«دوست مشترک ما» رمانی است متمرکز بر
موضوع پول. رمان پویایی خود را از ماجرای یک قتل مرموز حول زندگی شخصیتهای «لیزی
هگزم» و «بلا ویلفر» میگیرد. «بلا ویلفر» دختری است زیبا که در یک خانوادهی فقیر
به دنیا آمده و به شدت از فقر و نداری بیزار است. او سعی دارد با بیرحمی و با
استفاده از زیبایی خود به ثروت برسد. نقطهی مقابل او «لیزی هگزم» است. او نیز
فقیر و زیباست. اما مناسبات اجتماعی را پذیرفته. میداند دختری مانند او هر قدر هم
زیبا باشد نمیتواند با مردی ثروتمند ازدواج کند حتا اگر عاشق هم باشند.
«چارلز دیکنز» در رمان خود زشتی و پوچی زندگی اشرافی را به
تصویر می کشد و با ترفندی حساب شده و چالشبرانگیز شخصیتهای رمانش را به بازی میگیرد
تا اثرات مخرب ثروتِ بیش از حد را پیش چشم خوانندگان بگذارد. ترفندی که اگرچه ممکن
است در بازخوانی داستان دل را بزند اما یقینن تاثیر خود را خواهد گذاشت، همان طور
که سیمای «سیلاس وگ» ناسپاس و آقای «بافین» آزمند هیچگاه از ذهن مخاطب پاک نمیشود.
گویی «دیکنز» در رمانش در تلاش است دو طرز تفکر مصلوب پول و
جامعه را به تعادل نسبی برساند. «بلا ویلفر» نیازمند یک تغییر درونی است و «لیزی
هگزم» نیازمند یک تغییر بیرونی. «بلا» باید موهبت عشق را درک کند و «لیزی» باید
قدرت عشق را در برابر مناسبات ببیند. «دیکنز» برای رسیدن به این مقصود، خود در نقش
راوی دانای کل قرار میگیرد و با زبانی طنز و بنا به مقتضیات داستان با پنهان کاری
و نگفتن حقیقت و با خلق شخصیتهایی که پول معین ارزش و عامل حرکت یا سکونشان
است، داستانش را پیش میبرد. داستانی که شاید با توجه به حجم رمان کشش و جذابیت
کافی را نداشته باشد(خصوصن پس از فاش شدن ماجرای قتل) اما آشنایی با شخصیت دلپذیری
مانند «اوجن ریبرن» که به شکل آشکاری از سایر شخصیتها متمایز است میتواند دلیل
خوبی برای تا انتها خواندن رمان باشد.
بخشهایی از رمان:
·
آقای بونزپ میپرسد که اگر به شرایط ازدواج عمل نشود بر سر
این همه مال و دارایی چه میآید. مورتایمر پاسخ میدهد که بر اساس بعضی از تبصرهها
و ملاحظات این دارایی به نوکر پیر تعلق میگیرد و پسرش از ارث محروم میشود؛ هم
چنین، حتا اگر پسر هم زنده نبود، همین نوکر پیر به تمام ماترک میرسید و تنها
وارثش میشد.
· «اما
من شریکش بودم. ببینید، میس ابی، من شریکش بودم. آنقدر که من از اسرار و کارهای
کرده و نکردهاش خبر دارم هیچ شخص دیگری ندارد. این را هم بدانید! من شریکش بودم،
و حالا هم به او مشکوکم.»
میس ابی، با شگقتی فزونتر از پیش گفت: «پس، با این حساب
شما به خودتان هم تهمت میزنید.»
·
«گفتن این چیزها به یک دختر کار آسانی نیست، اما باید گفت.
بعضیها فکر میکنند که پدر تو در قتل جسدهایی که پیدا میکند دست دارد.»
·
خانم بافین پیشنهاد کرد در روزنامهها آگهی کنند و از یتیمهای
متقاضی بخواهند ضمن پر کردن فرم پیوست در یک روز معین به آلاچیق مراجعه کنند.
·
اوجن پاسخ داد: «برای این که، عزیزم، کسی را نمیبینم که
ارزش خوب شدن در برابر آن داشته باشم. لیزی، به پیشنهادم فکر کردی؟» این جمله را
آهسته و جوری گفت که انگار موضوع مهمی بود – گرچه فقط نوکر
خانه آن را مهم نمیدانست.
· تو باید کاغذ بنویسی که هر چه
گفتهای همهاش چرند و دروغ بوده است و آن را امضا کرده به دختر بیچاره بدهی که پیش
خودش نگه دارد. من دفعهی دیگر که به اینجا میآیم کاغذ را هم خودم میآورم که
شما باید آن را امضا کنید.
·
بلا با خود میاندیشید: «آیا میشود این قدر پست و رذل باشد
که ذات و ماهیت خودش را در برابر سالی دویست لیره بفروشد؟» و بعد: «چرا نفروشد؟
مسئلهی ارزش در مقابل دیگران مطرح است.» و به این ترتیب با خود به نبرد برخاست.
·
بلا مفتون احساسات ژرف، عاری از خودخواهی این دختر یا زن هم
سن و سال خود شده بود که احساساتش را با اعتقاد به واقعی بودنش برملا میساخت. با
وجود این تاکنون چنین چیزی را نیازموده بود، یا نیندیشده بود ممکن است چنین چیزی
هم وجود داشته باشد.
·
لاوینیا با تکان دادن چانهاش گفت: «بلا، وقتی تو در محیطی
بسیار دور از خانواده زندگی میکردی و جوری نبودی که علاقهای به امور آن داشته
باشی، لازم نبود مزاحم اوقاتت بشویم، اما جورج سمپسون با من نرد عشق میبازد.»
·
آقای بافین تسلیمگرایانه، پس از آن که سلاپی تکمههایش را
بست، به او گفت: «سلاپی، دوست عزیز من، آقای وگ اینجا اربابند. ایشان شما را نمیخواهند
و شما باید به خانهتان برگردید.»
·
تا امشب هیچوقت فکر نمیکردم که شما احتیاج دارید که کسی
بهتان فکر کند. اما اگر شما احتیاج دارید که کسی فکرتان باشد- اگر شما واقعن
معتقدید که در برابر من آن جوری بودهاید که امشب آن را بر زبان آوردید، و این که
در این زندگی جز جدایی چیز دیگری به خیر و صلاح ما نیست- در این صورت خداوند به
فریادتان برسد و خداوند نگهدارتان باشد.
·
پس از چندی که با مرد متجاوز کلنجار رفت، با وی روی ساحل
غلطید، و بعد یک ضربهی محکم دیگر، و بعد صدای برخورد چیزی با آب، و کار پایان
یافت.
·
بردلی هر صدایی را که میشنید و هر چهرهای را که میدید
بدگمان میشد، چون افسونی بر او چنگ انداخته بود که معمولن دامنگیر آدمهای خونریز
میشود، و در واقع از خطر واقعی که زندگیاش را تهدید میکرد و به انتظارش بود هیچ
ظنی به دل نداشت.
· «در
حق من هیچ بدی نکرده است، عزیزم. من نه چیزی علیه او دارم و نه علیه آقای ریبرن.
او به من بدی نکرده است، آقای ریبرن هم همینطور. ولی در عین حال من دلم نمیخواهد
این دو را ببینم.
·
اوجن گفت: «همسر شیرین و زیبای من، عروسی فقیرانهای
داشتی. یک آدم درب و داغان، تمام قد خوابیده، و چون بیوهای جوان شدی انگار که هیچ
و پوچ.»
زن پاسخ داد: «من به این جهت ازدواج کردم تا دنیا امیدوار
بودن را بیاموزد.»
