
در بخش «یادداشت مترجم»:
•
مطالب این کتاب
دریچهای بر دنیای اندیشههای میلر میگشاید و خواننده را تا حدود زیادی با عقاید او
دربارهی مفاهیمی چون انسان، سرنوشت، زندگی، دوستی، جنگ، ادبیات، میهنپرستی و مرگ
آشنا میسازد. یکی از نکات قابل تامل در نوشتههای میلر، که در انتخاب مطالب این مجموعه
نیز از نظر دور نمانده، بیزاری او از زادگاهش نیویورک است. او نسبت به هر آنچه آمریکایی
و مظهر ترقی و پیشرفت به شیوهی آمریکایی است، تنفر نشان میدهد.
•
اما او به خاطر جلب نظر منتقدین
هرگز از اعتقادات ادبی خود دست برنداشت. آنچه او دربارهی منتقدین مینویسند خواندنی
و سوالبرانگیز است.
«خیلی
زود کتابِ [The World of Lawrence] مرا که منعکسکنندهی نظریات من دربارهی آمریکاست خواهند دید. آنها
مدتهاست که منتظر این کتاب هستند. البته از هماکنون میتوانم عکسالعمل آنها را
پیشبینی کنم. میدانم که مرا به رگبار توهین خواهند بست؛ خواهند گفت که افکارم منحرف،
شورشی و غیرمقعول است؛ خواهند گفت که یک خائنم. البته منظورم از آنها منتقدین هستند،
همان سپاه مزدوران خودفروش که قبل از ارائهی هر نظری منتظر میشنود تا ببینند باد
به کدام سو میوزد.»
•
نویسندهی آمریکایی
«نورمن مایلر[Norman Mailer] در کتاب خود به نام «سیر در آثار هنری میلر» مینویسد «کتاب مدار
راسالسرطان در میان ده یا بیست شاهکار ادبی جهان قرار دارد.» اما این اثر بلافاصله
پس از اولین انتشار در پاریس سال ۱۹۳۴، اسیر دست سانسور شد و از توزیع آن در کشورهای
انگلیسی زبان ممانعت به عمل آمد.
•
میلر در مقالهای[...] اشاره میکند
که با پایان گرفتن عصر ما(به احتمال منظور او قرن بیستم است.) فرمهای ادبی موجود رنگ
میبازند و اتوبیوگرافی تنها قالب مطلوبی خواهد شد که نویسنده میتواند در آن به آفرینش
آنچه که او نامش را اسناد انسانی میگذارد، دست بزند.
البته منظور میلر از اتوبیوگرافی آن دسته آثاری را شامل نمیشود که جز
نگاهی سطحی و گذرا و نوستالژیک به زندگی انسان گذشتهی نویسندهی آن چیز دیگری نیست.
اینگونه آثار فاقد ارزش ادبیاند. منظور میلر آن دسته از اتوبیوگرافیهاست که نویسنده
حقیقت مطلق درون خود را به ما نشان می دهد ؛ ظاهر و باطن خود را به تصویر میکشد؛ و
مرکز توجه او به احساسات، افکار و عواطف خود است. اتوبیوگرافی واقعی آن است که هدف
اصلیاش نشان دادن تمامیت و کل و جز نویسندهی آن باشد.
در بخش «زندگی من(مختصری از زندگینامهی هنری میلر به قلم خودش)»:
•
از همان زمان که
تکلم را آموختم سرپیچی از پدر، مادر و اطرافیانم را آغاز کردم. پس از چند ماه حضور
در کلاسهای درسی، از برنامههای احمقانهی آموزش عالی منزجر شدم و کالج را رها کردم.
کاری در یک شرکت سیمانسازی پیدا کردم اما خیلی زود از کردهی خود پشیمان شدم. دو سال
بعد پدرم پولی در اختیارم گذاشت که به کالج کورنِل بروم، پول را برداشته و با معشوقهی
خود، که از نظر سنی جای مادرم بود، ناپدید شدم.
•
شاید اولین اثر
خود را که مقالهای راجع به کتاب «ضدمسیح» نیچه بود، در مغازهی پدرم به رشتهی تحریر
درآورده باشم.
•
اعتقاد دارم که
قتل انسانی به دست انسانی دیگر فقط اگر از فرط عصبانیت رخ دهد، قابل درک و بخشش است.
از دیدگاه من، قتل نفس در کمال خونسردی و بیتفاوتی مردود به شمار میرود. بهعلاوه،
قلع و قمع عدهای به بهانهی پاسداری از یکسری اصل و اصول نیز از نظر من محکوم است،
که صدالبته قوانین و دولتهای جهان موافق اینگونه کشت و کشتار هستند.
•
در زمان جنگ ازدواج
کردم و پدر شدم. اگرچه در آن روزها کار فراوان بود، اما من همیشه بیکار بودم. به کارهای
بیشماری روی آوردم اما بیش از یک روز، حتا گاهی هم کمتر، دوام نمیآوردم. از آن میان
میتوانم ظرفشویی، کمکگارسونی، گورکنی، باربری در هتل، فروشندگی مشروبات الکلی، صندوقداری،
کتابداری، آمارگیری، کارمند موسسات خیریه، مکانیکی، زباله جمعکنی، رانندگی اتوبوس،
دفترداری یک کشیش، شیرفروشی، مربی ژیمناستیک، روزنامهفروشی، کنترلچی و بلیتپارهکنی
سینما را نام ببرم.
•
علاوه بر کتاب
«پیامرسانها» در طول مدت زندگیام در آمریکا دو داستان بلند دیگر نیز نوشتم و سومین
رمان را که هنوز ناتمام مانده بود، همراه خود به اروپا آوردم. پس از اتمام نگارش آن،
متن را به ناشری سپردم که او هم آن را گم کرد! پس از مدتی او در جواب از من پرسید که
آیا مطمئن هستم که کتاب را به او دادهام؟! نسخهی دیگری از داستان سوم خود نداشتم-
حاصل سه سال کار به هدر رفت.
•
اما تاثیر دیگران
بر آثار من... تاثیر واقعی را در مرحلهی اول خود زندگی بر من گذاشته است، به خصوص
زندگیای که در کوچه و خیابان میگذرد و من هرگز از آن خسته نمیشوم. عادتی بیچون
و چرا به زندگی شهری دارم و از طبیعت، به اندازهی آثار کلاسیک، بیزارم. خود را بسیار
مدیون لغاتنامه و دایرةالمعارف میدانم که چون بالزاک، در نوجوانی آن را حریصانه میخواندم.
تا بیستوپنج سالگی به استثنای رمانهای نویسندگان روسی، حتا یک رمان هم نخوانده بودم.
•
ادبیات آمریکا فقط
در قلمرو قصهی[داستان] کوتاه برجسته است. به نظر من نویسندگانی چون شرود اندرسون
و سارویان با وجود این که وجه تمایزشان بسیار است، در نگارش قصههای کوتاه اگر زبردستتر
و برتر از نویسندگان اروپایی نباشند، بدون شک با آنها برابر هستند.
•
با پورنوگرافی مخالم، اما طرفدار
بیپروایی و عصیانگری در نوشتن هستم. بیشتر از هر چیز طرفدار تخیل، رویاپردازی،
و آزادی- آن هم آزادی از آن دست که حتا تصورش هم نرفته- میباشم. از تم ویرانی خلاقانه
سود میجویم که شاید کمی بیش از حد به شیوهی آلمانیها شباهت داشته باشد؛ اما در این
کار همیشه به دنبال یک آرامش و هارمونی حقیقی در درون بودهام- و به دنبال سکوت. موسیقی
را برتر از هنرهای دیگر میدانم، چرا که به خودی خود گویاست و به سکوت گرایش دارد.
اعتقاد دارم ادبیات اگر بخواهد انتقالپذیر شود(که اکنون نیست)، باید در ان از سمبل،
استعاره، اسطوره، و ادبیات کهن بیشتر استفاده شود. اکثر آثار ادبی ما مانند کتابهای
درسی هستند که تمام حوادث آن در فلاتی بیروح و عقلانی رخ میدهد. نود و نهدرصد آنچه
این روزها نوشته میشود- و این گفته در مورد انواع هنر صادق میباشد- بهتر است نابود
شود. من دوست دارم که آثارم خوانندهی کمتر و کمتری داشته باشد. علاقهای به زندگی
تودهها و اهداف و مقاصد دولتهای امروز جهان ندارم. من معتقدم که تمامی دنیای متمدن
تا صد سال دیگر، یا در همین حدود، نابود خواهد شد- و به این موضوع امیدوار هستم. ایمان
دارم که بدون وجود «تمدن»، انسان بیاندازه بهتر و غنیتر میتواند به حیات خویش ادامه
دهد.
در بخش «من و آمریکا»:
•
در این میان میدانستم
پدرم مدت سه سال است در بستر مرگ به سر میبرد. از این که دست خالی به دیدار او بروم
شرمنده بودم. روز به روز مستاصلتر میشدم. باید معجزهای رخ میداد، که داد. تصادفن
به شخصی برخوردم که همیشه او را دشمن خود میشمردم. اولین سخن او با من اینچنین بود
«اوضاع مالی تو چگونه است؟ میتوانم به تو کمکی بکنم؟» و من یکبار دیگر تحت تاثیر
قرار گرفتم، اما این بار تا حدی که اشک در چشمانم حلقه بست.
•
در طول سفرم به
صحت برداشت خود از شرایط زندگی هنرمندان در آمریکا بیشتر و بیشتر معتقد شدم. آمریکا
جایی برای هنرمند واقعی ندارد: در اینجا هنرمند واقعی به معنای یک جزامی اخلاقی، وصلهی
ناجور اقتصادی و سربار اجتماعی است. در مقایسه با نویسنده یا نقاش یا موسیقیدان راستین،
یک خوک در آمریکا به مراتب زندگی بهتری را میگذراند. حتا خرگوش بودن در این مللکت
بهتر از هنرمند بودن است.
•
این کرهی خاکی
یک بهشت است و تنها بهشتی که خواهیم دید، همین جاست. زمانی توانایی فهم این بهشت را
پیدا میکنیم که چشمهای خود را باز کنیم. نیازی به ساختن بهشتی از این کرهی خاکی
نیست- این دنیا به خودی خود یک بهشت است. کار ما تنها باید آن باشد که خود را شایستهی
زندگی در آن کنیم. انسانی که تفنگ به دست میگیرد، انسانی که قلبش از شوق جنایت میتپد،
نمیتواند به درک این بهشت نائل شود، ولو این که آن را نشانش دهیم.
•
من با جان استوارت
میل موافقم که میگوید «دولتی که ملتش را به قصد مطیع نگاه داشتن آنان در دست خود-
حتا به نیت خیر- از رشد باز دارد، پی خواهد برد که با انسانهای حقیر به دستآوردهای
سترگ نایل نمیتوان گشت.»
در بخش «حرفهایی دربارهی انسان، زندگی و جنگ»:
•
معمولن اشخاصی که انتظار ملاقات
با آنها را میکشیم مایوسکننده از آب درمیآیند.
•
میگویند پوشکین
پس از خواندن کتاب «انسانهای مرده» آنقدر خندید که مریض شد. او دربارهی این کتاب
گفته است «این روسیهی ما چه جای غمگینی است.» این درست همان چیزی است که همیشه راجع
به آمریکا گفتهام. «چه کشور غمگینی، چه شکست اندوهناکی.»
•
به هر گوشه از جهان
که چشم بیندازیم، حضور حکومتهای دیکتاتور را مشاهده میکنیم. شاید بدترین ستمها چیزهایی
باشد که مثلن در راه صلاح و مصلحت ما خلق میشوند. چیزی به نام صلاح و مصلحت عمومی
وجود نخواهد داشت، مگر اینکه قبل از هر چیز حق و حقوق انسان، حتا ضعیفترین آنها
محترم شمرده شود. همهچیز با انسان و از انسان شروع میشود.
•
برای چه میجنگیم؟
طبیعی است که پاسخ دهیم برای اینکه پیروز شویم و سپس زندگی عادی خود را از سر بگیریم.
اما قبل از شروع جنگ تا چه اندازه از زندگی عادی خود راضی و خرسند بودیم؟ قبل از جنگ
هیچکس از این زندگی عادی، که اکنون آرزوی به دست آوردن دوبارهی آن را داریم، دلِ
خوشی نداشت. قبل از جنگ در هر کشوری غنی یا فقیر، فاشیست یا دموکرات، شرایط زندگی تقریبن
غیرقابل تحمل بود. شاید مردم صریحن به این موضوع اعتراف نمیکردند، اما واقعیت این
است که هیچ کشوری در شرایطی مناسب به سر نمیبرد.
•
اگر در انتخابات
بعدی کسی از شما خواست که به او رای بدهید، ملتمسانه از شما میخواهم که از او بپرسید
چه کاری میتواند برای شما بکند که شما خود از انجام آن عاجزید. از او بپرسید که او
به چه کسی رای خواهد داد. اگر حقیقت را به شما گفت، به پای صندوقهای رای بروید و به
خود رای بدهید. آنکس که در انتخابات رای شما را طلب میکند، آیا برای شما کار هم پیدا
میکند؟ آیا هزینهی ادارهی خانوادهی شما و موقعیت کسب تحصیلات را برای شما فراهم
میکند؟ آیا حتا به اینکه برایتان تشییع جنازهای آبرومند گرفته شود، کوچکترین
اهمیتی میدهد؟ او فقط زمانی به شما اهمیت میدهد که پولدارترش کنید.
•
در مدرسه هر چه
به ما میآموزند فقط یک معنا در خود نهفته دارد: تلاش در راه اعتلا و افتخار کشور خود.
اگرچه آن را کشور شما مینامند، اما به دلایلی هیچ نقشی در ادارهاش ندارید تا زمان
آن فرا رسد که در جنگ جان خود را فدایش کنید.
در بخش «ادبیات مرده است»:
•
هر مطلبی که یک اروپایی راجع به
کتاب یا نویسنده بنویسد، احساس زیبایی از جاودانگی را در من ایجاد میکند. به نظر میرسد
که برای ما آمریکاییها سالهاست که ادبیات مرده است. احساس میکنم که در ما علاقهای
واقعی نسبت به کتاب یا نویسندهی آن وجود ندارد. چند نویسندهای هم که وقت میگذارند
تا با پیدا کردن سوژههای جذاب و هیجانانگیز آتش این علاقه را زنده نگه دارند نیز
به نظر من عاشقان واقعی کتاب نیستند. نوشتههای آنان از تجربه و حشر و نشر با کتاب
سرچشمه نمیگیرد و آثارشان از خاطرات پربار، برخوردهای عجیب و غریب و تجربیات تکاندهنده
لبریز نیست.
•
واقعیت این است
که ما مردم خود را باسواد کردهایم، اما در این رهگذر آثار نویسندگان خلاق و مستعد
خود را بدون خواننده گذاشتهایم. همان افرادی که روزی اصرار میورزیدند کتابخوانی
باید همگانی شود و کتاب باید در دسترس عموم قرار گیرد، امروز از ادبیات متنفرند. دستاندرکاران
و سوداگران چنین می گویند: افرادی که سابقهی طولانی در کتابخوانی ندارند، با خواندن
کتابهای جیبی آرامآرام به درک ادبیات نایل خواهند گشت و به مرور زمان میتوانند سلیقهی
لازم را برای خواندن کتابهای ادبی را در خود رشد دهند. این نظریه، دروغی بزرگ است.
•
وقتی ادبیات به
آلتی غیرمتفکر تبدیل شود، هدف و موضوع و نویسنده و خلاقیت به نیستی خواهد گرایید. و
اگر چنین شود، همهی ما باید به نقطهی آغاز بازگردیم و زندگی خود باید از نو آفریده
شود.
در بخش «ماکس»(داستان کوتاه):
•
بعد از آن دیدار
به نظر میرسید که ماکس مثل سایه مرا تعقیب میکند. سه یا چهار برخورد اول را به پای
تصادف محض گذاشتم، اما به تدریج به این برخوردهای اتفاقی مشکوک شدم. یک روز غروب که
از منزل خارج میشدم ناخودآگاه از خودم پرسیدم «حال کجا خواهی رفت؟ آیا مطمئنی که ماکس
آنجا نخواهد بود؟»
•
دیگر امری مسلم
شده بود که همهی حوادث زندگی او دردناک هستند. غیر از این نمیتوانست باشد. او اعتقاد
داشت که زندگیاش روز به روز بدتر میشود و صدالبته که همیشه چنین بود.
•
مردم نیک میدانند
چگونه بیاعتنا و زیرکانه از کنار چیزها بگذرند یا چه وقت در گوش شان پنبه بگذارند.
آنها نمیخواهند که حقایق زندگی را بشنوند، زیرا که خود همیشه زیر لب از همان حقایق
سخن میگویند و دیگر نیاز به شنیدن مجدد آنها ندارند.
•
انسان را سمبل چیزی دانستن به مراتب
بهتر از آن است که او را یک واقعیت بدانیم. در چشم من ماکس سمبل دنیا بود، سمبل وضعیت
و شرایطی از دنیا که تغییرناپذیر است. چیزی نمیتواند این شرایط را دگرگون سازد. هیچ
چیز. فکر خواباندن ماکس در پیادهرو چه احمقانه است. این کار مثل این است که به مردم
بگوییم «آیا نمیبینید؟» چه چیز را نمیبینند؟ دنیا را؟ البته که دنیا را میبینند.
دنیا! این همان چیزی است که مردم از روبهرو شدن با آن میگریزند. هر بار که ماکس به
دیدن من میآمد احساس میکردم که دنیا در دستها و در چند قدمی من است. وقتی که ماکس
با من حرف میزند در دل به او میگویم: ماکس بهترین کار برای تو خودکشی است. خودت را
نابود کن. این تنها راه نجات توست. اما واقعیت این است که نمی توان از شر دنیا به راحتی
خلاص شد. ماکس خودِ ابدیت است. برای از بین بردن دنیا باید هر چه مرد، زن، کودک، درخت،
سنگ، گیاه، حیوان و ستاره را نابود کرد. ماکس در شریان جاری است.
•
وقتی به نظر رسید
برای همیشه از خیر و شر ماکس رهایی یافتهام، تصمیم به نگارش قصهی زندگیاش گرفتم.
پیش میآمد که وسوسه میشدم به جستوجوی او برآیم، چرا که برای ترسیم بعضی از حالتهایش
نیاز به دیدار مجدد او داشتم. این وسوسه گاه آنچنان شدت مییافت که مرا به فکر میانداخت
برای دیدارش به او پیشنهاد پول کنم. چهقدر متاسفم که آخرین یادداشت او را به دور
انداختم. با آن یادداشت میتوانستم حضور او را در زندگی خود ممکن سازم. حال که به این
موضوع فکر میکنم بسیار عجیب جلو میکند، و آن موضوع این است که هرچه ماکس به من گفته
بود عمیقن در حافظهام نقش بسته است...
•
احساس میکنم که
منتظر است مثل سابق به حرفهایش بخندم. او خود نیز همراه با من میخندد. وقتی که از
خود صحبت میکند، گویی از یک ماکس دیگر سخن میگوید.
•
امروز روز قشنگی
است. زنان زیباروی در حال آمد وشد هستند. در این فکرم که آیا ماکس ملتفت رفت و آمد
آنها میشود؟
•
«ماکس هر از گاهی برای آنجای خودت چه میکنی؟»
میگوید «برای کجایم؟»
«خودت
را به نفهمی نزن! برای آنجایت. نمیدانی آنجا یعنی کجا؟»
•
مثل این که ماکس
در حال اندیشیدن به چیزی است. این موضوع مرا آزار میدهد چون که در این لحظه دوست دارم
به چیز دیگری جز کتاب من فکر نکند. ناگهان میگوید «میلر، به این فکر میکردم که تو
باید کتابی راجع به زندگی من بنویسی.» و دوباره شکوه از مشکلات زندگی خود را آغاز میکند.
خیلی زود او را از سخن گفتن بازمیدارم.
•
همه در فکر اصلاح
دنیا هستند، اما هیچکس مایل نیست به همسایهاش کمک کند. همه میخواهند از تو یک مرد
معنوی بسازند، بدون این که نیازهای بیولوژیک تو را دریابند. همهی این حرفها مزخرف
است. این سوال بوریس از ماکس هم مزخرف است که: آیا اقوامی در آمریکا داری؟ معمولن سوال
مددکاران اجتماعی نیز همین است. [...] انگار خودت به این مسئله فکر نکردهای که برای
کمک گرفتن سراغ کس و کار خودت بروی. انگار که خودت هزاران بار به خودت نگفتهای که-
«ترجیح میدهم بمیرم تا این که...»و این مددکاران اجتماعی مثلن خیلی بیتفاوت اسم و
رسم کس و کار تو را میپرسند، اما بعد یکراست به سراغ آنها میروند و اوضاع تو را
برای آنها بازگو میکنند- و تو در این میان از خوار شدن بر خود میلرزی.
•
ماکس ادامه میدهد
«میخواستم از خودم آدمی بسازم. میخواستم شغل دیگر انتخاب کنم. میخواستم از کارهای
یدی دوری ورزم. فکر کردم فرانسه یاد بگیرم شاید بتوانم مترجم شوم.»
•
ماکس یک انسان است
که در مقابل تو ایستاده و با فریاد کمک میطلبد، اما تو وانمود میکنی نمیشنوی. تو
خودت را عمدن به کری و کوری و لالی زدهای. اگر ماکس را برادر خود ندانی، صاحب هیچ
ارزشی نیستی. آن کتابهایت که آنجاست، روی آن قفسه، بوی گند میدهند. نه اهمیتی به
نیچهی بیمار میدهم و نه به آن مسیح رنگباخته و نه آن داستایوسکی خنجر خوردهی تو.
کتاب! کتاب! کتاب! بسوزانشان. هیچکدامشان تو را آدم نکردهاند. بهتر بود که یک
خط هم از آنها نخوانده بودی تا اکنون اینجا بیتفاوت شانههایت را در مقابل استیصال
یک انسان بالا نمیانداختی. هر چه مسیح و نیچه گفتهاند دروغ است اگر نتوانی حاصل گفتههای
آنها را در وجود انسانهای نیازمند به کمک، احساس کنی. تمام گفتههای آنها اشتباه
و دروغ است، اگر بخواهی فقط برای خودت از آنها سود بجویی و این چنین نسبت به از دست
رفتن انسانی دیگر در مقابل چشمانت بیاعتنا باشی. برو، برو و خودت را در کتابهایت
دفن کن. ما چیزی از تو نمیخواهیم. ما به دمی خوش از زندگی نیاز داریم، به امید نیاز
داریم، به دلگرمی، و حتا به توهم. ما فقط به اندازهی سر سوزن همدردی از طرف همنوع
خود نیاز داریم.
•
ماکس در حالی که
بسیار گرسنه بوده به دیدار زن فرانسوی رفته اما نتوانسته گرسنگیاش را از آن زن پنهان
کند. بالاخره، نزدیک غروب، از آن زن فرانسوی تقاضای چند فرانک میکند. ماکس هرگز تصورش
را نمیکرده که زن فرانسوی به تقاضای او جواب مثبت دهد و ناگهان ماکس احساس درماندگی
کرده بود. چرا مردی چون او که قوی بنیه و تندرست و سالم است، باید از یک زن فرانسوی
دریوزگی کند. غیرتش کجا رفته؟
این بود کل ماجرا. و حال که ماکس به این
داستان فکر میکند چشمهایش از اشک پر میشود. چند لحظه بعد سرش را روی میز گذاشت و
زار زار گریست. صحنهی بدی بود.
در بخش «شیطانی در بهشت»(داستان بلند):
•
این آنائیس نین
بود که مرا با کنراد مُریکان آشنا کرد. در یک بعد از ظهر پاییز سال ۱۹۳۶ بود که نین
او را به آپارتمان من در ویلا سورا آورد. در برخورد اول نظر من نسبت به مریکان چندان
مطلوب نبود. مردی غمانگیز، معلموار، خودرای و خودخواه به نظر رسید. یک حس مرگبار
بر تمام وجود او سایه افکنده بود.
•
هرگز از هیچ نوع
زندگی دیگر که میتوانست رضایت او را جلب کند، حرف نمیزد. رفتار او، چون رفتار شکستخوردهها،
نشانگر آن بود که خود را به دست تقدیر سپرده است. مجازات را بهتر از شانس به خود
روا میدانست. در رفتارش گاهی رگههایی از حرکات زنانه دیده میشده که خالی از گیرایی
نبود، اما از آن همیشه در جهت آسیب رساندن به خود سود میجست.
•
وقتی با مریکان
آشنا شدم در هتلی متوسط به نام هتل مودیال زندگی میکرد. بهتر است بگویم به زحمت خود
را زنده نگه داشته بود. او به تازگی از یک بحران جان سالم به در برده بود- بحران از
دست دادن ثروتش. کاملن فقیر و دست به دهان بود و کوچکترین علاقه یا توانی برای یافتن
کار نداشت. صبحانهاش یکی دو فنجان قهوه با کیک بود و اغلب برای شام نیز همین را تکرار
میکرد. ناهار بیناهار.
•
این طرح به خوبی
پیش میرفت تا آنجا که دیگر برای معرفی به مریکان دوستی باقی نماند. برای اینکه مریکان
را مایوس نکرده باشم، به خلق آدمهایی که وجود خارجی نداشتند پرداختم. به این معنی
که به او نام، جنسیت و تاریخ تولد اشخاصی را میدادم که کاملن ساخته و پرداختهی خودم
بودند و طبیعتن هزینهی این طالعبینیها را از جیب خودم میپرداختم.
•
وقتی که نگاه او
به طرف من نبود، یک اسکناس پنجاه یا صد فرانکی را زیر مجسمهای که روی کمد بود قرار
میدادم. این کار را بارها و بارها تکرار کرده بودم. اگر پول را به دستش میدادم یا
برایش پشت میکردم، شرمنده میشد، تازه اگر آن را اهانت تلقی نمیکرد.
•
قطعن چیزی به اسم
کار برایش معنا نداشت. فقط به ادامهی تحقیقاتش علاقه داشت. به نظر میرسید که خودش
را با ضعف و کمبودهای زندگیاش منطبق کرده بود. مرد عمل نبود. نویسندهای مستعد هم
نبود که امیدوار باشد روزی با قلمش خود را از قید و بند برهاند. به اندازهی کافی انعطافپذیر
و تسلیمشدنی هم نبود که زندگیاش را با گدایی بگذراند. در یک کلام: یک قربانی که محکوم
به زندگییی محدود و حزنانگیز است.
•
نامههای او سیلآسا
از راه میرسید، همیشه در بهترین و گرانترین نوع کاغذ، همیشه با پست هوایی، همیشه
درخواست کمک بیشتر. لحن نامهها هر بار بیشتر و بیشتر مایوسانه میگشت. اگر کاری
جدی و اساسی برای او نکنم، خیلی زود از بین خواهد رفت. مریکان این موضوع را با کلماتی
بسیار دردناک در نامهاش برایم روشن کرده بود.
•
آخرین جملهی همسرم
مرا تحت تاثیر قرار داد. چه چیزی را مدیون او هستم؟ هیچچیز. و همهچیز. چه کسی بود
که کتاب «سرافیتا» را در دست من گذاشت؟
تلاش کردم این موضوع برای همسرم تشریح کنم،
اما در نیمهی راه به بیهودگی تلاشم پی بردم و از ادامهی حرف گذشتم. فقط به خاطر
یک کتاب! آدم میبایستی دیوانه باشد که چنین استدلالی را قبول کند.
•
«غیر از مارک یاردلی چیز دیگری نمیتوانم استفاده کنم. اگر به شهر رفتی،
لطفن کمی از آن برایم تهیه کن.»
ناگهان گویی که زمین زیرپایم دهان باز کرد.
او صحیح و سالم به اینجا رسیده بود و میتوانست تا آخر عمر در این بهشت فارغ از هر
نگرانی باشد، اما آقا از پودر یاردلی خود دستبردار نیست. همانجا بایستی به ندای دلم
گوش میکردم و فرمان آن را به اجرا در میآوردم و میگفتم «یزن به چاک، دوست عزیز!
برو به همون جهنمدرهای که بودی!» اما این کار را نکردم.
•
مریکان خود را فریب
میداد. خارش بدنش هر روز بدتر میشد. حتا در خواب عمیق هم که بود، دیوانهوار خودش
را میخواراند. زخم به جاهای دیگر بدنش سرایت میکرد. این زخم به زودی، به استثنای
آلت تناسلیاش، تمام بدنش را ویران خواهد کرد.
•
چیز غریبیست این
که دنیا و زندگی را ببازی، اما ستارهی اقبال دوستان قدیمیات در آسمان بدرخشد و دنیا- که زمانی فقط جای بازیهای کودکانهی
تو بود- همچون کارناوالی به هم ریخته و همچون قبرستان توهمات و آرزوهایت شود.
•
چه چیزی مهمتر
است: آرامش و شادی یا خرد. اگر کمتر دانستن باعث زندگی راحتتر برای تو شود، کدام
را انتخاب میکنی؟
•
یک چیز حیرتانگیز
در مورد این جهان وجود دارد که مرا مجبور میکند آن را الهی و خارج از درک بشر بدانم
و آن چیز این است که این جهان، قابل هر نوع تعبیر و تفسیر است. هر چیزی که ما راجع
به این جهان میگوییم، هم صحیح است و هم غلط. این گفته شامل حقیقتها و اشتباهات ما
نیز میشود. تعبیر ما از این جهان هر چه میخواهد باشد، اما تغییری در اصل آن حاصل
نمیشود...
•
دانش انسان را به
زانو درمیآورد و خِرَد، او را غمگین میسازد. عشق به حقیقت، هیچ ربطی به دانش یا خرد
ندارد و در واقع فراتر از قلمرو آنهاست. هر چه را که انسان به آن یقین دارد، هیچ
ربطی به قلمرو دلیل و برهان ندارد.
•
تمام زندگی خود
را صرف پرهیز از زخمها و احساس حقارتهایی میکنیم که احتمال میدهیم همسایه یا آدم
بغلدستی بخواهد بر ما وارد کند. ما وقت را تلف میکنیم. اگر ترس و تعصب را کنار بگذاریم،
همانقدر راحت با یک جنایتکار روبهرو میشویم که با یک زاهد.
•
فراموش میکنیم
که با سپری شدن هر روز از زندگی، خودْ سرنوشت خود را خلق میکنیم و از سرنوشت منظورم
غم و اندوهی است که ما را احاطه کرده است. سرنوشت، تاثیر علت و معلولهایی است که آنقدرها
هم که تظاهر به اسرارآمیز بودنشان میکنیم، اسرارآمیز نیستند. ریشهی بیشتر مصیبتهایی
که از آنها رنج میبریم، در رفتارهای ما قابل ردگیری است.
•
اولین بار بود که
آثار او را میدیدم. باید اذعان کنم که نقاشیهایش تاثیر بدی در ذهن من گذاشت. موضوع
آنها منحرف، آزارگرانه و کفرآمیز بود. موضوعاتی مثل تجاوز به کودکان توسط غولهای
هرزه و شهوتران، دختران جوان که مشغول اعمال نامشروع جنسی هستند، راهبههایی که بکارت
خود را با اشیا مقدس برمیدارند، شلاق زدن و شیوههای شکنجهی قرون وسطی، قطع اعضای
بدن و امثال آن. همهی نقاشیهای او با مهارت و استادی تمام کشیده شده بودند، اما مهارت
نهفته در آثار او، عناصر تنفرآمیز در نقاشیهای او را تنفرآمیزتر جلوه میداد.
•
سرانجام بعد از
مدتی که به نظرم به اندازهی ابدیت طول کشید، پرسیدم «خوب بعد چی شد؟»
مریکان فریاد زد «بعد چی شد؟» و در حالی
که چشمانش دیوآسا میدرخشید گفت «از او کام گرفتم. همین.» وقتی مریکان این کلمات را
بر زبان آورد، مو بر تنم سیخ شد. آدمی که مقابل من بود، مریکان نبود، خودِ شیطان بود.
•
به حرفهای «راما
کریشنا» دربارهی آدمهای یبس و نُنُر فکر کردم: «آنان که با چنین شخصیتی پا در این
جهان میگذارند «بادا» نام دارند. هیچکس نمیتواند آنان را از بیخبری بیرون بیاورد.
آنها هرگز به خود نمیآیند، حتا اگر باران رنج و مصیبتی وصفناپذیر یکریز بر سر و
رویشان ببارد.»
وبلاگ آقای داود قلاجوری
«وقتی از هنری میلر حرف میزنیم...» یادداشت آقای محسن آزرم در شمال از شمال غربی
«مکس/ هنری میلر» یادداشت خانم فریبا منتظرظهور در یادداشتهای فریبا منتظرظهور
وبلاگ آقای داود قلاجوری
«وقتی از هنری میلر حرف میزنیم...» یادداشت آقای محسن آزرم در شمال از شمال غربی
«مکس/ هنری میلر» یادداشت خانم فریبا منتظرظهور در یادداشتهای فریبا منتظرظهور