۱۳۹۳ آبان ۴, یکشنبه

یادداشت از متن نمایش‌نامه «هنر» اثر یاسمینا رضا (Yasmina Reza) ترجمه‌ی هوشنگ حسامی و سحر داوری- نشرتجربه

یاسمینا رضا



·   مارک: وقتی نیمه‌جون پهن می‌شد رو زمین، باید به‌ش می‌گفتم تو ناسلامتی رفیق منی، تو چه جور رفیقی هستی سرژ که فکر می‌کنی رفیقات هیچ تحفه‌ای نیستند؟

·       ایوان: هر کاری شما بکنید، من می‌کنم.

مارک: اون هر کاری ما بخوایم می‌کنه. همیشه هر کاری ما بخوایم می‌کنه.

ایوان: شما دوتا چه مرگ‌تونه خیلی عجیب غریبید.

سرژ: درست می‌گه تو باید یک بار هم که شده عقیده‌ئی از خودت داشته باشی.

·       سرژ: چرا این‌طور به ایوان می‌تازی؟

مارک: چون یه دست‌مال به دست حقیره، متملقه، ذلیل پوله، ذلیل همه‌ی چیزهایی که معتقده فرهنگه. خبر نداره فرهنگ برای من حکم استفراغ رو داره.



·   مارک‌[به سرژ]: یک دوره‌ای به دوستی با من افتخار می‌کردی... از این که آدم عجیب غریبی بودم، از سلیقه‌ی متفاوتم، به خودت می‌بالیدی. خوشت می‌اومد رمندگی من از اجتماع رو به همه نشون بدی، چون خودت اون‌قدر عادی بود. من بهانه‌ات بودم. اما... باید باور کرد که با گذشت زمان این نوع عواطف خشک می‌شه... دیرهنگام اعلام استقلال می‌کنی.

سرژ: از این «دیرهنگام» خوشم می‌آد.

مارک: اما من از استقلال تو متنفرم. از خشونت این استقلال تو، من رو گذاشتی کنار. به من خیانت شده. از نظر من تو یک خائنی.

سرژ[به ایوان]: اگه درست فهمیده باشم، ایشون مرشد من بوده‌اند! [ایوان جواب نمی‌دهد. مارک نکوهش‌گرانه به او خیره می‌شود. مکث کوتاه.] ... اگه من تو رو مثل مرشدم دوست داشتم... تو از چی من خوشت می‌اومد؟

مارک: خودت می‌تونی حدس بزنی.

سرژ: بله. بله. اما می‌خوام از زبون تو بشنوم.

مارک: ... من از نگاهی که به من داشتی لذت می‌بردم. احساس غرور می‌کردم. همیشه به خاطر این که من رو آدم متفاوتی می‌دونستی از تو ممنون بودم. حتا فکر می‌کردم متفاوت بودن یه جور برتریه، مگه این که عکسش رو به‌م بگی.

·   ایوان[به مارک]: تو خیال می‌کنی از پوشه یا نوار چسب خوشم می‌آد. خیال می‌کنی آدم طبیعی یه روز خوش‌حال و خندون از خواب بلند می‌شه بره کلاسور و کاور اوراق ادرای بفروشه؟ ... انتظار دارید چی کار بکنم؟ چهل ساله که مسخره بازی درآورده‌م. شما رو خندونده‌م، بله معلومه با مسخره بازیام همه‌ی دوستام رو می‌خندوندم اما شب کی مثل یه موش تنهاست؟ کی تنها و بی‌کس هر شب می‌تپه تو سوراخش؟ این دلقک، که تا حد مرگ تنهاست هر شی سخن‌گویی را که روشن می‌کنه، پیغام کی رو منشی تلفنیه. مادرش. ماردش. باز هم مادرش.

·   ایوان: این توصیف «دوره آزمون سخت» که در مورد دوستی ما به کار رفت، باعث شد تشنجی غیرقابل کنترل و عجیب به من دست بده. راستش من دیگه تحمل هیچ بحث منطقی رو ندارم. هر چیزی که دنیا رو ساخته، هر چیز بزرگ یا زیبایی، هرگز از یه بحث منطقی به وجود نیامده.