۱۳۹۳ اسفند ۳, یکشنبه

یادداشت از متن نمایش‌نامه «فدر»(Phedre) اثر ژان راسین(Jean Racine) ترجمه‌ی مسعود سالاری- نشر فردا(چاپ اول ۱۳۸۴)




در بخش «مقدمه‌ی نویسنده»:
         در واقع فدر نه کاملن گناه‌کار و نه کاملن بی‌گناه است. به دام هوسی نامشروع می‌افتد که خود پیش از هر کسی از آن کراهت دارد و بدین‌گونه درگیر سرنوشت و اسیر خشم ایزدان می‌شود. برای چیرگی بر آن هوس از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کند. خوش‌تر دارد بمیرد تا آن را بر کسی آشکار کند و هنگامی که ناچار از افشای آن می‌شود، با چنان آشفتگی و خجالتی سخن می‌گوید که می‌بینیم جرم او بیش‌تر مجازاتی از سوی ایزدان است تا حرکتی ارادی.
در بخش «نمایش‌نامه»:
         هیپولیت: [...] بیش از شش ماه است که از پدرم دورم،
از سرنوشت فردی آن‌سان گران‌مایه
و حتا از مکانی که می‌تواند او را در خود جای داده باشد بی‌خبرم.
         ترامن: [...] چه کسی می‌داند، چه کسی می‌داند آیا پادشاه، پدر شما
 می‌خواهد که در نبودش رازش فاش گردد؟
و هنگامی که ما به خود می‌لرزیم که در روزهای او چه می‌گذرد
آن قهرمان، آرام، در حالی که هوس‌های تازه‌اش را از ما پنهان می‌دارد،
در انتظار معشوقه‌ی فریب خورده‌ای است...


راسین
         هیپولیت: آن روزگار خوش دیگر نیست. از آن زمان که ایزدان
دختر مینوس و پازیفایه[فدر] را
به این سرزمین فرستادند، همه چیز چهره گردانده است.
         هیپولیت: [...] پدرم او را از خود می‌راند؛ و با قوانین سختی که برای خویش دارد نمی‌گذارد خواهرزاده‌ای نصیب برادران آریسی گردد:
از رویش جوانه‌ای بر شاخ‌سار آن دودمان گناه‌کار بیم‌ناک است؛
می‌خواهد نام‌شان را با خواهرشان به خاک سپارد،
می‌خواهد آتش مقدس عروسی برای آن دختر هرگز روشن نشود
و آریسی تا دم مرگ در انقیاد او باشد.
آیا باید به رغم پدری خشم‌گین با قانون عشق آریسی ازدواج کنم؟
آیا مصداق گستاخی و بی‌مبالاتی خواهم شد؟
و جوانی‌ام را که در پای عشقی پر شور نهادم...
         فدر: [...] و در آخر جرات آن یافتم تا علیه خویش عصیان کنم:
شهامت خود را برای آزار او برانگیختم.
برای تبعید دشمنی که چون بت می‌پرستیدمش
هم‌چون نامادری بیدادگری تظاهر به بدخلقی کردم؛
برای تبعید به شتاب واداشتمش، و گریه‌های بی‌امانم
او را از آغوش پدرش جدا کرد.
         اونون: تزه با مرگ خویش رشته‌هایی را از هم گسست
که سبب‌ساز حس گناه و انزجار در میان آتش احساسات شما بود.
اکنون دیگر هیپولیت برای شما کم‌تر از پیش هول‌ناک است،
و می‌توانید ببینیدش بی‌آن‌که خود را گناه‌کار بدانید.
         آریسی: آیا تو آن هیپولیت سرد و بی‌تفاوت را می‌شناسی؟
بر پایه‌ی کدام امید ناامیدی گمان می‌کنی که او بر من دل بسوزاند،
و جنسیتی را که خوار می‌شمارد تنها در من احترام کند؟
می‌دانی که هم‌واره از گام‌های ما می‌پرهیزد،
و پیوسته مکانی را می‌جوید که ما در آن نباشیم.
         هیپولیت: و اینک می‌بینم که خرد بنده‌ی خشونت عشق می‌گردد.
هم از آن روست که سکوت را شکستم،
باید ادامه دهم، بانو: باید به شما از رازی خبر دهم
که دیگر در قلبم نهان نمی‌تواند بود.
این که در برابر شماست، شه‌زاده‌ای مغموم است،
عبرتی به یاد ماندنی از غروری خودخواهانه.
من که متکبرانه در برابر عشق عصیان کردم،
دیر زمانی زنجیر اسیرانش را دشنام گفتم،
بر غرق شدن انسان‌های ضعیف افسوس می‌خوردم،
و هم‌واره خوش داشتم که روی ساحل آرام در کار تماشا باشم:
اکنون چه آشوبی است که می‌بینم مرا از خویش دور می‌کند
در آن دم که من نیز سرسپرده‌ی قاعده‌ای همگانی می‌شوم؟
         فدر: [...] پس اینک فدر و شوق عشق او را بشناس.
من عاشقم، گمان مبر که وقتی دوستت دارم،
در چشم خود پاکم و خود را تایید می‌کنم،
گمان مبر که شرنگ عشق دیوانه‌وار و زایل‌کننده‌ی خرد را
با لطف و خوش‌روییِ بی‌هوده‌ی خویش تیزتر کرده‌ام.
من بخت برگشته که برخیِ انتقام گردون هستم،
از خویشتن منزجرم بیش از آن که تو از من نفرتی داشته باشی.
         فدر: من و حکم‌رانی! بر حکومتی تحت فرمان خویش حکم برانم
حال آن‌که خرد ناتوانم را یارای فرمان‌روایی بر خودم نیست!
اکنون که حکم راندن بر مشاعر خویش را ترک گفته‌ام!
اکنون زیر یوغ شرم‌آوری به زحمت نفس می‌کشم!
اکنون که دارم می‌میرم!
         فدر: [...] تو فکر می‌کنی هیپولیت به خاطر جلال و ابهت تزه
آتش اشتیاقی که مرا سوخته از او نهان می‌دارد؟
آیا می‌گذارد به کسی که هم شاه و هم پدرش است خیانت شود؟
تاب آن خواهد داشت که زشتی مرا هویدا نسازد؟
او بی‌هوده خاموش خواهد بود. اونون، من نابکاری‌های خویش را می‌شناسم،
و در زمره‌ی آن زنان زشت‌خو نیستم که در جرم خویش مزه‌ی آشتی آسوده‌ای را چشیدند،
و برای خود چهره‌ای ساختند که هرگز سرخ نمی‌شود.
         هیپولیت: سرورم، من که به راستی از دروغی چنین سیاه برآشفته‌ام،
در این‌جا باید سخن از سر حقیقت بگویم؛
اما آن راز که شما را متاثر می‌کند بازگو نخواهم کرد.
احترامی که سبب می‌شود در مورد آن راز خاموش بمانم درک کنید.
و بی‌آن‌که بخواهید بر رنج خود بیفزایید
زندگی مرا بررسید و اندیشه کنید که من که هستم.
         تزه: تو عاشق او[آریسی] هستی؟ پروردگارا! نه، این نیرنگ پلیدی است.
 تو خود را خطاکار می‌نمایی تا گناه دیگرت را توجیه کنی.
         هیپولیت: شما فضیلت مرا دروغین و پرنیرنگ می‌دانید.
اما فدر در نهاد خویش، بیش از شما نسبت به من انصاف دارد.
         تزه: [...] مرا چه سود رفتن به دنبال پرتو آگاهی نفرت‌انگیز،
چه آن آگاهی نمی‌تواند او را به من بازگرداند، من که به حق اندوه‌گینم،
تنها شاید سیه‌روزی مرا بیش‌تر کند.
         فدر: [...] خواستم پشیمانی خود را در محضر شما ابراز کنم.
تا بدین‌گونه برای فرود به عالم مردگان راه هم‌وارتری بپیمایم.
من جام شرنگی را که مده به آتن آورد
برگرفتم و در رگان سوزان خویش روان ساختم
شرنگی که تا قلبم رسیده
و اکنون سردی غریبی در آن قلب محتضر به جای نهاده است.