«اگه راسی-راسی تو دست و پا نباشیم، خوبه که مرد بشیم... مگه نه؟»
«باغ آرزوها» نمایشنامهای است راجع به سه پسربچهی بیسرپرست که در عصر یک روز پاییزی در اتاقی، مشغول بازیاند. بازیی با عنوان آقای لهسهتو. آغاز نمایشنامه به گونهای است که خواننده/ بیننده تصور میکند پسربچهها واقعن منتظر لهسهتو، رانندهی سرویس هستند تا بیاید و آنها را به خانه برساند اما او دیر کرده. پسرها ضمن آنکه پی دلیلی برای نیامدن او میگردند با هم از آرزوهاشان حرف میزنند و آنها را بازی میکنند. در پایان اگرچه خستهاند اما همین که دلشان خوش است برایشان کافی است و باز هم انتظار لهسهتو را میکشند.
از
ویژگیهای مهم نمایشنامه برخلاف آنچه که ناشر در یاداشتی بر آن نوشته
«پیام خاص برای تماشاگران و مخاطبین خود ندارد» امید نهفته در آن است؛
امیدی که با آن میتوان ادامه داد. همچنین بازی در نقشهای خیالی و خلق موقعیتهای رویاگونه برای
بازیگران چالشآفرین و برای تماشاگران جذاب خواهد بود. تکرار موسیقیمانند
مونولوگ «آقای لهسهتو... آقای لهسهتو.» توسط شخصیتها در تمام طول
نمایش، گفتوگویهای کوتاه و حسابشده و صحنهی خلوت و بیرنگوحال از دیگر
ویژگیهای این اثر نمایشی است. ضمن آنکه برای کسانی که نمایشنامهی
جاودانهی «در انتظار گودو» اثر ساموئل بکت را خوانده / دیده باشند ایدهی
انتظار شخصیتها برای لهسهتو، یادآور انتظار استراگون و ولادیمیر در
نمایشنامهی بکت خواهد بود.
محمد
چرمشیر این نمایشنامهی بیستوشش صفحهای را در اردیبهشت ١٣٦٦ در شهر ری
نوشته و انتشارات واحد فوقبرنامه بخش فرهنگی دفتر مرکزی جهاد دانشگاهی آن
را به چاپ رسانده است.
