·
من حافظهی ضعیفی دارم. هرگز نمیتوانم یک داستان خوب را به
یاد بیاورم مگر آن که آن را دوباره بشنوم.
· زبان من عامیانه، فرهنگ
لغات من محدود، دستور زبان من سست، و جملاتم قدیمی و پیش پا افتاده بودند. اما
نوشتن برایم مثل نفس کشیدن ضروری شده بود و صبر نمیکردم ببینم آیا خوب مینویسم
یا بد. چند سال طول کشید تا پی بردم، نویسندگی پیشهی ظریف و حساسی است که با خون دل خوردن حاصل
میشود.
· در پی این اندیشه به این
نتیجه رسیدم که بایستی در نویسندگی واضحنگاری، سادهنویسی و خوشآهنگی واژهها را
هدف قرار دهم. من این سه اصل را در شیوهی نویسندگی در دستور کار خود قرار دادم.
·
به قول دکتر جانسن، نویسنده همین که عامدن سبکی را برای
نگارش خود برمیگزیند، دیگر به ندرت میتواند با راحتی کامل به نوشتن خود ادامه
دهد.
·
یک سبک خوب نباید هیچ نشانهئی از تقلای نویسنده را نشان
دهد. آن چه نوشته میشود باید یک اتفاق خوب تلقی شود.
· من ترجیح میدهم نویسنده
به زبان عامیانه چیز بنویسد تا به زبان ثقیل ادبی، زیرا زندگی مربوط به عامهی
مردم است، و این زندگی است که نویسنده در پیاش است.
· هرگز خوشمشربی و
صمیمیتی را که اشخاص را در نخستین دیدار به هم نزدیک میکند نداشتهام. گرچه به
مرور زمان یاد گرفته ام که در برخورد با یک بیگانه تظاهر به صمیمیت کنم، ولی هرگز
هیچکس را در نخستین دیدار دوست نداشتهام.
·
فقط هنرمندان و شاید تبهکاران هستند که میتوانند الگوی
زندگیشان را خود انتخاب کنند.
·
برای چیزهای بیارزش فداکاریهای زیادی میکردم، زیرا جرئت
تحمیل رنج بر دیگران را نداشتم.
· من به سهم خود فکر نمیکنم
که بهتر یا بدتر از اکثریت مردم باشم. اما میدانم که اگر تمام اعمال زندگیام و
همهی افکاری را که به مغزم خطور کرده است به روی کاغذ بیاورم، دنیا مرا به عنوان
هیولای هرزگی خواهد شناخت.
· جوانی الهام است. یکی از
تراژدیهای ناشی از هنر، پدید آمدن خیل عظیم رهگمکردگانی است که در این وادی
سرگردانی تمام عمر خود را در خلق آثار هنری تباه میکنند. وقتی پا به سن میگذارند،
به تدریج چشمهی ابتکارات و ابداعات ذوقیشان خشک میشود، و آنگاه در طی سالهای
پایانی عمر نومیدانه به مغز خسته و فرسوده فشار میآورند که به آنها در خلق آثار
هنری یاری دهد، یعنی از مغز خود انتظاری غیرمعقول دارند، انتظاری که انجام آن میسر
نیست. سرانجام زمانی میرسد که اگر بتوانند با هر صعوبت و بدببختی شغلی به دست
آورند تا شکمشان را سیر کنند آدمهای خوشبختی محسوب میشوند.
· سعی میکردم در صورت
امکان با نرمش و خونسردی، و در غیر این صورت با بیحوصلگی و عصبانیت از محدودیتها
و موانعی که ماجراهای عشقی برایم پدید میآورند بگریزم. من سخت پایبند به آزادی و
استقلال شخصی خود بودهام. اصلن این توانایی را ندارم که تسلیم محض باشم. و به این
ترتیب، چون هرگز بعضی از عواطف اساسی افراد عادی را احساس نکردهام، غیرممکن است
که نوشتههای من آن ویژگیهای همدردی، آن حساسیتهای کلی جامعهی بشری، و آن
آرامش و صفای حیوانی را که فقط نویسندگان بزرگ قادر به تشریح آن هستند، داشته
باشد.
· هنرمند دلیلی ندارد که
دیگران را به دیدهی حقارت بنگرد. اگر فکر کند که معلومات او مهمتر از معلومات
دیگران است، احمق است، اگر نتواند خود را همشان و هم تراز دیگران ببیند، سبکمغز
است. مثیو آرنلد با سماجت و اصرار زیادش بر کوبیدن طبقهی بیفرهنگ، خود ضربهی
بزرگی به فرهنگ زد.
· حالا گاه روزنامهنگارانی
که در جستوجوی اخبار ناباند از من میپرسند هیجان انگیزترین لحظههای زندگیام
کدام بودهاند. اگر خجالت نمیکشیدم، ممکن بود بگویم لحظاتی که شروع به خواندن فاوست
گوته کردم.
· اما از طرفی کتابهایی
را هم که آنها را دوبار خوانده باشم خیلی کماند. خیلی خوب میدانم که کتابهای
زیادیاند که با یک بار خواندن نمیتوانم به ارزش آنها پی ببرم، اما با همان یکبار
خواندن، تا آنجا که مقدور بود از آنها سود جستهام، و اگر چه ممکن است جزئیات آنها
را فراموش کرده باشم، اما همان اندازهئی که در ذهنم باقی مانده برایم به مثابه یک
گنجینهی جاودانی است.
·
اما فکر میکنم بهترین شیوه برای یادگیری نمایشنویسی
مشاهدهی یکی از آثار نوشته شدهی خودتان است.
· نمایشنامهنویس باید از
انحراف از موضوع سخت بپرهیزد. خیلی سختتر از آن چه مقدسین از ارتکاب گناه می
پرهیزند، زیرا گناه ممکن است قابل اغماض باشد، اما انحراف از موضوع برای نمایشنویس
حکم مرگ را دارد.
· تنها ایدههایی میتوانند
این جمعیت انبوه و مختلفالعقیده را به هم نزدیک کنند که جنبهی عمومی و ریشهای
داشته و تقریبن مربوط به احساسات باشند. این جنبههای عمومی، که اکثر اوقات مضامین
اشعار را هم تشکیل میدهند، عبارتند از: عشق، مرگ و سرنوشت انسان. اینها چیزهایی
نیستند که نمایشنویس بخواهد مطلب تازهئی دربارهی آنها بگوید که قبلن هزاربار
گفته نشده باشد؛ حقایق بزرگ مهمتر از آناند که نیازی به نو بودن داشته باشند.
· کمدینویسهای بزرگ از
قبیل شکسپیر، مولیر، و برنارد شاو هرگز از نگارش نمایشنامههای مسخره و مضحکه
روگردان نشدند. این خون زندگی است که جسم کمدی را زنده نگه میدارد.
· بر این عقیدهام که شاید
آنتیگونه نمایشنامهئی بسیار نزدیک در حد «کمال» بود. در تئاتر مدرن، فکر میکنم
هیچکس بیش از راسین فرصت نزدیک شدن به «کمال» را پیدا نکرده است.
· من با اندکی غذای ساده
که اشتهای کمام را برطرف کند، افسوس هیچچیز را نخواهم خورد. من آدم خوشبختی
بودم که به عنوان یک نمایشنامهنویس پول زیادی به دست آوردم. با پول احساس آرامش
و آزادگی میکردم. من قدر پول خود را داشتم، زیر نمیخواستم هرگز بار دیگر در
شرایطی قرار بگیرم که به خاطر پول کاری را که واقعن میل داشتم انجام دهم، نتوانم
انجام دهم.
· خودخواهی هنرمند حد و حصری
ندارد: باید هم چنین باشد؛ او طبیعتن موجود خودخواه و نفسپرستی است. از قرار، فقط
برای این به دنیا آمده است که در پهنهی آن قدرت خلاقهاش را به منصهی ظهور
برساند. او فقط با بخشی از وجود خود در دنیا زندگی میکند، و هرگز احساسات عامهی
مردم را با تمام وجود خود احساس نمیکند. او در حداکثر تلاش خود فقط میتواند یک
ناظر باشد، همانطور که میتواند یک بازیگر باشد.
· اسپینوزا میگوید، یک
انسان آزاد کمتر از هر چیز به مرگ میاندیشد. لزومی ندارد انسان در مورد مرگ زیاد
فکر کند، اما این هم احمقانه است که انسان از هر نوع نگرشی به مرگ واهمه داشته
باشد. تا زمانی که مرگ سراغ انسان نیامده و رو به روی او قرار نگرفته است، نمیشود
گفت آیا او از مرگ خواهد ترسید یا نه.
· انسان همیشه «راستی» را
فدای خودخواهی، راحتی و سودجویی خود کرده است. او نه با راستی، بل که با پندار
راستی زندگی میکند و بعضی اوقات به نظر میرسد که آرمانگرایی انسان صرفن تقلای
او را جهت راست جلوه دادن افسانههایی نشان میدهد که او به جهت ارضای میل
خودفریبیاش ابداع میکند.
·
تراژدی بزرگ زندگی این نیست که که انسانها هلاک میشوند،
بلکه این است که آنها از عشق دست میکشند.
