در بخش «نگاهی به زندگانی اورپید»:
• اورپید به ظاهر ترشرو و عبوس بود. ریشی بلند، چهرهای پر از خال، بدنی قوی و قامتی راست داشت و تمایلی به معاشرت با مردمان نشان نمیداد. کمحرف، کنارهگیر و تنها بود. به همین دلیل بر خلاف سوفکل تراژدینویس دیگر یونان، در بین مردم محبوبیتی نداشت و همیشه مورد شماتت و تمسخر و استهزا قرار میگرفت.
• نوشتهاند که از زنان متنفر بود. در حالی که او نیز مانند ایبسن، درامنویس بزرگ نروژی، همیشه از حقوق زنان جانبداری میکرد. اورپید معتقد بود که اگر به زنان آزادی داده شود تا در زندگی اجتماعی نفوذ مشروع خود را به کار برند، بیگمان وضع جامعه بهتر خواهد شد.
• اورپید از بیستوپنج سالگی به نوشتن نمایشنامه آغاز کرد. نود و دو نمایشنامه نوشت که نام هشتاد و دوتای آن باقی است و نوزده نمایشنامه کامل او اکنون در دست است. از این نوزده نمایشنامه، هفدهتای آن تراژدی است، یکی از آنها «الست» درامی تخیلی است که با خوشی و شادمانی غیرمنتظرهای پایان میگیرد و یکی دیگر «سیکلوپها»ست که شاید قبل از همهی نمایشنامههایش نوشته شده باشد. اصالت این نمایشنامه مورد تردید منتقدان است زیرا نمایشنامهای ضعیف و نازیباست.
• اورپید به ظاهر ترشرو و عبوس بود. ریشی بلند، چهرهای پر از خال، بدنی قوی و قامتی راست داشت و تمایلی به معاشرت با مردمان نشان نمیداد. کمحرف، کنارهگیر و تنها بود. به همین دلیل بر خلاف سوفکل تراژدینویس دیگر یونان، در بین مردم محبوبیتی نداشت و همیشه مورد شماتت و تمسخر و استهزا قرار میگرفت.
• نوشتهاند که از زنان متنفر بود. در حالی که او نیز مانند ایبسن، درامنویس بزرگ نروژی، همیشه از حقوق زنان جانبداری میکرد. اورپید معتقد بود که اگر به زنان آزادی داده شود تا در زندگی اجتماعی نفوذ مشروع خود را به کار برند، بیگمان وضع جامعه بهتر خواهد شد.
• اورپید از بیستوپنج سالگی به نوشتن نمایشنامه آغاز کرد. نود و دو نمایشنامه نوشت که نام هشتاد و دوتای آن باقی است و نوزده نمایشنامه کامل او اکنون در دست است. از این نوزده نمایشنامه، هفدهتای آن تراژدی است، یکی از آنها «الست» درامی تخیلی است که با خوشی و شادمانی غیرمنتظرهای پایان میگیرد و یکی دیگر «سیکلوپها»ست که شاید قبل از همهی نمایشنامههایش نوشته شده باشد. اصالت این نمایشنامه مورد تردید منتقدان است زیرا نمایشنامهای ضعیف و نازیباست.
• شیوهی اورپید رئالیزم است و در دورهی کلاسیک یونان از جهت واقعبینی و حقیقتجویی، نظیر «ایبسن» و «برنارد شاو» در دورهی معاصر است.
• او نخستین کسی است که افراد عادی را به روی صحنه آورده، طبقات عالی اجتماع را عمومن به صورت واقعی و طبیعی خود معرفی کرده است و به همین جهت جنبههای خارقالعادهی قهرمانان نمایشنامههای او بسیار ضعیف است.
• اورپید با قدرت خدایان اساطیری میجنگد. با خرافات دینی مخالفت میکند. عقایدی را که پیرامون آنها ابراز میشده کهنه میشمارد و این خرافات را مایه تنزل مقام انسانی میداند. زیرا عقاید مذهبی و اجتماعی را با چشمی واقعبینانه و حقیقتجویانه مینگرد.
• او نخستین کسی است که افراد عادی را به روی صحنه آورده، طبقات عالی اجتماع را عمومن به صورت واقعی و طبیعی خود معرفی کرده است و به همین جهت جنبههای خارقالعادهی قهرمانان نمایشنامههای او بسیار ضعیف است.
• اورپید با قدرت خدایان اساطیری میجنگد. با خرافات دینی مخالفت میکند. عقایدی را که پیرامون آنها ابراز میشده کهنه میشمارد و این خرافات را مایه تنزل مقام انسانی میداند. زیرا عقاید مذهبی و اجتماعی را با چشمی واقعبینانه و حقیقتجویانه مینگرد.
• این شاعر نوآور و جاودانی، به رغم دیگر نویسندگان یونان که آثارشان سرشار از عبارات مطنطن و پرشکوه است، قهرمانان نمایشنامههای خود را واداشت تا با لهجههای عامیانه با یکدیگر سخن گویند. و حتا برای اشعار تغزلی «سرایندگان» آهنگهای تازهای ابداع کرد که به وسیلهی «تیموتیوس» ساخته میشد. وقتی که یکی از آهنگهای این آهنگساز بزرگ در تئاتر «دیونیزوس» با ناسزاگویی و استهزا تماشاکنان مواجه شد، اورپید سوگند یاد کرد از پای ننشیند تا نظرات خویش را بر کرسی بنشاند و چنین کرد.
• شاید اغراق نباشد اگر گفته شود کمتر کسی در دنیای ادب و هنر وجود دارد که به اندازهی اورپید در زمان حیاتش مورد شماتت و تمسخر و پس از مرگش مورد احترام و ستایش و اقبال قرار گرفته باشد. بر عظمت مقام او همین بس که ارسطو دربارهاش میگوید «اورپید بزرگترین و قویدستترین نویسندهی تراژدی در همهی دورانها خواهد بود.»
در بخش نمایشنامه «هکاب»:
• پلیدروس(Polydorus): [...] دوست مهماننواز پدرم، پلیمستور(Polymestor)، مرا به خون کشید، گنجینهی طلای مرا تصاحب کرد و آن را پنهان ساخت و پس از کشتن من، پیکرم را به دریا افکند و من اکنون، به بالای تختهپارهای، شناور بر رودی خروشان که امواج سهمگین آن جاودانه بر هم میغلتند و به هر سو روانند، بیآنکه اشکی بر من ریخته شود، به گور ناسپرده، روانم. [...] مادرم را میبینم که از چادر آگاممنون(Agamemnon) میآید. باید دور شوم. او خیال مرا در خواب دیده و از این رو پریشان خاطر است.
• هکاب(Hecabe): [...] خواب دیدم آهوبرهای خالخال- بیرحمانه از آغوش من بیرون کشیده شد و گرگی با چنگالهای خویش او را از هم درید. و این هراس مرا ترک نمیگوید که روح آشیل بر فراز گورش پدیدار شد و خون دوشیزهای را خواستار گردید، دوشیزهای که از میان ما مردم دردکشیدهی تروا برای وی قربان شود.
• سرایندگان: [...] هکاب تا چند لحظهی دیگر اودیسیوس(Odysseus) به اینجا میآید تا فرزند دلبند شما را از آغوشتان بیرون کشد. دست از هر کار بشویید و مراقب او باشید. بیایید در قربانگاه زانو بزنید، بر پای آگاممنون لابه کنید، با صدای جانگزا بگریید و از خدایان بهشتی و خدایان ژرفنای زمین یاری بخواهید. شاید این نیایش دختر دلبندتان را از نابودی، آن هم چنین بیرحمانه رهایی بخشد، وگرنه بدن آغشته به خون او را در برابر گور آشیل در حالی خواهید یافت که بر گلوی نازنین او، به جای پرتو گردنبند طلاییاش، تیرگی خون نشسته است.
• هکاب: [...] این من بودم که پاریس را به دنیا آوردم تا با کمان خویش تیر به سوی آشیل رها کند و موجب مرگ او شود.
اودیسیوس: آشیل دختر شما را خواسته است، نه شما را.
هکاب: پس مرا نیز با او بکشید تا هم زمین و هم روح آشیل، که چنین هدیه خونینی را طلب کرده است، هر دو سود برند.
• پولیکسینا(Polyxena): چه پیامی از تو به برادرم هکتور و پدرم پریام، برسانم؟
هکاب: به آنها بگو من از همهی زنهای دنیا بدبختترم.
پولیکسینا: ای سینهی گرامی که مرا پروردی و از من حمایت کردی!
هکاب: فرزند عزیزم، ای محکوم سرنوشت، در عنفوان شباب میمیری!
پولیکسینا: بدرود مادر جان، به جای من با کاساندرا وداع کن.
هکاب: وداع، برای من این سخن بیمعناست.
پولیکسینا: با برادرم پلیدروس، که در تراس است نیز وداع کن.
هکاب: اگر هنوز زنده باشد، مگر حتا یک روزنهی امید برای من مانده است؟
پولیکسینا: او زنده است مادرجان، و به هنگام مرگ چشمان تو را خواهد بست.
هکاب: من مردهام. غم و درد مرا نابود کرده است.
• تالتیبیوس(Talthybius): [...] تمام سپاهیان یکصدا رضا دادند و آگاممنون به جوانان فرمان داد او را آزاد بگذارند. وقتی او چنین شنید، به پیراهن خویش چنگ افکند، آن را از شانه درید و اندام زیبایش را با شکوهی خاص نمایان ساخت. آنگاه بر یک زانو نشست و با سخنان افتخارآمیز و شکوهمند به سخن آمد: «ای پسر آشیل، این سینهی من، اگر میخواهی آن را بدر و این گلوی من که پذیرای ضربههای شمشیر توست.» و فرزند آشیل با شمشیر خود، گرفتار در چنگ اندوه و تردید، گلوی او را درید.
• هکاب: [...] آگاممنون، در کنار تو و بر بستر نرمت، کاساندرا، دختر من میآرامد، کسی که مردم تروا او را «دهان آپولو» مینامند. شبهای تو به خوشی میگذرد، مگر چنین نیست؟ آیا به خاطر لذتی که از آغوش گرمش تو را میبخشد، انتظار سپاسی از تو ندارد؟ آیا او مدیون من نیست؟
• پلیمستور: آه، پریام شاه، ای گرامیترین دوست من و هکاب دوست عزیز و ارجمندم! سرنوشتی که گریبانگیر تو و تروا شده است و مرگ دختر عزیزت به چشمان من اشک میآورند.
• پلیمستور: تلاش کردم تا فرزندانم را نجات بخشم. سرم را بالا کردم. مویم را کشیدند و نگاهم داشتند. کوشیدم تا دستهایم را رها کنم اما در برابر زور بیست زن کاری از من ساخته بود؟ سرانجام به کاری وحشتناک دست زدند. گلهای سینهی خود را به چنگ گرفتند و سوزن آن را در چشمان من فرو بردند و هر دو چشمانم را دریدند.
• آگاممنون: داوری دربارهی کارهای ناپسند مردمان ملالآور است. اما گریزی ندارم. من پذیرفتم که این واقعه را بشنوم و اکنون دور از شرافت است که از حکم دادن دربارهی آن خودداری ورزم.
• شاید اغراق نباشد اگر گفته شود کمتر کسی در دنیای ادب و هنر وجود دارد که به اندازهی اورپید در زمان حیاتش مورد شماتت و تمسخر و پس از مرگش مورد احترام و ستایش و اقبال قرار گرفته باشد. بر عظمت مقام او همین بس که ارسطو دربارهاش میگوید «اورپید بزرگترین و قویدستترین نویسندهی تراژدی در همهی دورانها خواهد بود.»
در بخش نمایشنامه «هکاب»:
• پلیدروس(Polydorus): [...] دوست مهماننواز پدرم، پلیمستور(Polymestor)، مرا به خون کشید، گنجینهی طلای مرا تصاحب کرد و آن را پنهان ساخت و پس از کشتن من، پیکرم را به دریا افکند و من اکنون، به بالای تختهپارهای، شناور بر رودی خروشان که امواج سهمگین آن جاودانه بر هم میغلتند و به هر سو روانند، بیآنکه اشکی بر من ریخته شود، به گور ناسپرده، روانم. [...] مادرم را میبینم که از چادر آگاممنون(Agamemnon) میآید. باید دور شوم. او خیال مرا در خواب دیده و از این رو پریشان خاطر است.
• هکاب(Hecabe): [...] خواب دیدم آهوبرهای خالخال- بیرحمانه از آغوش من بیرون کشیده شد و گرگی با چنگالهای خویش او را از هم درید. و این هراس مرا ترک نمیگوید که روح آشیل بر فراز گورش پدیدار شد و خون دوشیزهای را خواستار گردید، دوشیزهای که از میان ما مردم دردکشیدهی تروا برای وی قربان شود.
• سرایندگان: [...] هکاب تا چند لحظهی دیگر اودیسیوس(Odysseus) به اینجا میآید تا فرزند دلبند شما را از آغوشتان بیرون کشد. دست از هر کار بشویید و مراقب او باشید. بیایید در قربانگاه زانو بزنید، بر پای آگاممنون لابه کنید، با صدای جانگزا بگریید و از خدایان بهشتی و خدایان ژرفنای زمین یاری بخواهید. شاید این نیایش دختر دلبندتان را از نابودی، آن هم چنین بیرحمانه رهایی بخشد، وگرنه بدن آغشته به خون او را در برابر گور آشیل در حالی خواهید یافت که بر گلوی نازنین او، به جای پرتو گردنبند طلاییاش، تیرگی خون نشسته است.
• هکاب: [...] این من بودم که پاریس را به دنیا آوردم تا با کمان خویش تیر به سوی آشیل رها کند و موجب مرگ او شود.
اودیسیوس: آشیل دختر شما را خواسته است، نه شما را.
هکاب: پس مرا نیز با او بکشید تا هم زمین و هم روح آشیل، که چنین هدیه خونینی را طلب کرده است، هر دو سود برند.
• پولیکسینا(Polyxena): چه پیامی از تو به برادرم هکتور و پدرم پریام، برسانم؟
هکاب: به آنها بگو من از همهی زنهای دنیا بدبختترم.
پولیکسینا: ای سینهی گرامی که مرا پروردی و از من حمایت کردی!
هکاب: فرزند عزیزم، ای محکوم سرنوشت، در عنفوان شباب میمیری!
پولیکسینا: بدرود مادر جان، به جای من با کاساندرا وداع کن.
هکاب: وداع، برای من این سخن بیمعناست.
پولیکسینا: با برادرم پلیدروس، که در تراس است نیز وداع کن.
هکاب: اگر هنوز زنده باشد، مگر حتا یک روزنهی امید برای من مانده است؟
پولیکسینا: او زنده است مادرجان، و به هنگام مرگ چشمان تو را خواهد بست.
هکاب: من مردهام. غم و درد مرا نابود کرده است.
• تالتیبیوس(Talthybius): [...] تمام سپاهیان یکصدا رضا دادند و آگاممنون به جوانان فرمان داد او را آزاد بگذارند. وقتی او چنین شنید، به پیراهن خویش چنگ افکند، آن را از شانه درید و اندام زیبایش را با شکوهی خاص نمایان ساخت. آنگاه بر یک زانو نشست و با سخنان افتخارآمیز و شکوهمند به سخن آمد: «ای پسر آشیل، این سینهی من، اگر میخواهی آن را بدر و این گلوی من که پذیرای ضربههای شمشیر توست.» و فرزند آشیل با شمشیر خود، گرفتار در چنگ اندوه و تردید، گلوی او را درید.
• هکاب: [...] آگاممنون، در کنار تو و بر بستر نرمت، کاساندرا، دختر من میآرامد، کسی که مردم تروا او را «دهان آپولو» مینامند. شبهای تو به خوشی میگذرد، مگر چنین نیست؟ آیا به خاطر لذتی که از آغوش گرمش تو را میبخشد، انتظار سپاسی از تو ندارد؟ آیا او مدیون من نیست؟
• پلیمستور: آه، پریام شاه، ای گرامیترین دوست من و هکاب دوست عزیز و ارجمندم! سرنوشتی که گریبانگیر تو و تروا شده است و مرگ دختر عزیزت به چشمان من اشک میآورند.
• پلیمستور: تلاش کردم تا فرزندانم را نجات بخشم. سرم را بالا کردم. مویم را کشیدند و نگاهم داشتند. کوشیدم تا دستهایم را رها کنم اما در برابر زور بیست زن کاری از من ساخته بود؟ سرانجام به کاری وحشتناک دست زدند. گلهای سینهی خود را به چنگ گرفتند و سوزن آن را در چشمان من فرو بردند و هر دو چشمانم را دریدند.
• آگاممنون: داوری دربارهی کارهای ناپسند مردمان ملالآور است. اما گریزی ندارم. من پذیرفتم که این واقعه را بشنوم و اکنون دور از شرافت است که از حکم دادن دربارهی آن خودداری ورزم.
