۱۳۹۳ اسفند ۳, یکشنبه

یادداشت از متن کتاب «پاترپانچالی»(Pather Panchali) اثر ساتیاجیت‌ رای(Satyajit Ray) ترجمه‌ی امید روشن‌ضمیر- نشر نی(چاپ اول ١٣٧۶)




در بخش «فیلم‌نامه»:
   شجبو: از دست این دختر کوچیکه‌ی آقای هاریهار! مگه می‌ذاره میوه‌ای روی درخت‌های ما باقی بمونه. آدم یک دقیقه روشو برمی‌گردونه، این دختر همه‌ی میوه‌ها رو می‌دزده.
   شجبو: (خارج از کادر) با کی صحبت کنم؟ اصلن کی به حرفم گوش می‌کنه؟ دورگا که دختر من نیست. فایده‌ای نداره باهاش صحبت کنم. بذار چند روز بگذره، وقتی که همه‌ی اهالی ده به صورتش تف انداختن، خودش می‌فهمه. نتیجه‌ی این جور دختر بزرگ کردن همینه. ولی این دختر در این سن، درسی می‌گیره که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌شه!
        ساربوجایا: از باغ خانم موکرجی چی ورداشتی؟ گوشه‌ی لباست چی قایم کردی؟ زود باش نشونم بده!
دورگا گره‌ی لبه‌ی ساری‌اش را باز می‌کند. ایندیر با نگرانی به این منظره نگاه می‌کند. دورگا گلابی‌ای را که گوشه‌ی لباسش پنهان کرده بود نشان می‌دهد.
ساربوجایا: زود برو اینو به خانم موکرجی پس بده. بعدش هم که برگشتی، باید حیاطو جارو بزنی!
        ساربوجایا: میوه‌هایی که دورگا برای تو می‌آره. لابد تو اصلن خبر نداری.
ایندیر: دورگا فقط یه دختربچه‌ی کوچیکه.
ساربوجایا: معلومه که اون یه بچه‌اس. تو خودتم که رفتار بچه‌گانه داری... عقلت رو از دست دادی. چی فکر کردی؟ خیال کردی که چون اجازه دادیم این‌جا بمونی، هر کاری که دلت خواست می‌تونی بکنی؟ برو، برو حساب کارت رو بکن...



   ساربوجایا: اگه ما هنوز صاحب این باغ بودیم، دیگه هیچ مشکلی نداشتیم. اون همه گیلاس هندی، اون همه نارگیل... اینا در دو قدمی ما سبدهاشون رو پر میوه می‌کنن، اون‌وقت اگه دورگا یه گلابی برداره، دادشون به هوا می‌ره.
هاریهار: (پُک می‌زند.) نباید کاری به کار اونا داشته باشیم. بالاخره هم یه روزی این پول قرض دادن‌هاشون گریبان‌گیرشون می‌شه. برای من تحقیقات و نوشته‌هام مهمه.
ساربوجایا: آخه توی این ده‌کده‌ای که خدا هم فراموشش کرده، نوشته‌های تو چه ارزشی داره؟
هاریهار: تو نمی‌دونی نوشته‌های من چی هستند. شعرهای کاملن نویی نوشتم؛ نمایش‌نامه‌هایی نوشتم که واقعن ابتکاری‌اند. اگر مردم شهرهای نزدیک بفهمن، تمام کارگردان‌های تئاتر پشت درِ این خونه صف می‌کشن.
 چهره‌ی ساربوجایا را از نزدیک می‌بینیم که لب‌خندی بر لب‌هایش ظاهر می‌شود.
   شجبو: (خارج از کادر) همین چند روز پیش، پدرش این گردن‌بند رو از شهر خرید و واسه‌اش آورد. تونو اونو به دختر شما نشون داد.
دورگا کنار ریختگی دیوار حیاط ظاهر می‌شود و به این منظره نگاه می‌کند.
   قطار که رد می‌شود، آپو را کنار ریل هم‌چون سایه‌ای در جلوی تصویر، در حالی که آسمان در پس‌زمینه است، می‌بینیم. زمین پر از گل را از دیدگاه آپو می‌بینیم که قطار از میانش رد شده است. دود قطار کم‌کم محو می‌شود و صدای آن خاموش می‌شود.
   ساربوجایا: چه کاری از دست من برمی‌آد؟ بگین دیگه. هر روز منتظر یه خبرم، اما هیچ خبری ازش نیست. پنج ماهه که یه نامه هم نفرستاده.
نیلمونی: اجازه بدین دورگا با من بیاد، حداقل امروز یک غذای حسابی بخوره.
نیلمونی از گوشه‌ی لباسش یک سکه درمی‌آورد و به ساربوجایا می‌دهد.
نیلمونی: بگیرید. خواهش می‌کنم بگیرید. مثل بچه‌ها رفتار نکنید.
   دکتر چانه‌ی دروگا را برای معاینه‌ی زبان او، می‌گیرد. دورگا به سوی آپو نگاه می‌کند و می‌خندد. آپو هم کنار او نشسته، می‌خندد. ساربوجایا و نیلمونی شاهد این صحنه‌اند. نیلمونی کنار در ایستاده است.
 
ساتیاجیت‌ رای
در بخش «سرود کوره‌راه» نوشته‌ی امید روشن‌ضمیر:
   این فیلم در جشن‌واره‌ی کن ۱۹۵۶مورد استقبال قرار گرفت. فرانسوا تروفو که در آن هنگام منتقد جوان «کایه‌دو‌سینما» بود پس از بیست دقیقه‌ی نمایش این فیلم از سالن خارج شد و هنگامی که دلیلش را از او پرسیدند، گفت که ریتم فیلم بیش از اندازه کند بود. تروفو که سینما را با تماشای فیلم‌های آمریکایی و فرانسوی که ریتم تندی دارند کشف کرده بود، نمی‌دانست که این فیلم همان ریتم زندگی روستایی را که بسیار کندتر از زندگی شهری است، حفظ می‌کند و علاوه بر آن، ریتم تغزلی خاص خود را خلق می‌کند.

در بخش «ساتیاجیت‌ رای» نوشته‌ی امید روشن‌ضمیر:
   رای دو فیلم دیگر نیز با نام‌های «آپارجیتو»(۱۹۵۶) و «دنیای آپو»(۱۹۵۹) ساخت که هم‌راه با «پاترپانچالی» زندگی آپو را از بدو تولد تا کودکی و نوجوانی و ازدواج و پدر شدن او دنبال می‌کنند. به این ترتیب یکی از به‌ترین سه‌گانه‌های تاریخ سینما به وجود آمد.