
کتاب شامل هشت داستان است و نویسندگان پیش از هر اثر به طور مختصر معرفی شدهاند. این کتاب ترجمهای است از: Great Russian Short Stories
١. محکومشدگان(هفت نفری که به دار آوریخته شدند) اثر لئونید آندریف(Leonid Andreyev)
![]() |
| Leonid Andreyev |
• مردن دلهرهای ندارد، اما با خبر شدن از وقت مرگ دلهرهآور است. اگر انسان به طور یقین و دقیق، از روز و ساعت مردنش خبر داشت، زندگی امکانپذیر نبود. با این حال، آن احمقها به من هشدار دادند: «عالیجناب در ساعت یک بعد از ظهر.»
• خیال میکرد که زندان بهانهای است برای این که اجرای مجازات را معلق کنند. با این خیالات خوش بود و آن لحظهی تاریک و وحشتناک که قادر نبود دوباره به آن بیندیشد، از او بسیار دور شده بود و مسخره و ناممکن به نظر میرسید. مرگ همواره چنین است.
• - چطور میتوانم نگران نباشم عالیجناب؟ آخر مرا دار میزنند نه شما را! دست کم، به حلقهی طناب دار کمی صابون دولتی بزنید!
• چون به مهربانی، ترحم و عشق به انسانها اعتقاد راسخ داشت، از این رو، رنج و اندوه و اضطراب دیگران را در برابر چشم خود میدید و از شرم سرخ شد. این گونه به نظرش میآمد که با به دست آوردن اعدام با چوبه دار، اشتباه بزرگی را مرتکب شده است.
• چرا مردم تصور می کنند که چیزی وحشتناکتر از مرگ وجود ندارد؟ خودشان مرگ را ابداع کردهاند و چون از آن میترسند تلاش میکنند تا دیگران را هم بترسانند.
• اما ورنر با نگاه تاریک و مردهای روبهرو شد که از دور دست میآمد.
• زندگی و مرگ، به گونهای همزمان در دو سطح در حرکت بودند و زندگی با همهی بیارزشیهای ابلهانهاش، تا آخرین دم در چهرهی حیات باقی میماند.
![]() |
| Leo Tolstoy |
بخشهایی از داستان:
• آسمان بلند و بلندتر، سپیدهدم گستردهتر، رنگ نقرهفام شبنم سپیدتر، هلال ماه آرامآرام محو و جنگل نمایانتر میشد.
• پیری انواع گوناگون دارد: افتخارآمیز، ترحمانگیز و بالاخره ترکیبی از آن دو. پیری اسب اخته از نوع سوم بود.
• در کنار رودخانه سربهسر اسب اختهی پیر گذارد. در آب چهارنعل تاخت و وانمود کرد که از چیزی ترسیده است. با سروصدا دوید و سپس در میان چراگاه شتابان دوید به طوری که واسکا ناگزیر شد به سرعت دنبال او و سایر کره اسبها برود.
• معنای این کلمات این است: حکومت انسانها بر زندگی، با کلمات صورت میگیرد، نه با کردارها. آدمها به اندازهای که دربارهی اشیای مختلف با نامهای گوناگون مورد توافقشان صحبت میکنند، به همان اندازه به انجام کار یا انجام ندادن آن علاقهمند نیستند. چنین کلمات-که برایشان بسیار مهم است- عبارت از کلمات من، مال من و مال ما است. این کلمات را برای اشیا و موجودات و چیزهای گوناگون به کار میبرند. حتا در مورد زمین، مردم و اسبها. دربارهی هر چیزی اختصاصی، به این توافق رسیدهاند که فقط یک نفر بگوید: مال من است. و کسی که در این بازی- که گرفتار آن هستند- بتواند در مورد بسیاری از چیزها بگوید: مال من، از سایرین خوشبختتر خواهد بود.
• مردهایی هستند که زنها را مال خود میدانند- زنانشان یا معشوقهایشان- اما این زنها، با مردان دیگری زندگی میکنند. تلاش انسانها در زندگی، به خاطر آن چیزی نیست که آن را خوب میپندارند بلکه برای این است که چیزهای بسیاری را مال خود بدانند.
• همیشه از فرآیند ثروتمندی یک عنصر اصلی در زندگی باقی میماند که به آن اعتبار میبخشد و امکان زندگی تقریبن اشرافی برای ده سال دیگر را فراهم میسازد.
![]() |
| Aleksandr Kuprin |
بخشهایی از داستان:
• سرش از جلو مانند لوبیایی عمودی و از گوشه همچون لوبیایی افقی بود. سبیل بزرگ و پرپشتش صورتش را پر میکرد. عینکی دماغی به رنگ آبی تیره به چشم داشت.
• بدون شک شما گفتهی ضدونقیض و معروف پرودون(Proudhon) را میدانید که میگوید: مالکیت دزدی است. ممکن است از این گفته خوشتان نیامده باشد، اما تا به حال، واعظان بزدل بورژوازی یا کشیشهای فربه، آن را رد نکردهاند.
• در حرفهی دزدی، همه ارکان هنر وجود دارد: استعداد، الهام، خیال، نوآوری، بلندپروازی، و دوران دراز و پرشور شاگردی.
• در حالی که شما از حمایت قانون با کمک قفل، تپانچه، تلفن، پلیس و سربازان برخوردارید، ما به تردستی و بیباکی خود متکی هستیم. ما به روباه میمانیم و جامعه جوجهای است که سگها از آن مراقبت میکنند.
![]() |
| Fyodor Dostoyevsky |
بخشهایی از داستان:
• ایوان ماتویچ وضع خوبی دارد چون تصور میکنند به اروپا رفته است، اما خودش میگوید که در شکم تمساح است و ما حرف او را باور نخواهیم کرد. کار را باید این طور انجام داد. نکته مهم آن است که وی باید صبور باشد و اصلن چرا باید شتاب کند؟
• اگرچه دیده نمیشوم، شخصیتی برجسته به شمار میروم. مردم تنبل را تعلیم خواهم داد که نمونه مهمی از تسلیم در برابر سرنوشت هستم! کانونی خواهم شد تا به بشریت تعلیم دهم که ارزش جزئیات زیستشناختی هیولایی که در شکم آن هستم در قالب ارقام نمیگنجد. به این جهت، دور از آزردگی از آنچه روی داده است، بسیار امیدوارم که درخشانترین شغل را به دست آورم!
• حالا که تمساح مرا قورت داده، همه چیز دگرگون شده است. هر کلمه که از دهانم بیرون میآید، همه گوش میدهند. هر حرف من، آنها را به فکر میاندازد. تکرار میشود و به چاپ میرسد. به آنها خواهم آموخت که چه ارزشی دارم! و سرانجام خواهند فهمید که چه نیرو و استعدادی در شکم تمساح خوابیده است... برخی خواهند گفت: «این مرد باید وزیر خارجه میشد یا کشوری را اداره میکرد.» دیگران خواهند گفت: «افسوس که این مرد بر اریکهی سلطنت ننشسته است.»
• هر چه مغز انسان خالیتر باشد، میل کمتری به پر کردن آن نشان میدهد و این تنها استثنا بر قاعدهای کلی است.
![]() |
| Maxim Gorky |
بخشهایی از داستان:
• دوازده ساعت تمام، همه تلاش و نبوغ خود را بیهوده به کار بردیم تا چیزی بدزدیم یا به چنگ آوریم. اما وقتی یقین کردیم که هیچ یک از این دو کار ممکن نیست، بر آن شدیم تا دورتر برویم. به کجا؟ فقط دورتر!
• بدبختی بهترین ساروج برای چسباندن متضادترین شخصیتها به یکدیگر است. هر سه ما احساس میکردیم از این حق برخورداریم که خود را بدبخت بنامیم. نفر سوم، خودم بودم. از نخستین روزهای زندگیام، آدم افتادهای بودم. اما دربارهی فضیلتهای خویش، سخن نمیگویم چرا که دوست ندارم خود را سادهدل نشان دهم. همچنین دربارهی گناهان خویش، سکوت میکنم. برای این که خود را بشناسانم، به همین بسنده میکنم که همواره خود را بهتر از دیگران میدانستم و تا به امروز نیز چنین بودهام.
٦. جای گلوله اثر الکساندر پوشکین(Aleksandr Pushkin)
![]() |
| Aleksandr Pushkin |
• - شیوهاش این بود که وقتی مگسی را روی دیوار میدید، فریاد میزد: کوزکا، تپانچهام را بیاور! و کوزکا فورن تپانچهاش را که پر شده بود، برایش میآورد. صدای تیر بلند میشد و مگس به دیوار پخش میگردید.
٧. فقر و ایمان اثر لئو تولستوی(Leo Tolstoy)
بخشهایی از داستان:
• - ما همیشه به مردم کمک میکنیم، اما چرا هیچکس به ما کمک نمیکند؟
سیمون نمیدانست چه جوابی بدهد. فقط گفت:
- زیادی حرف زدی!
پشتش را به او کرد و به خواب رفت.
• انسانهایی که فقط به خاطر خود زندگی میکنند، در ظاهر زندهاند، اما در باطن تهی از عشقاند. آن کس که عشق را در خانه دلش جای میدهد، خداوند را به حریم دلش راه داده است، چرا که خداوند نیز او را دوست دارد و خداوند یعنی عشق...
![]() |
| Mikhail Saltykov |
بخشهایی از داستان:
• طبق مدارک بایگانی، این دو کارمند همه عمر خود را در خدمت دولت سپری کرده بودند. در آن جا به دنیا آمده بودند و همانجا بزرگ شده بودند. در نتیجه، هیچ گونه درکی از دنیای بیرون از اداره نداشتند. تنها چیزی که میدانستند این بود: «با تقدیم احترامات فائقه، نوکر جاننثار شما.»






