۱۳۹۲ دی ۲۹, یکشنبه

در کتاب «نامه‌هایی به پسر» نوشته‌ی محمود اعتمادزاده به آذین(Mahmood Etemadzadeh)- نشر پژوهش دادار(چاپ اول ١٣٨٢)





سخنی با خواننده:
بامداد روز جمعه دهم دی ماه 1378، در تلفن خبر داده شد که پسرم زردشت، دکتر روان‌پزشک در حومه شهر لیل Lille فرانسه، همان شب در گذشته است. خبری کوتاه و ناگهانی، بی‌مقدمه‌چینی، مانند ضربه‌ی تیر. بگذریم، همان بهتر که یاد آن در همین چند کلمه سر بسته بماند.
چهارشنبه چهارم مهر 1358:
·   این جا زندگی به انتظار می‌گذرد. هیچ نشانه‌ای از آن که ثباتی در جهت صحیح و دل‌خواه، یعنی تامین آزادی و احترام به حقوق و عقاید هر کس بدون توجه به تفاوت‌های زبان و ملیت و جنس و مسلک و غیره پدید آید دیده نمی‌شود. کشمکشی در پرده و بیرون پرده میان گروه‌های اسلامی و میان اعضا و ارکان دولت جریان دارد. همه گونه جای نگرانی هست. ولی هنوز نمی‌توان گفت که وضع وخیم است. گویی درون مه و تاریکی راه می‌رویم.
سه‌شنبه بیستم آذر 1358:
·   اکنون ما باز در جای خود و سنگر مبارزه‌ی خود هستیم. با همه‌ی دشمنی‌هایی که... در «کانون نویسندگان» نسبت به من نشان می‌دهند.
·   اوضاع ایران، با همه نگرانی‌هایی که از پاره‌ای جهات ـ‌حماقت‌ها و خودپرستی‌ها، لجاج و کوردلی‌ـ می‌توان داشت، خوب است و در جهت درست به سود اکثریت زحمت‌کش و محروم به سود استقلال تام کشور پیش می‌رود. آفرین بر این ملت و آفرین بر مردی که به راستی محور همه‌ی نیروهای این ملت شده است و شایستگی آن را هم نشان داده که دارد.
یک‌شنبه سی‌ام دی‌ ماه 1358
·        روزنامه همه‌ی وقتم را به خود می‌گیرد و نمی‌گذارد به آن چه دل‌خواهم هست برسم: گوشه‌ی فراغتی و کاغذی و قلمی. به هر حال ناسپاس نباشیم. زندگی خیلی بیش از آن چه در شایستگی من بود به من داد و این شادی بزرگ را در این یکی دو ساله به من بخشید که ناظر فرو ریختن بساط ستم و آغاز بیداری و جنبش ملتی باشم. داریم تمرین آزادی و تمرین اندیشه می‌کنیم. دگرگونی بلوغ در این ملت دیده می‌شود. خدا یارشان باد! مطمئنم کارها خواهند کرد.
یک‌شنبه پنجم اسفند 1358
·   آقایان اسلامی‌ها مثل سد سکندر ایستاده‌اند و به هیچ‌کس جز خودشان ـ‌که تازه با هم اختلاف‌های طبقاتی اساسی دارند ولی برای حفظ آب‌روی اسلام بر آن پرده می‌کشند‌ـ نمی‌دهند.


·   این جا همه تن‌درست‌اند و کم‌بودی نیست. گرانی البته بی‌داد می‌کند. مشکلاتی در زمینه‌ی گوشت و نفت هست اما نه چندان که طاقت نتوان آورد. باید در صف ایستاد و وقت تلف کرد. این وقت تلف کردن برای امثال من ممکن است دشوار باشد. ولی به جهنم! کار بزرگی بوده است این انقلاب. به این مختصر دردسرها می‌ارزد...
چهارشنبه 22 اسفند 1358
·        اگر آزادی بماند، اگر تمرین اندیشیدن آزاد برای این ملت بماند، بیش‌ترین قسمت این نقایص رفع خواهد شد.
پنج‌شنبه یازدهم اردیبهشت 1359
·   دو ماهی است که گرفتار کار تشکیل «شورای نویسندگان و هنرمندان» ایران هستم و باید بیان‌نامه و اساس‌نامه‌اش را بنویسم و با همه‌کس از کوچک و بزرگ سر و کله بزنم و بحث بکنم.
·   به هر حال روزهای پرکار و پرهیجانی بر ما می‌گذرد. انقلاب ایران به راستی واقعه‌ی بزرگی بوده است و با آن که هر روز چیزهایی هم خوش‌حال کننده و هم ناپخته و دور از انتظار و خشم‌انگیز داشته است، در مجموع در حد دل‌خواه و حتا بیش از آن است و باید سربلند و امیدوار بود و باید هر چه بیش‌تر کوشید و قلب و جان و زندگی را برای پیروزی‌اش نثار کرد. کاش این تن فرسوده‌ی پیر من دوام بیاورد!
یک‌شنبه بیست‌و‌پنجم آبان 1359
·   ولی در کل هیچ شکی در پیروزی این مردم بر همه‌ی مشکلات که بر سر راه‌شان پدید می‌آید یا پدید می‌آورند نمی‌توان داشت. جیره‌بندی نفت و بنزین، جیره‌بندی چند قلم خوار‌بار، مشکلات رفت و آمد روزانه در تهران، همه را این مردم با شکیبایی و بردباری و نظم می‌پذیرند و هر کس در حد خود به کار جنگ کمک می‌کند. بی‌گزافه‌گویی، می‌توان سربلند بود و به ایرانی بودن افتخار کرد.
دوشنبه بیست‌و‌دوم دی 1359
·   جنگ با رژیم صدام به پیروزی نزدیک می‌شود. ولی پس از آن، این طاعون نوع بشر ـ‌آمریکا‌ـ باز چه توطئه‌ای راه بیندازد و چه دردسری در راه انقلاب ایران ایجاد بکند، معلوم نیست.
دوشنبه سیزدهم بهمن 1359
·   آن‌ هم که جیره‌بندی شده است، کم و زیاد می‌رسد و توده‌ی مردم راضی‌اند ـ‌به رغم مفت‌خورهای بالای شهر که نق می‌زنند و می‌کوشند از هر دشواری بهانه‌ای برای تبلیغات منفی درست کنند...
چهارشنبه بیستم خرداد 1360
·   عجب کار دشواری است زندگی مشترک، با هر کس که می‌خواهد باشد. این مسئله‌ی هم‌بستری و تولید مثل به صورتی که تا کنون بوده و هست این که دو نفر بدون توجه به آن چه آینده از آن‌ها خواهد ساخت و برای‌شان پیش خواهد آورد و بر آن‌ها تحمیل خواهد کرد، خود را با زنجیر ازدواج بر هم ببندند و در حقیقت چک بی‌محل برای آینده بکشند، سراپا عیب و دردسر و امید احمقانه و احتمالن همه گونه پستی و خدعه و خیانت است.
·   عشق زمان کوتاهی دارد و میل جنسی از آن هم کوتاه‌تر، اگرچه به تکرار بی‌شمار باشد. عمری را به این پدیده‌های کوتاه گذرا و دگرگون شونده زنجیر کردن کار عقل نیست. چه چیزهای جالب و ارزنده که باید فدای آن کرد و برهنه و دست‌خالی ماند. و آن که مانند تخته سنگی به گردن تو آویخته است و تو را با خود به قعر نیستی می‌برد، از این فجیع‌تر برای هر دو چه می‌تواند باشد؟
·   این‌جا کشاش بنی‌صدر و بهشتی و دیگران ـ‌که در حقیقت، آشکارا رویارویی بنی‌صدر و امام شده است‌ـ به اوج خود می‌رسد. بحران جمهوری(اسلامی) آغاز می‌شود و این جلوه‌ی دیگری از نبرد طبقاتی بورژوازی و مجموعه‌ی نیروهای خرده بورژوازی رادیکال و زحمت‌کشان است. همه کسانی که در انقلاب ایران چیزی از دست داده‌اند، و همه‌ی کسانی که می‌ترسند در ادامه‌ی بیش‌تر این انقلاب چیزهایی را از دست بدهند، زیر پرچم بنی‌صدر جمع شده‌اند. و در این میان، ضد انقلاب داخلی و خارجی... با آشوب خیابانی و تبلیغات سازمان‌یافته‌ی هم‌نواخت می کوشند انقلاب را پیش از آن که به نقطه‌ی بی‌بازگشت برسد متوقف کنند و به عقب بکشند. و این همه، به نام آزادی و قانون اساسی... به هر حال، روزهای داغی در پیش است. بنی‌صدر و گردانند‌گان محافل بنی‌صدری برای نبرد نهایی مجهز می‌شوند. آن‌چه پیداست، عزم توده‌های مستضعف برای بستن راه بر لیبرالیسم جدی است. درگیری عملی در خیابان‌ها اگر صورت بگیرد، لیبرال‌ها مضمحل خواهد شد ـ‌در شکل اسلامی و غیراسلامی‌اش(هر دو). اسلامی‌های نوع بازرگان هنوز کاملن نقاب از چهره نکشیده‌اند و احتمال دارد بخشی از نوع لیبرال را، ضعیف شده ولی روی هم دست نخورده بتواند از میدان به در ببرند.
چهارشنبه دهم تیر 1360
·   از وقایع این دو هفته اخیر بی‌شک خبر داری. کار بسیار بزرگی از پیش رفت. شر بنی‌صدر و وازادگانی که از او پرچمی برای برانداختن حکومت و منحرف ساختن انقلاب... محرومان ساخته بودند کنده شد. یک بار دیگر تیر آمریکا به سنگ خورد. انقلاب به مرحله تازه‌ای پا نهاد که مرحله نهایی این انقلاب خواهد بود، با همه دشواری‌هایی که در بر خواهد داشت...
جمعه دهم مهر 1360
·   ساعتی پیش از محل رای‌گیری برای انتخاب سومین رئیس‌ جمهوری(در کمتر از دو سال) برگشته‌ایم. ... به آقای خامنه‌ای رای دادیم... بی‌شک، همان خواهد شد که انتظارش می‌رود: آقای خامنه‌ای رئیس جمهور ما (خواهد بود). مرد متین و متوازن و واقع‌بینی ظاهرن هست... می‌تواند وجود موثری باشد و اگر دوره‌ی آرامشی پیش بیاید، می‌تواند به تسریع جریان انقلاب و افتادنش به مجرای زندگی و کار و به راه آوردن گرایش‌های خودخواهانه‌ی انحصار طلب امیدوار بود.
سه شنبه سوم فروردین 1361
·   اگر اشتباه نکنم در بیست‌و‌نهم یا سی‌ام بهمن نامه‌ای برایت نوشتم و در آن خبر دادم که سفری به هلسینکی برای ملاقات برخی از هیئت رئیسه‌ی شورای جهانی صلح خواهم کرد. در حقیقت، همه‌ی کارها از همه جهت درست شده بود و اجازه‌ی خروج از کشور هم با امضای آقای نخست‌وزیر داشتم ـ‌و این موافقت ایشان بسیار مغتنم و در عین حال با معنی بود و ما هم بسیار سپاس‌گزار بودیم. ولی روز شنبه اول اسفند که می‌بایست با هواپیمای لوفتهانزا به فرانکفورت حرکت کنم و پس از آن به برلین و از آن‌جا به هلسینکی بروم، در آخرین لحظه از دادن گذرنامه و برگ خروج برای سوار شدن به هواپیما خودداری کردند و ناچار این سفر با همه‌ی دوندگی‌ها و این در آن در زدن‌ها که بیش از دو هفته‌ای طول کشید صورت نگرفت و مراجعه‌ی مجدد به آقای نخست‌وزیر بی‌جواب ماند...
·   از سوی دیگر، در 27 اسفند، یعنی آخرین روزِ کارِ سال گذشته در آخر وقت اداری، از سوی اداره‌ی کل مطبوعات و نشریات وزرات ارشاد اسلامی طی یک نامه دو سطری، به ما ابلاغ شد که هفته‌نامه‌ی «اتحاد مردم» توقیف گردیده است، بدون ذکر هیچ علت یا اشاره به موردی از تخطی احتمالی ما.
جمعه بیست‌و‌ششم آذر 1361
·   قصه را کوتاه می‌کنم. در حدود ساعت شش‌و‌نیم که همسر برادرت(از سر کار) به خانه‌اش رفت، آن‌ها هم آمدند و بار دیگر خانه را جستند و در پایان او را با خودشان بردند. یک شب او در اوین بود. صبح بازپرسی مختصری از او کردند و آزادش کردند که راست به منزل ما آمد، ولی برادرت فعلن در اوین است. امید می‌رود، با سخنانی که چهارشنبه شب دیروقت از امام منتشر کرده‌اند، این‌گونه گرفت و گیرهای بی‌معنی که احساس امنیت در سایه قانون را در میان مردم متزلزل می‌کند به پایان برسد و (برادرت) به زودی آزاد شود. ... خبر را امیدورام در نهایت خون‌سردی پذیرا شوی. انقلاب است و زیر و بالا دارد. همین‌قدر، جای خوش‌وقتی است که پیرمرد بزرگ‌وار بر جاست و حرکت‌های نادرست را که اثرات منفی بزرگی می‌تواند داشته باشد تصحیح می‌کند...
یادآوری بسیار کوتاه
·   یورش سراسری به سازمان‌ها و ارگان‌های حزب توده‌ی ایران که از چندی پیش حتمی می‌نمود، روز یک‌شنبه 17 بهمن 1361 صورت گرفت. از جمله، نزدیک به ساعت شش بامداد آن روز به سراغ من ـ‌محمود اعتماد‌زاده به‌ آذین‌ـ آمدند و از در خانه و از پشت‌بام وارد شدند و پس از سه چهار ساعت جست‌و‌جو مرا با خود به مهمانی‌ای بردند که تا روز پنج‌شنبه چهارم بهمن 1369 هشت‌سالی به درازا کشید. تفصیل این پذیرایی‌ها را من در جای دیگر داده‌ام و شاید روزی چاپ شود: «بار دیگر و این بار...» چنان که می‌توان حدس زد، در این هشت سال پیوند نامه‌نگاری‌ام با پسرم زردشت گسیخته بود. آن‌چه از این پس می‌آید ـ‌جز یکی دوتا‌ـ نامه‌هایی است که پس از بازگشتم به خانه برایش نوشته‌ام.
و...