۱۳۹۳ آذر ۲۱, جمعه

یادداشت از متن نمایش‌نامه «آخرین یانکی»(The Last Yankee) اثر آرتور میلر(Arthur Miller) ترجمه‌ی حسن ملکی-نشر تجربه(چاپ اول ١٣٧٨)




    لروی(Leroy): فکر نمی‌کنم. زن من تازه- نمی‌گم خیلی خیلی زیبا، ولی خوب، هنوز زن خوش‌آب و رنگیه. می‌دونید، معمولن مریضی اون‌ها خیلی جلوتر از این که آدم متوجه بشه شروع می‌شه. من که اصلن متوجه نشدم.
فریک(Frick): زن من که اصلن علائمی نشون نمی‌داد. یه زن خوب کامل قشنگ بود. خوابش هم خیلی خوب...
    لروی(Leroy): پس واسه‌چی با آدم این‌جوری حرف می‌زنید؟ یه لحظه محرابی که من ساختم فوق‌العاده است، یه آن دیگه می‌شم یه پاتیل گُه.
    لروی(Leroy): [...] هیچ شنیدید پدر و مادری این‌در و اون‌در بگه [ادی شست در بند شلوار انداختن درمی‌آورد.] «پسر من نجاره؟» شنیدید؟ شنیدید کسی به بنا بودن کسی افتخار کنه؟ من نمی‌دونم شما چی هستید، اما من یه یانکی خر نفهمم...
    پاتریشیا(Patricia): نه- نه، عزیز من، درسته نوزده سالم که بود جایزه‌ی زیبایی ایالت رو بردم. ولی خوش‌گل می‌خواستی، باید مادرم رو می‌دیدی. همین دو سال پیش مرد، سن هشتادو‌پنج سالگی، هنوز هم باورم نمی‌شه. درست تو هفتاد سالگیش، تو ساحل که راه می‌رفت همه نگاهش می‌کردند- تا آخر عمرش بالاتنه‌اش حرف نداشت.

یادداشت از متن نمایش‌نامه «چشم‌اندازی از پل»(A View from the Bridge) اثر آرتور میلر(Arthur Miller) ترجمه‌ی حسن ملکی-نشر تجربه(چاپ اول ١٣٧٨)




    آلفیری: اغلب فکر می‌کنم پشت این سلام مختصر مشکوک اون‌ها سه هزار سال بدگمانی خوابیده. وکیل یعنی قانون و تو سیسیل که اجداد این‌ها ازش اومدند این‌جا، قانون از زمان شکست یونانی‌ها به این طرف چیز دوستانه‌ای نبوده.
         ادی: کاترینا، نمی‌خوام اذیتت کنم، اما تو قر می‌دی راه می‌ری.
         ادی: بعد هم می‌گذاری می‌ری.
کاترینا: نه، ادی!
ادی: [با نیش‌خند] چرا نه؟ زندگی همینه. می‌ری یک‌شنبه به یک‌شنبه می‌آی دیدمون، بعد ماه به ماه، آخرش هم کیریسمس به کیریسمس، عید به عید.
    ادی: تو بروکلین فکر نمی‌کنم فیلمی مونده باشه که اون‌ها ندیده باشند. رودولفو قراره وقتی سر کار نیست تو خونه بمونه، نه این که بیفته دوره و جولون بده.
بئاتریچه: خودش می‌دونه، چی کار داری؟ اگه بگیرند اون رو می‌گیرند دیگه. بیا تو.
         بئاتریچه: ادی، کی دوباره با من مثل یه هم‌سر رفتار می‌کنی؟
ادی: خوب مدتیه حالم خوب نیست. از وقتی اون‌ها اومدند حال و روز برام نگذاشته‌اند.
بئاتریچه: الان سه ماهه حالت خوب نیست. در صورتی که اون‌ها دو- سه هفته‌است اومدند. الان سه ماهه، ادی.

یادداشت از متن نمایش‌نامه «والدین وحشتناک»(Les Parents terribles) اثر ژان کوکتو(Jean Cocteau) ترجمه‌ی فرامرز ویسی-نشر سپیده سحر(چاپ اول ١٣٨١) + یادداشت کوتاه


   نمایش‌نامه‌های «صدای انسانی»، «والدین وحشت‌ناک» و «ماشین جهنمی» به طرز بی‌چون و چرایی موفقیت‌آمیز هستند. نمایش‌نامه‌ی «صدای انسانی» یک منولوگ چندپاره‌ای نمونه‌وار و تاثیربرانگیز است و نمایش‌نامه‌ی «والدین وحشت‌ناک» تابلویی جهنمی از یک خانواده‌ی کاملن متلاشی شده است و نمایش‌نامه‌ی «ماشین جهنمی» نیز همان «اودیپ شاه» است با تصاویری که نمی‌توانیم بسیاری از آن‌ها را از متن سوقوکل تفکیک کنیم.
       ژرژ: ایوون، مسموم شده.
لئو: (هاج و واج) چی گفتی؟
ژرژ: به خودش... انسولین تزریق کرده.
   ایوون: لئو، این بچه کجا خوابیده؟ چرا تماس نمی‌گیره، فکر نمی‌کنه دیوونه می‌شم؟ چرا... به من تلفن نمی‌زنه؟ تلفن زدن که کار سختی نیست...
لئو: بستگی داره. آدم‌های ساده و بی‌دست و پایی مثل میشل، اگه پای دروغ گفتن به میون بیاد، از تلفن زدن متنفر می‌شن.
ایوون: میک چرا باید دروغ بگه؟
لئو: از دو حال خارج نیست: یا جرئت به خونه اومدن نداره، یا جرئت تلفن زدن و یا این که یه جای دیگه اون‌قدر به اون خوش می‌گذره، که به هیچ‌کدوم از این دو کار فکر نمی‌کنه. به هر حال چیزی رو پنهون می‌کنه.

۱۳۹۳ آبان ۵, دوشنبه

یادداشت از متن نمایش‌نامه «بازی استریندبرگ»(Play Strindberg (1969), based on Strindberg's The Dance of Death) اثر فریدریش دورنمات(Friedrich Dürrenmatt) ترجمه‌ی حمید سمندریان-نشرتجربه(چاپ دوم ١٣٨٠)


        آلیس: بازی استریندبرگ
ادگار: رقص مرگ اثر آگوست استریندبرگ
کورت: تنظیم از فریدریش دورنمات
        ادگار: من مریض نیستم. هیچ وقت مریض نبوده‌ام، هیچ وقت هم مریض نخواهم شد.
آلیس: این نظر شماست.
ادگار: من یک‌باره می‌میرم و مثل یک سرباز پیر می‌افتم زمین.
آلیس: دکتر نظر دیگه‌ای داره.
ادگار: دکتر احمقه.
   ادگار: چون ما با این مردم رفت‌وآمد نداریم. و با این مردم رفت‌و‌آمد نداریم، چون نمی‌خوایم رفت‌و‌آمد داشته باشیم، نمی‌خوایم رفت‌و‌آمد داشته باشیم، چون ازشون متنفریم.
آلیس: چون تو ازشون متنفری.
ادگار: احمق‌اند.
آلیس: تو به همه همین رو می‌گی. فقط خودت رو استثنا می‌دونی.
ادگار: من یک آدم حسابی‌ام.

۱۳۹۳ آبان ۴, یکشنبه

یادداشت از متن فیلم‌نامه‌ی «اومبرتو د»(Umberto D) اثر چزاره زاواتینی(Cesare Zavattini) و ویتوریو دسیکا(Vittorio De Sica) ترجمه‌ی ژینوس کریمی- نشر نی(چاپ اول ١٣٨٢)


   بازنشسته سوم: پلیس‌ها رو نمی‌گم، منظورم رهبرای تظاهراته که بدون گرفتن مجوز این تظاهرات را سازمان دادن...
اومبرتو: اون‌ها نخواستن که ما پشتیبان تظاهرات باشیم.
بازنشسته‌ سوم: خب، پس باید تو خونه‌هامون می‌موندیم.
اومبرتو: من به بیست درصد اضافه حقوق احتیاج دارم تا بتونم همه‌ی قرض‌هامو بدم.
       اومبرتو: اگه این طوری منو بیرون بندازید، دیگه همه‌چی‌تون روبه‌راه می‌شه... اونم بعد از بیست سال!
صاحب‌خانه: می‌بینید! در ضمن اجاره‌های عقب‌افتاده‌تون رو هم باید بپردازید!
       اومبرتو: کدوم یکی‌شون مال توئه...؟
ماریا: هر دو...
اومبرتو: اما... پدر... پدر بچه؟
ماریا: فکر می‌کنم اون ناپلیه...
اومبرتو: یعنی چی... فکر می‌کنم؟!
ماریا: هیچ‌کدوم‌شون قبول نمی‌کنن.

یادداشت از مقدمه‌ی کتاب «داستان و نقد داستان (جلد اول)» گزیده و ترجمه‌ی احمد گل‌شیری- نشر نگاه



   نویسنده ابزار حقیقت است، او اندیشه‌ها و واقعیت‌هایی را برای خواننده روشن می‌کند که خودکامگان هم‌واره تلاش کرده‌اند هم‌چنان در حجاب بمانند. او بر آن است تا برای اشیا و اموری که بیان نشده‌اند بیانی مناسب و درخور بیابد، تعریفی روشن از اشیا به دست دهد تا آدمی با شناخت آن‌ها آسان‌تر و راحت‌تر در میان‌شان زندگی کند. نویسنده امروز صرفن بر آن نیست تا با داستان‌های خود خواننده را سرگرم کند و به او لذت بخشد... نویسنده دامن آسمان کوتاه زندگی را که بر سر ما خیمه زده و دل‌گیرمان ساخته بالا می‌زند جهان دیگر را به ما می‌نمایاند تا جهان ما را توسعه بخشد.
   داستان جدید موعظه نیست، اندرز نمی‌دهد، به تبلیغ نمی‌پردازد، تنها نشان می‌دهد. ارزش‌های آن پنهان است. این ارزش‌ها در طرح، در آدم‌ها و آدم‌پردازی، در زبان، در نگرش، در لحن داستان و جز این‌ها نهفته است. خواننده باید این عناصر و در نتیجه ساختمان داستان را دریابد تا درک کامل داستان برایش امکان‌پذیر گردد.
   گابریل گارسیا مارکز، نویسنده‌ی نام‌آور کلمبیایی، معتقد است که مردم دیر یا زود به جای گفته‌های خودکامگان، سخن نویسنده را باور خواهند کرد. در آن روز نویسنده اعتبار نخستین خود را باز خواهد یافت و صندلی خویش را بار دیگر تصاحب خواهد کرد.

یادداشت از متن کتاب «هشتاد سال داستان کوتاه ایرانی» (جلد اول از١٣٠٠ تا ١٣٦٠) به انتخاب و بررسی حسن میرعابدینی- نشر خورشید (چاپ دوم ١٣٨٥)


جلد اول
بهرام صادقی: «در وهلهی اول باید داستان نوشت. داستان خالص، باید ساخت، به هرشکل و هر جور... فقط مهم این است که راست بگویی. خواننده و اجتماع از نویسنده این را نمیخواهد که از آن‌چه در اطرافش میبیند و خودش بیشتر از او (نویسنده) به آن آگاه است برایش بگوید. خواننده تجربهای میخواهد کاملن شخصی، تجربهای که خودش نداشته است. هرکس تجربه‌ی مخصوص خودش را میتواند عرضه کند. من آن داستاننویسی را می‌پسندم که چیزی را بگوید که هیچ‌کس دیگر نتواند بگوید. هنرمند باید چیزی از خود به دنیا اضافه کند...» 




یادداشت از متن نمایش‌نامه «هنر» اثر یاسمینا رضا (Yasmina Reza) ترجمه‌ی هوشنگ حسامی و سحر داوری- نشرتجربه

یاسمینا رضا



·   مارک: وقتی نیمه‌جون پهن می‌شد رو زمین، باید به‌ش می‌گفتم تو ناسلامتی رفیق منی، تو چه جور رفیقی هستی سرژ که فکر می‌کنی رفیقات هیچ تحفه‌ای نیستند؟

·       ایوان: هر کاری شما بکنید، من می‌کنم.

مارک: اون هر کاری ما بخوایم می‌کنه. همیشه هر کاری ما بخوایم می‌کنه.

ایوان: شما دوتا چه مرگ‌تونه خیلی عجیب غریبید.

سرژ: درست می‌گه تو باید یک بار هم که شده عقیده‌ئی از خودت داشته باشی.

·       سرژ: چرا این‌طور به ایوان می‌تازی؟

مارک: چون یه دست‌مال به دست حقیره، متملقه، ذلیل پوله، ذلیل همه‌ی چیزهایی که معتقده فرهنگه. خبر نداره فرهنگ برای من حکم استفراغ رو داره.

یادداشت از متن کتاب «آدمی با دیگران (گزین‌گویه‌های نیچه Friedrich Wilhelm Nietzsche)» ترجمه علی عبداللهی- نشر ثالث(١٣٨٨)





کلاغ‌ها فریاد برمی‌آورنـــــــــد و
با همهمه‌ی بسیار به شهر می‌آیـند
به زودی برف خواهــــد آمـــــــد
وای بر آن که موطـــنــی نـــدارد





   خطرناک‌ترین عضو حزب. در هر حزبی یکی هست که به دلیل بیان مومنانه و پرشور اصول جزمی حزب، سایر اعضا را به خشم می‌آورد.
   درمان پریشان حالی. بهترین افزار یاری رساندن به پریشان‌حالان و آرام ساختن آنان در این نهفته است که آنان را به گونه‌ای نمایان بستاییم.
   علاقه به تک‌تک فضیلت‌ها. ما تا زمانی برای هیچ‌یک از فضیلت‌های‌مان ارزشی قائل نمی‌شویم که به غیاب کامل آن در دشمن خود پی ببریم.
   چرا مخالف‌خوانی می‌کنیم؟ اغلب به این دلیل آهنگ مخاف‌خوانی با عقیده‌ای سرمی‌دهیم که لحن بیان آن جالب نبوده است.
   کی تناقض‌ها بروز می‌کنند؟ زمانی می‌توان نکته‌سنجان و فرهیختگان را نسبت به گزاره‌ای مجاب کنی که همان گزاره را در قالب تضادی عظیم به آنان ارائه دهی.

۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

یادداشت از متن نمایش‌نامه «مرگ و دختر جوان(دوشیزه)»(Death And The Maiden) اثر آریل دورفمان(Ariel Dorfman) ترجمه‌ی حشمت‌الله کامرانی- نشر ماه‌ریز(چاپ دوم ١٣٨١)




·        پائولینا: می‌دانستم یکی را پیدا می‌کنی که کمکت کند. خوب بگو ببینم، خوش‌گل بود؟ تودل‌برو بود؟
·        پائولینا: این کمیته‌ای که قرار است عضو بشوی؛ مگر مواردی را بررسی نمی‌کند که به مرگ منتهی شده باشند؟
ژراردو: چرا، ماموریت این کمیته آن است که موارد نقض حقوق بشر را، که به مرگ یا احتمال وقوع مرگ منجر شده باشد، بررسی کند.
·    پائولینا: قضات؟ همان قضاتی که در طول هفده سال دیکتاتوری هرگز اقدامی نکردند که حتا زندگی یک نفر را نجات بدهند؟ همان قضاتی که هرگز حتا یک نفر را به دادگاه احضار نکردند؟ همان قاضی پرولتایی که به آن زن بی‌چاره که برای پرس‌وجو درباره‌ی شوهر گم‌شده‌اش به دادگاه مراجعه کرده بود گفته بود احتمالن مردش دیگر از او خسته شده و با زن دیگری فرار کرده است؟ همان قاضی؟ تو به هم‌چو آدمی چه می‌گویی؟ قاضی؟ قاضی؟
·    پائولینا: من نه. من و تو. ما خیال داریم او را محاکمه کنیم، ژراردو. این دکتر را باید محاکمه کنیم. همین‌جا. همین امروز. من و تو. یا نکند آن کمیته‌ی تحقیق معروف شما می‌خواهد این کار را بکند؟
·    ژراردو: چیزی که مرا از آن‌ها متنفر می‌کرد و به طغیان وامی‌داشت این بود که... زن‌ها و مردهای بسیاری را متهم کردند، گواه و شاهد جعل کردند و شواهد و مدارک را نادیده گرفتند و به متهم‌ها هیچ فرصتی ندادند که از خودشان دفاع کنند، برای همین، اگر این آدم هر روز خدا هم نسل‌کشی کرده باشد، حق دارد از خودش دفاع کند.
·    پائولینا: خودم می‌برم. این طوری به من نگاه نکن. ژراردو، این اولین دفعه نیست که فلانش را جلو من درمی‌آورد. بیا، دکتر. بلند شو بایست. نمی‌خواهم سرتاسر قالی‌چه‌ام را بشاشی.

یادداشت از متن نمایش‌نامه «گفت‌وگوی شبانه» اثر فردریک دورنمات(Friedrich Dürrenmatt) ترجمه‌ی علی‌رضا مهینی- نشر نگاه




·         مرد: بله کتاب‌های مرا هر جا که غدغن شده می‌خوانند.
دیگری: و آن جاها که غدغن نیستند؟
مرد: در این جور جاها از اون‌ها متنفرند.
·     مرد: وقتی ژنرال توی نطقش به آدم حمله بکنه سرانجام کار معلومه. آدم می‌دونه معنیش چیه. همه دوستان که زندگی خودشون رو دوست دارند از آدم رو برمی‌گردونند. برای این که می‌دونند اگر آدم را ملاقات کنند همه محکوم به مرگ می‌شوند.
·     دیگری: من دلم می‌خواد بدونم چرا بعضی‌ها فقط دنبال پول هستند و بعضی‌ها فقط دنبال انسانیت. چرا یک عده گرسنه هستند یک عده سیر. این‌ها که گفتم شاید حقیقت وجود همه آدم‌ها نباشه اما من این طور فهمیدم که بین آدم‌ها تفاوت خیلی زیاده بی آن که این همه تفاوت واقعن لازم باشه.
·     مرد: می‌دونی جلاد؛ من همیشه دلم می‌خواست که مثل یک قهرمان در یک مبارزه‌ی بزرگ و اصولی در میان مردم بمیرم اما حالا فقط من و تو این جا تنها هستیم.
·     دیگری: بله، هیچ فایده‌ای نداره. هر شب یک نفر و گاهی چند نفر مثل شما توی خونه ها یا توی خیابون‌های شهر همین طور که شما فریاد زدید، فریاد می‌کشند و کمک می‌خواهند اما هیچ کس به‌شون اعتنایی نمی‌کنه. گوش مردم به این صداها عادت کرده. می‌فهمید آقا؟
·     مرد: بله متاسفانه عمر جلاد‌ها ابدی است. من تا به حال در زندگیم همیشه از حربه‌های عقلانی استفاده کرده‌ام. اما حالا می‌فهمم که یک دون‌کیشوت ساده و احمق بوده‌ام که فقط به کمک حرف‌ها و کلمه‌های نوشته‌های خودم خواسته‌ام به جنگ عناصر حیوانی بروم. راستی که چه قدر خنده‌داره. یک عمر بر عیله وحشی‌گری و آدم‌کشی مبارزه کرده‌ام و حالا باید توی پنجه‌های تو پاره‌پاره بشم و فقط از دندون‌هام برای دفاع از خودم استفاده کنم نه از منطق و معلوماتم. چه کمدی عجیبی! من حتا یک اسلحه توی خونه خودم نگه نداشتم که بر علیه قاتلی مثل تو به کار ببرم.