۱۳۹۲ دی ۲۸, شنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «منجی در صبح نم‌ناک» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)- نشر زمان(چاپ اول ١٣٦٥)


«منجی در صبح ‌نم‌ناک» داستان نویسنده‌ای است به نام محمود شایگان که در گرماگرم انقلاب میان رسانه‌های خبری سروصدای زیادی به راه انداخته. استیانا، خبرنگار رونامه‌ای منتقد به نام «آرمان»، مشغول مصاحبه با اوست. مصاحبه‌ای برخلاف میل دوستان مطبوعاتی شایگان که خیلی ساده و احمقانه غضب و حسادت آن‌ها را برمی‌انگیزد.
شایگان همان ابتدا جایی در مصاحبه‌اش می‌گوید «شاید ... ما زندگی نمی‌کنیم؛ فقط زندگی رو می‌نویسیم.» اما در ادامه حوادث دچار زندگیش می‌کنند. او که سعی دارد در مصاحبه‌اش مفاهیمی را القا کند جایی می‌گوید «گل محبوب من سرخه و حالا که فصلشم هست.» اما وقتی قوانین و مقررات سانسور می‌خواهد جمله‌ای از او که کلمه‌ی فاشیسم در آن استفاده شده را حذف کند، او تصمیم می‌گیرد به خاطر آن یک جمله با طلایی رفیق دیروز و دشمن امروزش مذاکره کند و معلمان، دانش‌جویان و کارگران را که ممکن است «آرمان» را ورق بزنند نادیده بگیرد. مذاکره‌ای که با قول چاپ نمایش‌نامه بیستم شایگان بی آن که لکه‌گیری شود، همراه است و البته آغاز آشکار دشمنی‌ها.

رادی همان‌طور که در کتاب «بشنو از نی» هم تاکید کرده از قول شایگان می‌گوید «نویسنده نه آلت تبلیغاته، نه مامور پخش یک طیف سیاسی معین؛ بلکه ناظره بر همه‌ی جریان‌های اجتماعی که در جهت عدالت، حقیقت، و تعالی توده‌ها سیر می‌کنه» و این اعتقاد در تقابل با وظیفه‌ی رئیس اداره‌ی نگارش، طلایی قرار دارد. تقابلی که ظاهرن به نفع نویسنده پایان نخواهد یافت حتا اگر شیرینی روزهای اولِ ریاست، طلایی را واداشته باشد تا از باز شدن فضا و به جریان افتادن فرهنگ بگوید. در همین راستا یکی از نقاط قوت نمایش‌نامه پرداخت شخصیت طلایی و همسرش منیر است. رادی انگار تا اواخر نمایش نشانه‌ای در سطح به مخاطبش نمی‌دهد تا به ارتباط طلایی با ساواک و نفوذ او در دست‌گاه اطلاعاتی پی ببرد. در نگاه اول طلایی مردی مبادی آداب، ثروتمند، موفق و خیرخواه و خوش‌گذران است اما لحظه‌ای که به خاطر می‌آوریم کتایون چک زنگنه را با کمک منیر به شرخر سپرده همه‌چیز در برابر چشمان‌مان فرو می‌ریزد. و البته نمایش‌نامه پر از این حقایق تکان‌دهنده است؛ تناقض تعاریف اولیه شایگان از همسرش با اعترافات پایانی او که می‌گوید هر آن چه در زندگی برای همسرش کرده تنها رشوه بوده، حرف‌های زنگه که می‌گوید به فکر مخاطب است و بعد چون چِکش خرج شده می‌خواهد قرارداد بدترین نمایش‌نامه شایگان را ببندد، حشمتی که با توپ پر آمده تا از ارزش قلم و تعهد نویسنده بگوید و بعد خیلی زود بازی‌چه می‌شود، کتایون که در ظاهر از خود گذشته است و بعد با خودخواهی و از روی حسادت شایگان را به نابودی می‌کشاند، قوانلو که با آن شخصیت لش، سال‌ها با نام شایگان به ماه‌نامه‌اش اعتبار داده و حالا چون شایگان از انحصارش درآمده از پشت خنجر می‌زند و فلسفی که آن قدر حقیر است که حتا بعد از مرگ شایگان می‌تواند لب به تعریف و تمجید از او بگشاید. صادق‌ترین شخصیت‌‌های نمایش‌نامه استیانا و گوهری هستند و شاید چون در «منجی...» صحنه محل دروغ‌پردازی شخصیت‌ها شده رادی با صدای شایگان می‌گوید «صحنه از صحن مسجد هم پاک‌تر است.»
مخاطب وقتی میان این همه دروغ‌های ریز و درشت رها شده از خودش می‌پرسد: آیا او به خاطر رسالت قلمش خودکشی می‌کند یا نه می‌خواهد از کتایون انتقام بگیرد؟ شاید هم هیچ کدام می‌خواهد پوزه‌ی طلایی را به خاک بمالد و شاید هم همه.
«منجی...» با همه‌ی پیچیدگی‌ شخصیت‌هاش فرم اجرا و صحنه‌ی ساده‌ای دارد. وقایع و گفت‌و‌گوها در اتاق شایگان و مهتابی مقابل اتاقش شکل می‌گیرند و زمان بارها می‌شکند. اشیا در صحنه از مبلمان گرفته تا گردوخاکِ روی میز شایگان داری هویت‌اند و موسیقی باز هم در راستای کمک به شخصیت‌هاست.
اما نمایش‌نامه دوجا مخاطب را آزار می‌دهد: اول در پرداخت شخصیت حشمتی که ده‌هزارتا از نمایش‌نامه شایگان را زده و مثل سایه با او بوده و دوم آن جا که حرف از طبقه‌های توسری خورده و فقیر جامعه و وظایف نویسنده است. رادی در مورد اول یک پرداخت گل‌درشت دارد و در مورد دوم گاهی به ورطه‌ی شعارزدگی افتاده.


بخش‌هایی از نمایش‌نامه‌:
•    شایگان: متاهلم؛ گرچه حلقه‌ای به انگشت ندارم. چون شخصن مخالف هرگونه قراردادی هستم که از طرف عرف و سنت به انسان تحمیل شده باشه و من معتقدم ازدواج قبل از این که یک قرارداد اجتماعی باشه، یک تعهد مادام خونیه، که احتیاجی به این نمادهای نمایشی نداره. سمبل ازدواج من مازیار، پسر سیزده ساله‌ی منه که فعلن مقیم فرانسه‌اس؛ یعنی در پاریس مشغول تحصیله.

•    شایگان: بابا من که چیزی نگفتم. همه‌ی شما زیر بال منو گرفتین. همه‌ی شما جک زیر من زدین. همه شما سرور بنده. همه شما رو چشم بنده. بدون شما من هیچ، من پوچ... دیگه چی کار کنم؟ دست‌مال بگیرم؟ یکی از در غیب می‌رسه منو از سر را برمی‌داره. یکی منو تو بورس می‌ذاره. یکی برای من اجازه‌ی انتشار می‌گیره. تو چی آقای منتقد؟ تو چه گلی به سر من زدی؟

•    شایگان: صد رحمت به اون نفله‌هایی که دیروز سرتاسر کتابو تفتیش می‌کردن و کلمه به کلمه مثل سگ بو می‌کشیدن، بلکه دیوثی، تنکه‌ای، دسته‌ خری پیدا کنن و به نام عفت عمومی دورشون قلم بکشن. ولی بررس‌های شما واقعن شامه لطیف‌تری دارن. اونا امروز دنبال گل سرخ می‌گردن که با چیدنش عطر زندگی‌ رو از کتاب من بگیرن. نه آقای دکتر، اون گل سرخ عطر تمام کتاب منه. و اون جوان اسماعیل من. و من حاضر نیستم اسماعیل خودمو در پیشگاه نظم شما قربانی کنم. نه، من به خاطر دینی که به جامعه دارم، هم‌چه غرامتی پرداخت نمی‌کنم.

•    شایگان: مردم متاع ما رو می‌خرن و به ازای بهره‌ای که می‌برن، یه چند درصدی هم به عنوان کارمزد برای ناشر و نویسنده کنار می‌ذاردن، این یه رابطه‌ی سرشار از شرافت، یه معامله‌ی معنوی میان نویسنده و مردمه.

•    شایگان: اگه تو امشب به خاطر یه نمایش بی‌ریا خودتو زراندود کرده‌ای، برای این نیس که از نقش نعش خسته شده‌ی و می‌خوای بازیگر یه نقش عمده باشی. نه، برای اینه که تو اجتماع فروغ نداری. برای اینه که در کنار من خودتو کم‌رنگ و پلاسیده حس می‌کنی. برای اینه که حس می‌کنی نظام زندگی تحت اراده‌ی تو نیس. برای همینه که اگه هزار راه سرراست زیر پات باشه، تو همیشه هزار و یکمیو انتخاب می‌کنی که پر از مارپیچ و پرتگاهه. اونم جریحه‌دار کردن احساس مردمیه که به نام زندگی فقط کود تحویل دنیا نمی‌دن؛ بلکه کار می‌کنن، نفس می‌کشن و متواضعن. و برای همینه که هر روز پیرتر می‌شی؛ اما همراه جامعه رشد نمی‌کنی. هر روز خودتو بیشتر بزک می کنی؛ ولی بازم زائده، سایه، تحمیلی و بدلی هستی. آخه تو بدون مانتو چی هستی زنک؟

•    شایگان: حقیقت من یک حقیقت ابدی نیس آقای دکتر. حقیقت من به زمان من تعلق داره.

•    فلسفی: من نمی‌دونم تو منظورت چیه. اما اینو می‌دونم که شاخو بد رو ملت گذاشته‌ی. مگه سرت درد می‌کنه مرد؟ ولش کن برده مردکه سنگک‌شو تیلیت کنه، شپش تنبون‌شو بجوره- این همه تصویرهای ناب، صحنه‌های دل‌پسند، مناظر فانتاستیک...
 شایگان: (به تحقیر.) صحنه‌های دل‌پسند! مناظر فانتاستیک! این نشانی ویلای «کلاردشت» آقای دکتر نیس؟ بله، به یاد می‌آرم! اون جام پر از منظره های دل‌پسنده: جنگل کبود، کوه مه‌آلود، دریای نیل‌گون، باغ و استخر و فونتن و رزهای رونده، خانم های چاق و محترم، مدیران مصلحی که زیر چترهای رنگی شامپانی قرقره می‌کنن و از شرف‌یابی و گاوبندی و مزایای مربوطه حرف می‌زنن، و دختران دم‌ بختی که با بیکینی و عینک آفتابی رو ماسه‌ها دم‌رو افتاده‌ن و به دریای نیل‌گون خیره شده‌ن... مناظر بدیعیه! اصلن کارت پستاله! تو چی فکر می‌کنی آقای فلسفی؟ خیال می‌کنی بشه این مناطل بدیعو وارد صحنه کرد؟ حیف نیس؟ به لطف این تصویرهای ناب لطمه نمی‌خوره؟

•    شایگان: بله، اون همه‌ی کمالات یک مرد خوش‌بختو داره. فقط یه چیز نداره. چیزی که یه مردو با شکوه می‌کنه؛ اونم غروره.