادگاه احضار نکردند؟ همان قاضی پرولتایی که به آن زن بی‌چاره که برای پرس‌وجو درباره‌ی شوهر گم‌شده‌اش به دادگاه مراجعه کرده بود گفته بود احتمالن مردش دیگر از او خسته شده و با زن دیگری فرار کرده است؟ همان قاضی؟ تو به هم‌چو آدمی چه می‌گویی؟ قاضی؟ قاضی؟
·    پائولینا: من نه. من و تو. ما خیال داریم او را محاکمه کنیم، ژراردو. این دکتر را باید محاکمه کنیم. همین‌جا. همین امروز. من و تو. یا نکند آن کمیته‌ی تحقیق معروف شما می‌خواهد این کار را بکند؟
·    ژراردو: چیزی که مرا از آن‌ها متنفر می‌کرد و به طغیان وامی‌داشت این بود که... زن‌ها و مردهای بسیاری را متهم کردند، گواه و شاهد جعل کردند و شواهد و مدارک را نادیده گرفتند و به متهم‌ها هیچ فرصتی ندادند که از خودشان دفاع کنند، برای همین، اگر این آدم هر روز خدا هم نسل‌کشی کرده باشد، حق دارد از خودش دفاع کند.
·    پائولینا: خودم می‌برم. این طوری به من نگاه نکن. ژراردو، این اولین دفعه نیست که فلانش را جلو من درمی‌آورد. بیا، دکتر. بلند شو بایست. نمی‌خواهم سرتاسر قالی‌چه‌ام را بشاشی.

یادداشت از متن نمایش‌نامه «گفت‌وگوی شبانه» اثر فردریک دورنمات(Friedrich Dürrenmatt) ترجمه‌ی علی‌رضا مهینی- نشر نگاه




·         مرد: بله کتاب‌های مرا هر جا که غدغن شده می‌خوانند.
دیگری: و آن جاها که غدغن نیستند؟
مرد: در این جور جاها از اون‌ها متنفرند.
·     مرد: وقتی ژنرال توی نطقش به آدم حمله بکنه سرانجام کار معلومه. آدم می‌دونه معنیش چیه. همه دوستان که زندگی خودشون رو دوست دارند از آدم رو برمی‌گردونند. برای این که می‌دونند اگر آدم را ملاقات کنند همه محکوم به مرگ می‌شوند.
·     دیگری: من دلم می‌خواد بدونم چرا بعضی‌ها فقط دنبال پول هستند و بعضی‌ها فقط دنبال انسانیت. چرا یک عده گرسنه هستند یک عده سیر. این‌ها که گفتم شاید حقیقت وجود همه آدم‌ها نباشه اما من این طور فهمیدم که بین آدم‌ها تفاوت خیلی زیاده بی آن که این همه تفاوت واقعن لازم باشه.
·     مرد: می‌دونی جلاد؛ من همیشه دلم می‌خواست که مثل یک قهرمان در یک مبارزه‌ی بزرگ و اصولی در میان مردم بمیرم اما حالا فقط من و تو این جا تنها هستیم.
·     دیگری: بله، هیچ فایده‌ای نداره. هر شب یک نفر و گاهی چند نفر مثل شما توی خونه ها یا توی خیابون‌های شهر همین طور که شما فریاد زدید، فریاد می‌کشند و کمک می‌خواهند اما هیچ کس به‌شون اعتنایی نمی‌کنه. گوش مردم به این صداها عادت کرده. می‌فهمید آقا؟
·     مرد: بله متاسفانه عمر جلاد‌ها ابدی است. من تا به حال در زندگیم همیشه از حربه‌های عقلانی استفاده کرده‌ام. اما حالا می‌فهمم که یک دون‌کیشوت ساده و احمق بوده‌ام که فقط به کمک حرف‌ها و کلمه‌های نوشته‌های خودم خواسته‌ام به جنگ عناصر حیوانی بروم. راستی که چه قدر خنده‌داره. یک عمر بر عیله وحشی‌گری و آدم‌کشی مبارزه کرده‌ام و حالا باید توی پنجه‌های تو پاره‌پاره بشم و فقط از دندون‌هام برای دفاع از خودم استفاده کنم نه از منطق و معلوماتم. چه کمدی عجیبی! من حتا یک اسلحه توی خونه خودم نگه نداشتم که بر علیه قاتلی مثل تو به کار ببرم.

یادداشت از متن رمان «گاوخونی» اثر جعفر مدرس‌صادقی(Jaafar Modarres Sadeghi)- نشر مرکز(چاپ نهم ١٣٨٩)




·     مردد بودم به روی خودم بیاورم یا نه. می‌ترسیدم اگر به روی خود بیاورم و داد و فریاد راه بیندازم، به من بخندند. چون به پدر من نمی‌آمد غرق بشود. همان‌وقت دیدم یک نفر لب آب ایستاده بود، دستش را تکان می‌داد و با داد و فریاد چیزی می‌گفت. رفتم جلو. ماردم بود. اما عجیب بود که بی‌چادر بود و با شلوار گشادی که وقت خوابیدن می‌پوشید و با موهای آشفته. هیچ وقت ندیده بودم بدون چادر از خانه بیرون بیاید.
·         می‌گفت با شعر ازدواج کرده و به قول خودش، شوهر شعر بود.
·     مدتی بود می خواستم این خواب‌ها را یادداشت کنم، اما تنبلیم می‌آمد و نمی‌کردم. می‌خواستم ببینم چه خواب‌هایی می‌دیدم و چرا از شر یاد او که دیگر بدجوری داشت اذیتم می‌کرد، راحت نمی‌شدم.
·         به جای این که مثل معلم‌های دیگر برود توی دفتر چای بخورد، می‌ماند توی کلاس و برای بچه‌هایی که دور میزش جمع می‌شدند بازو می‌گرفت.
·         «کی گفته من شاعر نیستم؟»
«من می‌گم.»
«تو کی هستی؟»
«من شاعری هستم که شعر نمی‌نویسم.»
·         پدرم در حالی که سر و دست‌هاش روی میز خیاطی‌اش بود و قیچی خیاطی‌اش هنوز توی دستش مانده بود و پاهاش روی زمین بود، مرده بود.
·     خود پدرم هیچ وقت موافق این مراسم نبود. بارها گفته بود که اگر مُردم، برای من مجلس ختم نگیرید و از این بازی‌ها درنیاورید. خودش می‌گفت در تمام عمرش توی هیچ مجلس ختمی شرکت نکرده بود و راستی هم، تا آن جا که من دیده بودم، توی هیچ مجلس ختمی شرکت نمی‌کرد. برای مادرم هم مجلس ختم برگزار نکرد.
·         رئیس ماتش برد. سر تا پام را ورانداز کرد. انگار می‌خواست ببیند به من می‌آمد که پدرم مرده باشد یا نه. فروشنده‌ها هم برگشتند به من نگاه کردند.

یادداشت از متن نمایش‌نامه «حادثه در ویشی»(Incident At Vichy) اثر آرتور میلر(Arthur Miller) ترجمه‌ی رحیم اصغرزاده- نشر صائب(چاپ اول ١٣٤٥)

آرتور میلر



·        لوبو: خیلی بد کردی این طور با او حرف زدی. ببینم این حرف‌ها را می‌توانستی به یکی که شلوار اتو داشت بزنی؟
·        لوبو: خداوندا، شما هیچ ‌وقت تاریخ نمی‌خوانید؟ وقتی ملتی شروع به پر کاری می‌کند، مواظب باشید آن‌ها می خواهند عده‌ای را نابود کنند.
·        بایار: این ایمانی است به آینده، آیندهای که از آن سوسیالیست‌ها است. و این است آن چه که من موقع تو رفتن هم‌راه خودم می‌برم.
·    بایار: فکر می‌کنید در این جامعه هیچ وقت کسی بتواند خودش باشد؟ وقتی که میلیون‌ها نفر گرسنه هستند و چند نفر مثل شاهان زندگی می‌کنند، و تمام نژادها برده‌ی سرمایه‌های بزرگ هستند‌- آدم چه طور می‌تواند در چنین دنیایی خودش باشد. من در مقابل چند فرانک روزی ده ساعت کار می‌کنم، ولی مردمی را می‌بینم که تن به هیچ کاری نمی‌دهند و مالک کره‌ی زمین هستند... چه طور روح من می تواند با جسمم در یک‌جا باشد؟ در این صورت من باید مثل یک میمون ادا در بیاورم.
فن‌برگ: پس روح شما کجاست؟
بایار: در آینده. در روزی که دنیا از آن طبقه‌ی کارگر خواهد شد.

یادداشت از متن کتاب «درباره‌ی تئاتر، داستان، هنر(جمع‌بندی)»(SUMMING UP) اثر ویلیام سامرست موام(William Somerset Magham) ترجمه‌ی محمود محرر خمامی- نشر افکار و نشر تجربه(چاپ اول ١٣٨٤)





·         من حافظه‌ی ضعیفی دارم. هرگز نمی‌توانم یک داستان خوب را به یاد بیاورم مگر آن که آن را دوباره بشنوم.
·     زبان من عامیانه، فرهنگ لغات من محدود، دستور زبان من سست، و جملاتم قدیمی و پیش پا افتاده بودند. اما نوشتن برایم مثل نفس کشیدن ضروری شده بود و صبر نمی‌کردم ببینم آیا خوب می‌نویسم یا بد. چند سال طول کشید تا پی بردم، نویسندگی پیشهی ظریف و حساسی است که با خون دل خوردن حاصل می‌شود.
·     در پی این اندیشه به این نتیجه رسیدم که بایستی در نویسندگی واضح‌نگاری، ساده‌نویسی و خوش‌آهنگی واژه‌ها را هدف قرار دهم. من این سه اصل را در شیوه‌ی نویسندگی در دستور کار خود قرار دادم.
·         به قول دکتر جانسن، نویسنده همین که عامدن سبکی را برای نگارش خود برمی‌گزیند، دیگر به ندرت می‌تواند با راحتی کامل به نوشتن خود ادامه دهد.
·         یک سبک خوب نباید هیچ نشانه‌ئی از تقلای نویسنده را نشان دهد. آن چه نوشته می‌شود باید یک اتفاق خوب تلقی شود.
·     من ترجیح می‌دهم نویسنده به زبان عامیانه چیز بنویسد تا به زبان ثقیل ادبی، زیرا زندگی مربوط به عامه‌ی مردم است، و این زندگی است که نویسنده در پی‌اش است.
·     هرگز خوش‌مشربی و صمیمیتی را که اشخاص را در نخستین دیدار به هم نزدیک می‌کند نداشته‌ام. گرچه به مرور زمان یاد گرفته ام که در برخورد با یک بی‌گانه تظاهر به صمیمیت کنم، ولی هرگز هیچ‌کس را در نخستین دیدار دوست نداشته‌ام.
·         فقط هنرمندان و شاید تبه‌کاران هستند که می‌توانند الگوی زندگی‌شان را خود انتخاب کنند.
·         برای چیزهای بی‌ارزش فداکاری‌های زیادی می‌کردم، زیرا جرئت تحمیل رنج بر دیگران را نداشتم.

یادداشت از متن داستان «از خمِ چمبر» اثر محمود دولت‌آبادی(Mahmoud Dolatabadi)- نشر نگاه(چاپ اول ١٣٨٣)





·     یک‌سر کار دشت‌بانی طاهر هم به دست ایل و اولاد میرجان‌ها بود. خرده مالک بودند و اگر طاهر شاخ در شاخ‌شان می‌گذاشت، غله‌ی مزد سالانه‌اش را پیش خود نگاه می‌داشتند و برای سال بعد هم دشت‌بان دیگری می‌تراشیدند.
·     طاهر به گوش خودش شنیده بود که یک‌بار تاج‌بانو در یکی از مسافرخانه‌های «ته خیابان» مشهد برای ایزگم کردن از دست مامورها، چندتا لوله‌ی تریاک را در قاچ لای پایش قایم کرده بوده.
·     خودت که می‌فهمی برای چه اصرار می‌کنم؟ اگر تو نیایی سر امتحان و من قبولت کنم دیگران خیال می‌کنند چون ما هم‌خانه‌ایم حق هم‌سایگی به جا آورده‌ام. هر جور شده خودت را برسان.
·     خاله آتکه، نهانی چشم به مارو داشت که چی می‌کند؟ باز هم پاهایش برای بالا رفتن از بام کند هستند؟ مارو دست بر پا می‌گرداند. دنبال کاری می‌گشت تا سر خود را گرم کند. شاید به این امید که طاهر را زود خواب ببرد.
·     شب بود. طاهر رفته بود آب اجاره‌اش را روی زمین زیره بگیرد. خاله آتکه هم به حسینه رفته بود. شب تاسوعا بود. مارو به اتاق آمد، می‌لرزید، اما آمد. گویی خودش را برای هم‌چین شبی ذخیره کرده بود. خودش را به مدیر داد و بعد گریه کرد.
·     دست‌هایش را لب جوی گذاشت و سرش را در آب فرو برد و بیرون آورد. سایه‌ای از آن سوی جوی رو به او می‌آمد. مدیر پلک‌هایش را بر هم زد،  تا خوب‌تر ببیند. روشن‌تر. سهو نکرده بود. سایه‌، سایه‌ی طاهر بود.
·     در را مادر طاهر به رویش باز کرد. طاهر، بی سلام و بی علیک، پاره خشتک پسر میرجان را در کف دست مادر خود گذاشت و گفت: این را بده به خواهرزاده‌ات مارو، بگو قابش بگیرد و هر روز صبح نگاهش کند.
·         دسته‌ی دوچرخه برق می‌زد. آن را برداشت و بی‌صدا رو به در برد. چی؟ مارو میان هشتی ایستاده بود، آماده با بقچه‌ای پیش پایش، او چرا؟ به کجا؟

۱۳۹۳ تیر ۲۷, جمعه

یادداشت از متن کتاب «ایست‌گاه آب‌شار» اثر پرویز دوایی(Parviz Davaei)- نشر روزنه‌کار(چاپ اول ١٣٧٨)


·     بچه‌ها خیلی زود بی‌قرار می‌شدند، راه می‌افتادند دور تالار، می‌دویدند، می‌خوردند زمین، می‌شاشیدند. مادرها بلند می‌شدند و کتک‌شان می‌زدند، گریه‌شان را درمی‌آوردند، گاهی خودشان هم گریه می‌کردند. صدا به صدا نمی‌رسید. داد و فریاد و نفرین و ناله از همه طرف بلند بود.

·     از کنار چرخ که رد می‌شدم گوشه‌ی روپوشی را که قالب آن دوخته بودند بالا زدم. تن سیاه چرخ با طرح‌های سرخ و طلایی‌اش برق می‌زد و همان بوی روغن آشنا را داشت.

·         هندوانه و تخمه‌ سیاه می‌آورد «بچه‌هاجون، بخورین.» لهجه ترکی داشت. می‌گفتیم «مرسی، خوردیم.» دوسه‌تا تخمه با خجالت برمی‌داشتیم.

·     بیشتر تماشاچی‌ها زن‌های در و هم‌سایه‌ بودند که به هوای پوست ختنه خودشان را رسانده بودند. زن‌هایی که پسرزا نبودند پوست را که مصرف می‌کردند ردخور نداشت که پسر می‌زاییدند.

·     این است که بعد از ظهرهای تابستان، در گذر از پس‌کوچه‌های محله‌ای قدیمی، زیاد غیرمنتظره نبود اگر آدم با پسربچه‌ای برخورد کند که با ماتحت لخت، کلاه افسری به سر یا کروات قرمز به گردن یا در حالی که ساعت مچی سنگینی به مچ لاغرش لق می‌خورد، گریه‌کنان می‌دود و جمعی زن و مرد و پیر و جوان هم فریادکنان به دنبالش هستند.

·     خانم مشهدی از کنار پرده نگاه می‌کرد، می‌زد به صورتش «خدا مرگم بده، خانوم! ببین چه‌جوری دست‌مالیش می‌کنن و هیچی هم نمی‌گه. قباحت هم حالیش نیست. زنیکه‌ی اون‌کاره!»

·     ورود سیرک چنان روی‌داد تاریخی و مهم به حساب می‌آمد که کوچه بن‌بست پهن و کوتاهی که این سیرک در انتهایش در یک تکه زمین خالی چادر زده و بساطش را به راه انداخته بود از آن به بعد بین مردم به کوچه سیرک معروف شد.

·         بچه‌های دیگر می‌گفتند «دستتو بده.» عطر کف دست او را با یک کیفی بو می‌کردند. احساس نکبت کسی را داشتم که از نظر افتاده است، تلخ و غصه‌دار.

·     مادر گفت برو بنداز توی سطل، بچه آشغال را در همان تشت رخت انداخت و در حالی که دست‌ها را با پنجه‌های باز از خودش دور نگه داشته بودرفت به جست‌و‌جوی آشغال‌های دیگر.

در رمان «نان سال‌های جوانی»(The Bread of Those Early Years) اثر هاینریش بُل(Heinrich Böll) ترجمه‌ی محمد اسماعیل‌زاده- نشر چشمه(چاپ پنجم ١٣٨٨)



·     بعدها اغلب راجع به این فکر می‌کردم که اگر دنبال هدویگ به راه‌آهن نمی‌رفتم، چه می‌شد: وارد یک زندگی دیگر می‌شدم، درست مثل این که آدم اشتباهی سوار قطار دیگری شود. زندگی‌یی که آن وقت‌ها برایم قبل از این که هدویگ را بشناسم، کاملن قابل قبول و قابل تحمل می‌نمود.

·     وقتی به عنوان کارآموزی شانزده ساله، آن هم تنها به شهر آمدم، مجبور بودم قیمت همه‌ی چیزها را بدانم، چون توان پرداخت آن‌ها را نداشتم. گرسنگی قیمت‌ها را به من یاد داد؛ فکر نان تازه مرا کاملن از خود بی‌خود می‌کرد، و من غروب‌ها ساعت‌های متمادی بی‌هدف در شهر پرسه می‌زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کردم به جز نان. چشم‌هایم می‌سوخت، زانوهایم از ضعف خم می‌شد و حس می‌کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان. من مثل آدمی مرفینی معتاد به نان بودم.
·         از آن موقع به بعد از واژه‌ی «مناسب و ارزان» متنفر شدم.
·     هم‌تختی او زن بیماری بود که من در چشم‌هایش گرگ را می‌دیدم و می‌دانستم هر‌آن‌چه از غذای مادر باقی می‌ماند را او می‌خورد، و من دست‌های داغ مادر را روی بازوهایم حس می‌کردم و در چشمانش وحشت از حرص هم تختی‌اش را می‌دیدم.
·     وقتی بعدن، پدر و من، با دکترش صحبت می‌کردیم از او به دلیل بی‌تفاوتی‌اش نسبت به مادر متنفر می‌شدم. او وقتی با ما صحبت می‌کرد در فکر چیز دیگری بود، در حالی که به سوال‌های پدر پاسخ می‌داد به در و یا از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد، و من از حرکات ظریف لب‌های سرخ او می‌فهمیدم که مادر از دست رفتنی است.
·     شب‌های تابستان کنار رودخانه‌ی راین با هم قدم می‌زدیم و گردش می‌کردیم یا می‌رفتیم بستنی می‌خوردیم، و من او را وقتی در تاریکی شب روی سنگ‌فرش‌های بارانداز می‌نشستیم و پاهای برهنه‌مان را توی آب می‌کردیم، می‌بوسیدم.