نمایشنامه در پنج پرده تنظیم شده و در تک صحنهای آپارتمانی اجرا میشود. رادی برای موسیقی صحنهاش سراغ بتهوون رفته و «Für Elise» را برای جان دادن به لحظههای وهمگون گذشتهی مجلسی که یقینن با شخصیتش همذات پنداری میکرده، به کار میبرد. او به علاوه خوابهای طلایی را به شخصیت نوشین اضافه میکند تا ضمن تکامل شخصیتش با نشانهگذاریهایی از رنگ زرد، تقدس و از دست رفتن او را پررنگتر کند. در این نمایشنامه نوشین، رخساره و ناهید را باید به جمع آن دسته از زنان جهان رادی اضافه کرد که شخصیتهای درست و حسابشدهای دارند. زنانی که خط زندگی «مجلسی» را به امروز کشاندهاند و آن تنها باری که در برابر یکیشان ساز مخالف کوک کرده هزینههای سنگینی برایش به بار آورده است.
در این نمایش رادی میخواهد بیش از پیش مخاطبش را به مجلسی نزدیک کند. این گونه که او چند جا مستقیمن با تماشاگران صحبت میکند و آنها را خطاب قرار میدهد. طرحی که حس همذات پنداری مخاطب با مجلسی را افزایش میدهد.
در این نمایش رادی میخواهد بیش از پیش مخاطبش را به مجلسی نزدیک کند. این گونه که او چند جا مستقیمن با تماشاگران صحبت میکند و آنها را خطاب قرار میدهد. طرحی که حس همذات پنداری مخاطب با مجلسی را افزایش میدهد.
داستان نمایش در حالوهوای سالهای پس از انقلاب پنجاهوهفت، جنگ و سرمای پاییز میگذرد و جابهجا شاهد اشارههای رادی به تاثیر جنگ و انقلاب بر آدمهای نمایش هستیم؛ از مژدهی که به شکل لئیمانهای رنگ عوض کرده و عافیتطلبی پیشه، تا ناهید که حضور کمرنگش بیشترین تاثیر را دارد.
در دل بحران جنگ داستان آغاز میشود. فرهاد آرمین، شاگرد مجلسی و شخصیتی که شاید نمود جوانی رادی است، به خانه مجلسی میآید. رابطهی عاطفی میان او و نوشین از همان ابتدا پیداست و انتخاب اسم فرهاد برای او که در پایان ماجرا بر خلاف عقیدهاش سر به دورها میگذارد، برازنده. او همان کسی است که مجلسی به خاطرش پیش ناهید ساز مخالف زده و حالا تاوانش را میدهد. فرهاد را باید صدای آرمانگرایانهی مجلسی در طول نمایش دانست. او برخلاف مجلسی که دستهای از آدمهای بیربط دورهاش کردهاند، تاب تحمل خفت و حقارت آدمها را ندارد، اگرچه آرمانهایش باعث شده آلت دست استاد راهنمایش، مژدهی، باشد. و چه قدر دوستداشتنی است که هر بار مژدهی بر صحنه ایستاده فرهاد هم روی صحنه است تا صدای مجلسی باشد. اولین گره داستان هم در حضور همین دو شکل میگیرد. مژدهی آمده تا مجلسی را به دانشکدهی ادبیات بازگرداند اما آرمین فرهاد مخالف است چون آن را در شان استادش نمیبیند. در خلال بگومگوی این دو ناهید شبحوار، مانند حضورش در زندگی مجلسی، بر صحنه حاضر میشود و گویی روح او را تحت عذاب میگذارد و میرود. مجلسی که خود استعفایش را امضا کرده انگار در پی دستآویزی برای فرار باشد به بهانهی دفاع از رسالهی فرهاد میخواهد پیشنهاد مژدهی را بپذیرد، پیشنهادی که با مجلسیِ بیصدا تهی و پوچ خواهد بود.
رخساره که به خاطر عقاید شوهرش تدریس را رها کرده و امروز در سوگ او نشسته در غیاب ناهید به خانه برادر آمده و با آرمان وفاداری به همسر به پای برادر و دخترش میسوزد. نوشین به خاطر افسردگی او پیشنهاد مهمانی میدهد. مهمانیای که ظاهرن جز زحمت و قدری تعریفهای مردانه برای رخساره چیزی ندارد.
حتماً یکی از این مهمانها همسایه طبقهی پایین، گلشن است. گلشنی که رخساره برای مراسم شوهرش صد هزار تومان از او گرفته و برای خانوادهی مجلسی مردی است محترم و فداکار حتی حالا که بعد از شش ماه طلبش را میخواهد. مجلسی قول آخر پاییز را میدهد و به این ترتیب یک زن جوان بیوه زیر سایه زنی دیگر به نمایشنامهی رادی خط و ربط میدهد. گلشن که درد سادهدلانهی جاودانگی (مانند مشدی «مرگ در پاییز») در تلفیق با میل جنسی و عقاید مذهبی، از رفتارهای او محبتهای پدرانه و انسانی ساخته، خانوادهی مجلسی را بر آن داشته تا قدرشناسانه هر طور شده طلبش را سر موعد بپردازند. طلب مردی را که لَنگ نیست و به قول خودش هنوز آن قدرها در بازار اعتبار دارد. (مقایسه کنید با رفتار ریاکارانهاش زمان پاره کردن چک در حالی که میدانیم با چه خانوادهای طرف است.) تلاش مجلسی برای تهیه پول تحت تاثیر ناهید رنگ میبازد. او که دلش راضی به فروختن پیانو و کتابهای خطی نیست وقتی قالیچه را حلال مشکل یافته سروکلهی حامد، خواهرزادهی ناهید، پیدا میشود و آن را هم از او دریغ میکند. رادی یکی از روترین انتقاداتش را با حضور شخصیت کثیف و دلالمسلک حامد روی صحنه به جامعه وارد میکند؛ آن جا که حامد میخواهد کتابهای نایاب مجلسی را با امضای خودش دوبرابر قیمت به او بفروشد. با رفتن حامد ملکشاهی میآید. پزشکی که خالی شدن عرصه پس از انقلاب و جنگ را غنیمت شمرده و مشغول بهرهبرداری است. مجلسی به او پیشنهاد مهمانی میدهد و او با این که با دوستانش قرار دارد، چون چشم طمع به رخساره دارد، میپذیرد.
مهمانی شکل میگیرد. حرفهای گلشن میشود جرقه در انبار باروت و آرمین در برابر حرفهای ملکشاهی و مژدهی میشورد. مهمانی به طرز ناامیدکنندهای پایان مییابد. همین باعث میشود تلاش مجلسی برای فروش کتابهای آرمین به مژدهی به دلایلی بچهگانه (مُهر آرمین بر کتاب) بینتیجه بماند و مجلسی که سرفهها و بیماریش جدیتر شده، درمیماند. یکی از معدود نقاط ضعف نمایشنامه همینجاست. حامد به سراغ مجلسی میآید و به او التماس میکند برای سفرش به بارسلونا کمکش کند و مجلسی میگوید، برود و شب یلدا به سراغش بیاید. این ماجرا بعد علتی میشود برای حضور مجدد حامد و تجاوزش به نوشین که منجر به خودکشی نوشین میشود. سوالی که پیش میآید این است: مگر ما به حضورهای سرزدهی حامد عادت نکرده بودیم؟
درماندگی مجلسی او را علیرغم میل باطنی متقاعد میکند تا از ملکشاهی مدد بخواهد. اما رخساره به شدت مخالفت میکند و چون گلشن را باور دارد، تصمیم میگیرد از میانبر استفاده کند؛ گفتن حقیقت. فال میگیرد و میآید «به چشم کردهام ابروی ماهسیمایی/ خیال سبز خطی نقش بستهام جایی/ به روز واقعه تابوت من ز سرو کنید/ که میرویم به داغ بلندبالایی.» چیزی به گلشن نمیگوید. سرانجام گلشن از دری وارد میشود که به قول رخساره شایسته هیچ کدامشان نیست. رخساره برمیآشوبد و سراغ ملکشاهی میرود و نوشین را تنها در خانه رها میکند تا در یک تقارن نشانهدار دامن هردوشان لکهدار شود. و شاید اگر مجلسی نگفته بود «چیزی نبود دخترم. دو سه جور شربت و کپسول و... باید خودم را گرم نگه دارم.» پایانی چنین تلخ و تاثیرگذار رقم نمیخورد.
بخشهایی از نمایشنامه:
• حتی آن روزهای آخر سه بار به گوش خودم شنیدم که خیلی محکم و قاطعانه میگفتید از تمام زندگی فقط کتابخانه و میز تحریرتان را برمیدارید و بقیه را به خاله میبخشید. • بنده جسارت میکنم، در جایی که میان خانمهای ما اطبای با وجدان و شایستهای هستند که غالباً احساس وظیفه میکنند و کارشان هم بسیار موجه است، چه مورد دارد یک خانم محترم توسط پزشک مرد معاینه شود؟
• آقا! شما صبح بدون ذرهای استرس مقابل آینه بایستید و موهایتان را با تافت و یک تناسب هندسی روی نصف گوشتان میزان کنید. بعد با اسلایس و خامه و دوجور مربا و یک لیوان شربت آناناس صبحانه میل بفرمایید. بعد در حرارت مطبوع بیمارستان لم بدهید و قهوهی بو داده بنوشید. بعد با رنو بروید بیسیم نجفآباد و ساعتی ده نسخه بنویسید. بعد کرواتتان را شل کنید و با ماموران مالیاتی چانه بزنید. بعد کفشهای اسپورت بپوشید و در یک ورزشگاه خصوصی تنیس بازی کنید. بعد با پاپیون قرمز در رستورانهای رماتیک بنشینید و غذاهای دریایی بخورید. بعد سوار شورلت ایمپالا بشوید و بستهی اسکناستان را به نرخ دلار محاسبه کنید. شما همهی این کارها را بکنید و به رخ دنیا هم بکشید. اما وقتی آخر شب با یک پاپیون عنابی مقابل آینه میایستد و به آن غبغب زیبا و ژستهای موفقتان لبخند میزنید... تازه یک شپش بیشتر نیستید.
• من و تو یکی هستیم، دختران خداوند. پس تنها نیستیم. هر دو یک حس، یک آرزو و یک سرنوشت داریم. من آنجا، تو اینجا.
• رمالها میگویند: وقتی ستارهی هالی طلوع میکند، زمین آهنگ خودش را از دست میدهد. آبها طغیان میکنند. جنگ و غارت و بلاهای آسمانی... بعضیهای دیگر هم میگویند که این ستاره مظهر خیر، برکت و روشنی است.(مجسمهی نیمتنهای از جعبه بیرون میآورد) از این خرافهها که بگذریم... این شی نازنین ما، با تقدیم احترام! (مجسمه را میدهد.)... شما حالت مخصوصی دارید.
• آیا دخالت در ارادهی خداوند قابل بخشش است؟
• عدالت، جستوجوی خداوند است.
• حالا که توی این مه غلیظ شبانه و باران، در دامنهی سفالهای این خانهی کهنه قوز کردهای، قطرهقطره خونچکان روی سنگفرش خیس، آقای مجلسی، دیگر چه احتیاجی به حنجرهات داری؟
