۱۳۹۲ مهر ۱۱, پنجشنبه

در کتاب «با آخرین نفس‌هایم»، خاطرات لوئیس بونوئل(Luis Buñuel) ترجمه‌ی علی امینی نجفی-نشر هوش و ابتکار

Luis Buñuel





·        بکارت پسرانه‌ی من هم همان روزها در یکی از روسپی‌خانه‌های ساراگوسا بر باد رفت.

·       در میان نویسندگان ما رایج شده که در نوشته‌ها یا مصاحبه‌هایشان بی‌دریغ و بی‌هیچ دلیلی کلمات رکیک و مستهجن به کار می‌برند. من این به اصطلاح‌ آزادی‌گرایی را چیزی جز مضحکه کردن آزادی نمی‌دانم و از این رو از هرزه‌نگاریها و پرده‌دری‌های وقیحانه پرهیز می‌کنم
.

·       موانع بر قدرت شادی می‌افزاید.

·        یک‌بار در جریان بازار مکاره‌ی ‌سالانه‌ی پیلار مقدس، مرد بینوایی را که به خاطر چند سکه‌ی ناچیز کتاب مقدس را فروخته بود، سنگ‌باران کردیم.

·       «کانت را رد کنید.» اگر او درس را خوب یاد گرفته بود ابطال نظریات کانت دو دقیقه هم طول نمی‌کشید.

·        تماشاچی‌ها با شور و هیجان کف می‌زدند و برای آن‌ها سیگار پرت می‌کردند.

·        اصلن پاریس بدون کافه‌ها، تراس‌های شگفت‌انگیز، و سیگارفروشی‌هایش قابل تصور است؟ بدون این‌ها درست مثل شهری است که یک انفجار اتمی آن را ویرانه کرده باشد.

·        در سال ١٩٧٨که در مادرید فیلم «موضوع[میل] مبهم هوس» را کارگردانی می‌کردم کار ما به خاطر عدم تفاهم مطلق با یکی از خانم‌های هنرپیشه به بن‌بست کامل رسیده بود و سیلبرمن(تهیه‌کننده فیلم) قصد داشت که کار را متوقف کند. [...] بعد از دومین جام مارتینی‌درای ناگهان این فکر بکر به ذهنم رسید که نقش مربوطه را به دو هنرپیشه بدهم که در تاریخ سینما سابقه نداشت.

·       ناگفته نماند که سیگار و مشروب لذت هم آغوشی را به کمال می‌رسانند. به عنوان یک اصل می‌توان گفت که مشروب قبل و سیگار بعد از آن توصیه شده است.

·        فدریکو به خدا معتقد نبود اما حس هنری نیرومندی نسبت به مذهب داشت که دائم آن را بارور می‌ساخت.

·        برای برانگیختن ستایش دیگران به هر ترفندی متوسل می‌شویم. حتی آن‌ها را به باد انتقاد از خودمان وامی‌داریم انتقادی که عمومن صحت دارد –این کار گاه با رگه‌ای از مازوخیسم توام است، تا سرانجام بتوانیم از سادگی و ناشی‌گری آن‌ها سو‌استفاده کنیم و هرچه بیشتر از اعجاب و شگقتی‌‌شان لذت ببریم.

·        مگر ما به دنیا آمده‌ایم که کار کنیم؟! ما در آستانه‌ی یک تمدن فراغت‌پرور هستیم. حتی در فرانسه یک وزارت‌خانه‌ی اوقات فراغت به وجود آمده است.

·        آندره برتون می‌گفت: «ساده ترین عمل سورئالیستی این است که یک هفت‌تیر برداریم و در خیابان بی‌هدف به جمعیت شلیک کنیم.» نباید فراموش کرد که خود من یک بار درباره‌ی فیلم «سگ آندولسی» نوشته‌ام این فیلم چیزی نیست مگر دعوت به قتل و کشتار.

·        من دوست داشتن را به دوست داشته شدن ترجیح می‌دهم.

·        یکی از معروف‌ترین پرسش‌های سورئالیست‌ها با این سوال شروع می‌شد: «به عشق چه امیدی دارید؟» من جواب داده بودم: «اگر دوست داشته باشم هر امیدی و اگر دوست نداشته باشم، هیچ امیدی.» به نظر ما عشق برای زندگی، برای هرعملی، برای هر تفکر و کنکاشی ضروری بود.

·        فدریکو از همه‌ی کسانی که در زندگی شناخته‌ام برتر بود. من نه از نمایش‌نامه‌هایش حرف می‌زنم و نه از شعرهایش. بلکه خود او را در نظر دارم. او خودش شاه‌کار بود. [...] وقتی برای اولین بار در کوی دانش‌گاه با او برخورد کردم چیزی جز یک قهرمان زمخت ولایتی نبودم. او به نیروی رفاقت و دوستی مرا عوض کرد و به دنیای دیگری سوق داد. دینی که به او دارم از حد بیان بیرون است.

جسدش هیچ‌وقت پیدا نشد. درباره‌ی مرگ او افسانه‌های گوناگون بر سر زبان‌ها افتاده است، حتی دالی با بی‌شرمی آن را به یک ماجرای هم‌جنس‌بازانه مربوط دانسته است که ادعای به کلی پوچ و مزخرفی است. فدریکو فقط به این خاطر کشته شد که شاعر بود. در آن روزگار در جبهه‌ی مقابل ما فریاد سر داده بودند که «مرگ بر احساس!» [...] فدریکو از درد و مرگ به شدت می‌ترسید. تصور احساس او در آن حالت که نیمه‌شب با آن کامیون او را به قتل گاهش در باغ زیتون می‌بردند، مرا دگرگون می‌کند.

·       تصادف رهبر حقیقی عالم حیات است: ضرورت در مقامی پایین‌تر قرار دارد و از خلوص و صراحت تصادف هم محروم است. من در میان همه‌ی فیلم‌هایم علاقه‌ی خاصی به «شبح آزادی» دارم، احتمالن به این سبب که این فیلم به همین مضمون دشوار می‌پردازد.

·        مگر من برای او[خدا] چه هستم؟ -هیچ، سایه‌ای از خاک. هستیم به قدری کوتاه است که هیچ رد و نشانی از آن باقی نمی‌ماند. موجودی فانی و حقیر هستم که در زمان و مکان هیچ به حساب نمی‌آیم. خدا نگران ما نیست. بود و نبود او یکسان است. این استدلال را در این عبارت خلاصه کرده‌ام: «من از ره‌گذر باور به خدا، خداناباورم.»

·        زنده‌باد فراموشی! بالاتر از نیستی هیچ مقامی وجود ندارد.

·       دو سه سال پیش شعاری که تظاهرکنندگان چپ‌گرا در خیابان‌های مادرید حمل می‌کردند توجه‌ام را جلب کرد. روی آن نوشته بود: «زمان مبارزه با فرانکو بهتر بودیم.»

·       و...