![]() |
| پرویز دوایی |
·
(تو مدرسه(
گفتند انگشت کوچکهی دست چپت را بگیر بالا.
·
گرگ از آتیش میترسه، چون که آتیش پیه چشم
گرگو آب میکنه.
·
یک جور گلهایی بود که اسمش گل قهر بود، آب
که میپاشیدیم جمع میشد.
·
پشت تون حمام یک بچه مرده پیدا کرده بودند. یعنی بچه
نبود، یک تکه گوشت خونی بود. میگفتند بچه است، میگفتند باز کار نرگس خلهاس.
·
یک آینه داشتم که باهاش به طیارهها از روی پشتبام
علامت میدادم.
·
میگفت هر قدر آدم پشت کلهی مشتری بیشتر صدای قیچی رو
در بیاره، مشتری راحتتر دست توی جیبش میره.
·
صدتا سگ صورتتو بلیسه سیر میشه.
·
همچی میزنم که بری سال دیگه با برف بیای پایین.
