· گردنی مثل دم سیب
·
چشمهایی داشت در همهی ولایت خراسان، طاق.
·
روی هم رفته از همهی شیرهکشخانههای دیگر
بیشتر به چرخ بود.
·
کوکب توی آفتاب پشتبامش مینشست، پاهایش را
روی هم دراز میکرد و سرش را به دامن رحمت میگذاشت و میگفت: بجورش. رحمت اگر
جموخی پیدا میشد بیرون میکشید.
·
مثل شلغم پختههای شبمانده...
·
تف از گلویش پایین نمیرفت و زبانش شده بود
مثل یک تکه خشت پخته.
·
چشمهایش به چشم رحمت مثل غزال کوهی بود و
رانهایش مثل ران مادیان.
·
چرا آدم حس میکند هرکس لای این دو چیز- شب و
سرما گیر کند سرد و مچاله میشود.
· این فکر هم مثل بال مگس
به مغزش میچسبید.
·
بله این از قدیم رسمه. خوبی، بدی میآره.
·
به طرف پوزه ماشین رفت.
·
آنها در آن طرف نیمه عمر خود زندگی میکردند.
