۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «مرگ در پاییز» اثر اکبر رادی- نشر زمان (چاپ دوم ٢٥٣٧)



مرگ در پاییز حکایت علاقه‌ی عاشقانه‌ی پیرمردی است به پسرش که گذاشته و رفته. رادی باز هم به زندگی مردمی پرداخته که به خوبی می‌شناسدشان؛ اهالی توسری‌خورده‌ی یک روستا. این بار خبری هم از بیگانگان نیست.
پیرمردی پسرش از ترس خدمت سربازی گذاشته و رفته. این غایب‌ترین شخصیت نمایش‌نامه تاثیرگذارترین هم هست. او موتور نمایش‌نامه‌ است؛ عامل محرک پیرمرد. مشدی به عشق چشم‌های او اسب را از نقره خریده. مشدی به عشق او باغ و خانه‌اش را دوست دارد و مشدی حتا به عشق او می‌میرد. وقتی مرگ اسب او را به هم می‌ریزد، دیگر تسکینی نیست. باید برود و کسی جلودارش نیست. اما این عشق تنها دست‌مایه رادی برای پردازش شخصیت مشدی نیست. او ملوک و زندگیش را نیز به صحنه می‌کشاند تا پرداختی درست‌تر از قهرمان نمایشش داشته باشد. ملوک اگرچه در شکل گرفتن شخصیت پیرمرد تاثیر شایانی دارد  بیشتر تیپ است تا شخصیت. آن‌چه ما از زندگی و شخصیت ملوک و حتا گل‌خانم دستگیرمان می‌شود همان است که با مراجعه به کتاب های تاریخی و جامعه‌شناسی عایدمان خواهد شد. رادی ما را به لایه‌ها و گوشه‌های پنهان این شخصیت‌ها نمی‌برد و آن‌ها در سطح رها می‌کند. ملوک زنی است که به خواست پدر به خانه‌ی بخت رفته. می‌سازد و باید بسازد. فرق او با گل‌خانم این است که گل‌خانم ظاهرن عاشقانه ساخته و چشمش به دهان مشدی است و گوشش به فرمان او. و گذشت و فداکاری تنها وجه شخصیتی آن‌هاست. (آن‌ها را مقایسه کنید با انسیه تک دختر نمایش‌نامه‌ی «در مه‌بخوان» یا زنان نمایش‌نامه‌‌ی «شب روی سنگ‌فرش خیس») در مقابل شخصیت میرزا وجوه قابل توجهی دارد. او با حساب‌ بردن از مشدی، احترام به او، غیرتی شدن برایش، تلاشش برای نزدیک شدن به او و سرانجام نجاتش و اقرار به گناهانش از تیپ مرد الکلیِ قماربازِ زن‌باره می‌گذرد و به شخصیتی قابل توجه تبدیل می‌شود. مردی که علی‌رغم شکایت‌های ملوک همان‌جا که جوجه‌ را بی‌اختیار رها می‌کند، دل مخاطب را با خود می‌برد. همین‌طورند ابی، نقره و شقی. این‌ها حضور قدرت‌مندی دارند؛ ابی با خساست و تزلزل و بازارگرمی‌هایش، نقره با بی‌شرفی، حقه‌بازی و سیاه‌بازیش و شقی با جوان‌مردی و سرتقیش.

در پرده‌ای اول، «محاق»، ملوک پس از مدتی به خانه‌ی پدری آمده و با مادر به درد و دل نشسته. صحبت پیرامون بدبختی ملوک نیست، بر سر کاس‌آقا و مشدی است. تازه آن‌جا هم که حرف ملوک می‌شود مادر دهان مشدی است. مشدی به خاطر چشمان اسب که شبیه چشمان کاس است آب‌روی دخترش را ندیده و با نقره معامله کرده. یک سویه تاثیرگذار این نمایش‌نامه در نادیده گرفتن ملوک است. رادی با تمرکز بر رفتار مشدی به خوبی این موضوع را به مخاطبش می‌فهماند؛ زن تا آن‌جا خوب است که به پای مردش بسوزد و بسازد. او این‌جا به خوبی انفعال زنان عصرش را به تصویر می‌کشد. او با پرداختی در حاشیه از زنان، نقدش را بی‌ آن که آزاردهنده و گل‌درشت باشد در لفافه می‌گوید و قضاوتش را به مخاطبانش می‌گذارد. ملوک همین امشب را مهمان پدر است و فردا باید برگردد سر خانه و زندگیش.
در پرده‌ی دوم، «مسافران»، شاهد وراجی‌های میرزا و طعنه‌های شقی هستیم. صحنه‌ای که بیش از هر چیز معرف ادبیات لات‌و‌لوت‌هاست. آدم‌هایی که با همه‌ی سیاهی‌شان قابل پذیرش‌ و حتا دوست‌داشتنی‌اند. گفت‌وگو‌ها حول محور مشدی است تا این که خودش خسته و درمانده می‌آید. او با یک جفت جوراب در بقچه میان برف و بوران می‌خواهد به دیدار تنها پسرش برود. آمده نفسی تازه کند و برود. گوشش به حرف مردهای قهوه‌خانه بدهکار نیست. می‌آید و می‌رود. میرزا تحت تاثیر رفتار مشدی دل از دختر نقره می‌کند و گرفته و در هم می‌رود سراغ فرزندانش.
در پرده‌ی سوم، «مرگ در پاییز»، پیرمرد را که سفرش نیمه‌کاره مانده به خانه می‌آورند و می‌میرد. رادی در کتاب «بشنو از نی» می‌گوید ابتدا نمایش‌نامه‌ی «مرگ در پاییز» را در همان تک‌پرده‌ی ابتدایی تنظیم کرده و بعد‌ها دوپرده‌ی دیگر به آن اضافه کرده‌ است. مشخص است که این دوپرده به این دلیل اضافه شده‌اند تا بستری برای مرگ پیرمرد فراهم کنند و البته «مرگ در پاییز» بی‌ مرگ پیرمرد ناقص است. مرگی که در حال و هوایی درست و دوست‌داشتنی رخ می‌دهد. آوای غمگین پرنده‌ای که در طول نمایش بارها شنیده شده این جا هم هست. نامش خوش‌خبر است و در مه می‌خواند. خبر آمدن کاس‌آقا را آورده و مشدی دارد او را می‌بیند.
از داستان و آدم‌ها که بگذریم اشیا هم در نمایش‌نامه حضوری قابل توجه دارند و هویت صحنه را می‌سازند. آیا «مرگ در پاییز» را بدون چراغ نفتی، تابه‌ی گلی، حصیر، منقل، فانوس، تخته نرد، آفتابه حلبی بی‌لوله‌، دوچرخه هرکول، میزهای قهوه‌خانه، نردبام، چراغ گردسوزی و... می‌توان تصور کرد؟ در نمایش‌نامه‌ای که حتا اسم شخصیت‌ها می‌تواند تداعی‌گر آن حال‌وهوای دوست داشتنی باشد، بی‌شک اشیا تاثیر بی‌چون و چرایی دارند.  


بخش‌هایی از نمایش‌نامه:
•    وقتی رسیدم، دیدم یه عالمه کف از دهنش در اومده و از پس و پیش خودشو خراب کرده. منو می‌گی؟ نافم افتاد. حال خودمو نمی‌فهمیدم. اصلن نمی‌دونستم چی کار می‌کنم... می‌دونی گل؟ این اسب واسه من خیلی قیمت داشت.

•    شبای پاییز... وقتی آدم تک و تنها جلوی اسبش از زیر درختای بارون خورده رد می‌شه، این طرف بوته‌های خشکیده، اون طرف درختای گردو، جاده هم پر از مه... اون وقت تو تاریکی صدای پای اسب‌تو می‌شنفی که یه چیزی، یه چیزی مث مرگ از پشت سر به‌ات نزدیک می‌شه... آدم خیال می کنه دیگه تمومه.

•    هیچی ندار! منو از کی می‌ترسونی؟ از اون بی‌رگ بی‌غیرت که زن و بچه‌شو ول کرده با تو می‌گرده؟ تخم منم نیس. تازه تو یه اسبم به مشدی فرو کنی که پدر زن‌شه.

•    خدا خودش گواهه مشدی. ابی هم که بود. یعنی من به‌ات پولتیک زده‌م؟ خوبه که خودت دس به ریش اومدی عقبم. منم گفتم خب، خدمتی به‌ات کرده باشم... به خدای احدواحد اگه می‌دونستم این همه حرف توشه، فاتحه‌م نمی‌خوندم.

•    گمون نکن. همه‌ی حقه‌بازیا زیر سر نقره‌‌س. این آدمی که من می‌شناسم، یک مادر قحبه‌ایه که پشه رو تو هوا نعل می‌کنه. این جوری نبینش.

•    گوش کن پیرمرد. من تا حالا خیلی عذابت دادم، بات خوب تا نکردم، تیکه اومدم. اینا درس. قبول دارم؛ اما این یکی رو محاله، محال ممکنه بذارم امشبو از این قهوه‌خونه بری. به این سوی تجلی اگه بذارم. الان نفستم تنگی می‌کنه. یه باد بخوری دخلت اومده.

•    گل! تو چقدر تو این کومه زجر کشیدی، چقد! اون شبای گدا بهار یادته؟ شبایی که برنج‌مون ته کشیده بود و من تو آبادی روی سوال نداشتم. شبائی که گشنه سرمی‌ذاشتی و تو چشمای من نگاه نمی‌کردی، که مبادا خجالت بکشم. اون شبی که آدمای کسمائی ریختن خونه‌مون و می‌خواستن این جا رو آتش بزنن یادته؟ وقتی پریدم تو، دیدم چسبیدی به در جیغ می‌کشی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

بازدیدکننده‌ی گرامی نظر شما پس از تایید نمایش داده خواهد شد.