· یکسر کار دشتبانی طاهر
هم به دست ایل و اولاد میرجانها بود. خرده مالک بودند و اگر طاهر شاخ در شاخشان
میگذاشت، غلهی مزد سالانهاش را پیش خود نگاه میداشتند و برای سال بعد هم دشتبان
دیگری میتراشیدند.
· طاهر به گوش خودش شنیده
بود که یکبار تاجبانو در یکی از مسافرخانههای «ته خیابان» مشهد برای ایزگم کردن
از دست مامورها، چندتا لولهی تریاک را در قاچ لای پایش قایم کرده بوده.
· خودت که میفهمی برای چه
اصرار میکنم؟ اگر تو نیایی سر امتحان و من قبولت کنم دیگران خیال میکنند چون ما
همخانهایم حق همسایگی به جا آوردهام. هر جور شده خودت را برسان.
· خاله آتکه، نهانی چشم به
مارو داشت که چی میکند؟ باز هم پاهایش برای بالا رفتن از بام کند هستند؟ مارو دست
بر پا میگرداند. دنبال کاری میگشت تا سر خود را گرم کند. شاید به این امید که
طاهر را زود خواب ببرد.
· شب بود. طاهر رفته بود
آب اجارهاش را روی زمین زیره بگیرد. خاله آتکه هم به حسینه رفته بود. شب تاسوعا
بود. مارو به اتاق آمد، میلرزید، اما آمد. گویی خودش را برای همچین شبی ذخیره
کرده بود. خودش را به مدیر داد و بعد گریه کرد.
· دستهایش را لب جوی
گذاشت و سرش را در آب فرو برد و بیرون آورد. سایهای از آن سوی جوی رو به او میآمد.
مدیر پلکهایش را بر هم زد، تا خوبتر
ببیند. روشنتر. سهو نکرده بود. سایه، سایهی طاهر بود.
· در را مادر طاهر به رویش
باز کرد. طاهر، بی سلام و بی علیک، پاره خشتک پسر میرجان را در کف دست مادر خود
گذاشت و گفت: این را بده به خواهرزادهات مارو، بگو قابش بگیرد و هر روز صبح نگاهش
کند.
·
دستهی دوچرخه برق میزد. آن را برداشت و بیصدا رو به در
برد. چی؟ مارو میان هشتی ایستاده بود، آماده با بقچهای پیش پایش، او چرا؟ به کجا؟
