کتاب شامل ده مصاحبه
با تی.اس.الیوت، خورخه لوئیس بورخس، عزرا پاوند، جیمز تربر، جان دوس پاسوس، ژرژ سیمنون،
ویلیام فاکنر، رابرت فراست، میلان کوندرا و ارنست همینگوی است. مصاحبهها بنا به سلیقه
و علایق نویسنده متفاوتند و بعضیشان برخلاف عنوان کتاب بیشتر در حاشیهها و خاطرات
نویسنده پیش میروند تا نظریات او راجع به نوشتن و اساسن روش کار. با این وجود مصاحبهها
شیرین و دوستداشتنیاند.
کتاب حدود چهارصد
صفحه دارد و عکس روی جلد آن اتاق کار پوشکین است.
بخشهایی از مصاحبه با تی.اس.الیوت
• به گمانم
چهارده ساله بودم که تحت تاثیر ترجمههای «فیتز جرالد» از رباعیات خیام شروع کردم به
شعر گفتن.
• از ده صبح
تا یک بعد از ظهر، به این نتیجه رسیدهام که فقط سه ساعت در روز میتوانم کار خلاق
بکنم. بعد از ظهرها معمولن کار صبح را تصحیح و آن را ویرایش میکنم. در ابتدای کارم
گاه تصمیم میگرفتم بیشتر از سه ساعت کار کنم ولی وقتی فردای آن روز به کارم نگاه میکردم،
میدیدم کارم در ساعات اضافی رضایتبخش نبوده است. این است که به نظرم بهتر است فقط
سه ساعت کار کنم و بعد دست بکشم و کار کاملن متفاوتی انجام دهم.
• همیشه احساس
کردهام درست نیست معیار و قوانین یک رشته را تا زمانی که در آن مهارت پیدا نکردهای
زیر پا بگذاری.
• زمانی که
«چهار کوارتت» را میسرودم دیگر نمیتوانستم مثل «سرزمین هرز» شعر بگویم. در «سرزمین
هرز» برایم مهم نبود که حتا خودم هم چیزی از آن سر در میآورم یا نه.
• تنگی وقت
و و این که میبایست هم زندگیم را بچرخانم و هم به شعر بپردازم باعث شد که بیخود وقت
را هدر ندهم، بیشتر کوشش کنم به کارم توجه بیشتری کنم. تنگی وقت مانع پرگویی و پرنویسی
من شد.
• وقتی انسان
پا به سن میگذارد دیگر نمیتواند به خودش مطمئن باشد که میتواند استعدادهای تازه
را کشف کند. در این سن انسان همیشه نگران است که نکند مثل هنرمندان پیش از خود پیر
شود و نتواند هنرمندان جوان را درک کند.
بخشهایی از مصاحبه
با خورخه لوئیس بورخس
• «بیتعارف،
از فیلمهای وسترن بیشتر از بقیه لذت میبرم.» جالب است مخاطبانم که همه فرانسوی بودند
با عقیدهام موافق بودند. آنها در جوابم گفتند: «البته ما فیلمهایی نظیر «هیروشیما
عشق من» و یا «سال گذشته در مارینباد» را به خاطر وظیفه تماشا میکنیم ولی وقتی میخواهیم
سرگرم باشیم و حسابی لذت ببریم و یا میخواهیم حسابی حالمان جا بیاید سراغ فیلمهای
وسترن امریکایی میرویم.
• از بیمارستان
که مرخص شدم همهاش وحشت داشتم که نکند مغزم عیب و علتی پیدا کرده و یکدستی خود را
از دست داده باشد. ... با خودم فکر کردم خوب است با نوشتن مقالهای و یا شعری امتحان
کنم ببینم وضعم گونه است. اگر نتوانم بنویسم بلافاصله میفهمم که کارم تمام است و همه
چیز در من پایان یافته. بعد به نظرم رسید که خوب است دست به کاری بزنم که تا به حال
حتا طرفش هم نرفتهام: یعنی داستان.
• وقتی دست
به قلم میبرم برای این مینویسم که چیزی باید خلق شود. به نظر من نویسنده نباید بیش
از حد روی اثری این دست و آن دست کند. باید بگذارد اثر خودش راحت جلو برود.
بخشهایی از مصاحبه
با عزرا پاوند
• وقتی جیمز
از دنیا رفت آدم حس میکرد دیگر کسی زنده نیست که بشود با او حرف زد و از او چیزی پرسید.
تا وقتی زنده بود دلت خوش بود که دست کم کسی که چیزی سرش شود در این دنیا هست. شصت
و پنج سالم که شد تازه متوجه شدم که وقتی با جیمز آشنا شدم از او بزرگتر بودهام و
هضم این مطلب برایم بسیار مشکل بود.
• ارتباط میان
آدمها قطع شده است و این موضوعی است که امروز همه از آن رنج میبریم. ما سخت اسیر
توهمات خود شدهایم و نمیتوانیم به خرد خود رجوع کنیم. چند بار اسم کالایی را با موسیقی
تکرار میکنند، بعد از آن دیگر احتیاجی به تکرار نام نیست. خود موسیقی اسم کالا را
در ذهن مجسم میکند. فکر میکنم به ما «تجاوز» شده است. رنج بزرگ ما الکن بودن زبان
است و این که زبان برای پنهان کردن اندیشه به کار میرود، این که باید همه چیز را در
پرده گفت و نمیتوان مستقیم و صریح بیان کرد. به نظر من کاربرد اصلی تبلیغات، این زبان
جدلی، در این است که میتوان از آن برای پنهان کردن حقایق و منحرف کردن اذهان استفاده
کرد.
• شصت سال پیش
شعر به بینوایان تعلق داشت: آدمی که از همه جا میبرید و به طبیعت پناه میبرد. شاید
هم سرگرمی کسی مثل «فریمونت» بود که یکی از کتابهای شعر یونانی را در جیب میگذاشت
و به سیاحت میرفت. انسان اگر میخواست زندگی خوبی داشته باشد میتوانست به مزرعه تنهایی
پناه ببرد و در آن برای خودش زندگی کند. بعد سر و کله سینما و تلویزیون پیدا شد و همه
چیز تغییر کرد.
بخشهایی از مصاحبه
با جیمز تربر
• نمیدانم
علتش چیست ولی دستنویس اول و یا دوم چیز مضحکی است و بیشتر شبیه نوشتهی کلفتها است.
فقط یک بار توانستم سر و ته یکی از کارهایم را خیلی تند هم بیاورم.
• وقتی که آدم
با طنز سر و کار دارد باید مواظب پوسته گردو باشد. انسان خیلی راحت ممکن است گول بخورد
و از نوشتهاش خوشش بیاید و فکر کند چیز به درد بخور و خیلی خندهداری نوشته است. ولی
این طور نیست. آدم باید چندین و چند بار اثر خود را مرور کند تا یکدست از کار دربیاید
و خودش هم از آن لذت ببرد و برایش جالب باشد. باید سعی کند تا آن جا که ممکن است زوائد
را حذف کند. در حقیقت اگر چیزی به اسم «سبک مجلهی نیویورکر» وجود خارجی داشته باشد
همین حذف زوائد است.
• راستش هیچوقت
دلم نخواسته چیز بلندی بنویسم. خیلی از نویسندهها اگر نتوانند داستان بلند بنویسند
در خودشان نوعی سرخوردگی احساس میکنند، ولی من چنین احساسی ندارم.
بخشهایی از مصاحبه
با جان دوس پاسوس
• تا آن جا
که یادم است اصلن نویسندگی را دوست نداشتم. تمام فکرم متوجه رشته معماری بود. من همیشه
یک معمار شکست خورده و ناکام بودهام.
• یادم میآید
یک بار که در شهر «کیوست» بودیم مادر ارنست [همینگوی] بستهی نسبتن بزرگی برایش فرستاد.
توی بسته تکه کیک بزرگ له شدهای بود. مادرش کنار کیک چیزهای دیگری هم گذاشته بود.
در میان اینها هفتتیری که پدر ارنست خود را با آن کشته بود به چشم میخورد. ارنست
از دیدن آن خیلی ناراحت شد.
• من همیشه
از کسانی که بخواهند نظری دربارهی غلط املائی و یا جملهبندی آثارم بدهند استقبال
میکنم ولی وقتی پای نقطه نظرهای اصلی پیش آید کمتر گوشم بدهکار است.
• به نظر من
هر نویسندهای باید دربارهی چیزی که میخواهد بنویسد کمی هم تجربهی شخصی دربارهی
آن داشته باشد، حتا اگر این تجربه خیلی اندک هم باشد اشکالی ندارد. بدون این تجربهی
اندک نمیتوان چیزی منطبق با واقعیت نوشت یعنی همان واقعیتی که نویسنده به دنبال خلق
آن است.
• نظریه خاصی
هست که میکوشد ثابت کند اقلیت همیشه درست فکر میکند و حق با اوست. «ایبسن» چنین نظری
داشت. شاید من هم با این نظر ایبسن موافق باشم.
بخشهایی از مصاحبه
با ژرژ سیمنون
• همه نویسندگی
را حرفه میدانند ولی من تصور نمیکنم که چنین چیزی درست باشد. به نظر من هر کس که
واقعن «لزوم» نویسندگی را در خود احساس نمیکند، و اگر فکر میکند برای کار دیگری ساخته
شده است، باید دنبال کار دیگری برود. نویسندگی حرفه نیست بلکه کاریست که ذره ای شادی
و خوشبختی در آن نیست. تصور نمیکنم هنرمند بتواند هیچگاه آدم شادی باشد.
• قبل از شروع
چیزی دربارهی حوادث داستان نمیدانم. روی کارت فقط اسم آدمها، سن و اعضای خانوادهی
آنها را ثبت میکنم. چیزی دربارهی حوادثی که بعدن در رمان اتفاق میافتد نمیدانم.
اگر همه چیز از قبل بدانم دیگر رمان برایم جالب نیست.
• شاید به نظر
احمقانه بیاید ولی واقعیت دارد ـ مطمئن میشوم که برای پانزده روز با کسی قرار ملاقات
نگذاشته باشم. بعد از آن دکترم را خبر میکنم. او فشار خونم را میگیرد و همه جایم
را خوب معاینه میکند.
• موضوعی که
بیشتر از بقیه برایم جذاب بوده مشکل ارتباط است. مقصودم ارتباط میان دو آدم است. این
حقیقت که چه میدانم چندین میلیون نفر انسان هستیم ولی ارتباط، ارتباط کامل، بین ما
انسانها غیرممکن است به نظر من غمانگیزترین مضمون جهان است.
• در موقع نوشتن
تمام کوششم این بود که هر چه میتوانم آن را سادهتر بنویسم، خیلی ساده. نمیدانم توجه
کردهاید که حتا یک جمله ادبی هم در آن نیست؟ جملات طوری است انگار بچهای آن را نوشته
است.
• نویسنده نباید
به هیچ جا وابستگی داشته باشد این است که تبلیغاتچیها، احتمالن به دلایل سیاسی، میخواهند
از مردم موجوداتی قالبی بسازند. به نظر من این وظیفهی رماننویس است که چهرهی واقعی
انسان را ترسیم کند و نشان بدهد انسانی که این همه تبلیغاتچیها برای او جنجال به
راه انداختهاند چه موجودی است. منظورم فقط تبلیغات سیاسی نیست. منظورم تبلیغ و شستوشوی
مغزی است که همه جا هست. حتا در کلاس سوم دبستان. چهرهای که از انسان در کتابهای
درسی ترسیم کردهاند هیچ ربطی با واقعیت ندارد.
بخشهایی از مصاحبه
با ویلیام فاکنر
• آثارم باید
همان احساسی را در من زنده کند که خواندن «وسوسهی سنت آنتونی» و یا تورات در من به
وجود میآورد. با خواندن این دو اثر احساس خوبی در من به وجود میآید: مانند احساس
خوشی که از دیدن یک پرنده به آدم دست میدهد.
• اگر نویسندهای
به تکنیک علاقهمند است بگذارد دنبال جراحی و آجرچینی. [فاکنر تکنیک را نفی نمیکند.]
در حرفهی نویسندگی هیچ روش مکانیکی و یا راه میانبر وجود ندارد. به نظر من نویسندههای
جوان و تازهکار احمقاند اگر بخواهند برای نوشتن یک نظریه به خصوص را دنبال کنند.
با اشتباهات خودت را تعلیم بده. مردم فقط با اشتباه کردن میتوانند چیز یاد بگیرند.
یک هنرمند با ارزش معتقد است که هیچکس آن قدر صلاحیت ندارد که بتواند او را یاری دهد.
او علو طبع و غرور والایی دارد. مهم نیست که چه قدر برای نویسندگان پیش از خود احترام
قائل است، مهم این است که میخواهد از آنها سبقت بگیرد.
• من نسبت به
«خشم و هیاهو» بیشتر از بقیه آثارم حساسیت دارم. نمیتوانم آن را به حال خود رها کنم
و گرچه تا کنون بسیار سعی کردهام و باز هم دلم میخواهد امتحان دیگری بکنم ـگرچه
احتمالن باز هم شکست خواهم خوردـ تا کنون موفق نشدهام این داستان را به طور کامل
تعریف کنم.
• نویسنده به
سه چیز احتیاج دارد: تجربه، بینش و تخیل. گاهی دوتا از این عوامل میتواند فقدان آن
یک را جبران کند. معمولن روند کار داستاننویسی برای من با یک اندیشه، یک خاطره و یا
یک تصویر ذهنی شروع میشود. نویسندهی داستان هنگام نوشتن فقط یک وظیفه دارد: این که
شرح دهد چرا حادثه اتفاق افتاد و یا این که چه چیز باعث ادامهی آن شد. نویسنده میکوشد
تا آدمهایی ملموس را در شرایط و فضایی قابل درک و باور به بهترین شکل خلق کند. بدیهی
است که او باید از محیطی که میشناسد به عنوان یکی از ابزارهای کار استفاده کند.
• شک دارم نویسندهای
که میخواهد دربارهی مردم رمان بنویسد بیشتر علاقهمند به نسبتهای خویشاوندی آنها
باشد تا فرضن ترکیب و شکل بینی آنها، مگر این که این دو امری ضروری به نظر آیند و
در ارتباط با اثر او باشند و وجودشان کمکی به جلو بردن خط داستان کند. اگر تمام توجه
و تمرکز نویسنده متوجه دو امر اساسی حقیقت و قلب بشری باشد ـدیگر فرصت ندارد که به
مسائلی از قبیل ترکیب بینی و یا روابط خونی بپردازد چون به عقیدهی من اینها مسائلی
کلی هستند و با حقیقت دنیای خارج ارتباط چندانی ندارند.
بخشهایی از مصاحبه
با رابرت فراست
• حتا آن زمان
که جوان بودم باز میز تحریر نداشتم. در تمام زندگیم هیچگاه اتاق کار نداشتهام.
• من اصلن از
این عقیده که میگوید باید تمام آثار یک فرد را، تمام و کمال، بخوانی خوشم نمیآید
و از آن نفرت دارم. بیشتر مایلم زیاد و با تعمق بخوانم.
• سالها بعد
با تعمق در نوشتههایش [نوشتههای سانتایانا] متوجه موضوعی شدم: میگوید زندگی وهمی
بیش نیست و این توهم میتواند به دو شکل باشد: حقیقی و ساختگی. در این گفته خوب تعمق
کردم و بالاخره به این نتیجه رسیدم که فقط توهم ساختگی میتواند حقیقت داشته باشد:
منفی در منفی میشود مثبت.
• من هر وقت
کاری را شروع میکنم مایل نیستم... یعنی این طور بگویم: اولین شعری را که سرودم داشتم
از مدرسه به خانه میآمدم و یک مرتبه شروع کردم به شعر گفتن. یک روز ماه مارس بود.
تمام بعد از ظهر آن روز هم دستم به آن شعر بند بود و این قدر قضیه ادامه پیدا کرد تا
این که به شام منزل مادربزرگ هم دیر رسیدم. سرانجام شعر را تمام کردم. قبل از این که
تمام کنم چیزی در من شعله کشیده بود و میسوخت. ... در این جا میخواهم یک موضوع دیگر
را نیز اضافه کنم: شعر هر قدر غمگین باشد نباید خواننده را بیش از حد غصهدار کند:
اندوه بدون تامل.
بخشهایی از مصاحبه
با میلان کوندرا
• شما از هنر،
به خصوص هنر مدرن، چیزی درک نخواهید کرد مگر این که به این دریافت برسید که ارزش تخیل
در خود آن است نه بیرون آن.
• کافکا یک
انقلاب زیباشناختی به پا کرد: یک اعجاز در زیباشناسی. البته هیچ نویسندهای نمیتواند
کار کافکا را دوباره تکرار کند. اما من هم مانند کافکا و نووالیس آرزو دارم که رویا،
یا تخیلات رویاگونه را، به رمان پیوند بزنم.
• هنر عامهپسند
و نه هنر سرگرمکننده، بیماری واقعی هنر است. بزرگترین رمانهای اروپایی آثاری سرگرم
کننده بودهاند. و هر رماننویس واقعی برای چنین هنری بیقرار و دلتنگ است. در حقیقت
کلیه آثار سرگرم کنندهی بزرگ مضمونی کاملن جدی دارند.
بخشهایی از مصاحبه
با ارنست همینگوی
• معمولن وقتی
رمان یا داستانی مینویسم هر روز صبح، همین که هوا کمی روشن شود، دست به کار میشوم.
... اول مطالب روز قبل را میخوانی و بعد دنبالهی مطلب را می نویسی. معمولن مطلب را
روز قبل جایی رها کردهای که در ذهنت میدانی بعد چه اتفاق خواهد افتاد.
• نویسندهای
که از نوشتن عاجز است و یا نویسندگی برای او دشوار است بهتر است خود را دار بزند. دیگر
این که بدون ذرهای ترحم و یا با فریب باید بکوشد که فقط خودش باشد و نخواهد با تقلید
از دیگران داستان بنویسد. به نظر من او میتواند با داستان دار زدن خودش شروع کند.
• نویسندهای
که ادعا میکند هم از عهدهی تدریس و هم نویسندگی برمیآید باید این ادعای خود را ثابت
کند. بسیاری از نویسندگان توانا ثابت کردهاند که این کار امکانپذیر است. من از عهدهی
این کار برنمیآیم و به همین خاطر برای نویسندگانی که دارای چنین قدرتی هستند بسیار
احترام قائلم.
• معتقدم نویسنده
نباید چیزی دربارهی شیوههای نویسندگی خود بگوید. او مینویسد تا آثارش را با کمک
چشم بخوانند نه با کمک توضیح. نویسنده نباید توضیحی دربارهی اثر خود بدهد. واضح است
که خواننده با یک مرتبه خواندن نمی تواند به تمام ریزهکاریها پی ببرد و یا با دوبارهخوانی
رمز و رازهای اثر را بفهمد. نویسنده اصلن وظیفه ندارد که نکات تاریک اثر را برای خواننده
روشن کند و مثل تورهای سیاحتی که مسافرها را این طرف و آن طرف میبرند خوانندگان را
در سراسر سرزمین داستان خود بگرداند و همه جا را به آنها نشان دهد.
• به نظر من
از نظر نویسندههای تازهکار سبک مقولهی به خصوصی است و ویژگی خاصی دارد: آنها ناشیگری
و ناتوانی خود را برای خلق اثری خوب و بدیع به پای سبک میگذارند و تصور میکنند که
این سبک آنهاست. مثلن بیشتر نویسندگان «نئوکلاسیک» این گونهاند. خواننده با خواندن
آثار آنها در وحلهی اول دلزده میشود و تنها چیزی که توجهش را جلب میکند خامدستی
نویسنده است. بعد اثر را دوباره میخواند. باز هم چیزی از آن نمیفهمد. جالب این که
آخر دست میپذیرد که این سبک فلان نویسنده است که این طور عجیب و غریب و ناشیانه بنویسد.
بسیاری هم این حرفها را جدی میگیرند و از این نویسندهها تقلید میکنند. این مایه
تاسف است.
• در آن زمان
همهی نویسندههای همسن من دست کم یک رمان نوشته بودند در صورتی که برای من نوشتن
یک پاراگراف هم هنوز مشکل بود. این بود که درست روز تولدم دل به دریا زدم و رمان را
شروع کردم.
• اگر به توصیف
شخصیتی بپردازید این شخصیت «ساده» است، درست مانند یک عکس. به اعتقاد من عکس گرفتن
شکست است. ولی اگر او را با توجه به دانستههایتان خلق کنید به ناچار باید از یک عکس
ساده فراتر بروید و تمام ابعاد او را برای خواننده ترسیم کنید. این شخصیت «جامع» است.
• نوشتن به
کوه یخ میماند. همیشه هفت هشتم آن زیر آب است. اگر سعی کنی آن چه را که دیدهای خوب
در خود جذب کنی یخ پنهانت ضخیمتر میشود. اگر موضوعی را صرفن به این خاطر که خود مستقیمن
تجربه نکردهای حذف کنی داستانت ناقص است و مثل سوراخی توی چشم میزند.

