مقدمه:
•
در
اين كتاب چناچه درست از آغاز مطالب متوجه ميشويد، «ديد هنري» موآم با نظر تولستوي
تفاوت فاحش دارد و از هر جهت مخالف آن است. تولستوي رمان و داستان كوتاه و انواع
ديگر هنر را وسيله تزكيه و تهذيب اخلاق جماعات بشري ميداند و نظريه هنر براي هنر
را مردود ميشمرد و سخت ميكوبد؛ ولي موآم، رمان و داستان كوتاه را فقط وسيلهي
تفريح خاطر و سرگرمی خواننده ميداند و هوادار «هنر براي هنر» است.
ده رمان
عالي دنيا:
•
خوانندهي خردمند، از خواندن آنها بزرگترين
لذت را كسب ميكند، به شرط آنكه هنر مفيد رها كردن پارهاي از بخشهاي هر كتاب را
بياموزد.
•
ليست نهايي من كه از ده رمان عالي دنيا تهيه
كردهام اينست:
تام جونز(Tom jones)، غرور و تعصب(Pride & prejudice)، سرخ و سياه(The red & The Black)، باباگوريو(Old Man Goriot)، ديويد كاپرفيلد(David copperfield)، بلنديهاي بادخيز(Wuthering Heights)، مادام بوواري(Madam Bovary)، موبي ديك(Moby Dick)، جنگ و صلح(War &n Peace) و براداران كارامازف(The Brothers Karamazov).
تام جونز(Tom jones)، غرور و تعصب(Pride & prejudice)، سرخ و سياه(The red & The Black)، باباگوريو(Old Man Goriot)، ديويد كاپرفيلد(David copperfield)، بلنديهاي بادخيز(Wuthering Heights)، مادام بوواري(Madam Bovary)، موبي ديك(Moby Dick)، جنگ و صلح(War &n Peace) و براداران كارامازف(The Brothers Karamazov).
•
فكر ميكنم دليل اصلي
اختلاف عقيده بزرگي كه درباره ارزشها و مزاياي مخصوص رمانها وجود دارد ناشي از
اين واقعيت باشد كه اصولا رمان يك قالب ناقص است.
•
اگر خواننده نتواند از وجود خود چيزي به رمان
بدهد نميتواند لذتي را كه رمان بايد به او بدهد كسب كند.
•
هيچ آدم باشعوري رمان
را براي تعليم گرفتن و يا تهذيب اخلاق نميخواند. هرگاه بخواهد تعليم
بگيرد يا اخلاق خود را تهذيب كند اگر به سراغ كتابهايي كه براي اين كارها نوشته
شدهاند نرود، احمق است.
•
يك آدم با شعور، رمان
را براي انجام وظيفه نميخواند، براي سرگرمي ميخواند. خواننده ميخواهد خودش را
فراموش كند. آماده است خود را به قهرمان رمان علاقهمند سازد و ميخواهد ببيند كه
آنها در يك اوضاع و احوال خاص، چه كار ميكنند و بر سر آنها چه ميآيد.
لئون
تولستوي و جنگ و صلح
•
من معتقدم بالزاك،
بزرگترين رماننويسي است كه تا كنون جهان شناخته است، ولي عقيده دارم «جنگ و صلح»
تولستوي، بزرگترين رمان عالم است.
•
دوراني را كه تولستوي براي رمان خود
برگزيده زمان جنگهاي ناپلئون بود و نقطهي اوج داستان حملهي ناپلئون به روسيه و آتشسوزي
مسكو و عقبنشيني و اضمحلال ارتشهاي ناپلئون است.
•
تولستوي زنان بسياري
آفريده و اين زنها به نحو عجيبي با زندگي جور هستند، ولي هرگز زن ديگري كه محبت
خواننده را به اندازهي ناتاشا جلب كند خلق نكرده است.
•
تولستوي شيكپوش بود (او هم نظير استاندال
بيچاره، اميدوار بود كه لباسهاي شيك، زشتي چهرهاش را بپوشاند) و به طرز زنندهاي
به مقام اجتماعياش مينازيد.
•
ولي اين افراد وقتي كوشيدند اصل «عدم
مقاومت» او را به حيطهي عمل درآورند، كارشان به جايي نرسيد و داستان بلاها و
مصيبتهايي كه كه بر سر آنها آمد هم آموزنده و هم خندهدار است.
اونره
دوبالزاك و بابا گوريو
•
«باروري» از مزاياي بزرگ نويسنده است. و
«پرباري» بالزاك شگفتانگيز بود. ميدان عمل او، تمامي پهنهي حيات عصر او بود و چشمانداز وي به
وسعت مرزهاي كشورش.
•
مثل همهي رماننويسها مطلبي كه دربارهي
آدمهاي بد مينوشت بيشتر از چيزي كه راجع به آدمهاي خوب مينوشت قرين موفقيت بود.
•
عقايد و نظريات او پيشپا افتاده و سطحي است.
ولي قدرت آفرينشي داشت كه خارقالعاده بود.
•
فكرميكنم او اولين
رماننويسي بود كه متوجه اهميت «اقتصاد» در زندگي مردم شد. بالزاك نه تنها ميگفت
پول ريشهي همهي بديهاست بلكه فكر ميكرد تمايل به پول، اشتهاي به پول، انگيزهي
اصلي كارهاي بشر است. در رمانهاي او به چنگ آوردن پول و پول بيشتر، مطلبيست كه
ذهن قهرمانان را يكي پس از ديگري اشغال كرده است.
•
قرار شد اونره با مستمري بخور و نميري زندگي
مستقلي داشته باشد و بخت خود را بيازمايد. بالزاك اولين كاري كه كرد اين بود كه يك
تراژدي دربارهي كرامول نوشت. اونره اين تراژدي را براي افراد خانوادهي خود كه به
قصد شنيدن آن جمع شده بودند خواند. اعضاي خانواده يك زبان گفتند كه چيز مزخرفيست.
بعد تراژدي را براي پرفسوري فرستادند. فتواي پرفسور اين بود كه نويسنده هر كار
ديگري كه دلش بخواهد مي تواند بكند به جز نويسندگي. بالزاك خشمگين و نااميد تصميم
گرفت حالا كه نميتواند يك شاعر تراژيك باشد يك رماننويس بشود.
•
من فكر ميكنم بهتر
است قبول كنيم كه بالزاك وقيحانه خودخواه و بسيار بيهمهچيز بود و شرافت بسيار
نداشت. [...] هر وقت كه يكي از تخيلات خود را به ميدان عمل ميآورد نتيجهاش اين
بود كه بيشتر زير بار قرض ميرفت.
•
بالزاك فقط زير فشار
قرض بود كه ميتوانست چيز بنويسد. وقتي این فشار وجود داشت آنقدر كار ميكرد تا
فرسوده و رنگ پريده ميشد و دراين اوضاع و احوال بعضي از بهترين رمانهاي خود را
نوشت.
•
كمكم بيتاب و ناراحت
شد و به اين فكر افتاد كه «ماكيز» دارد با او بازي ميكند. مطلب روشن است: خانم ميخواست
ستايشگر داشته باشد، نه يك فاسق.
•
همه معتقدند كه
بالزاك خوب نمينوشت. او يك آدم عامي بود.(اما آيا عامي بودن او جز لازم نبوغ او
نبود؟) و نثرش هم معمولي بود. نثر او مطول و خستهكننده، پر زرق و برق، و غالبن غلط
بود. [...] ولي ميگويند كه چارلز ديكنز هم انگليسي را هيچ خوب نمينوشت. روسيهاي
تحصيلكرده و مهذب به من گفتهاند كه تولستوي و داستايوفسكي روسي را خيلي سرسري مينوشتند.
اين عجيب است كه چهار نفر از بزرگترين رماننويسهاي دنيا زبان مادري خودشان را
اينقدر بد بنويسند.
چارلز
ديكنز و ديويد كاپرفيلد
•
ولي در واقع در سراسر زندگي ادبي ديكنز
همانوقت كه مردم كتابهاي او را ميبلعيدند منتقدين از نوشتههاي او عيبجويي ميكردند.
چنين است بيمايگي نقدي كه در زمان حيات نويسندگان از آثار آنها ميشود.
•
«ماري»(خواهر زن ديكنز) روز به روز شيرينتر
و مطبوعتر ميشد. يكي از شبهاي ماه مه، ديكنز، «كيت» و «ماري» را به تماشاخانه
برد؛ از ديدن نماي لذت بردند و شاد و بشاش به خانه برگشتند. «ماري» ناگهان بيمار
شد. دنبال دكتر فرستادند. پس از دو سه ساعت «ماري» مرد. ديكنز انگشتر او را از
دستش درآورد و به انگشت خود كرد. او تا روز مرگ اين انگشتر را به دست داشت.
•
آدمهاي بزرگ و مهمي
كه مشتاق بودند از مصاحبت نويسندهي مشهور لذت ببرند از اينكه مجبور بودند وجود
زوجهي بيروح و ملالانگيز او را تحمل كنند ناراحت بودند. بعضي از اين افراد
مصرانه با «كيت» طوري رفتار ميكردند كه گويي اصلن وجود ندارد و اين نكتهاي بود
كه «كيت» را آزار ميداد.
•
يك نويسنده هميشه
قاضي خوب اثر خودش نيست ولي دراين مورد قضاوت ديكنز درست بود. ماتيو آرنولد و
راسكين آن را(ديويد كاپرفيلد) بهترين رمان او ميدانستند و من فكر ميكنم ما ميتوانيم
با آنها موافق باشيم.
فيودور داستايفسكي
برادران كارامازوف
•
احساس كرد كه نميتواند
بخوابد به همين جهت كنار پنجرهي باز نشست و به تماشاي شب پرداخت. يك مرتبه صداي
زنگ در بلند شد و داستايفسكي از جا پريد: گريگوروويچ و نكراسف
بودند! آنها درحالي كه از كثرت وجد و احساسات سر از پا نميشناختند و تقريبن به
گريه افتاده بودند به درون اتاق دويدند و بارهاي بار مرا در آغوش كشيدند. (به خاطر
رمان مردم فقير)
•
ارنست سيمونز در كتاب خود كه راجع به
داستايوفسكي نوشته است منصفانه ميگويد وسايلي كه داستايوفسكي براي بدست آوردن
مجدد آزادي خود به كار برد، پست و رذيلانه بود، سيمونز مينويسد: «او، براي آنكه
آزادي خود را بازيابد شعرهاي «ميهني» سرود، در يكي از آنها از روز تولد علياحضرت «الكساندرا» امپراتريس
تجليل كرد.
•
از «صندوق نويسندگان محتاج» پول قرض كرد.
•
دومرتبه هرچه داشته
باخت و طبق معمول به هركس كه احتمال ميداد به او كمك كند نامه نوشت. وقتي پول ميرسيد
مخفيانه به طرف ميزهاي قمار ميشتافت تا آن را ببازد.
•
خودبيني مرضي است كه ناشي از حرفهي هنرمندان
است، خواه نويسنده باشد، خواه نقاش، خواه موسيقيدان يا هنرپيشه، ولي داستايوفسكي
وقيح بود. [...] به اين خودبيني آن عدم اعتماد به نفس كه حالا اسمش را «عقدهي
حقارت» گذاشتهاند مخلوط شده بود. شايد لازمهاش بود. شايد به همين علت بود كه
رفقاي نويسندهاش را تا آن اندازه آشكارا تحقير ميكرد.
•
داستان تجاوز
داستايوفسكي به دختر كوچك ستايشگران او را ناراحت كرده است و آن را بياعتبار
دانستهاند. [..] داستايفسكي ماجرا را براي تورگينف تعريف كرد. ولي با همهي اينها
ممكن است اين داستان حقيقت نداشته باشد.
گوستاو
فلوبر و مادام بوواري
•
هيچ نويسندهاي را نميشناسيم كه با
چنين كوشش تند و سركشي خود را وقف صنعت ادبيات كرده باشد. [...] فلوبر معتقد نبود
كه زيست هدف زندگاني است. براي او هدف حيات نوشتن بود. هيچ راهبي در حجرهي خود هرگز
لذائذ جهان را با رغبتي بيش از آن چه فلوبر كمال و تنوع زندگي را فداي آرزوي خود كرد
تا يك اثر هنري بيافريند فداي عشق به خداوند نكرده است.
•
به هر حال فلوبر با اين
حقيقت روبهرو بود كه گرفتار مرض وحشتانگيزيست. مرضي كه حملات آن
قابل پيشبيني نيست. لازم بود كه طرز زندگي خود را عوض كند. تصميم گرفت- ميتوان
تصور كرد با تمايل بسيار- كه دست از تحصيل حقوق بكشد و مصمم شد كه هرگز ازدواج
نكند.
•
فلوبرضمن يك سفر تفريحي كه به ايتاليا كرد در
جنووا تصويري از «وسوسهي سن آنتونی» كار بروگل ديد و اين تابلو در او سخت اثر گذاشت و وقتي به
فرانسه برگشت يك تابلو كندهكاري كار «كالو» كه همان مضمون را نشان مي داد خريد. بعد
به خواندن هر مطلبي كه در اين باره بود پرداخت و وقتي كه اطلاعات لازم را به دست
آورد كتابي را كه اين دو تصوير الهامبخش آن بود نوشت.(مادام بواری)
•
چنان كه همه ميدانند نويسنده و ناشر تحت
تعقيب قرار گرفتند به اين اتهام كه «مادام بواري» يك اثر خلاف اخلاق است.
استاندال و سرخ و سياه
•
با هرچه كشيش و مربوط به كشيش است، سخت
مخالف شد و تا آخرعمر هرگز نميتوانست باور كند كه يك آدم مذهبي ممكن است صادق و
بيريا باشد. چون پدر و خالهاش سلطنتطلباني مخلص بودند، با شور و شوق جمهوريخواه
شد.
•
وقتي استاندال مرد، فقط دو روزنامه
پاريس به خود زحمت دادند كه خبر مرگ او را منتشر كنند. اينطور به نظر ميرسيد كه
او به كلي فراموش خواهد شد. [...]
ولي با اينكه منتفد توانا سنت بوو (sainte beuve) درباره اين آثار دو
مقاله نوشت، مردم باز اعتنايي به آنها نكردند؛ و تا نسل بعدي روي كار نيامد، كتابهاي
استاندال خوانندهي بسيار نيافت.
•
با استعدادترين اين جوانها، هيپوليت تن
بود و او چند سال بعد كه اديب مشهور و متنفذي شده بود مقالهي پر سر و صدايي نوشت
و در آن استاندال را بزرگترين روانشناس همهي اعصار و قرون ناميد. از آن زمان،
دربارهي استاندال مطالب زيادي نوشته شده شده است و حالا عمومن عقيده دارند كه او
يكي از سه رماننويس بزرگيست كه فرانسه در قرن نوزدهم به وجود آورد.
•
«سرخ و سياه» واقعا كتاب بهتآوري است.
•
استاندال از شيوهي
نگارش پرزرق و برقي كه شاتوبريان مد كرده بود و صد نويسنده كوچكتر ساعيانه آن را
تقليد ميكردند، متنفر بود.
اميلي
برونته و بلنديهاي بادخيز
•
به هرحال براونول مرد و اميلي پس از يكشنبه
بعد از مرگ او ديگر از منزل بيرون نرفت. [...] وقتي پي دكتر ميفرستاندند اميلي
حاضر نميشد او را ببيند شكايتي نميكرد نه از كسي دلسوزي ميخواست نه كمك. به كسي
اجازه نميداد كاري براي او بكند، و وقتي كسي سعي ميكرد كاري براي او انجام بدهد
دلخور ميشد. يك روز صبح از رختخواب پا شد لباس پوشيد و شروع به دوخت و دوز كرد.
نفسش بند آمده بود و چشمهايش بينور و بیحالت شده بود. ولي به كار ادامه داد.
حالش لحظه به لحظه بدتر شد و وسط روز دكتر خواست. خيلي دير شده بود، دو بعد از
ظهر، جان سپرد. «آن» چند ماه بعد مرد.
•
به اين ترتيب، عاليجناب پاتريك برونته،
پس از آن كه زن و خواهرزن و شش بچهاش را دفن كرد، بي سرخر باقي ماند تا شام و
نهار و صبحانهي خود را در خلوتي كه دوست داشت، تك و تنها بخورد.
•
در انزوا بزرگ شده
بودند و از زندگي اجتماعي تجربهاي نداشتند. ولي كمرويي، يك حالت نسبتن پيچيده و
بغرنج روحي است؛ در آن بياعتمادي به خود، و همچنين خودبيني، وجود دارد و اميلي
دست كم از اين صفت عاري نبود.
•
خبر نداشت خواهرش(اميلي) كتابي به وجود
آورده است كه تازگي و ابتكار آن، حيرتانگيز و در مقام مقايسه با آن، آثار خود او
مبتذل است.
•
بلنديهاي بادخيز يك كتاب خارقالعاده است.
كتاب بسيار بدي است. كتاب بسيار خوبي است. زشت است. زيباست. كتابي هراسانگيز،
عذابآور و پرشور است. بعضيها اين را محال دانستهاند كه دختر يك كشيش، دختري كه
زندگي منزوي يكنواختي داشت و كمتر كسي را ميشناخت و از دنيا چيزي نميدانست،
بتواند چنين كتابي بنويسد. اين عقيده به نظر من چرند است. بلنديهاي بادخيز بياندازه
رمانتيك است.
•
من معتقدم اميلي برونته، همهي وجود خود را در
كالبد «هيث كليف» ريخت.
•
بلنديهاي بادخيز كتابي نيست كه دربارهي
آن حرف بزنيم، كتابي است كه بايد آن را خواند. عيبجويي از آن آسان است؛ بسيار
ناقص است، با وجود اين چيزي دارد كه كمتر رماننويسي ميتواند به شما نشان دهد:
قدرت. من هيچ رماني را نميشناسم كه در آن درد و رنج، وجد و حال، قساوت و بيرحمي،
عذاب عشق، چنين حيرتانگيز، توصيف شده باشد.
هنري
فيلدينگ و تامجونز
•
اشكال چيز نوشتن دربارهي هنري فيلدينگ، فيلدينگ
به عنوان آدم معمولي اين است كه راجع به او مطالب بسيار كمي در دست است.
•
اين كار در تكامل او به عنوان يك رماننويس
تاثیر بسيار داشت. بسياري از رماننويسهاي برجسته، طبع خود را در نمايشنامهنويسي
آزمودهاند، ولي هيچيك را سراغ ندارم كه در اين كار موفق شده باشد.
•
حالا، دلم ميخواهد به هر خوانندهي
جديد «تامجونز»- بزرگترين رمان فيلدينگ- هشدار بدهم كه اگر مزاجش نازكنارنجي
است، بهتر است اين كتاب را دست نگيرد. [...] بانو «هانامر» در خاطرات خود نقل ميكند
كه هرگز نديد دكتر جانسون نسبت به او خشمگين شود جز يكبار؛ و آن وقتي بود كه
هانامر به يك تكه بامزهي «تامجونز» اشاره كرد. جانسون گفت: «اينكه ميشنوم شما
از يك كتاب چنين شريرانهاي نقل قول ميكنيد منزجر ميشوم،
متاسفم كه ميشنوم شما آن را خواندهايد: اعترافي كه هيچ خانم باحيايي هرگز نخواهد
كرد. كتابي از اين فاسدتر كمتر سراغ دارم.
برعكس بايد بگويم كه
يك خانم باحيا كار بسيار خوبي ميكند كه قبل از ازدواج اين كتاب را ميخواند. اين كتاب تمام مطالبي را كه خانم با حيا احتياج دارد از حقايق زندگي بداند و نكات
بسياري را دربارهي مردها خيلي خوب به او خواهد گفت.
•
او ميدانست كه ما آدمها اگر آن قدر كه صبحها
عاقليم شبها عاقل ميبوديم همهمان باتقواتر بوديم.
•
ولي نوشتن داستان به سبك محاورهاي نقصي
مخصوص به خود دارد. اين سبكيست كه به وسيلهي آن نويسنده شما را محرم خود ميسازد و
به شما ميگويد كه دربارهي بازيگران رمان و اوضاع و احوالي كه اين اشخاص در آن
دارند چه احساس و نظري دارد. در اين سبك نويسنده هميشه بغلدست شما ايستاده است و
به همين جهت نميگذارد كه با بازيگران داستان او مستقيمن تماس بگيريد.
هرمان
ملويل و موبيديك
•
خانوادهي هاثورن از لنوكس رفتند و آن دوستي كه
از ناحيه ملويل، آتشين و از جانب هاثورن، ملايم و تاحدي دلسردكننده بود پايان
پذيرفت. ملويل، «موبيديك» را به او اهدا كرد. نامهاي كه هاثورن پس از
خواندن كتاب به او نوشته در دست نيست اما از جواب ملويل چنين برميآيد كه هاثورن
آن را نپسنديده است- و ناگفته نماند كه نه اقبال عامه يافت و نه مورد توجه و
اعتناي منتقدان زمان قرار گرفت؛ و موفقيت «پير» كه پس از آن انتشار يافت از آن هم
بدتر بود و عامه با تحقير و ناسزا از آن استقبال كردند. پولي از نوشتههايش در نميآمد
حال آن كه سواي زنش ميبايست معاش دو پسر و دو دختر و يحتمل سه خواهرش را نيز تامين
كند.
•
پسر ارشدش، «ملكم»، با
شليك گلوله به زندگي خود خاتمه داد، كه معلوم نشد اين كار مبتني بر قصد و نيت و يا
عملي تصادفي بود. پسر دومش، «استان ويک» از خانه گريخت و ديگر خبري از او نشد. پس از آن زنش مبلغي از
برادش به ارث برد و ملويل از خدمت گمرك كناره گرفت.
•
ملويل گفته بود: «ميترسم اين اثر را افسانهاي
شگفت و از اين هم بدتر و وحشتناكتر، ميترسم آن را تمثیلي زشت و تحمل نكردني تلقي
كنند.
•
من نميدانم كه منتقدين، خود چگونه رمان
مينويسند اما در اين باره كه رماننويسان چه گونه مينويسند، چيزهايي ميدانم.
اينان يك موضوع كلي را از قبيل مثلن «بار كج به منزل نميرسد، يا هر گردي گردو
نيست.» نميگيرند و نميگويند «يك تمثيل هم دربارهي آن بنويسيم.»
•
رمان را به منظور كسب اطلاعات و يا تذهيب و
تزكيهي نفس نميخوانند، بلكه براي حظ روح ميخوانند.
جين استين و غرور و تعصب
•
خانوادهي استين يك خانوادهي قديمي
بودند كه ثروت آنها مثل ثروت بسياري از خانوادههاي بزرگ انگليس بر تجارت پشم
پاگرفته بود، تجارتي كه زماني كار و پيشه مهم مملكت بود.
•
جين استين به خواهرش خيلي علاقه داشت. وقتي دختر
بچه بودند و سپس كه بزرگ شدند دائمن با هم بودند و تا روزي كه جين مرد در يك اتاق
ميخوابيدند. وقتي كاساندرا را به مدرسه فرستادند جين هم با او رفت چون: با آنكه
سنش اجازه نميداد كه از درس مدرسه استفاده كند از دوري كاساندرا سخت افسرده و پكر
بود.
•
گفتهاند كه جين استين با آنكه در جريان بعضي از
مهيجترين حوادث تاريخ جهان زندگي ميكرد- انفلاب فرانسه، ترور،
ظهور و سقوط ناپلئون- در رمانهاي خود به هيچوجه به آنها اشاره نكرده است. به
همين جهت او را بابت يك بيطرفي ناروا سرزنش كردهاند. بايد به خاطر آورد كه در
زمان او براي زنها شايسته نبود كه خود را به سياست سرگرم كنند. سياست كار مردها
بود. زنها حتي روزنامه هم نميخواندند.
•
مواظب بود كه پيشخدمتها يا ملاقاتكنندگان، يا
هر شخص ديگري كه از اعضاي خانواده او نبودند، بو نبرند كه او به چه كاري مشغول
است. روي اوراق كوچك چيز مينوشت، قطعاتي كه به آساني ميشد كنار گذاشت، يا با
كاغذ خشككن پوشاند و پنهان كرد.
•
در صفحهي عنوان اولين كتاب او كه قرار شد منتشر
شود-رمان «احساس و حساسيت»- نوشته شده بود: «به قلم يك بانو» در انتخاب بهترين اثر
او اختلاف است. كدام يك؟ «پارك منسفيلد»، «اما»، «غرور و تعصب» يا «اغوا»؟
•
«غرور و تعصب» فوقالعاده خواندني است. –
خواندنيتر از بعضي رمانهاي بزرگتر و مشهورتر. [...] هيچ حادثه خارقالعادهاي
اتفاق نميافتد با وجود اين وقتي به پايان صفحه ميرسيد با اشتياق آن را ورق ميزنيد
براي اين كه بدانيد چه پيش خواهد آمد. هيچ حادثه مهمي اتفاق نميافتد و دوباره صفحه
را با همان اشتياق ورق ميزنيد.
پس از
تحرير
•
دكتر جانسون كه گفت
«هيچكس به خاطر پول چيز نمينويسد، مگر آنكه خرف باشد.» يكي از شاهكارهاي ادبيات
انگليس را نوشت فقط براي اينكه هزينه تدفين مادرش را تامين كند.