
رمان خیرکنندهی ریمارک در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم در آلمان میگذرد. وقتی یک مرد فراری، «اریش روده»، به «آنا»، زنی بیست و هشت ساله، پناه میآورد. زنی که زندانیان اردوگاه از شوهرش، «اتو ویکله»، یک فرشته نجات ساختهاند، غافل از آن که «آنا» او را بنا به مصلحت تحویل گشتاپو داده و مرد حالا مرده. زن هم نامش را عوض کرده، هرچند هنوز در همان خانه زندگی میکند. «روده» به امید کمک مردی مرده به آنجا آمده و حالا «آنا» مُصر است که او از خانهاش برود. اما حرفهای «روده» در او اثر میکند و اجازه میدهد او تا شب در خانهاش پنهان شود. چندی بعد مامور گشتاپو «اشمیدت» به خانهی «آنا» میآید. او به شدت به «روده» که میگوید افسر ارتش است مشکوک است. برای همین یک فراری دیگر را احضار میکند تا ببیند «روده» را میشناسد یا نه؟ «کاتس» فراری یهودی «روده» را میشناسد اما او را لو نمیدهد و با پریدن از پنجره خودکشی میکند. «اشمیدت» بیآنکه چیزی دستگیرش شده باشد از خانهی «آنا» میرود. صبح روز بعد آلمان نازی به سقوط نزدیک است. «روده» به «آنا» علاقهمند شده و به او ابراز عشق میکند. «آنا» عشق او را به شرطی میپذیرد: «اگه عاشقت بشم- قول میدی که هیچوقت ترکم نکنی؟» اما «ریمارک» برای مخلوقاتش سرنوشتی جز این در نظر دارد.
«اشمیدت» که شکست را حس کرده با لباس شخصی و قدری هدیه به خانهی «آنا» بازمیگردد. او بیخبر از همهجا میخواهد آلمان جدید را با «آنا» زندگی کند. اما ورود «روده» به خانه همهچیز را به هم میریزد. او حالا دیگر باید بمیرد چون خیانت «اشمیدت» به حزب نازی را دیده است. اما «روده» به او تذکر میدهد که اگر شتابزده عمل کند شاید ماموران گشتاپو زودتر از روسها سر برسند و او را دچار مشکل کنند. «اشمیدت» که این حرف را عاقلانه یافته تصمیم میگیرد، منتظر بماند. در این اثنا «روده» از تپانچه خالیی که «آنا» پیش از این در اختیارش گذاشته بود استفاده میکند و «اشمیدت» را خلع سلاح میکند. همان موقع «گرته» دختر جوان همسایه به «آنا» خبر میدهد که روسها وارد شهر شدهاند. «اشمیدت» از فرصت استفاده کرده و از پنجره فریاد کمک سر میدهد. روسها به سوی خانهی «آنا» میآیند. «اشمیدت» از آنها می خواهد پیش از رسیدن آنها اسلحهها را پنهان کنند و به او و حرفهایش به عنوان یک هموطن اعتماد کنند و ساکت بمانند. همینجاست که یکی از درخشانترین موقعیتهای جهان ادبیات شکل میگیرد. «اشمیدت» به هموطنانش نارو میزند و «روده» را به جای خود معرفی میکند و با مدارکی جعلی خود را «کاتس» معرفی میکند. افسری روسی از «روده» و «اشمیدت» که هر دو اداعای بیگناهی دارند میخواهد خودشان را معرفی کنند. «روده» می گوید:
- اسم من اریش رودهاس. این هفت سال اخیرو تو اردوگاه نازیها گذروندم.
- چرا؟
- به دلایل سیاسی.
- کمونیست هستین؟
- نه.
- پس لطفن ادامه بدین.
- دیروز صبح دستور دادن تیربارونمون کنن و من فرار کردم.
افسر روس کاپیتان اشمیدت را نشان میدهد و میپرسد:
- اون کیه؟
- گشتاپو، فرمانده اشمیدت... دیروز یه یهودی رو به اسم یوزف کاتس کشت.
- متشکرم.
بعد رو به اشمیدت کرد و گفت:
- حالا نوبت شماس.
- کاپیتان اسم من یوزف کاتسه. هفت سال اخیرو تو نیروگاه نازی گذروندم.
- چرا؟
- من یهودی هستم دیروز صبح دستور دادن ما رو تیربارون کنن و من فرار کردم.
افسر روس به روده اشاره میکند و میپرسد:
- اون کیه؟
- گشتاپو. فرمانده اشمیدت. اون دیروز مردی رو به اسم اریش روده کشت.
- متشکرم.
این جابهجایی هویتها به شکل درخشانی از دل جنگ سایه افکنده بر داستان درمیآید و بیشک هر خوانندهی جدی ادبیات را به وجد میآورد. در ادامه چیزی تا تیرباران «اریش روده» نمانده اما جملهای سراسر صداقت از «روده»، «اشمیدت» را به آغوش مرگ میکشاند؛ «کاپیتان مردی مثل من چه جوری میتونه مدرکی داشته باشه... مردی که تو زندان بوده؟»
اما «ریمارک» برای پایانی این چنین خوش پیش رویش مانعی دارد: عشق. افسر روسی از «روده»ی نویسنده میخواهد با آنها برای یک آلمان کارگری همکاری کند اما او که معتقد به آزادی است، زیر بار نمیرود. کاپیتان میگوید:
- آخرینباری که آلمان آزادی پیدا کرد، شماها آدولف هیتلرو انتخاب کردین.
روده فکری میکند و میگوید:
- فکر نمیکنین که ما داریم بهای این اشتباه رو میپردازیم.
کاپیتان خشمانه و با صدای بلند میگوید:
- بهای اشتباهتونو پرداختین؟ شما کشور ما رو دیدین؟ شهرهای ما ویران شد، مزارع ما سوخت، خانوادههامون قتل عام شدن. در حقیقت ما بهای اشتباه شما رو پرداختیم.
از خودت میپرسی حق با کیست؟ اما «روده» سر حرفش میماند. آنا میگوید:
- عقایدتو واسه خوت نگه دار ولی به خاطرش نمیر. برای عقایدت زندگی کن بالاخره یه روزی فرصت پیدا میکنی که بتونی عقایدتو ابراز کنی، اما زندگیتو دور ننداز اریش خواهش میکنم مغزت رو به کار بنداز. اگه قهرمانها نتونن کاری انجام بدن، به چه دردی میخورن؟ اریش این کار تمومی نداره، چون آخر سر مجبوری بگی من به مرام شماها اعتقاد دارم. پس محض رضای خدا این حرفو همین الان بگو!... میتونی بگی اعتقاد دارم به همون سادگی که میتونی به من بگی قول میدم هیچوقت ترکت نکنم.
اما افسوس که رویای آزادی چیز دیگریست!