۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

در «ادبار و آینه» اثر محمود دولت‌آبادی(Mahmoud Dowlatabadi)-نشر نگاه



·       گردنی مثل دم سیب

·        چشم‌هایی داشت در همه‌ی ولایت خراسان، طاق.

 
·        روی هم رفته از همه‌ی شیره‌کش‌خانه‌های دیگر بیشتر به چرخ بود.

·    کوکب توی آفتاب پشت‌بامش می‌نشست، پاهایش را روی هم دراز می‌کرد و سرش را به دامن رحمت می‌گذاشت و می‌گفت: بجورش. رحمت اگر جموخی پیدا می‌شد بیرون می‌کشید.

·        مثل شلغم پخته‌های شب‌مانده...

·        تف از گلویش پایین نمی‌رفت و زبانش شده بود مثل یک تکه خشت پخته.

·        چشم‌هایش به چشم رحمت مثل غزال کوهی بود و ران‌هایش مثل ران مادیان.

·        چرا آدم حس می‌کند هرکس لای این دو چیز- شب و سرما گیر کند سرد و مچاله می‌شود.

·       این فکر هم مثل بال مگس به مغزش می‌چسبید.

·        بله این از قدیم رسمه. خوبی، بدی می‌آره.

·        به طرف پوزه ماشین رفت.

·        آن‌ها در آن طرف نیمه عمر خود زندگی می‌کردند.