۱۳۹۳ اسفند ۶, چهارشنبه

یادداشت از متن فیلم‌نامه «فارگو»(Fargo) اثرجوئل کوئن(Joel Coen) و اتان کوئن(Ethan Coen) ترجمه‌ی علی فارسی‌نژاد- نشر ساقی(چاپ اول ۱۳۸۰)



        متن زیر کم‌کم در سیاهی ظاهر می‌شود:
«این یک داستان واقعی است. حوادثی که در این فیلم نشان داده می‌شود سال ۱۹۸۷در مینه‌سوتا اتفاق افتاده. به درخواست بازماندگان، اسامی تغییر کرده است. بقیه‌ی ماجرا، به احترام درگذشتگان، درست همان‌طور که اتفاق افتاده نقل شده است.»
        مرد جوان‌تر: یک ساعته که این جا نشستیم. تا حالا سه‌بار شاشیدیم.
جری: واقعاً متاسفم. من... شپ به من گفت ۸:۳۰. فکر کنم سوتفاهمی پیش اومده.
        وید: استن گراسمن پیش‌نهادت رو نگاه کرد. می‌گه خیلی خوبه.
جری: شوخی نمی‌کنی؟
وید: شاید بخواهیم کار رو قبول کنیم.
جری: جدی می‌گی! من خیلی سریع پول نقد می‌خوام. برای این که قرارداد را ببندم.
وید: ساعت دو و نیم بیا تا راجع بهش صحبت کنیم، استن می‌گه اگه عددهات درست باشن معامله‌ی خیلی خوبیه.
   «نه» اولین چیز و آخرین چیزیه که تو چهار ساعت گذشته گفته‌ای. تو چشمه‌ی جوشان مکالمه‌ای، مرد. این یکی دیگه آب‌شار بود. منظورم اینه که بابا من این جا نشسته‌ام و دارم رانندگی می‌کنم. تمام اون راه لعنتی از برینرد تا این‌جا رو سعی کردم، می‌دونی سعی کردم باهات حرف بزنم تا کسل نشیم، تا یک‌نواخت بودن جاده اذیت‌مون نکنه و تو حتا یک کلمه‌ی لعنتی هم برای مکالمه نگفتی.


پوستر فیلم
   جین پرده را کنار می‌زند. نور خورشید که برف هم درخشان‌ترش کرده به داخل می‌تابد. مردی با ماسک اسکی نارنجی از قفل در نگاه می‌کند. جین نفسش را حبس می‌کند، پرده را می‌اندازد، می‌دود و می‌رود به طرف در... یک مرد بلند‌قدتر که او هم ماسک اسکی دارد.
   یک پماد پیدا می‌کند، اما بعد از لحظه‌ای آن را سر جایش می‌گذارد. در آینه متوجه چیزی شده است. پرده‌ی دور وان کشیده شده.
        وید: تو می‌گی ما همه‌ی پول رو بذاریم و سودش رو تو برداری؟
جری: نه، نه. من، من سرمایه‌ی اولیه رو با بهره‌اش به شما برمی‌گردونم...
استن: ما که بانک نیستیم، جری.
   کارل با جسدی که تا نصفه‌ی راه کشانده، زیر نور چراغ‌های ماشین خشکش زده. ماشین شتاب می‌گیرد و می‌گذرد و دور می‌شود. فقط نیم‌رخ دو نفر را که روی صندلی جلو نشسته‌اند می‌بینیم.
   هر دو به محوطه‌ی بی‌درختِ جلو نگاه می‌کنند. گریمسرود با چهره‌ای بی‌حالت و کارل با لب‌خند. زن که چشم‌بند روی سرش است، با هق‌هق خفه‌ای روی برف پانخورده تلو‌تلو می‌خورد، گیج به این‌طرف و آن‌طرف می‌رود و روی زمین ناصاف سکندری می‌خورد.
        جری: ولی ما یه قراری با هم داشتیم! قرار قراره.
کارل: واقعن این‌جوریه جری؟ برو از اون سه‌تا آدم بدبخت که روح‌شون توی برینرد به آسمون صعود کرده بپرس که قرار قراره یا نیست! برو ازشون بپرس!
   مارج: آها. خب. من افسر پلیس از برینرد هستم. دارم راجع به یه مورد خلاف قانون تحقیق می‌کنم و می‌خواستم بدونم در طول دو هفته‌ی گذشته هیچ ماشین نویی از پارکینگ دزدیده نشده... مشخصن یه کاتلس سیرای قهوه‌ای؟
جری به او خیره می‌شود، دهانش بازمانده.
   در دشت پهناور و پربرف دنبال نشانه‌ای می‌گردد. چیزی پیدا نمی‌کند. چندبار به میله‌ی حفاظ لگد می‌زند، نمی‌تواند خراشش دهد یا کجش کند. بعد با عجله چند تکه چوب روبه‌روی میله در زمین فرو می‌کند. خم می‌شود، یک مشت برف برمی‌دارد، روی فک مجروحش می‌گذارد و به طرف ماشین روشن شلنگ‌تخته می‌اندازد.
   مرد دارد چیزی را به زور وارد دهانه‌ی دست‌گاه می‌کند. چیزی را که وارد دست‌گاه کرده به تیغه‌های در حال چرخش دست‌گاه می‌خورد و سر و صدای زیادی ایجاد می‌کند. مرد گریمسرود است. دماغش قرمز شده و چشم‌هایش از سرما آب آورده‌اند.
جوئل(راست) و اتان کوئن