۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «مونتسرا»(Montserrat) اثر امانوئل روبلس(Emmanuel Roblès) ترجمه‌ی ابراهیم صدقیانی-نشر امیرکبیر

Emmanuel Roblès

نمایش‌نامه‌ی «مونتسرا» از زمان انتشارش در سال ١٩٤٨ مرتبن در سراسر دنیا روی صحنه آمده» و حداقل به ٢٢ زبان ترجمه شده. نمایش در زمان استقلال آمریکای جنوبی می‌گذرد و همان‌طور که در توضیح ابتدای کتاب آمده می‌تواند در هر بستر دیگری از تاریخ نیز تصور شود. نمایش‌ در سه پرده تنظیم شده و هر سه در قرارگاه فرماندهی کل می‌گذرند. ماجرا از همان لحظه‌ی ابتدا با موضوعی که کنج‌کاوی مخاطب را برمی‌انگیزد آغاز می‌شود. ایزکیردو دیشب سر میز شام نقشه‌اش را گفته و یک نفر به او خیانت کرده، نقشه را لو داده و باعث شده سیمون بولیوار، رهبر مخالفان، فرار کند. گفت‌وگوی‌های اولیه میان سه افسر اسپانیایی فضای خوف‌انگیز حاکم بر نمایش را نشان می‌دهد «آه! باز هم جنگ خواهد شد! به سن ژاک سوگند که من جنگ را بیشتر دوست دارم تا اینکه در این سرزمین از کسالت سقط شوم، آخر توی این خراب شده یک دختر خوش‌گل هم پیدا نمی‌شود...»

ایزکیردو در حالی پا به صحنه می‌گذارد که اطلاعاتی راجع به خائن به دست آورده و منتظر فرمان ژنرال است. چندی بعد مونتسرا در حضور ایزکیردو اعتراف می‌کند که بولیوار را از نقشه باخبر کرده و باعث فرار او شده. ایزکیردو قصد دارد پیش از شب بولیوار را دستگیر کند. او به مونتسرا می گوید «[...]عالیجناب مرا در انتخاب وسیله به منظور اعتراف گرفتن از تو برای دانستن محل اختفای رفیقت کاملن آزاد گذاشته است...» و «[...]تو باید میان مرگ بولیوار، این مرد خائن و شورشی، و شش نفر بی‌گناه یکی را انتخاب کنی.» اما مونتسرا میان خیانت به انسان‌ و فرمانده‌ی خود دومی را برگزیده چون فکر می‌کرده «[...] عالی‌جناب به خاطر خیانت[ش] و به خاطر اینکه طرفداری از مردمان رنجدیده را به طرف‌داری از حکومت ترجیح داده‌[است]، تیرباران[ش] خواهد کرد.[...]» اما حساب و کتابش غلط از آب درآمده.

شکنجه‌ در راه است. شش گروگان(ابتدا تاجر و کوزه‌گر و چندی بعد مادر، کمدین، النا و ریکاردو) با بهت وارد صحنه می‌شوند و اظهار بی‌گناهی می‌کنند. تاجر، کوزه‌گر و کمدین سه گروگانی هستند که یک وجه مشترک دارند؛ ترس از مرگ و امید فراوان به زندگی. آن‌ها در طول نمایش سعی بسیاری برای راضی کردن مونتسرا خواهند کرد. به این جمع مادر را نیز باید اضافه کرد هرچند او برای کودکان خردسال و تنهایش التماس می‌کند. اما النا و ریکاردو برخلاف سایرین تلاش چندانی برای زنده ماندن نمی‌کنند و دل‌شان با بولیوار است. این موقعیتی است که ارزش‌ آدم‌ها را زیر و رو کرده و در حقیقت آغاز بزرگ‌داشتی است از مقام انسان‌.
پدر کورنی نمایده دین و خدا با دیدن گروگان‌ها علت دستگیری آن‌ها را می‌پرسد. ایزکیردو بی‌آنکه به او پاسخ‌گو باشد به گروگان‌ها می‌گوید «[...] بر شماست که محل اختفای بولیوار فراری را از زبان او بیرون بکشید.[...]» و اگر مونتسرا تا یک ساعت دیگر حرف نزند همه را اعدام خواهد کرد.

پرده‌ی دوم عرصه‌ی تلاش برای یافتن پاسخ سوال ایزکیردو است. تقابل‌ها جانانه و گفت‌وگوها خیره‌کننده‌اند. مونتسرا از همان آغاز می‌گوید «من با شما هستم و علیه کسان خودم[...]» او اگر بولیوار را لو دهد آزادی و زندگی میلیون‌ها انسان را فدا کرده. اما دو طرف حرف هم را نمی‌فهمند. مونتسرا تمام تلاشش را می‌کند اما از نظر گروگان‌ها او هذیان می‌گوید و طفره می‌رود. دست آخر حقیرانه به دامان مادر و بچه‌هایش چنگ می‌زنند اما باز هم مونتسرا راضی نمی‌شود. سرانجام تاجر به مونتسرا حمله می‌کند. ریکاردو جلوش را می‌گیرد. او هم حال و روزی مثل مادر دارد. «[...] خود من نیز نفرت از اسپانیایی‌ها را در همه‌جا، حتا توی‌ خانه‌ام چون مشتی سنگین بر روی قلب خود احساس می‌کنم. لیکن مادرم پیر و تنهاست و قبلن نیز به حد کافی رنج برده و گریسته است.» در میان این کش‌مکش طولانی تنها کسی که حرفی نمی‌زند الناست. او ساکت نشسته و تلاش دیگران را برای زنده ماندن نگاه می‌کند. انگار برایش مردن یا ماندن توفیری ندارد. نقطه‌ی مقابل او تاجر است که چون مونتسرا را سخت یافته حقارت‌آمیز سعی در تطمیع او می‌کند و می‌گوید «هرچه دارم به تو می‌بخشم.» غافل از آن‌که مونتسرا خوب می‌داند چه می‌کند.
ایزکیردو زودتر از آن‌که باید برمی‌گردد. و در اولین برخورد می‌رود سراغ النا؛ «ثمره‌ی عشق...به همین دلیل این‌قدر زیبایی.» و می‌شنود «مادرم خدمتکار یک اسپانیایی بود که به او تجاوز کرد.» جواب خصم‌آمیزی که ایزکیردو را به او حریص می‌کند. «[...] امشب زن من خواهی شد...خوشت می‌آید...؟» و دختر جسورانه به وسعت سکوتش در صحنه‌ی قبل می‌گوید «من می‌خواهم با سایرین اعدام شوم.» اما ایزکیردو تصمیم می‌گیرد او را اعدام نکند.
کوزه‌گر انتخاب اول است. التماس‌های او راه به جایی نمی‌برد و به جوخه اعدام سپرده می‌شود. بعد نوبت می‌رسد به تاجر. او پیش‌نهادش را این بار با ایزکیردو در میان می گذارد؛ ثروتش در برابر زنده ماندن. اما ایزکیردو پیش‌نهاد دیگری دارد. معامله‌ای که مضحک نیست؛ زن زیبایش در برابر زنده ماندن. تاجر زیر فشار ایزکیردو تسلیم می‌شود و چندی بعد اعدام. پدر کورنی در این میان حضوری چندش‌آمیز دارد. او ظلم ایزکیرو را می‌بیند اما از گرو‌گان‌ها می‌خواهد به سرنوشت‌شان تن دهند و در برابر خدا نایستند. او جایی به کمدین که مسیحی است می‌گوید «[...] باید اذعان کنی کسانی که مرگ را نصیب تو می‌گردانند، برادران تواند و به خاطر آن نیز از اینان سپاس‌گزار باش و از ته دل دوست‌شان بدار!» ایزکیردو در گفت‌وگوی این دو که خدا را دخالت می‌دهند وارد می‌شود و می‌گوید «استدلال‌های سالسدو منطقی است، و آن چه که شما به مخالفت با وی بیان می‌کنید نیز معقول است. لیکن شما هرگز با هم به تفاهم نخواهید رسید زیرا برای حل مشکلی که عامل خدا در آن به نهایت درجه متغیر است، زیادی به منطق توسل می‌جویید[...].» نظریه‌ای که معتبر به نظر می‌رسد. دستور اعدام کمدین نیز صادر می‌شود. او بازوی پدر کورنی را می‌چسبد و التماس می‌کند. ایزکیردو طعنه‌آمیز می‌گوید «تو می‌دانی چگونه احساسات خود را بپوشانی و حتا احساساتی برخلاف آنچه داری ظاهر کنی. تو در تئاتر شخصیت‌های بسیار شریف‌تر از خود را مجسم کرده‌ای.اندکی با وقار باش!»
بعد از کمدین، النا داوطلب مرگ می‌شود. ایزکیردو او را معاف می‌کند تا شب مهمان رخت‌خواب او باشد اما پدر کورنی معتقد است «[...] این دختر هم از این نظر در این مکان قرار دارد که درباره‌ی فاش شدن محل اختفای بولیوار یاری‌مان دهد! بدین معنی که جان وی به خاطر شخص حکمران که در واقع همان خداوند است، به معامله گذاشته شده است!»

ایزکیردو ناامید نمی‌شود و نوبت را به ریکاردو می‌دهد که جسورانه می‌گوید «بولیوار...انتقام ما را خواهد ستاند...» او که نوجوانی بیش نیست می‌داند برای چه می‌میرد و همین به او جسارت می‌دهد. بهانه نمی‌گیرد و به استقبال مرگ می‌رود. او در آخرین لحظه به مونتسرا رو می‌کند و می‌گوید «من با توام...»

خباثت و بی‌اعتقادی ایزکیردو به خدا به او قدرتی فوق‌العاده داده. در سرتاسر گفت‌وگوهای نمایش‌نامه که میان او و مونتسرا درمی‌گیرد برتری او نمود دارد و حرف‌های مونتسرا چون مشتی است که به دیوارهای بتنی کوبیده می‌شوند.

نوبت به مادر می‌رسد. همه‌ی التماس او به خاطر دو فرزند خردسالش است. آن‌ها کسی را ندارند و مادر نگران سرنوشت آن‌هاست و به شکل ترحم‌انگیزی التماس می‌کند. زیر فشارِ مادر، مونتسرا تا آستانه‌ی لو دادن بولیوار پیش می‌رود اما النا مانع می‌شود «(با فریاد) نه! ساکت باشید! (سکوت. بعد آرام‌تر ادامه می‌دهد): جلو زبان‌تان را بگیرید! حالا دیگر موقع ضعف و زبونی نیست! تا حالا چهار نفر از ما را قربانی‌ کرده‌اند!حالا دیگر خیلی دیر شده! ساکت بمانید!» و کورنی به نام خدا دستور می‌دهد او را اعدام کنند. «[...]وقتی [النا] از برابر ایزکیردو می‌گذرد او با چشمانی شرربار نگاهش می‌کند، به شدت او را میان بازوان خود می‌گیرد و لب‌هایش را بر لب‌های دختر می‌فشارد. دختر سخت دست و پا می‌زند، ایزکیردو رهایش می‌کند. پدر کورنی به سربازها اشاره می‌کند و انگار می‌گوید بشتابند. طرف دیگر اتاق مونتسرا قد راست می‌کند پیداست که دیگر به خود آمده است.»


روبلس در مونتسرا شخصیت‌های جاودانه‌ای می‌آفریند و آن‌ها را در تقابلی تفکربرانگیز قرار می‌دهد. تاجر،کمدین،کوزه‌گر و مادر برای زنده ماندن التماس می‌کنند چون به دنیا وابسته‌اند. اما النا و ریکاردو بیش از آن‌که دلیلی برای زنده ماندن داشته باشند از ظلم اسپانیایی‌ها خشمگین‌اند و به بولیوار امید دارند و همین امیدشان است که آن‌ها را انسان‌هایی متعالی‌تر از دیگران می‌نمایاند.

ایزکیردو به زودی شش نفر بی‌گناه دیگر را احضار می‌کند. تا زمانی که مونتسرا حرف نزند او کوتاه نخواهد آمد. برای او غیرقابل درک است که چگونه مونتسرا حاضر است برای بولیوار که بیمار است و هر آن امکان دارد بمیرد این‌گونه پای‌مردی می‌کند. او با سخنانی از این گونه قصد دارد اراده‌ی مونتسرا را متزلزل کند. و البته تا مرز موفقیت هم پیش می‌رود. او سوال می‌پرسد و مونتسرا مستاصل پاسخ می‌دهد. اما افسری اسپانیایی وارد می‌شود «هیچ می‌دانی؟ هیچ می‌دانی؟ بولیوار از سانتامونیکا گذشته؟»
امید مونتسرا به ثمر می‌نشیند، اگرچه تصوری جز مرگ نمی‌توان برای او داشت. روبلس در صحنه‌ی آخر نمایش‌نامه می‌نویسد:

«پدر کورنی: (پس از آن که سکوت برقرار می‌شود.) در واپسین لحظات از چه حرف می‌زد؟ دست کم اظهار ندامت می‌کرد؟

ایزکیردو: (خیره به او می‌نگرد، سپس با لبخندی عجیب می‌گوید): نه. فقط درباره‌ی شادی دیگران با من حرف زد!»

این گفتگوی واپسین به زیبایی تاکیدی است بر خشک‌مغزی پدر کورنی و شکست ایزکیردو. ایزکیردویی که با این جمله‌ی آخر انگار مسبب شکستش را تحسین می‌کند و خواننده را وامی‌دارد او را هم با همه‌ی بی‌دادگری‌هایش دوست داشته باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

بازدیدکننده‌ی گرامی نظر شما پس از تایید نمایش داده خواهد شد.